هدایت شده از دیلی فیل شد بیو چک شه:)
ٺــڦــدیمۭ ̨بــہ تو ּزیبــٰ̍آ🖤✨؛
از طرفِ: @mahyadaily ;
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۰
حامد
صبح از خواب بیدار شدم و بدون سر و صدا آماده شدم صبحونه هم خوردم و رفتم بیرون و سوار ماشین شدم، توی این چند روز تاریخ از دستم در رفته بود واسه همین به تقویم گوشیم نگاهی انداختم و با کف دستم زدم به پیشونیم...بله امروز سالگرد اولین دیدار من و موناس، گوشیم رو کنار گذاشتم و حرکت کردم سمت بیمارستان، رسیدم ماشین رو توی پارکینگ بیمارستان پارک کردم و وارد بیمارستان شدم که با اولین نفری که برخورد کردم آرش بود سریع اومد سمتم.
آرش؛ "به ببین کی اینجاست، کجا بودی حامد؟"
حامد؛ "سلام"
بعدم بغلم کرد که منم بغلش کردم، از بغلم که اومد بیرون دیدم مجید از اتاقش اومد بیرون و چشمش خورد به ما و از دور داشت نگاهمون میکرد و آروم آروم داشت میومد.
آرش؛ "چه خبر کجا بودی تو پسر؟ دلم برات یه ذره شده بود"
حامد؛ "والا خبری که نبود راستش..."
نمیدونستم چی بگم اخه میترسیدم سوتی بدم که یهو یاده حرف مجید افتادم که گفته مریض بودم.
حامد؛ "...یه مریضیه بدی افتاد به جونم که نگو مردم تا خوب شدم"
آرش؛ "دور از جونت"
مجید رسید پیشمون و لبخنده مصنوعی ای روی صورتش داشت.
مجید؛ "سلام چطوری؟بهتری؟"
حامد؛ "سلام آره خداروشکر خوبم"
آرش؛ "حامد بیا بریم تو اتاقم یکم گپ بزنیم خیلی وقته ندیدمت"
یه نگاهی به مجید کردم و نگاهی به آرش.
حامد؛ "بریم"
مجید همون جا وایساد و من داشتم پشت سر آرش میرفتم، برگشتم مجید رو نگاه کردم که دستش تو جیبای شلوارش بود داشت من رو نگاه میکرد منم بی صدا "ببخشید"ی بهش گفتم که اونم لبخند زد و دستش رو به نشونه خداحافظی تکون داد، رفتم داخل اتاق آرش نشستیم و با تلفن گفت که دوتا چایی بیارن.
آرش؛ "خب چه خبر آقا حامد؟"
حامد؛ "سلامتی خبر خاصی نبود همش تو خونه بودم"
آرش؛ "حالا چی شد که مریض شدی؟"
حامد؛ "والا...خب خیلی اتفاقی شد اصلا خودمم نمیدونم چجوری شد"
آرش؛ "علایم مریضیت چی بود؟"
حامد؛ "علایم خاصی نداشت همون سرما خوردگی بود ولی خب من بد مریضم"
آرش؛ "اهااا، خب خداروشکر که الان حالت خوبه"
در رو زدن و یکی با سینی چایی اورد داخل گذاشت رو میز و بعدم رفت، نشناختمش انگاری تازه استخدام شده بود.
آرش؛ "راستی چرا انقدر زود اومدی؟"
حامد؛ "دیگه گفتم چند روزی نبودم امروز زودتر بیام ببینمتون"
آرش؛ "خوب کردی"
حامد؛ "چه خبر از شما؟ نبودم اتفاق خاصی نیوفتاد؟"
آرش؛ "نه بابا ولی نبودی بیمارستان بی روح بود یکی نبود حتی یه لبخند بزاره روی لبامون"
حامد؛ "یعنی انقدر آدم مهمیم؟"
آرش؛ "معلومه!"
حامد؛ "میگم این آقائه رو تازه استخدام کردی؟"
آرش؛ "همین که اومد؟اره راستش یکم اوضاع مالیم بهم ریخت توی این دو سه هفته مجبور شدم اون قبلی رو پولش رو بدم و بره بعد چند تا از دکترا از اینجا رفتن نامردا یکم صبر نکردن"
حامد؛ "یعنی چی؟ کیا رفتن؟"
آرش؛ "رحمتی و خسروی و ریاحی رفتن ولی خداروشکر بقیه موندن"
حامد؛ "ای بابا چه بد، اونا دکترای خیلی خوبی بودن مخصوصا خسروی واقعا کار بلد بود"
آرش؛ "اره ولی یه جو معرفت نداشتن"
حامد؛ "حالا خودت رو ناراحت نکن درست میشه، کسی رو هم جایگزین کردی؟"
آرش؛ "آره اتفاقا امروز یکی میاد برای استخدام"
حامد؛ "اسم و فامیلش چیه میشناسیمش؟"
آرش؛ "نوید سپنتا، متخصص ژنتیکِ جای دکتر خسروی میاد"
حامد؛ "نمیشناسم ولی امیدوارم آدم خوبی باشه"
آرش؛ "آره"
چند دقیقه ای حرف زدیم و بعدم از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق مجید و با شتاب در رو باز کردم که دیدم مریض نشسته دسته در رو ول کردم و لباسم رو صاف کردم، قیافه مجید رو دیدم که با تعجب داشت بهم نگاه میکرد.
حامد؛ "اممم...ببخشید آقای کیانی میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟"
مجید؛ "نه میبینین که مریض دارم بعدا شاید اجازه دادم بیاید"
پرویی زیر لب نثارش کردم و ممنونی گفتم و رفتم بیرون و در رو بستم منتظر موندم تا بیمارش بیاد بیرون، بلاخرهههه اومد بیرون و منم رفتم داخل اتاق.