˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
استوری مجید و حامد برای بندرعباس🖤🥲 𝙈𝙮 𝙢𝙤𝙤𝙣 ★, . . ‹ @HAMEDHANGIM › ~Telegram
این غم، غم بزرگیه...💔
ولی این که کنار همیم از این درد و غم بزرگ کم میشه🫂🖤
#بندر_عباس_تسلیت🏴
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/4991
واقعا!
چرا دنبال اون نرفت؟
شایدم رفته، شاید اگه حامد هم بیا تو این برنامه بگه که مجید اومد دنبالم🥲✨
اگه رفته دنبالش...وای چه صحنه ای بوده کاشکی بودم😭😂❤️
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۱
مجید؛ "کی بهت گفت بیای تو؟"
حامد؛ "مجیدم"
مجید؛ "بفرمایید بیرون آقای حاتمی"
حامد؛ "حالا من شدم آقا حاتمی؟ "
مجید؛ "بله بفرمایید"
حامد؛ "باشه پس من برم"
حامد
رفتم سمت در که صدام کرد.
مجید؛ "کجا؟"
حامد؛ "خودت گفتی برم"
مجید؛ "بیا بشین حامد"
حامد؛ "آهااا حالا شد"
رفتم نشستم.
مجید؛ "چی میگفت این یارو؟"
حامد؛ "منظورت آرشِ؟"
مجید؛ "همون"
حامد؛ "هیچی سوال میپرسید و احوال پرسی کرد منم هر چرت و پرتی اومد تو مغزم تحویلش دادم"
هر چی به آرش گفتم رو براش تعریف کردم که دوتامون خندیدیم.
مجید؛ "دروغ گوی کی بودی تو؟ "
حامد؛ "تووو"
مجید؛ "خیله خب بسه مریض دارم پاشو برو"
حامد؛ "تازه داشتیم میخندیدیم"
مجید؛ "حامد مریض دارم خب"
حامد؛ "باشه فعلا"
مجید؛ "فعلا"
داشتم میرفتم سمت در که یادم افتاد یه چیزی رو بهش نگفتم واسه همین برگشتم.
حامد؛ "آهاا راستی مجید امروز سالگرد آشنایی من و موناس نمیدونم چی براش بخرم، تو نظری نداری؟"
مجید؛ "گل بخر"
حامد؛ "مگه یک ساله ازدواج کردیم که گل بخرم"
مجید؛ "خبببب بزار فکر کنم...آها ساعت، ساعت چطوره؟"
حامد؛ "آره خوبه کی بریم بخریم؟"
مجید؛ "بعد از کار چطوره؟"
حامد؛ "خوبه ولی اون موقع همه جا بستس"
مجید؛ "نه من یه دوستی دارم ساعت فروشی داره اون همیشه بازه میریم اونجا تازه ساعتاشم اصله"
حامد؛ "باشه دمت گرم، من دیگه برم فعلا"
مجید؛ "فعلا"
از اتاقش رفتم بیرون که چشمم خورد به یک آقای قد بلند و خوش تیپ که یه کیف سامسونت دستش بود و عینک آفتابی به چشماش زده بود حدس میزدم همونی باشه که آرش گفته اومد نزدیکم و دستش رو اورد جلو و منم بهش دست دادم.
نوید؛ "سلام، ببخشید آقای راد؟"
حامد؛ "سلام، نه حاتمی هستم دوست آقای راد"
نوید؛ "خوشبختم"
حامد؛ "شما...؟ "
نوید؛ "سپنتا هستم، نوید سپنتا"
حامد؛ "اهااا بله خوشحالم از دیدنتون بفرمایید بریم اتاق آقای راد رو نشونتون بدم"
نوید؛ "مرسی"
قدش ماشالله هزار ماشالله خیلی بلند بود و انرژی مثبت زیادی ازش دریافت میکردم، اتاق آرش رو نشونش دادم و در زدم و در رو باز کردم با نوید وارد اتاق شدیم که آرش بلند شد.
نوید؛ "سلام، آقای راد؟"
آرش؛ "سلام بله خودم هستم، حامد جان معرفی نمیکنی؟"
حامد؛ "آقای سپنتا متخصص ژنتیک"
آرش؛ "اووو بله بله خوشحالم از دیدنتون"
قرار شد که از این به بعد نوید تو این بیمارستان بمونه منم رفتم اتاقش و یه سری جاها رو بهش نشون دادم دیگه الان جز دکترای این بیمارستان شد.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۵۱ مجید؛ "کی بهت گفت بیای تو؟" حامد؛ "مجیدم" مجید؛ "بفرمایید بیرون آقای
خب خب شخصیت جدید داریممممم😍✨
به نظرتون کی میتونه باشه؟؟؟
دوست دارم بازیگر شخصیت جدید رمان رو خودتون حدس بزنید😉❤️