#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۵
مونا؛ "خب حامد نگفتی چه خبر؟"
حامد؛ "سلامتی، امروز دوتا دکتر جدید اومدن"
نازی؛ "خب چطور بودن؟"
حامد؛ "عالی من که باهاشون حال کردم، میگم نازی بهتر نبود پزشکی میخوندی؟"
نازی
من از این جمله متنفر بودم چون اصلا دلم نمیخواست دکتر یا پزشک بشم عشق من فقط یه چیز بود «بازیگری» و تمام.
نازی؛ "نخیر"
حامد؛ "ولی من هر چقدر فکر میکنم داییت راست میگه هااا"
نازی؛ "چی میگه؟"
حامد؛ "بازیگری آخه...نمیدونم"
نازی؛ "ببخشید بابا ولی ما قبلا در این باره حرف زدیم و منم بهتون گفته بودم از اینکه بخواین مجبورم کنین چه رشته و چه شغلی انتخاب کنم بدم میاد، اینم گفته بودم که من فقط و فقط بازیگری رو دوست دارم"
حامد؛ "نه خوشم اومد، آفرین"
یهو دیدم بابا خندید، هنگ کردم یعنی چی آخه؟
حامد؛ "خوشم میاد از شغل آیندت دفاع میکنی"
لبخندی زدم.
نازی؛ "یعنی الان؟..."
حامد؛ "اره میخواستم ببینم چقدر رو بازیگری حساسی"
نازی؛ "خیلیییییی"
مونا؛ "حالا اونایی که اومدن کی هستن؟اسمشون چیه؟ تخصصشون چی هست؟"
حامد؛ "نوید که ژنتیک، متین هم ارتوپد"
غذامون که تموم شد رفتیم نشستیم رو به روی تلویزیون و مامان واسه خودش و بابا چایی ریخت و اورد و نشست که بابا یه جعبه خوشگل سفید رنگی گذاشت روی میز.
مونا؛ "این چیه؟"
حامد؛ "بازش کن"
مامان جعبه رو برداشت و بازش کرد، از توی چشمای پر برقش میشد ذوق رو دید.
حامد؛ "سالگرد اولین دیدارمون مبارک مونای قشنگم"
مونا؛ "الهی من قربونت برمممم"
و بعدم همدیگه رو بغل کردن و همون لحظه بود که قنددد توی دلم آب شد.
نازی؛ "بابا میشه اولین باری که همدیگه رو دیدین رو تعریف کنی؟"
حامد؛ "من که هر سال دارم تعریف میکنم"
نازی؛ "میدونم ولی بازم بگو آخه انقدر قشنگه که تکراری نمیشه"
حامد؛ "خیله خب باشه"
[فلش بک:سال ۱۳۸۰، ۲۴ سال قبل]
مجید
داشتیم از در خونه میرفتم بیرون که مامان صدام زد.
مجید؛ "جانم مامان؟"
پری؛ "مجید امروز تو برو دنبال خواهرت من ساعت کاریم با دانشگاه خواهرت نمیخوره بابات هم سر کاره"
مجید؛ "باشه با حامد وقتی داشتیم برمیگشتیم میریم دنبالش، کاری نداری؟"
پری؛ "نه عزیزم بسلامت"
مجید؛ "خدافظ"
کفشام رو پوشیدم و رفتم تو کوچه وایستادم تا حامد بیاد، اومد.
مجید؛ "سلام،چقدر دیر کردی"
حامد؛ "سلام ببخشید با داداشم بحثم شد خیلی میره رو مخم"
مجید؛ "برو خداتو شکر کن من که داداش ندارم"
حامد؛ "پس من چیم؟"
مجید؛ "تو؟هیچی"
حامد؛ "باشه آقای کیانی خوشحال شدم از دیدنتون اگه کاری با من ندارید من برم دانشگاه، با اجازه"
حامد برگشت و داشت میرفت منم سریع رفتم و شونش رو گرفتم خندیدم.
مجید؛ "وایسا ببینم کجا؟"
حامد؛ "خونه عمو شجاع"
مجید؛ "مسخره، جدی گفتم"
حامد؛ "میرم دانشگاه"
مجید؛ "بدونه من؟"
حامد؛ "ببخشید شما؟"
مجید؛ "منم دیگه داداشت"
حامد؛ "به جا نمیارم"
مجید؛ "خیله خب دیگه مسخره بازی بسه، بریم؟"
حامد؛ "من شما رو نمیشناسم چرا باید با شما بیام؟"
مجید؛ "حاااامددد"
خندید.
حامد؛ "باشه"
راه افتادیم و داشتیم راه میرفتیم.
مجید؛ "میگم حامد بعد از دانشگاه باید برم دنبال آبجیم میای باهام؟"
حامد؛ "اره داداش بریم"
مجید؛ "راهت دور نمیشه؟"
حامد؛ "نه بابا، تو بگو قله قاف من باهات میام"
دستم رو انداختم دور گردنش و هر دو خندیدیم.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۶
حامد
بعد از دانشگاه با مجید پیاده رفتیم سمت دانشگاه خواهرش، وایستاده بودیم دم در دانشگاه و منتظر خواهرش بودیم، تا به حال خواهرای مجید رو ندیده بودم چون بابای مجید از من خوشش نمیاد واسه همینم نه میزاره من برم خونشون نه میزاره مجید بیاد خونمون فقط مامانش رو دیدم که اونم خیلی زن مهربونیه، تکیه داده بودم به دیوار کنار در دانشگاه و کف یکی از پاهام رو چسبونده بودم به دیوار و مجید هم تکیه داده بود به درخت رو به روی من که یهو صدای جیغ و داد بیداد اومد سرمون رو اوردیم بالا دیدم دوتا پسر مزاحم یه خانم شدن سریع دویدم رفتم که فهمیدم مجید هم پشت سرم داره میاد.
حامد؛ "چیشده؟"
_؛ "به تو چه اصلا تو کی هستی؟"
اومدم حرف بزنم که مجید نزاشت.
مجید؛ "داداششم"
یه لحظه خشکم زد، برگشتم سمت چپم رو نگاه کردم یعنی این خواهر مجید بود؟ دیگه چیزی نشنیدم و فقط محو صورتش شدم، نمیدونم چقدر گذشت چه اتفاقایی افتاد ولی میدونستم که از الان به بعد دیگه اون حامد نیستم چون...
مجید؛ "حاااااامدددددددد"
مونا؛ "وای داداش نکنه سکته کرده؟"
مجید؛ "خدانکنه این چه حرفیه، حاااااامدددددددد"
حامد؛ "ب..بله؟"
مجید؛ "خوبی؟ کجایی میدونی از کی داریم صدات میکنیم؟"
صدات میکنیم؟ یعنی خواهر مجید هم صدام زده؟ یعنی اسمم رو به زبونش اورده و من نشنیدم؟
حامد؛ "ببخشید نمیدونم چم شد، میشه زود تر بریم؟"
مجید؛ "باشه بریم تو راه مغازه ای چیزی دیدیم برات آب میگیرم رنگت هم پریده، بریم مونا"
مونا، چه اسم قشنگی! چقدرم که بهش میاد، داشتیم راه میرفتیم مونا وسط بود مجید سمت راستش منم سمت چپ.
حامد؛ "ب..ببخشید مونا خانم، شما چه رشته ای میخونید؟"
مونا؛ "نویسندگی"
حامد؛ "چه رشته خوبی"
مجید؛ "کجاش خوبه بابا؟ پزشکی یه چیز دیگست"
مونا؛ "هر کسی یه علاقه ای داره آقا مجید خیلی خوب میشه که بقیه بهش احترام بزارن"
مجید؛ "الان تو علاقت نویسندگیه؟ چه علاقه ایه آخه؟"
مونا؛ "اصلا به تو چه؟ کی گفت بیای دنبالم؟ چرا بابا نیومد؟"
مجید؛ "مامان گفت وگرنه نمیومدم"
حامد؛ "عهه مجید یکم با خواهرت درست صحبت کن"
مونا؛ "آقا حامد شما خواهر دارین؟"
حامد؛ "آره"
مونا؛ "شما با خواهرتون اینجوری حرف میزنید؟"
حامد؛ "نه اصلااا تازه اونم رشته ای که دوست داشت رو انتخاب کرد"
مونا؛ "خوش به حال خواهرتون"
حامد؛ "چرا؟"
مونا؛ "داداشش شمایین"
یعنی الان منظورش اینه که من آدم خوبیم؟ یا...نه نه ولش کن.
مجید؛ "بسه دیگه مونا"
مونا؛ "خودت شروع کردی"
مجید؛ "ای خدااا این کی شوهر میکنه من راحت شم؟"
مونا؛ "عزیزم شوهر هست من هر کسی رو نمیپسندم"
خوب میکنی اصلا تو حق نداری کسی رو بپسندی تو فقط باید م...چی دارم میگم من؟!
مجید؛ "حامد خیلی ساکت شدی یهو رنگت هم هی داره سفید تر میشه، وایسید همینجا تا من برم یه آب بخرم"
میخواستم تعارف کنم که نه ولی اگه وایمیستادیم میتونستم بهتر مونا رو ببینم، واستادیم جلوی یه مغازه سوپر مارکت مجید رفت داخل منم کارم شده بود دیدن چهره ماه مونا، یعنی میشه...؟
مجید اومد بیرون و یه آب کوچیک دستش بود و داد به من.
مجید؛ "بگیر بخور یکم رنگ و روت باز بشه"
حامد؛ "نه ممنون نمیخورم بده مونا خانم مشخصه خستن"
مونا؛ "نه آقا حامد شما بخورید من تشنم نیست"
حامد؛ "تعارف نکنید من حالم خوبه شما بخورید"
مونا؛ "نه شما..."
مجید؛ "اَه چقدر ادا دارید شما دوتا"
در آب رو باز کرد و بطری رو سر کشید و من و مونا با تعجب داشتیم بهش نگاه میکردیم.
حامد؛ "چجوری این بچه پرو رو تحمل میکنید؟"
مونا خندید.
مونا؛ "به سختی"
وقتی خندید احساس کردم قلبم نمیزنه رسما داشت من رو میکشت آخه چرا باید خندش انقدر قشنگ باشه؟ قشنگ میتونستم خیسی عرق رو روی دستم حس کنم بدنم گُر گرفته بود.
مونا؛ "آقا حامد خوبین؟ مجید یکم آب بده بهشون"
دیگه نتونستم و زانوم خالی کرد و نشستم که آبی روی صورتم ریخته شد.
مجید؛ "خوبی حامد؟ چت شد تو آخه؟"
حامد؛ "نریز مجید خوبم، خوبم"
مجید؛ "مشخصه"
حامد؛ "خوبم پاشیم بریم"
با کمک مجید بلند شدم وقتی چهره نگران مونا رو میدیدم قلبم تیکه تیکه میشد، راه رفتیم و مجید و مونا که به خونشون رسیدن خداحافظی کردیم و منم رفتم خونه خودمون.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۵۶ حامد بعد از دانشگاه با مجید پیاده رفتیم سمت دانشگاه خواهرش، وایستاده
یکم بریم تو قدیما ببینیم چه خبر بوده🙃✨
https://eitaa.com/kerensia/5117
من واسه امتحانات نوبت اولم شبا بیدار میموندم میخوندم😂(به هیچ وجه بخاطر درس از خوابتون نزنید)
https://eitaa.com/kerensia/5120
خب منم وضعیتم همینه، من مامان و بابام تابستونم میرن سرکار ولی وقتی بیدار میشن خودمو میزنم به خواب بعد که خونه خالی شد تازه شروع میکنم عشق و حال🤣🤣
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
رک شو رو دیدین ؟
لحظه ای که مجید به اميرحسين گفت تو جزو معدود آدمایی هستی که منو میخندونن چون من سخت میخندم
ولی قبلا این جمله رو به یکی دیگه گفته بود نه ؟ 💔
هدایت شده از God.mather and father
تیزرُک