eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
حامد بعد از دانشگاه با مجید پیاده رفتیم سمت دانشگاه خواهرش، وایستاده بودیم دم در دانشگاه و منتظر خواهرش بودیم، تا به حال خواهرای مجید رو ندیده بودم چون بابای مجید از من خوشش نمیاد واسه همینم نه میزاره من برم خونشون نه میزاره مجید بیاد خونمون فقط مامانش رو دیدم که اونم خیلی زن مهربونیه، تکیه داده بودم به دیوار کنار در دانشگاه و کف یکی از پاهام رو چسبونده بودم به دیوار و مجید هم تکیه داده بود به درخت رو به روی من که یهو صدای جیغ و داد بیداد اومد سرمون رو اوردیم بالا دیدم دوتا پسر مزاحم یه خانم شدن سریع دویدم رفتم که فهمیدم مجید هم پشت سرم داره میاد. حامد؛ "چیشده؟" _؛ "به تو چه اصلا تو کی هستی؟" اومدم حرف بزنم که مجید نزاشت. مجید؛ "داداششم" یه لحظه خشکم زد، برگشتم سمت چپم رو نگاه کردم یعنی این خواهر مجید بود؟ دیگه چیزی نشنیدم و فقط محو صورتش شدم، نمیدونم چقدر گذشت چه اتفاقایی افتاد ولی میدونستم که از الان به بعد دیگه اون حامد نیستم چون... مجید؛ "حاااااامدددددددد" مونا؛ "وای داداش نکنه سکته کرده؟" مجید؛ "خدانکنه این چه حرفیه، حاااااامدددددددد" حامد؛ "ب..بله؟" مجید؛ "خوبی؟ کجایی میدونی از کی داریم صدات میکنیم؟" صدات میکنیم؟ یعنی خواهر مجید هم صدام زده؟ یعنی اسمم رو به زبونش اورده و من نشنیدم؟ حامد؛ "ببخشید نمیدونم چم شد، میشه زود تر بریم؟" مجید؛ "باشه بریم تو راه مغازه ای چیزی دیدیم برات آب میگیرم رنگت هم پریده، بریم مونا" مونا، چه اسم قشنگی! چقدرم که بهش میاد، داشتیم راه میرفتیم مونا وسط بود مجید سمت راستش منم سمت چپ. حامد؛ "ب..ببخشید مونا خانم، شما چه رشته ای میخونید؟" مونا؛ "نویسندگی" حامد؛ "چه رشته خوبی" مجید؛ "کجاش خوبه بابا؟ پزشکی یه چیز دیگست" مونا؛ "هر کسی یه علاقه ای داره آقا مجید خیلی خوب میشه که بقیه بهش احترام بزارن" مجید؛ "الان تو علاقت نویسندگیه؟ چه علاقه ایه آخه؟" مونا؛ "اصلا به تو چه؟ کی گفت بیای دنبالم؟ چرا بابا نیومد؟" مجید؛ "مامان گفت وگرنه نمیومدم" حامد؛ "عهه مجید یکم با خواهرت درست صحبت کن" مونا؛ "آقا حامد شما خواهر دارین؟" حامد؛ "آره" مونا؛ "شما با خواهرتون اینجوری حرف میزنید؟" حامد؛ "نه اصلااا تازه اونم رشته ای که دوست داشت رو انتخاب کرد" مونا؛ "خوش به حال خواهرتون" حامد؛ "چرا؟" مونا؛ "داداشش شمایین" یعنی الان منظورش اینه که من آدم خوبیم؟ یا...نه نه ولش کن. مجید؛ "بسه دیگه مونا" مونا؛ "خودت شروع کردی" مجید؛ "ای خدااا این کی شوهر میکنه من راحت شم؟" مونا؛ "عزیزم شوهر هست من هر کسی رو نمیپسندم" خوب میکنی اصلا تو حق نداری کسی رو بپسندی تو فقط باید م...چی دارم میگم من؟! مجید؛ "حامد خیلی ساکت شدی یهو رنگت هم هی داره سفید تر میشه، وایسید همینجا تا من برم یه آب بخرم" میخواستم تعارف کنم که نه ولی اگه وایمیستادیم میتونستم بهتر مونا رو ببینم، واستادیم جلوی یه مغازه سوپر مارکت مجید رفت داخل منم کارم شده بود دیدن چهره ماه مونا، یعنی میشه...؟ مجید اومد بیرون و یه آب کوچیک دستش بود و داد به من. مجید؛ "بگیر بخور یکم رنگ و روت باز بشه" حامد؛ "نه ممنون نمیخورم بده مونا خانم مشخصه خستن" مونا؛ "نه آقا حامد شما بخورید من تشنم نیست" حامد؛ "تعارف نکنید من حالم خوبه شما بخورید" مونا؛ "نه شما..." مجید؛ "اَه چقدر ادا دارید شما دوتا" در آب رو باز کرد و بطری رو سر کشید و من و مونا با تعجب داشتیم بهش نگاه میکردیم. حامد؛ "چجوری این بچه پرو رو تحمل میکنید؟" مونا خندید. مونا؛ "به سختی" وقتی خندید احساس کردم قلبم نمیزنه رسما داشت من رو میکشت آخه چرا باید خندش انقدر قشنگ باشه؟ قشنگ میتونستم خیسی عرق رو روی دستم حس کنم بدنم گُر گرفته بود. مونا؛ "آقا حامد خوبین؟ مجید یکم آب بده بهشون" دیگه نتونستم و زانوم خالی کرد و نشستم که آبی روی صورتم ریخته شد. مجید؛ "خوبی حامد؟ چت شد تو آخه؟" حامد؛ "نریز مجید خوبم، خوبم" مجید؛ "مشخصه" حامد؛ "خوبم پاشیم بریم" با کمک مجید بلند شدم وقتی چهره نگران مونا رو میدیدم قلبم تیکه تیکه میشد، راه رفتیم و مجید و مونا که به خونشون رسیدن خداحافظی کردیم و منم رفتم خونه خودمون.
https://eitaa.com/kerensia/5115 من یه روز کامل (حاضرم قسم بخورم) 😂
https://eitaa.com/kerensia/5117 من واسه امتحانات نوبت اولم شبا بیدار میموندم میخوندم😂(به هیچ وجه بخاطر درس از خوابتون نزنید)
تابستونا بعضی وقتا تا ساعت ۱۰ بیدار میموندم😂
https://eitaa.com/kerensia/5120 خب منم وضعیتم همینه، من مامان و بابام تابستونم میرن سرکار ولی وقتی بیدار میشن خودمو میزنم به خواب بعد که خونه خالی شد تازه شروع میکنم عشق و حال🤣🤣
خب دوستان فردا تعطیل شدیم🥳
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
رک شو رو دیدین ؟ لحظه ای که مجید به اميرحسين گفت تو جزو معدود آدمایی هستی که منو میخندونن چون من سخت میخندم ولی قبلا این جمله رو به یکی دیگه گفته بود نه ؟ 💔