#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۸
حامد
قرار بود مامان به خاله پری زنگ بزنه و هماهنگ کنه که آخر هفته بریم خواستگاری الانم حاضر شدم که با مجید بریم دانشگاه، از خونه رفتم بیرون و پیاده به سمت خونه مجید اینا رفتم که مجید دم در بود.
حامد؛ "سلااامم داداش چطوری؟"
مجید؛ "سلام خوبم"
حامد؛ "مطمئنی؟"
مجید؛ "آره بریم"
رفتار مجید خیلی سرد شده بود شاید امروز رو فرم نبود، داشتیم راه میرفتیم و بر خلاف تمام روزهای دیگه مجید هیچ حرفی نمیزد و این من رو خیلی نگران میکرد،دیگه از این سکوت خسته شدم.
حامد؛ "چه خبر؟"
مجید؛ "خبرا که پیش شماست"
حامد؛ "چه خبری؟ "
مجید؛ "خودت بهتر میدونی"
حامد؛ "میشه درست حرف بزنی من بفهمم چی میگی؟"
مجید سکوت کرد و داشت راه میرفت که شونش رو گرفتم و هر دو وایسادیم.
حامد؛ "مجییییدد"
مجید؛ "تو از خواهر من خوشت اومده؟"
حامد؛ "ها...چی؟"
مجید؛ "گفتم تو از خواهر من مونا خوشت اومده؟"
حامد؛ "خب...آره"
مجید؛ "چرا بهم نگفتی؟"
حامد؛ "چی؟"
مجید؛ "میگم چرا نگفتییییی؟"
حامد؛ "آروم باش چرا داد میزنی؟ اخه کی میاد به یه پسر بگه من عاشق خواهرتم؟"
مجید؛ "من فرق میکنم، من رفیقتم"
حامد؛ "خب الان که میدونی اصلا بیخیالش مجید دارم دومادتون میشم باید خوشحال باشیاا"
مجید؛ "اگه بابا بزاره"
حامد؛ "میزاره، تو خودت نظرت چیه؟ صادقانه بگو"
مجید؛ "صادقانه بگم خب من دخالت نمیکنم چون من که نمیخوام زنت بشم، نظر مونا از همه مهم تره"
خندیدم.
حامد؛ "میخوای تو زنم بشی؟"
مجید؛ "اصلااااا"
[پایان فلش بک]
نازی؛ "خب بعدش"
حامد؛ "عمون بده دختر بزار یه گلویی تر کنیم دهنم خشک شد انقدر حرف زدم"
نازی؛ "خب بقیش رو دایی بگه"
مجید؛ "باشه"
[فلش بک:شب خواستگاری]
مجید
هنوز حامد اینا نیومده بودن ولی مشخص بود بابا اعصابش خورده منم رفتم توی اتاق مونا که داشت آماده میشد و خیلی خوشحال بود، پس اونم از حامد خوشش میاد.
مجید؛ "خوشحالیااا"
رو به آینه بود تا صدام رو شنید برگشت و چرخ زد.
مونا؛ "چرا نباشم؟"
مجید؛ "یعنی دوست داری از پیشم بری؟"
مونا؛ "اووو حالا بزار بیان حرفامون رو بزنیم"
مجید؛ "دوستش داری؟"
سرش رو انداخت پایین و لپاش سرخ شد که لپش رو کشیدم.
مجید؛ "من قربون خجالتت برم خواهر"
مونا؛ "خدانکنه"
مجید؛ "نگفتی، حامد رو دوست داری؟"
مونا؛ "خب...آره، پسر بدی نیست"
مجید؛ "یعنی چی پسر بدی نیست؟ یعنی خوبه؟"
مونا؛ "بامزس"
مجید؛ "او بامزس؟!"
خندید.
مونا؛ "آره دوستش دارم"
مجید؛ "میخوام یه چیزی بهت بگم، هر چی شد تا تهش من پشتتم چون حامد رو کامل میشناسم از همون کلاس هشتم تا الان میدونم که چه جور آدمیه و اینم خوب میدونم که خوشبختت میکنه"
مونا با ذوق پرید بغلم منم بغلش کردم که با صدای زنگ خونه از بغلم اومد بیرون و میخواست بره بیرون که دستش رو گرفتم.
مجید؛ "کجااا؟"
مونا؛ "برم در رو باز کنم خانواده حامد اومدن"
مجید؛ "اولا آقا حامد، دومن شما برو تو آشپز خونه منتظر بمون من خودم میرم"
مونا؛ "هوفففف،باشه"
مونا رفت توی آشپز خونه منم رفتم در باز کردم و خانواده حامد اومدن، موقع سلام کردن یکی رو دیدم که وقتی خواستم باهاش سلام کنم زبونم بند اومد،خواهر حامد بود کف دستم عرق کرد ضربان قلبم رو هزار بود چرا اینجوری شدم؟ امکان نداره!
رضا؛ "خب راستش ما امشب اومدیم که دختر خانم شما یعنی مونا خانم رو برای آقا پسرمون آقا حامد خواستگاری کنیم"
احمد؛ "شغل پسرتون چیه؟"
زهره؛ "خب راستش حامد فعلا دانشجوئه ولی انشالله دکتر"
احمد؛ "دکتر چی؟"
رضا؛ "خودت بگو پسرم"
استرس رو توی چشمای حامد میدیدم، بد بخت شدیم الان لکنتش شروع میشه.
حامد؛ "ق...قل...قلب"
احمد؛ "مدرک تحصیلیت چیه؟"
حامد؛ "ه...هنوز...ن..نگ..نگرفتم و...ولی..."
مجید؛ "بابا من و حامد توی یه دانشگاهیم..."
احمد؛ "شما ساکت بزار خودش بگه، بگو"
صورت حامد سرخ شده بود از خجالت.
حامد؛ "ل...لی...لیسانس"