eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:چی عالی بود سیسی؟😂✨ ۲:سلام مهسا جونم، قربونت❤️
از ناشناس راضی نیستمااا میخوام دوتا پارت بزارم🙃
یه چالش باحال هم قراره بزارم✨
من میرم برمیگردم ناشناس رو بترکونید تا دوتا پارت جذاب براتون بزارم😍🤍
۱:سلام، چشمممم😂 ۲:قربونت برم❤️ منم وقتی رمانای دیگه ای میخونم واقعا خستگیم در میره✨ ۳:مرسی😂✨
حامد قرار بود مامان به خاله پری زنگ بزنه و هماهنگ کنه که آخر هفته بریم خواستگاری الانم حاضر شدم که با مجید بریم دانشگاه، از خونه رفتم بیرون و پیاده به سمت خونه مجید اینا رفتم که مجید دم در بود. حامد؛ "سلااامم داداش چطوری؟" مجید؛ "سلام خوبم" حامد؛ "مطمئنی؟" مجید؛ "آره بریم" رفتار مجید خیلی سرد شده بود شاید امروز رو فرم نبود، داشتیم راه میرفتیم و بر خلاف تمام روزهای دیگه مجید هیچ حرفی نمیزد و این من رو خیلی نگران میکرد،دیگه از این سکوت خسته شدم. حامد؛ "چه خبر؟" مجید؛ "خبرا که پیش شماست" حامد؛ "چه خبری؟ " مجید؛ "خودت بهتر میدونی" حامد؛ "میشه درست حرف بزنی من بفهمم چی میگی؟" مجید سکوت کرد و داشت راه میرفت که شونش رو گرفتم و هر دو وایسادیم. حامد؛ "مجییییدد" مجید؛ "تو از خواهر من خوشت اومده؟" حامد؛ "ها...چی؟" مجید؛ "گفتم تو از خواهر من مونا خوشت اومده؟" حامد؛ "خب...آره" مجید؛ "چرا بهم نگفتی؟" حامد؛ "چی؟" مجید؛ "میگم چرا نگفتییییی؟" حامد؛ "آروم باش چرا داد میزنی؟ اخه کی میاد به یه پسر بگه من عاشق خواهرتم؟" مجید؛ "من فرق میکنم، من رفیقتم" حامد؛ "خب الان که میدونی اصلا بیخیالش مجید دارم دومادتون میشم باید خوشحال باشیاا" مجید؛ "اگه بابا بزاره" حامد؛ "میزاره، تو خودت نظرت چیه؟ صادقانه بگو" مجید؛ "صادقانه بگم خب من دخالت نمیکنم چون من که نمیخوام زنت بشم، نظر مونا از همه مهم تره" خندیدم. حامد؛ "میخوای تو زنم بشی؟" مجید؛ "اصلااااا" [پایان فلش بک] نازی؛ "خب بعدش" حامد؛ "عمون بده دختر بزار یه گلویی تر کنیم دهنم خشک شد انقدر حرف زدم" نازی؛ "خب بقیش رو دایی بگه" مجید؛ "باشه" [فلش بک:شب خواستگاری] مجید هنوز حامد اینا نیومده بودن ولی مشخص بود بابا اعصابش خورده منم رفتم توی اتاق مونا که داشت آماده میشد و خیلی خوشحال بود، پس اونم از حامد خوشش میاد. مجید؛ "خوشحالیااا" رو به آینه بود تا صدام رو شنید برگشت و چرخ زد. مونا؛ "چرا نباشم؟" مجید؛ "یعنی دوست داری از پیشم بری؟" مونا؛ "اووو حالا بزار بیان حرفامون رو بزنیم" مجید؛ "دوستش داری؟" سرش رو انداخت پایین و لپاش سرخ شد که لپش رو کشیدم. مجید؛ "من قربون خجالتت برم خواهر" مونا؛ "خدانکنه" مجید؛ "نگفتی، حامد رو دوست داری؟" مونا؛ "خب...آره، پسر بدی نیست" مجید؛ "یعنی چی پسر بدی نیست؟ یعنی خوبه؟" مونا؛ "بامزس" مجید؛ "او بامزس؟!" خندید. مونا؛ "آره دوستش دارم" مجید؛ "میخوام یه چیزی بهت بگم، هر چی شد تا تهش من پشتتم چون حامد رو کامل میشناسم از همون کلاس هشتم تا الان میدونم که چه جور آدمیه و اینم خوب میدونم که خوشبختت میکنه" مونا با ذوق پرید بغلم منم بغلش کردم که با صدای زنگ خونه از بغلم اومد بیرون و میخواست بره بیرون که دستش رو گرفتم. مجید؛ "کجااا؟" مونا؛ "برم در رو باز کنم خانواده حامد اومدن" مجید؛ "اولا آقا حامد، دومن شما برو تو آشپز خونه منتظر بمون من خودم میرم" مونا؛ "هوفففف،باشه" مونا رفت توی آشپز خونه منم رفتم در باز کردم و خانواده حامد اومدن، موقع سلام کردن یکی رو دیدم که وقتی خواستم باهاش سلام کنم زبونم بند اومد،خواهر حامد بود کف دستم عرق کرد ضربان قلبم رو هزار بود چرا اینجوری شدم؟ امکان نداره! رضا؛ "خب راستش ما امشب اومدیم که دختر خانم شما یعنی مونا خانم رو برای آقا پسرمون آقا حامد خواستگاری کنیم" احمد؛ "شغل پسرتون چیه؟" زهره؛ "خب راستش حامد فعلا دانشجوئه ولی انشالله دکتر" احمد؛ "دکتر چی؟" رضا؛ "خودت بگو پسرم" استرس رو توی چشمای حامد میدیدم، بد بخت شدیم الان لکنتش شروع میشه. حامد؛ "ق...قل...قلب" احمد؛ "مدرک تحصیلیت چیه؟" حامد؛ "ه...هنوز...ن..نگ..نگرفتم و...ولی..." مجید؛ "بابا من و حامد توی یه دانشگاهیم..." احمد؛ "شما ساکت بزار خودش بگه، بگو" صورت حامد سرخ شده بود از خجالت. حامد؛ "ل...لی...لیسانس"
مونا توی آشپز خونه بودم و صداها رو میشنیدم وقتی حامد با لکنت حرف میزد دلم میریخت الهی بمیرم چرا اینجوری شدی؟ خدایا خودت کمکش کن امشب باید خوب پیش بره. زهره؛ "ولی بعد از لیسانس انشالله فوق هم میگیره" احمد؛ "پس با این حساب...شرمنده" وای نه، اتفاقی که ازش میترسیدیم افتاد. حامد؛ "ی...یعنی...چ..چی؟" احمد؛ "یعنی من دخترم رو شوهر نمیدم اگرم بدم به پسر شما نمیدم" رضا؛ "ببخشید ولی مگه پسر ما چشه؟" پری؛ "اممم...بهتره اول چایی رو بخوریم بعد تصمیم بگیریم" زهره؛ "منم موافقم" مامان صدام زد و منم سینی چایی رو برداشتم و بردم به همه سلام کردم داشتم از خجالت آب میشدم. زهره؛ "ماشالله هزار ماشالله چه خانمی" خانواده خیلی خوبی داشت خودشم که...نگم اصلا، به حامد که رسیدم ناخداگاه به چشماش خیره شدم و اونم به چشمام زل زد و چایی رو برداشت دلم میخواست تا صبح بشینم به چشمای شکلاتیش نگاه کنم، خواستم برم که سینی رو گرفت. حامد؛ "ب...ببخشید...ق...ق...قند" سینی جلو تر بردم. مونا؛ "بفرمایید" قند برداشت و منم قند تو دلم آب شد، به همه که چایی دادم سینی رو روی میز گذاشتم و نشستم. پری؛ "به نظرم اجازه بدیم این دوتا جوون برن با هم حرف بزنن سنگاشون رو وا بکنن اگر به توافق نرسیدن اون موقع نظر میدیم" احمد؛ "من اجازه نمیدم" پری؛ "احمد" بابا هوف عصبی ای کشید. احمد؛ "خیله خب فقط مهتاب هم با خودتون ببرید" مونا؛ "بابا" احمد؛ "همین که گفتم" حمید؛ "میشه منم برم؟" احمد؛ "حتمااا" مجبور شدیم مهتاب و داداش حامد هم با خودمون ببریم توی اتاق، من دست مهتاب و حامد هم دست داداشش رو گرفته بودیم و رفتیم توی اتاق مجید در هم بستیم، من یه طرف تخت و حامد یه طرف دیگه نشسته بودیم بچه ها هم ساکت نشسته بودن روی زمین و ما دوتا رو نگاه میکردن، انگشتام کنده شد انقدر باهاشون بازی کردم. مونا؛ "نمیخواین چیزی بگین؟" حامد؛ "چی بگم؟" مونا؛ "هر چی، سوال بپرس" حامد؛ "سوال...خب، نمیدونم میخواین اول شما بپرسین ؟" مونا؛ "لکنتت خوب شد" حامد؛ "عه راستیا اصلا حواسم نبود" مونا؛ "وقتی استرس میگیری لکنت میگیری؟" حامد؛ "آره دست خودم نیست از بچگی اینجوری بودم" مونا؛ "اذیتت نمیکنه؟" حامد؛ "قبلا چرا ولی الان کمتر، عادت کردم" مونا؛ "تو از چیه من خوشت اومد؟ ببخشید میگم تو اشکالی نداره؟" حامد؛ "نه راحت باشین، راستش خب...به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟" مونا؛ "نه" حامد؛ "منم نداشتم ولی وقتی تو رو دیدم یعنی چیز...شما رو دیدم، فهمیدم که همچین چیزی وجود داره" مونا؛ "یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟" حامد؛ "الان تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که احمد آقا نزارن من با شما...ازدواج کنم" مونا؛ "خب ببین بابای من از تو خوشش نمیاد حتی نمیدونه که مجید با تو دوسته فقط میدونه تو یک دانشگاهین" حامد؛ "من هر کاری میکنم که راضی بشه" مونا؛ "البته بگم که توی این خونه فقط باباس که از تو بدش میاد" حامد؛ "بقیه اعضای خونه چی؟" سرم رو انداختم پایین. حامد؛ "اونا من رو دوست دارن؟" مونا؛ "آره خب مجید، مامان پری، مهتاب..." حامد؛ "مونا خانم چطور؟" مونا؛ "او...اونم..همین...همینطور" حامد؛ "ولی توی خونه ما همه تو رو دوست دارن" مونا؛ "مثلا کیا؟" حامد؛ "مامانم، بابام، حانیه، حمید" مونا؛ "ولی یه نفر رو نگفتی" حامد؛ "آخه اون یه نفر دوستت نداره...عاشقته" داغه داغ شده بودم نمیدونستم از خجالت چیکار کنم.
🎭𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 𝑨𝒄𝒕𝒐𝒓'𝒔 𝑫𝒂𝒚🎭
بریم سراغ یه چالش باحال😉🤍
همه جواب بدینااا✨🤍 https://daigo.ir/secret/61076129541