eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
به نظرم این هیچ ربطی به رفاقت حامجید نداره چون قبلا خوده مجید هم گفته بود که "حامد آهنگی جز آدماییه که منو میخندونه" پس این دلیل نمیشه که حامد تنها کسی باشه که بخندونتش ، ممکنه آدمای کمی باشن که مجید رو میخندونن که دوتاشون حامد و امیرحسینن
بچه های حامجیدی یه لحظه توجه کنید! رفاقت حامجید هنوز سر جاش هست و هنوز حامد آهنگی و مجید واشقانی با هم رفیقن ، خواهشا خواهشا به حرفای این هیترا هیچ توجهی نکنید. هیچ کسی نمیتونه تاکید میکنم "هیچ کسی" نمیتونه رفاقت این دو نفر رو خراب کنه. 💙🧡
هدایت شده از  ‌ 〢 فــ͜ـروغ ✹
‌ ‌ ‌ ‌    ̣ 𝂅 ֗͘ᜒ݂ܰ🕰𖫲۪۪᳝۪᳝݀ 𖫳𖫳گَر بگویم کہ تو در خونِ منی بهتان نیست اصکی=گزارش؛🌷>> 𖤐┊‹ › ‌ ‌ ‌ ‌ ‌˒˒ ﮼★هرچہ ماه اسٺ ‍فداۍ رخ ‍م͟ه͟تا͟بی تۄ🕯𓍯 ˓˓      𖥻 ִ ۫ ּ @ahangiheart ׁ 𓏺💘 ๋ ֪֢
https://eitaa.com/hamjid_story/16264 کاملا درست🙂👍🏻 تا حامجید هست ما هم هستیم💙🧡
مجید رفتیم توی کلاس و هر کدوم سر جای خودمون نشستیم که چند دقیقه بعد با شتاب رفتم کنار اون پسره نشستم. مجید؛ "اسمت چیه؟" حامد؛ "حامد، تو اسمت چیه؟" مجید؛ "اول جواب سوالای من رو بده بعدا از من سوال بپرس" حامد؛ "بپرس" مجید؛ "چرا پشت من رو گرفتی؟" حامد؛ "چون مشخص بود تو کاره ای نیستی و اونا مزاحمت شدن" مجید؛ "از کجا میدونی شاید من باهاشون دعوا کردم" حامد؛ "نکردی، مشخصه اهل دعوا نیستی" مجید؛ "انقدر آدم شناسی؟" حامد؛ "آدم زیاد دور و برم بوده" مجید؛ "از کجا فهمیدی اونا از آقای زارع میترسن؟" حامد؛ "کاراگاهی؟" مجید؛ "گفتم جواب سوالام رو بده" حامد؛ "چون اینجور ادما که ادعای بزرگی میکنن ترسوئن، دیدی که با یه تهدید ساده من ترسیدن" مجید؛ "تو این جور چیزا رو از کجا میدونی؟" حامد؛ "مدرسه قبلیم و همین طور دوره ابتداییم از این قلدرا زیاد داشتیم همیشه هم زورشون به من میرسید واسه همین همشون رو میشناسم" سکوتی بینمون شکل گرفت و همینطور داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم تا حامد سکوت رو شکست. حامد؛ "حالا میشه من بپرسم؟" مجید؛ "آره ولی سریع الان معلم میاد" حامد؛ "اسمت چیه؟" مجید؛ "مجید" حامد؛ "تو واقعا جهشی خوندی؟" مجید؛ "آره کلاس ششم رو جهشی خوندم" حامد؛ "خوش به حالت چه مخی داری" مجید؛ "واسه همین همه اذیتم میکنن چون ازشون کوچیک ترم" حامد؛ "عیبی نداره ولشون کن اونا بزرگن ولی سنی وگرنه از نظر شعور و عقل دو سالشونه" مجید؛ "چقدر خوب حرف میزنی" حامد؛ "قربونت، حالا میخوای همینجوری منو نگاه کنی؟ برو وسایلت رو جمع کن بیا پیشم البته...اگه میخوای" غمی توی چشماش موج میزد، از خدا خواسته رفتم وسایلم رو جمع کردم و پیش حامد نشستم، سرش پایین بود و داشت با خودکار توی دستش ور میرفت. مجید؛ "چیزی ناراحتت میکنه؟" حامد؛ "نه" مجید؛ "اگه چیزی هست میخوای به من بگو چون ما دیگه...ما دیگه یه جورایی دوستیم" وقتی این رو گفتم سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد این دفع به جای غم توی چشماش ذوق بود. حامد؛ "واقعا میگی؟ یا...یا تو هم میخوای ولم کنی بری؟" تو هم؟ یعنی قبلا کسی ولش کرده؟ این پسر تا یه حرفی میزنه مغز من پر میشه از سوالای مختلف. مجید؛ "آره واقعا، چرا باید ولت کنم؟" حامد؛ "نمیدونم چرا شاید مشکل از منه ولی هیچوقت دوست صمیمی نداشتم، دوستایی داشتم که موقت بودن یعنی باهام دوست بودن ولی خب از یه جا به بعد میرفتن سراغ بقیه و من براشون تکراری میشدم" وقتی حرف میزد صداش پر از بغض بود، خواستم جوابش رو بدم که معلم اومد و برپا گفتیم و بلند شدیم بعدم نشستیم. +؛ "سلام بچه ها من دبیر عربیتون هستم من سال اولم هست که توی این مدرسه درس میدم ولی قبلا توی مدارس دیگه ای درس دادم، خب من اول خودم رو معرفی میکنم بعدم شما خودتون رو معرفی کنید من شایسته هستم" بچه ها شروع کردن به ترتیب بلند شدن و خودشون رو معرفی میکردن تا نوبت به من رسید و بلند شدم. مجید؛ "سلام، من مجید کیانی هستم" امیر؛ "کوچولوی کلاس" همه زدن زیر خنده که با حرفی که حامد زد همه ساکت شدن. حامد؛ "تو هم بی شعور کلاسی" شایسته؛ "عه درست حرف بزنید" حامد؛ "آقا نمیبینید داره مسخره میکنه" شایسته؛ "مگه تو رو مسخره کرد؟ تو واسه چی دخالت میکنی؟" حامد سرش رو انداخت پایین. حامد؛ "ببخشید" شایسته؛ "تکرار نشه، نفر بعدی" حامد با ناراحتی بلند شد. حامد؛ "سلام، حامد حاتمی هستم" و نشست و دوباره با خودکارش ور رفت و شروع کرد به کندن پوست لبش. مجید؛ "نخور" برگشت سمتم. حامد؛ "هوم؟" مجید؛ "میگم نخور پوست لبت رو خون میاد" حامد؛ "نمیتونم عادت دارم" مجید؛ "ترکش کن" حامد؛ "نمیشه" مجید؛ "چقدر لجبازی خب نکن پوست لبت رو میگم خون میاد" حامد؛ "باشه اَه" بلاخره دست برداشت از کندن پوست لبش ولی چند ثانیه ای نگذشت که دوباره شروع کرد. مجید؛ "حاااامدددد" حامد؛ "هیسسس معلم میشنوه...آخ" مجید؛ "بفرما، چقدر گفتم نکن اون بی صاحاب رو آخر خون اومد" از توی کیفم دستمال کاغذی در اوردم و دادم بهش اونم گذاشت روی لبش. حامد؛ "آخخخ میسوزه" مجید؛ "ببینم" دستش رو از روی لبش برداشتم معلوم نیست چجوری پوستش رو کنده که انقدر داره خون میاد. شایسته؛ "حاتمی کیانی اگه حرفاتون تموم نمیشه برید بیرون" مجید؛ "ببخشید آقا حامد لبش..." حامد آروم دستم رو گرفت و با صدای آروم لب زد. حامد؛ "چیزی نگو...چیزی نیست آقا ببخشید" مجید؛ "چرا نذاشتی بگم؟" حامد؛ "دوست ندارم"
یه خوش آمدی هم بگیم به عزیزانی که تازه وارد کانال شدن🤍✨
حامدو نگاش کننن😭👐🏻 پسره دیگه نه؟🙂😂 𝙈𝙮 𝙢𝙤𝙤𝙣 ★, . . ‹ @HAMEDHANGIM ›
30.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳