eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی عاشق انرژی دادنتونم تو ناشناس🥲🫀 قربون همتون برممم🫂❤️
۱:🤣🤣🤣 ۲:چشممم🤣 ۳:قربونت برم مرسی بابت انرژیت❤️ ۴:فدات بشم🤍🥺
۱:مرسیییی💗 ۲:میزارم✨ ۳:چشم😂✨ ۴:امیدوارم آمارت بره بالا و موافق باشی🤍
۱:سلام مرسی تو خوبی؟ مرسییی🤍نازیم🥲 ۲:همین که شما ممبرای این چنل هستین خوب میشه💕 ۳:🫂❤️ ۴:الان میزارم😉✨
۱:اصلا قرار بر همینه که روزی دوتا پارت بزارم اون روزم که نزاشتم چون نبودم ببخشید🙏🏻🤍ولی بعد از تعطیلات بخاطر مدارس روزی یک پارت میزارم ۲:چشم عزیزم چرا قسم میدی😂
💙حامد اهنگی 💙 https://eitaa.com/hamedahagi حمایت کنید به خاطر آقای اهنگی😊😘
سلام عشقای من ❤️ یکم صبر کنید الان دوتا پارت رو میزارم🙏🏻
مجید رفتیم نشستیم روی مبل و حانیه رفت سمت آشپز خونه که چایی بریزه. مجید؛ "نازی دایی چه خبر؟ بیا بشین پیشم از دانشگاه بگو" نازی خواست بیاد که حامد یه سرفه به معنای اینکه نازی بشین پیش خودم کرد. مجید؛ "نمیخواد بیای همونجا بگو " نازی خواست حرف بزنه که حامد با صدای بلند شروع به صحبت کرد. حامد؛ "آبجی چه خبر؟ بیا بشین دلم برات تنگ شده به لطف بعضیا چند وقته ندیدمت" بعضیا منظورش من بودم؟ عجب آدم...هوففف ، باید سعی کنم آروم باشم. حانیه؛ "الان میام داداش" حانیه با سینیه چایی اومد و سینی رو گذاشت رو میز و نشست. مونا؛ "چه خبر داداش؟ " مجید؛ "سلامتی، یه پام خونس یه پام بیمارستان" مونا؛ "راستی ایمان دانشگاهت تموم نشد؟ " ایمان؛ " نه دارم فوق میخونم" مونا؛ "بسلامتی " مجید؛ "چقدر من به این دوتا گفتم برید پزشکی گوش ندادن که، باز رشته ایمان خوبه ولی آیناز...اخه بازیگری چیه که میخونی! " نازی؛ "عه دایی منم دارم بازیگری میخونم" حامد؛ "میدونی چیه من خیلی بدم میاد بچمو مجبور کنم که رشته ای که من میخوام رو بخونه، به نظرم باید هر چی که دوست داره بخونه" آیناز؛ "اره منم موافقم " به آیناز یه نگاهی کردم که چرا حرف داییشو تایید کرد. آیناز؛ "ا.البته که پدر و مادر صلاح بچشونو میخوان" حامد با تیکه هاش داشت میرفت رو مخم و منم خستم شده بود از اینکه همش ساکت بودم، حالا نوبت منه آقا حامد. مجید؛ "باز من فرصت اینو دارم که بچه داشته باشم و بزرگ بشه پزشکی بخونه، بعضیها که کلا این فرصتو از دست دادن" ولی فکر کنم این حرفی که زدم یکم زیادی بود، حامد با اخم و مونا هم با تعجب خیلی زیاد به من خیره شدن و حانیه استرس داشت و میترسید دعوا بشه. مونا؛ "منظورت چیه مجید؟ " مجید؛ "منظوری نداشتم" حامد؛ "چیه چرا بهش نمیگی، حالا که خودت سر این بحث رو باز کردی بگو دیگه" مجید؛ "حامد بس کن" حامد؛ "نه خب بگو بزار بدونه " مجید؛ "حامددد" حامد؛ "باشه اصلا خودم بهش میگم، ببین مونا من و تو به لطف برادر عزیزت دیگه نمیتونیم بچه دار بشیم و تمام "
مونا با بهت داشت به جفتمون نگاه میکرد و چشماش پر از اشک شد و صداش بغض داشت. مونا؛ "نازی بیا بریم، من حوصله رانندگی ندارم" نازی؛ "کجا؟ " مونا بلند شد و از خونه رفت بیرون، بچه ها و حانیه هم رفتن دنبالش. مجید؛ "همینو میخواستی؟ " حامد؛ "بلاخره که میفهمید چه الان چه ده سال دیگه، بعدشم اگه الان گذاشت رفت مقصرش خودتی " مجید؛ "به من چه " حامد؛ "اصلا تو به چه حقی اون حرفو زدی؟ هان؟ " مجید؛ "تو اول شروع کردی به تیکه انداختن" حامد؛ "واقعا که بچه ای مجید" صدامو انداختم تو گلوم و داد زدم. مجید؛ "من بچم؟ یا تو که بخاطر یه تصادف منو گذاشتی کنار، منی که بهت تو اون شرایط نیاز داشتم " حامد هم شروع کرد به داد زدن. حامد؛ "تو زندگیه منو بهم ریختی، بچم مرد مجید میفهمی؟ تو میدونی که من چقدر بچه دوست داشتم، اگه فقط اون بچه میمرد من مشکلی نداشتم ولی از این میسوزم که دیگه نمیتونم بچه داشته باشم، نازی بیست سالشه هنوز تنهاست هیچکسو نداره نه خواهری نه برادری" مجید؛ "یعنی انقد بچه برات مهم بود که رفیق چندین سالت رو ول کردی؟ " حامد؛ "قبول من ولت کردم تنهات گذاشتم، تو چرا نیومدییی؟چرا نیومدی بگی دردت چیههه؟" مجید؛ "حامد تو نمیخواستی منو ببینی، به مونا گفته بودی که دیگه دور داداشتو خط بکش، میومدم چی میگفتم اخه " حامد؛ "تو اون شرایطه سخت چه انتظاری از من داشتی؟ مجید باورت میشه خندیدن یادم رفته؟ اونم کی من، منی که باعث خنده همه میشدم و خودم همیشه میخندیدم الان دیگه حتی بلد نیستم بخندم" مجید؛ "عیبی نداره باشه دیگه عادت کردم از همون نوجوونی عادت داشتی همیشه تقصیرا رو گردن من مینداختی " حامد؛ "چون مقصری مجیدددد چرا نمیخوای قبول کنی، اون شب من نبودم که پشت فرمون بودم، من نبودم که یه دستم فرمون بود یه دستم گوشی...تو بودی" سرمو انداختم پایین و ساکت شدم، چند ثانیه بعد بلند شدم و رفتم رو به روی حامد وایسادم و اونم بلند شد و نگاهم کرد. مجید؛ "حامد، یه خواهشی دارم ازت و ازت میخوام که قبول کنی، نمیگم بخاطر من چون میدونم که دیگه برات ارزشی ندارم ولی...به خاطر اونایی که الان تو حیاط وایسادن دارن حرف میزنن قبول کن" حامد؛ "کی گفته که دیگه برام ارزشی نداری؟ " پوز خوندی زدم. مجید؛ "ببین اون قضیه ماله گذشته بود و الان سه سال ازش میگذره، ازت میخوام فراموشش کنیم، هر دوتامون" حامد؛ "به خاطر تویی که برام با ارزشی قبول میکنم" حامد دستشو اورد جلو و دست دادیم. حامد؛ "پس یعنی الان قراره بشیم همون حامد و مجید قبلی؟ " مجید؛ "اره همون حامد و مجیدی که رفیق بودن..." حامد؛ "همون حامد و مجیدی که داداش بودن" هر دومون خندیدیم. حامد؛ "مجید" مجید؛ "جانم؟ " حامد؛ "دلم برای یه چیزی تنگ شده" مجید؛ "چی؟" حامد؛ "بغلت" لبخندی زدمو و آروم دستمو برای آغوش گرمش باز کردم، حامد رو سفت بغل کردم، آخ که نمیدونی منم دلم برای بغلت تنگ شده بود داداش🫂🫀
اینم دوتا پارت خوشگل تقدیم شمااا🙃❤️
دوست دارم بعد خوندن این دوتا پارت واکنش هاتون رو تو ناشناس ببینم✨