#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴
نازنین
نشسته بودم رو مبل و داشتم به این فکر میکردم که چجوری به بابا بگم که راضی بشه، اگه چیزی که مامان بگه بشه چی؟ اگه راضی نشه؟ ولی من راضیش میکنم، با صدای مامان از فکر در اومدم.
مونا؛ "به چی فکر میکنی؟ "
نازنین؛ "به اینکه چجوری بابا رو راضی کنم"
یهو صدای در اومد و در باز شد، مامان هل شد و سریع رفت توی آشپز خونه، منم لبخندی روی لبم گذاشتم و رفتم سمت بابا.
نازنین؛ "سلام، خسته نباشی بابای قشنگم"
مونا؛ "سلام حامد خسته نباشی"
بابا با تعجب داشت نگاهم میکرد.
حامد؛ "سلام مرسی، خبریه؟ "
نازنین؛ "نه چرا؟ "
حامد؛ "مهربون شدی! "
نازنین؛ "وا بابااا من که همیشه مهربون بودم"
بابا خندید.
حامد؛ " تو هر وقت مهربون بودی به ما هم خبر بده"
نازنین؛ "عهه مامان نمیخوای یه چیزی به شوهرت بگی؟ "
مونا؛ "اذیت نکن بچمو، برو لباساتو عوض کن تا ناهار بخوریم"
نازنین؛ "اره بابا برو زود بیا که خبر خوب برات دارم"
حامد؛ "اهااا پس واسه همینه مهربون شدی"
نازنین؛ "باباااا"
حامد؛ "باشه باشه"
بابا لباساش رو عوض کرد و اومد، دور میز نشستیم که ناهار بخوریم و قرار بود موقع غذا خوردن بهش بگم، از صورتش خستگی میبارید یه لحظه داشتم پشیمون میشدم ولی دلمو زدم به دریا و تصمیم گرفتم بهش بگم.
حامد؛ "خب نازی نگفتی خبر خوبت چیه؟ "
نازنین؛ "امشب مهمونی دعوتیم"
حامد؛ "بسلامتی، کجا؟ "
نازنین؛ "خونهٔ د..دایی م..مجید"
بابا داشت میخندید که خندش آروم آروم تبدیل شد به اخم و کم کم داشت عصبی میشد و آبروهاش به هم بدجوری گره خورد، از روی صندلی بلند شد که بره توی اتاق منم سریع بلند شدم و رفتم جلوش وایسادم،مامانم اومد کنارم.
نازنین؛ "بابا یه دقیقه صبر کن"
حامد؛ "نازنین برو اونور میخوام برم بخوابم"
مونا؛ "یعنی ما بخاطر قهر بچگانهٔ شما دوتا نمیتونیم همو ببینیم؟ "
حامد؛ "من مشکلی ندارم میخواید شما دوتا برید، ولی من نمیام "
مونا؛ "حامد چرا اینجوری میکنی؟ تو که انقد کینه ای نبودی"
حامد؛ "اره نبودم و نیستم، ولی کاری که داداشت کرد قابل بخشیدن نیست"
کم کم صداشون داشت میرفت بالا.
مونا؛ "بخاطر یه تصادف؟"
حامد؛ "همون تصادف باعث شد بچمو از دست بدم، زنم افسردگی بگیره، دخترم جفت پاهاش بشکنه"
مونا؛ "الان که من افسرده نیستم و نازی هم ماشالله دوتا پاهاش سالمن مشکلت چیه؟... نکنه بچه میخوای؟ باشه بچه دار میشیم"
بابا همینطور که از عصبانیت سرش پایین بود یهو سرشو اورد بالا و با چشمایی که غمو فریاد میزدن ولی سعی در مخفی کردنش داشت به مامان نگاه میکرد، از این حرف مامان هر دومون شوکه شدیم.
حامد؛ "نازی بیا تو اتاق"
بعد از این حرف رفت توی اتاقش و درو بست، منم رفتم درو باز کردم دیدم نشسته رو لبهٔ تخت و سرش پایینه و چون عصبی بود از روی عادت داشت لباشو گاز میگرفت و پوست لبشو میخورد،تا منو دید نگاهم کرد.
حامد؛ "بشین"
روی صندلی رو به روش نشستم.
حامد؛ "تو پیشنهاد دادی بریم خونه داییت؟ "
سرمو انداختم پایین.
نازنین؛ "اره"
حامد؛ "تو که از همه چی خبر داری چرا همچین پیشنهادی دادی، میدونی من نمیخوام ببینمش"
نازنین؛ "چون از این وضعیت که سه ساله گرفتارش شدیم خسته شدم، من دوست دارم دوباره مثل قدیما دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم بابا ما همیشه خونهٔ هم بودیم یا اونا میومدن یا ما میرفتیم، من اون بابا و دایی مجیدِ قبلو میخوام که همیشه قربون صدقه هم میرفتن و گاهی وقتا کل کل میکردن"
حامد؛ "ببخشید نازی، ولی دیگه نمیتونی اون بابا و دایی رو ببینی"
نازنین؛ "چرا اگه شما کوتاه بیاین میشه"
حامد؛ "نمیتونم نمیشه، نشنیدی الان مادرت چی گفت؟ همه این اتفاقا تقصیر داییته"
نازنین؛ "نه نیست، تقصیر هیچکس نیست، خودت الان داری میگی اتفاق، اینا همش یه اتفاق بود که تموم شد"
حامد؛ "نازی این رفاقت خیلی وقته تموم شده، هیچ جوره هم درست نمیشه زور الکی نزن"
نازنین؛ "تموم نشده، یه لحظه به خاطراتی که با دایی مجید داشتی فکر کن، دوست نداری دوباره تکرار بشه؟ یعنی اصلا دلت براش تنگ نشده بابا؟ "
بابا دوباره سرشو انداخت پایین و یکم فکر کرد.
نازنین؛ " بابایی! "
حامد؛ " جانم؟ "
نازنین؛ "بریم امشب؟ "
کمی مکث کرد.
حامد؛ "اره بریم"
با لبخند رفتم سمتش و بغلش کردم.
نازنین؛ "قربونت برم من بابای قشنگم "
بابا هم بلاخره بعد از اون همه اخم خندید و منم از بغلش در اومدم.
حامد؛ "رفتی بیرون چراغو خاموش کن من یکم بخوابم "
نازنین؛ "ناهار نمیخوری؟ "
حامد؛ "نه گشنم نیست،درم ببند"
نازنین؛ "چشم حامد خان"
حامد؛ "بچه پرووو"
با خنده از اتاق اومدم بیرون دیدم مامان نشسته رو مبل و داره گریه میکنه، رفتم پیشش نشستم.
نازنین؛ "مامان چرا گریه میکنی؟ بابا راضی شد میریم"
مونا؛ "راست میگی؟ "
لبخندی روی لبام گذاشتم.
نازنین؛ "اره"
لپشو بوسیدم و اونم لبخند زد و خوشحال شد.
سلام مرسی تو خوبی🤍
اول اینکه ممنونم بابت انتقادت و خیلی خوشحال شدم که نظر دادی راجب رمان❤️ دوم اینکه ، ببین عزیزم در واقع توی این رمان من خواستم یه تغییری ایجاد بکنم اگه دقت کرده باشی فامیل حامد حاتمی هست و شغلش هم یه چیز دیگست و نمیشد زن و بچش صفورا و آراد باشن، و اینکه خب من رمان حامجیدی زیاد خوندم و توی همه رمان ها زن و بچه حامد صفورا و آراد بودن، من دوست داشتم یکم تغییر بکنه واسه همین از بازیگرای مختلف داخل رمان استفاده کردم ، بازم مرسی بابت نظر✨💙
هدایت شده از 〢 فــ͜ـروغ ✹
https://eitaa.com/back_home
بو : نرگس✨..
ایموجی : 🌚>>
رنگ : مشکی🗽،،
خواننده / بازیگر : بهاره افشاری😭؛
لقب : آرام🦦-
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵
حامد
راستش دیدن دوباره مجید اونم بعد سه سال هم خوشایند بود هم ناراحت کننده، احساس میکردم وسط یه دوراهی بزرگی قرار گرفتم که تصمیم گرفتن برام سخت شده، شایدم واقعا باید مجید رو میدیدم و این ماجرا برای همیشه تموم میشد، شایدم قرار بود امشب برای همیشه مهر پایان بزنن به رفاقتمون، با صدای مونا به خودم اومدم.
مونا؛ "حامد تو که هنوز نشستی، پاشو دیگه دیر شد"
حامد؛ "فقط ما رو دعوت کردن؟ "
مونا؛ "اره، چرا؟ "
حامد؛ "هیچی همینجوری گفتم شاید حمید یا مهتاب و احمد اقا هم هستن"
مونا؛ "نه اتفاقا منم به حانیه گفتم ولی گفت این مهمونی در سکوت باشه بهتره"
یهو صدای داد نازی اومد.
نازی؛ "ماماننننن این لباس آبیه من کجاستتت؟"
مونا؛ "من چه میدونم بگرد همونجاست "
نازی؛ "گشتم نبوددد"
مونا؛ "اومدممم، من برم ببینم لباسش کجاست تو هم پاشو آماده شو"
بدون هیچ حرفی سرمو به علامت باشه تکون دادم و از روی تخت بلند شدم، یقه اسکلی و یه کت لی روش پوشیدم با یه شلوار مشکلی،موهامو شونه زدم و عطرمو خالی کردم رو خودم و رفتم تو پذیرایی نشستم منتظر مونا و نازی، بلاخره بعد یک ساعت اومدن.
مونا؛ "بریم"
از استرس حرفی نزدم و از جام بلند شدم و رفتیم تو ماشین نشستیم، ماشینو روشن کردم.
حامد؛ "میگم مونا"
مونا؛ "جانم؟ "
حامد؛ "میخوای من نیام؟ "
مونا؛ "حامد جان من بزار امشب تموم بشه همچی"
حامد؛ "باشه"
حرکت کردم سمت خونهٔ مجید.
مجید
تو اتاق نشسته بودم و در رو بسته بودم، یهو در باز شد.
حانیه؛ "نمیخوای بیای؟ یکم دیگه میرسن"
مجید؛ "چ.چرا الان میام"
تا از اتاق رفتم بیرون صدای زنگ در اومد، تمام بدنم لرزید، نمیدونستم چجوری باید با حامد رو به رو بشم.
حانیه؛ "ایمان درو باز کن داییت اینا اومدن"
ایمان رفت درو باز کرد و حانیه و آیناز هم رفتن دم در شروع کردن به سلام و احوال پرسی و بغل کردن، منم آروم آروم رفتم نزدیکشون، با حامد چشم تو چشم شدم همه منتظر بودن که حرکتی از ما ببینن، منتظر بودن یا با هم دعوا کنیم یا همو بغل کنیم ولی هیچ کدوم از این ها اتفاق نیوفتاد.
مجید؛ "س.سلام"
حامد؛ "سلام"
حانیه؛ "خ.خیلی خوش اومدین"
حانیه همه رو به سمت پذیرایی هدایت کرد و نشستیم.