سلام مرسی تو خوبی🤍
اول اینکه ممنونم بابت انتقادت و خیلی خوشحال شدم که نظر دادی راجب رمان❤️ دوم اینکه ، ببین عزیزم در واقع توی این رمان من خواستم یه تغییری ایجاد بکنم اگه دقت کرده باشی فامیل حامد حاتمی هست و شغلش هم یه چیز دیگست و نمیشد زن و بچش صفورا و آراد باشن، و اینکه خب من رمان حامجیدی زیاد خوندم و توی همه رمان ها زن و بچه حامد صفورا و آراد بودن، من دوست داشتم یکم تغییر بکنه واسه همین از بازیگرای مختلف داخل رمان استفاده کردم ، بازم مرسی بابت نظر✨💙
هدایت شده از 〢 فــ͜ـروغ ✹
https://eitaa.com/back_home
بو : نرگس✨..
ایموجی : 🌚>>
رنگ : مشکی🗽،،
خواننده / بازیگر : بهاره افشاری😭؛
لقب : آرام🦦-
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵
حامد
راستش دیدن دوباره مجید اونم بعد سه سال هم خوشایند بود هم ناراحت کننده، احساس میکردم وسط یه دوراهی بزرگی قرار گرفتم که تصمیم گرفتن برام سخت شده، شایدم واقعا باید مجید رو میدیدم و این ماجرا برای همیشه تموم میشد، شایدم قرار بود امشب برای همیشه مهر پایان بزنن به رفاقتمون، با صدای مونا به خودم اومدم.
مونا؛ "حامد تو که هنوز نشستی، پاشو دیگه دیر شد"
حامد؛ "فقط ما رو دعوت کردن؟ "
مونا؛ "اره، چرا؟ "
حامد؛ "هیچی همینجوری گفتم شاید حمید یا مهتاب و احمد اقا هم هستن"
مونا؛ "نه اتفاقا منم به حانیه گفتم ولی گفت این مهمونی در سکوت باشه بهتره"
یهو صدای داد نازی اومد.
نازی؛ "ماماننننن این لباس آبیه من کجاستتت؟"
مونا؛ "من چه میدونم بگرد همونجاست "
نازی؛ "گشتم نبوددد"
مونا؛ "اومدممم، من برم ببینم لباسش کجاست تو هم پاشو آماده شو"
بدون هیچ حرفی سرمو به علامت باشه تکون دادم و از روی تخت بلند شدم، یقه اسکلی و یه کت لی روش پوشیدم با یه شلوار مشکلی،موهامو شونه زدم و عطرمو خالی کردم رو خودم و رفتم تو پذیرایی نشستم منتظر مونا و نازی، بلاخره بعد یک ساعت اومدن.
مونا؛ "بریم"
از استرس حرفی نزدم و از جام بلند شدم و رفتیم تو ماشین نشستیم، ماشینو روشن کردم.
حامد؛ "میگم مونا"
مونا؛ "جانم؟ "
حامد؛ "میخوای من نیام؟ "
مونا؛ "حامد جان من بزار امشب تموم بشه همچی"
حامد؛ "باشه"
حرکت کردم سمت خونهٔ مجید.
مجید
تو اتاق نشسته بودم و در رو بسته بودم، یهو در باز شد.
حانیه؛ "نمیخوای بیای؟ یکم دیگه میرسن"
مجید؛ "چ.چرا الان میام"
تا از اتاق رفتم بیرون صدای زنگ در اومد، تمام بدنم لرزید، نمیدونستم چجوری باید با حامد رو به رو بشم.
حانیه؛ "ایمان درو باز کن داییت اینا اومدن"
ایمان رفت درو باز کرد و حانیه و آیناز هم رفتن دم در شروع کردن به سلام و احوال پرسی و بغل کردن، منم آروم آروم رفتم نزدیکشون، با حامد چشم تو چشم شدم همه منتظر بودن که حرکتی از ما ببینن، منتظر بودن یا با هم دعوا کنیم یا همو بغل کنیم ولی هیچ کدوم از این ها اتفاق نیوفتاد.
مجید؛ "س.سلام"
حامد؛ "سلام"
حانیه؛ "خ.خیلی خوش اومدین"
حانیه همه رو به سمت پذیرایی هدایت کرد و نشستیم.