#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۸
مجید
اون روز تموم شد ولی رفاقت من و حامد شروع شد.
[پایان فلش بک]
نوید؛ "حامد، حاااامدددد، مجییییدد"
حامد
به خودم اومدم دیدم نوید داره صدامون میکنه.
حامد؛ "بله؟ جانم چی شده؟"
نوید؛ "کجایین شما دوتا؟ دو ساعته دارم صداتون میکنم"
مجید؛ "یه سر رفتیم گذشته و برگشتیم"
نوید؛ "گذشته مثلا چقدر گذشته؟"
مجید؛ "۳۱ سال پیش"
نوید؛ "۳۱ سالللل! مگه شما چند ساله دوستین؟"
حامد؛ "همون ۳۱ سال دیگه"
نوید؛ "آها، پس رفاقت محکمی دارید"
حامد؛ "بله، حالا چیکارمون داشتی؟"
نوید؛ "هیچی دیدم خشکتون زده فکر کردم سکته کردین"
خندیدیم.
نازی
امتحان رو که دادم کلاس تموم شد و از کلاس داشتم میومدم بیرون که یکی صدام زد، خدایا این چرا ول نمیکنه؟!
اشکان؛ "خانم حاتمی"
برگشتم سمتش.
نازی؛ "بله؟"
اشکان؛ "پدرتون برگشتن؟"
نازی؛ "بله برگشتن"
اشکان؛ "میشه شمارشون رو بدین؟"
نازی؛ "برای چی؟"
اشکان؛ "میخوام باهاشون حرف بزنم"
نازی؛ "دربارهٔ؟"
اشکان؛ "درباره...عمر خیر"
نازی؛ "ببخشید یه سوالی داشتم؟"
اشکان؛ "بفرمایید؟"
نازی؛ "شما متوجه نمیشین یا خودتون رو زدین به اون راه؟"
اشکان؛ "منظورتون چیه؟"
نازی؛ "من به شما گفتم نامزد دارم قراره ازدواج کنم بعد شما مزاحم من میشین؟"
اشکان؛ "نه نه نه من قصد مزاحمت نداشتم فقط میخواستم..."
نازی؛ "یه بار دیگه مزاحمم بشین به پدرم میگم"
رد شدم و رفتم توی حیاط دانشگاه نشستم روی یکی از نیمکت ها و نفس عصبی ای کشیدم خوش به حال آیناز که امتحانش رو زودتر داد و رفت، گوشیم رو در اوردم و ماشین گرفتم که پنج دقیقه ای رسید، رسوندم دم در بیمارستان بابا و پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم و رفتم داخل بیمارستان سمت پذیرش.
نازی؛ "سلام خسته نباشید"
_؛ "سلام خیلی ممنون، بفرمایید؟"
نازی؛ "من دختر دکتر حاتمی هستیم اومدم ببینمشون میشه پیج کنید بیان اینجا؟"
_؛ "خیلی خوش اومدین، بله حتما"
حامد
گرم صحبت با نوید و مجید بودم که پیجم کردن که برم پذیرش.
حامد؛ "وا چی شده این وقت روز که من رو پیج میکنن؟"
مجید؛ "میخوای ما هم باهات بیام؟"
حامد؛ "هر جور مایلید"
سه تایی رفتیم سمت پذیرش که دیدم نازی اومده.
حامد؛ "به به ببین کی اینجاست، چطوری اومدی شیطون؟"
نازی؛ "سلام، ماشین گرفتم"
مجید؛ "سلام"
نوید؛ "سلام"
حامد؛ "میگفتی میومدم دنبالت"
نازی؛ "نه دیگه اومدم هم شما هم دایی رو سوپرایز کنم"
مجید؛ "پس آیناز کو؟"
نازی؛ "اون که زودتر رفت خونه"
حامد؛ "آها راستی معرفی نکردم، نوید جان این خانم که میبینی دختر خوشگلمِ که میمیرم براش"
نازی؛ "عههه خدانکنه، خوشبختم"
حامد؛ "ایشونم که گفته بودم آقا نوید متخصص ژنتیک رفیق جدید ما"
نوید؛ "خوشحالم از دیدنتون"
نازی؛ "منم همینطور، بابا خیلی تعریف کردن ازتون"
نوید؛ "حامد جان لطف داره"
مجید؛ "خب دایی بیا بریم تو اتاقم کارت دارم"
نازی؛ "چیکار؟"
مجید؛ "میگم بهت"
29.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕ ✧*。∘˚˳°。☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
خوشحال میشم درمورد ادیتام هم نظر بدین🤍✨
هدایت شده از 〢 فــ͜ـروغ ✹
https://eitaa.com/chertoperthayeman
نمیاین دیلیم💘؟
-فورپلیز
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کارهایی که [اون یک نفر] با من کرد :)
#ادیتخودم
@HamedmoonAhangi
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
کارهایی که [اون یک نفر] با من کرد :) #ادیتخودم @HamedmoonAhangi
مهدیه ادیت زدی یا با روح و روان من بازی کردی؟؟؟ 😭💔