eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
64.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓶𝓸𝓼𝓽 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓹𝓸𝓼𝓼𝓮𝓼𝓼𝓲𝓸𝓷...:) 𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭 ᥫ᭡♫♪♬ 𝓗𝓪𝓶𝓮𝓭 𝓪𝓷𝓭 𝓜𝓪𝓳𝓲𝓭🤍🌑 •𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭'𝓼 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹 𝓲𝓼 𝓪𝓷 𝓮𝓽𝓮𝓻𝓷𝓪𝓵 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹•🫂🫀 @back_home
https://eitaa.com/hamjid_story/16365 منم همینطورررر😂💙
هدایت شده از  ‌ 〢 فــ͜ـروغ ✹
چنددرصدشبیهحآمدآهنگۍهستۍ😭؟ خودم𝟕𝟎درصد✨؛استایلورقصوصداروندارم🚮،، بهنظرمکسیجزخودش𝟏𝟎𝟎درصدنیست🥲🛐>> 𖤐┊‹ › ‌ ‌ ‌ ‌ ‌˒˒ ﮼★هرچہ ماه اسٺ ‍فداۍ رخ ‍م͟ه͟تا͟بی تۄ🕯𓍯 ˓˓      𖥻 ִ ۫ ּ @ahangiheart ׁ 𓏺💘 ๋ ֪֢
خیلی ممنونم❤️✨
قربونتون برم🥲🤍✨
۱:🥲❤️✨ ۲:مرسیییی💙🧡 ۳:خودمم سر این ادیت گریه کردم😁🤍
مهتاب وقتی مجید قطع کرد گریه هام دوباره شروع شد، خدایا یعنی واقعا بابا چیزیش بشه من مقصرم؟ ولی نه...بابا چیزیش نمیشه که اره اره چیزیش نمیشه، گوشی رو گذاشتم توی کیفم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم خونه. مهتاب؛ "سلام بابا" احمد؛ "سلام، چیشد؟" مهتاب؛ "چیزی نیست خداروشکر سالمین" احمد؛ "پس چشمات چرا قرمزه؟" مهتاب؛ "چیزی نیست خستمه بابا یکم استراحت کنم خوب میشم" رفتم توی اتاقم و در رو بستم حالم خیلی بد بود گوشیم رو برداشتم و به نازی و آیناز پیام دادم که بیان اینجا یکم حال و هوام عوض بشه. نازی پیام خاله رو که خوندم سریع رفتم لباس پوشیدم و میخواستم برم که. مونا؛ "کجا میری؟" نازی؛ "خونه بابابزرگ میخوام برم خاله رو ببینم..." خواستم ادامه حرفم رو بگم که گوشیم زنگ خورد، آیناز بود. نازی؛ "فکر کنم آینازم میاد" مونا؛ "باشه برو بسلامت" گوشی رو جواب دادم. آیناز؛ "الو نازی دم درم بیا" نازی؛ "تو از کجا میدونستی منم میام؟" آیناز؛ "عمه گفت" نازی؛ "اها اومدم" رفتم و سوار ماشین شدم. نازی؛ "سلام، ایمان میدونه ماشینش رو برداشتی؟" آیناز؛ "سلام، نه ولی ممکنه بعد بفهمه که آروم کردنش دست شما رو میبوسه" نازی؛ "عمرا،خواهشا من رو با ایمان در ننداز حوصله ندارم" آیناز؛ "به تو که چیزی نمیگه این منه بدبختم که باید غر غراش رو گوش کنم" نازی؛ "ایمان بنده خدا کی غر زد؟" آیناز؛ "ای خدا اینو نگاه...بابا اون با تو مهربونه قربون صدقت میره با خواهرش که اینجوری نیست" نازی؛ "خیله خب بسه پشت سرش حرف نزن خوشم نمیاد" آیناز؛ "هیچی دیگه تو هم برو تو تیم اون من تنها بمونم" نازی؛ "نگران نباش تو تنها نیستی، بعد از این که برگشتیم بهش زنگ میزنم میگم خوبه؟" آیناز؛ "آفرین" دیگه حرفی نزدیم، رسیدیم به خونه خاله و پیاده شدیم و زنگ رو زدیم که در باز شد و رفتیم داخل. احمد؛ "به ببین کیا اومدن، چطورین خوشگلای من؟" بابابزرگ از بچگی آیناز و ایمان رو بیشتر دوست داشت چون به قول خودش اونا بچه های پسر بزرگش مجیدن من دختر حامد حاتمی ام واسه همینم من زیاد نمیومدم اینجا اگرم میومدم یا به اصرار مامان بوده یا مهتاب باهام کار داشته، از اون روزیم که بابا بزرگ با بابام اونجوری رفتار کرد ازش دلخور بودم واسه همین سعی کردم یکم سرد باشم. نازی"سلام" آیناز؛ "سلام، خداروشکر خوبیم" خاله از اتاقش اومد بیرون چشماش ناراحت بود پس اتفاقی افتاده که گفته من و آیناز بیایم. مهتاب؛ "سلام دخترا چطورین؟" نازی؛ "سلام خوبیم تو خوبی خاله؟" آیناز؛ "سلام، چیزی شده؟" مهتاب؛ "نه بابا خوبم بیاین کارتون دارم" با خاله رفتیم توی اتاقش و در رو بست. مهتاب؛ "بشینید" نشستیم روی تخت. مهتاب؛ "راستش آره یه چیزی شده" آیناز؛ "چیشده؟" خیلی خلاصه ماجرا رو براشون گفتم. آیناز؛ "به بابام گفتی؟" مهتاب؛ "آره" نازی؛ "حالا باید چیکار کنیم؟" مهتاب؛ "نمیدونم گفتم شما بیاین پیشم باشین" آیناز؛ "نگران نباش عمه ما پیشتیم تا بابابزرگ خوب بشه" مهتاب؛ "اگه خوب نشه چی؟" آیناز؛ "این چه حرفیه خوب میشه" مهتاب؛ "نازی تو خودت خوبی؟چرا تو خودتی از وقتی اومدی؟" آیناز؛ "نازییی" تازه فهمیدم خاله و آیناز دارن صدام میزنن. نازی؛ "جانم؟ بله؟ چیشده؟" مهتاب؛ "خوبی؟" نازی؛ "آ...آره یکم واسه بابابزرگ ناراحت شدم حواسم نبود" حقیقتا با اینکه از بابابزرگ دل خوشی نداشتم ولی دلمم نمیخواست همچین اتفاقی براش بیوفته اگه مامان بفهمه که حالش خیلی بد میشه. آیناز؛ "میگم مهتاب بابابزرگ خودش میدونه؟" مهتاب؛ "نه نمیدونه" نازی؛ "کی میخوای بهش بگی؟" مهتاب؛ "نمیدونم باید اول با مونا و مجید حرف بزنم" نازی؛ "من میترسم مهتاب، اگه مامانم بفهمه حالش خیلی بد میشه" مهتاب؛ "نگران نباش تو بهش آروم بگی چیزیش نمیشه" نازی؛ "چیییی؟من بگممم؟" مهتاب؛ "آره دیگه من که دلش رو ندارم" نازی؛ "اصلا حرفشم نزن" آیناز؛ "خب به دایی بگو دایی به عمه بگه" نازی؛ "آره اینجوری خوبه" مهتاب؛ "خیله خب حالا بریم پیش بابا تا شک نکرده" نازی؛ "بریم" بلند شدیم و با هم رفتیم بیرون.
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
بچها این خونه پری خانوم نیست ؟ 🙈