هدایت شده از - 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨𝘪 𝘚𝘪𝘭𝘭𝘢𝘨ꫀ𝄄࣭࣭࣪ܰᩘ ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
کامنتحامددربارهمهمونفصل
جدیدشبآهنگیدرلایوعسل🎀💙
-
-
𖧧 ִᯓ@Ahangi_Heart Ꞌꞌ ּ
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
کامنتحامددربارهمهمونفصل جدیدشبآهنگیدرلایوعسل🎀💙 - - 𖧧 ִᯓ@Ahangi_Heart Ꞌꞌ ּ
امروز چرا همش خبر خوب میادددد
ماه حواست به قلب ما هست؟! 😭🫀✨🤍
خب پس هم بخاطر درخواست زیادتون
هم تولد آقا مجید و کامنت آقا حامد دو تا پارت میزارم🤍✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۵
اشکان
بعد از دانشگاه رفتم خونه که بابا هم چند دقیقه بعد رسید.
آرش؛ "سلام"
اشکان؛ "سلام خسته نباشی"
آرش؛ "مرسی، چیشده باز؟ جواب رد شنیدی؟"
اشکان؛ "آره، نمیدونم چرا دختره نمیفهمه من عاشقشم خب من چیکار کنم بهش ثابت بشه هر بار که بهش میخوام بگم میگه نامزد دارم آخه اون پسر دایی بی ریختش چی داره که من ندارم؟"
آرش؛ "خب وقتی نامزد داره دیگه نمیتونی کاری بکنی"
اشکان؛ "بابا تروخدا تو دیگه این حرفا رو نزن من دارم دیوونه میشم"
آرش؛ "شماره باباش رو گرفتی؟"
اشکان؛ "نمیده"
آرش؛ "ای بابا"
اشکان؛ "چیکار کنم بابا؟ تروخدا یه راه حلی بده خسته شدم"
آرش؛ "فعلا خستم مغزم درده بزار برای بعد"
اشکان؛ "بابا خواهش میکنم همین الان یه راه کار بده"
آرش؛ "بزار یکم فکر کنم....ببین یه راه کار دارم ولی نمیدونم جوابگو هست یا نه یکم به نظر احمقانه میرسه"
اشکان؛ "بگو"
آرش؛ "ببین میتونی یه جوری مسمومش کنی که وقتی حالش بد شد بگی سوار ماشین بشه اگرم قبول نکرد اصرار کن بعد بیارش بیمارستان ما اونجا که بیاد میتونیم زنگ بزنیم به خانوادش اون وقت میتونی با خانوادش آشنا بشی"
اشکان؛ "عجب چیزی گفتی بابا دمت گرم"
آرش؛ "ولی ریسک داره"
اشکان؛ "چه ریسکی؟"
آرش؛ "خب یکم سخته دیگه اینکه مسموش کنی و بیاریش تازه اگه بفهمه بدبخت میشی"
اشکان؛ "نمیفهمه"
آرش؛ "مطمئنی میخوای انجامش بدی؟"
اشکان؛ "آره خیلی خوب بود"
آرش؛ "خیله خب من برم استراحت کنم"
اشکان؛ "ظهر بخیر"
ببخشید نازنین که مجبورم با آسیب زدن بهت، نزدیکت بشم.
نازی
از خواب بیدار شدم ساعت گوشیم رو نگاه کردم که ساعت ۸ شب رو نشون میداد من انقدر خسته بودم که تا الان خوابیدم؟ از جام بلند شدم تختم رو مرتب کردم رفتم توی پذیرایی دیدم مامان و بابا بیدارن و مامان سرش توی گوشی بود و بابا داشت چایی میخورد.
نازی؛ "چرا من رو بیدار نکردین؟"
حامد؛ "سلام، دیدیم خیلی خسته ای واسه همین بیدارت نکردیم"
نازی؛ "خب اینجوری شب خوابم نمیبره"
حامد؛ "میبره نگران نباش"
نازی؛ "مامان تو خوبی؟"
مونا؛ "آره خوبم الانم دارم درمورد سرطان ریه تحقیق میکنم"
نازی؛ "خب خداروشکر"
تا شب مامان داشت تحقیق میکرد و با بابا درموردش حرف میزد که دایی هم به بابا زنگ زد از پشت تلفن به جمعشون ملحق شد، آخر شب خسته از روزی که بد گذشته رفتم توی اتاقم و خوابیدم، صبح بیدار شدم آماده شدم یکم صبحونه خوردم و بابا رسوندم دانشگاه و رفت سر کار منم رفتم داخل کلاس امروز آیناز کلاس نداشت چون توی حذف و اضاف این درس رو انتخاب نکرده بود، بعد از تموم شدن کلاس اومدم بیرون و رفتم سمت کافهٔ دانشگاه، یه شیک اسنیکرز سفارش دادم و رفتم نشستم رو یه صندلی.
اشکان
نازنین هر روز بعد کلاس میرفت کافه پس رفتم دنبالش، وقتی مطمئن شدم که نازنین نشسته آروم و بی صدا رفتم سمت آشپز خونه کافه و نگاهی انداختم کسی که داشت شیک رو درست میکرد وقتی کارش تموم شد رفت سمت دستشویی منم تا دیدم کسی نیست سریع رفتم دوتا قرصی که پودرشون کرده بودم رو ریختم داخل شیک و یکم همش زدم تا مخلوط بشه بعدم سریع از آشپز خونه زدم بیرون، چند دقیقه بعد شیک رو بردن برای نازنین خیلی نگرانش بودم ولی خب خودش باهام راه نیومد منم مجبور بودم یه کاری بکنم هر قلپی که از شیک میخورد قبلم میلرزید، بعد از اینکه تموم شد حساب کرد و رفت توی حیاط دانشگاه منم دورادور حواسم بهش بود دیدم یه کتاب باز کرد و شروع کرد به خوندن منم از دور داشتم فقط نگاهش میکردم، نیم ساعتی گذشت دستش رو گذاشت رو سرش فکر کنم داشت اثر میکرد.
نازی
خیلی یهویی سردرد گرفتم حالم خیلی بد شد حالت تهوع داشتم نفسم بالا نمیومد شروع کردم به سرفه، سرفه عمونم رو بریده و دل پیچه بدی سراغم اومده بود یکی از هم کلاسی هام که حالم رو دید اومد و یه آب بهم داد یکم ازش خوردم آروم شدم
_؛ "خوبی نازنین؟"
نازی؛ "آ...آره...م...مرسی"
خواستم بلند شم که انگار دنیا دور سرم میچرخید، سرم گیج رفت و افتادم رو زمین.
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
روز ماندگار فندوم در سال 1404
ششم خرداد ✨
Happy birthday😍😍🎂🎂🤍🤍❤️❤️💙💙