eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
خب پس هم بخاطر درخواست زیادتون هم تولد آقا مجید و کامنت آقا حامد دو تا پارت میزارم🤍✨
اشکان بعد از دانشگاه رفتم خونه که بابا هم چند دقیقه بعد رسید. آرش؛ "سلام" اشکان؛ "سلام خسته نباشی" آرش؛ "مرسی، چیشده باز؟ جواب رد شنیدی؟" اشکان؛ "آره، نمیدونم چرا دختره نمیفهمه من عاشقشم خب من چیکار کنم بهش ثابت بشه هر بار که بهش میخوام بگم میگه نامزد دارم آخه اون پسر دایی بی ریختش چی داره که من ندارم؟" آرش؛ "خب وقتی نامزد داره دیگه نمیتونی کاری بکنی" اشکان؛ "بابا تروخدا تو دیگه این حرفا رو نزن من دارم دیوونه میشم" آرش؛ "شماره باباش رو گرفتی؟" اشکان؛ "نمیده" آرش؛ "ای بابا" اشکان؛ "چیکار کنم بابا؟ تروخدا یه راه حلی بده خسته شدم" آرش؛ "فعلا خستم مغزم درده بزار برای بعد" اشکان؛ "بابا خواهش میکنم همین الان یه راه کار بده" آرش؛ "بزار یکم فکر کنم....ببین یه راه کار دارم ولی نمیدونم جوابگو هست یا نه یکم به نظر احمقانه میرسه" اشکان؛ "بگو" آرش؛ "ببین میتونی یه جوری مسمومش کنی که وقتی حالش بد شد بگی سوار ماشین بشه اگرم قبول نکرد اصرار کن بعد بیارش بیمارستان ما اونجا که بیاد میتونیم زنگ بزنیم به خانوادش اون وقت میتونی با خانوادش آشنا بشی" اشکان؛ "عجب چیزی گفتی بابا دمت گرم" آرش؛ "ولی ریسک داره" اشکان؛ "چه ریسکی؟" آرش؛ "خب یکم سخته دیگه اینکه مسموش کنی و بیاریش تازه اگه بفهمه بدبخت میشی" اشکان؛ "نمیفهمه" آرش؛ "مطمئنی میخوای انجامش بدی؟" اشکان؛ "آره خیلی خوب بود" آرش؛ "خیله خب من برم استراحت کنم" اشکان؛ "ظهر بخیر" ببخشید نازنین که مجبورم با آسیب زدن بهت، نزدیکت بشم. نازی از خواب بیدار شدم ساعت گوشیم رو نگاه کردم که ساعت ۸ شب رو نشون میداد من انقدر خسته بودم که تا الان خوابیدم؟ از جام بلند شدم تختم رو مرتب کردم رفتم توی پذیرایی دیدم مامان و بابا بیدارن و مامان سرش توی گوشی بود و بابا داشت چایی میخورد. نازی؛ "چرا من رو بیدار نکردین؟" حامد؛ "سلام، دیدیم خیلی خسته ای واسه همین بیدارت نکردیم" نازی؛ "خب اینجوری شب خوابم نمیبره" حامد؛ "میبره نگران نباش" نازی؛ "مامان تو خوبی؟" مونا؛ "آره خوبم الانم دارم درمورد سرطان ریه تحقیق میکنم" نازی؛ "خب خداروشکر" تا شب مامان داشت تحقیق میکرد و با بابا درموردش حرف میزد که دایی هم به بابا زنگ زد از پشت تلفن به جمعشون ملحق شد، آخر شب خسته از روزی که بد گذشته رفتم توی اتاقم و خوابیدم، صبح بیدار شدم آماده شدم یکم صبحونه خوردم و بابا رسوندم دانشگاه و رفت سر کار منم رفتم داخل کلاس امروز آیناز کلاس نداشت چون توی حذف و اضاف این درس رو انتخاب نکرده بود، بعد از تموم شدن کلاس اومدم بیرون و رفتم سمت کافهٔ دانشگاه، یه شیک اسنیکرز سفارش دادم و رفتم نشستم رو یه صندلی. اشکان نازنین هر روز بعد کلاس میرفت کافه پس رفتم دنبالش، وقتی مطمئن شدم که نازنین نشسته آروم و بی صدا رفتم سمت آشپز خونه کافه و نگاهی انداختم کسی که داشت شیک رو درست میکرد وقتی کارش تموم شد رفت سمت دستشویی منم تا دیدم کسی نیست سریع رفتم دوتا قرصی که پودرشون کرده بودم رو ریختم داخل شیک و یکم همش زدم تا مخلوط بشه بعدم سریع از آشپز خونه زدم بیرون، چند دقیقه بعد شیک رو بردن برای نازنین خیلی نگرانش بودم ولی خب خودش باهام راه نیومد منم مجبور بودم یه کاری بکنم هر قلپی که از شیک میخورد قبلم میلرزید، بعد از اینکه تموم شد حساب کرد و رفت توی حیاط دانشگاه منم دورادور حواسم بهش بود دیدم یه کتاب باز کرد و شروع کرد به خوندن منم از دور داشتم فقط نگاهش میکردم، نیم ساعتی گذشت دستش رو گذاشت رو سرش فکر کنم داشت اثر میکرد. نازی خیلی یهویی سردرد گرفتم حالم خیلی بد شد حالت تهوع داشتم نفسم بالا نمیومد شروع کردم به سرفه، سرفه عمونم رو بریده و دل پیچه بدی سراغم اومده بود یکی از هم کلاسی هام که حالم رو دید اومد و یه آب بهم داد یکم ازش خوردم آروم شدم _؛ "خوبی نازنین؟" نازی؛ "آ...آره...م...مرسی" خواستم بلند شم که انگار دنیا دور سرم میچرخید، سرم گیج رفت و افتادم رو زمین.
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
روز ماندگار فندوم در سال 1404 ششم خرداد ✨ Happy birthday😍😍🎂🎂🤍🤍❤️❤️💙💙
https://eitaa.com/hamjid_story/16554 وایییییی منمممم😭😭✨❤️
اشکان تا افتاد رفتم سمتش که بقیه هم اومدن. اشکان؛ "خانم حاتمی خوبین؟ میخواین بریم بیمارستان؟" نازی؛ "نه خ...خوبم" اشکان؛ "پاشین بریم بیمارستان" نازی؛ "نیازی نیست" _؛ "لج نکن پاشو برو بیمارستان برای خودتم خوبه" +؛ "آره بلند شو" چند تا از بچه ها کمک کردن که بلند بشه حالش اصلا خوب نبود مشخص بود درد داره، رسیدیم به ماشینم و سوار شد و منم سوار شدم و با سرعت رفتیم سمت بیمارستان، رسیدیم به بیمارستان با بی حالی پیاده شد و مدام سرفه میکرد از پله ها رفتیم بالا و وارد بیمارستان شدیم. اشکان؛ "شما بشینین من برم پذیرش" نشست و منم رفتم سمت اتاق بابا و وارد شدم. اشکان؛ "سلام بابا اوردمش" آرش؛ "جدی میگی؟ فکرش رو نمیکردم موفق بشی" اشکان؛ "حالا که شدم" آرش؛ "خیله خب الان میام" حامد خسته از اتاقم زدم بیرون که برم آبی به دست و صورتم بزنم که چشمم خورد به یکی که خیلی شبیه نازی بود چشمام رو یکم تنگ کردم که بهتر ببینم یکم رفتم نزدیک تر که دیدم این خوده نازیه رفتم سمتش. حامد؛ "نازی بابا تو اینجا چیکار میکنی خوبی؟" سرش رو اورد بالا و به من نگاه کرد چشماش بی حال بود و مشخص بود خیلی درد داره. حامد؛ "چی شده؟ حرف بزن با کی اومدی؟ چجوری اومدی؟" نازی؛ "ر...راد" حامد؛ "راد؟ منظورت..." اشکان بابا که اومد بیرون دیدم یه مردی رفته پیش نازنین و داره باهاش حرف میزنه. اشکان؛ "بابا اون رو میشناسی؟" آرش؛ "آره حامدِ همکارم" اشکان؛ "چرا داره با نازنین حرف میزنه؟" آرش؛ "نمیدونم، شاید میشناستش" اشکان؛ "فامیلش چیه؟" آرش؛ "حاتمی" اشکان؛ "نازنین هم حاتمیِ" آرش؛ "نکنه..." اشکان؛ "آره بابای نازنین همین آقاست" رفتیم سمتشون. آرش؛ "چیزی شده؟" حامد که رو زانو هاش خم شده بود بلند شد. حامد؛ "نمیدونم حرفی نمیزنه" اشکان؛ "سلام من خانم حاتمی رو اوردم حالشون خوب نبود" حامد؛ "پس اشکان تویی پسر آرش درسته؟" اشکان؛ "بله...مگه شما میدونستین؟" حامد؛ "آره" اشکان؛ "شما پدر نازنین خانم هستین؟" حامد؛ "بله" آرش؛ "چه تصادفی" حامد خواستم جواب بدم که نازی بلند شد و رفت سمت دستشویی منم دویدم دنبالش همینجور بالا میورد خیلی ترسیده بودم رفتم دکتر قاسمی و پرستارا رو صدا زدم اومدن بردنش توی اتاق و دکتر قاسمی داشت معاینش میکرد بعد از چند دقیقه اومد بیرون. حامد؛ "چیشد؟ حالش خوبه؟" قاسمی؛ "بهتره، دخترتون مسموم شده یک مواد شیمیایی وارد بدنشون شده" حامد؛ "یعنی چی؟ چجوری؟" قاسمی؛ "چجوریش مشخص نیست شاید چیزی خوردن" حامد؛ "میتونم ببینمش؟" قاسمی؛ "فعلا نه الان میخوایم معدشون رو شست و شو بدیم" حامد؛ "ممنون" نشستیم رو به رو در اتاقش، چرا یهو اینجوری شد؟ حامد؛ "اشکان جان تو نمیدونی نازی امروز چیا خورده؟" اشکان؛ "نه راستش نمیدونم" آرش؛ "حامد نگران نباش حالش خوب میشه"
اینم دوتا پارت به مناسبت تولد مجیدمون🥲❤️
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
نیاز دارم مهمون این هفته رک هم حامد باشه تا خوشی امسالم کامل بشه البته نه فقط خوشی من بلکه تمام حامجیدیا 💙🧡
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5650 اتفاقا از عمد فامیل تو رو گذاشتم🤣✨❤️