˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خب من اد شدم که جلوی نازی رو از سکته دادن شما بگیرم. در نتیجه : نازی پارتتتت😂
چشم چشم کمی صبور باشید🤣
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۷
مجید
از اتاقم اومدم بیرون همراه با لیست بیمارام رفتم سمت اتاق آرش هر چقدر در زدم کسی جواب نداد در رو باز کردم دیدم نیست رفتم پذیرش پرسیدم اونا هم نمیدونستن کجاست، راهم رو گرفتم سمت اتاق حامد که دیدم ته سالن سه نفر نشستن که دوتاشون آرش و حامد بودن سریع رفتن پیششون.
مجید؛ "شما دوتا چرا اینجایین؟"
حامد؛ "نازی مسموم شده"
مجید؛ "چجوری؟"
حامد؛ "نمیدونم"
خواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد ایمان بود.
مجید؛ "سلام ایمان"
ایمان؛ "سلام بابا، میگم دایی پیشته؟"
مجید؛ "آره جانم چیشده؟"
ایمان؛ "اومدم دنبال نازی دم در دانشگاهم ولی نیست"
مجید؛ "من میدونم کجاست بیا بیمارستان بهت میگم"
ایمان؛ "خب الان بگو"
مجید؛ "نمیشه بیا"
ایمان"خیله خب خدافظ"
مجید؛ "خدافظ"
حامد؛ "کی بود؟"
مجید؛ "ایمان"
قیافه اون پسره رو که دیدم از شباهتش به آرش فهمیدم پسرشِ.
مجید؛ "آقای راد پسرتونن؟"
آرش؛ "بله هم کلاسی دختر حامد"
چند دقیقه ای گذشت که ایمان اومد.
ایمان؛ "سلام سلام، نازی کجاست؟"
مجید؛ "آروم باش توی این اتاقه حالشم خوبه فقط یکم مسموم شده"
ایمان؛ "یعنی چی مسموم شده؟ چجوری؟اصلا کی مسمومش کرده؟ کدوم عوضی ای جرئت کرده؟"
حامد؛ "ایمان دایی آروم باش ما خودمون هم گیجه گیجیم، همکلاسی نازی اشکان جان لطف کرد اوردش"
ایمان که عصبی بود رفت سمت اشکان و یقش رو گرفت.
ایمان؛ "کی نازی رو مسموم کردهههه؟با تواممممم جواب بدهههه"
من و حامد سعی داشتیم آرومش کنیم و از اشکان جداش کنیم ولی نمیشد.
اشکان؛ "من نمیدونم"
ایمان؛ "یعنی چی که نمیدونم بگو کی اینکار رو کردهههه؟...صبر کن ببینم تو اشکان راد نیستی؟"
اشکان؛ "چرا خودمم ولم کننن"
پرستار پخش اومد و غرید.
پرستار؛ "چه خبرتونه آقایون اینجا مریض خوابیده یکم یواش تر"
ایمان توجهی نکرد.
ایمان؛ "نکنه کاره خودته؟ هاننن؟"
اشکان؛ "چی میگی اصلااا واسه چی باید با نازنین همیچین کاری بکنم؟"
ایمان؛ "اسم نازی رو به زبونت نیارررر"
و مشتی بود که از سمت ایمان به اشکان خورد و بلاخره بیخیالش شد و ولش کرد، من و حامد ایمان رو بردیم کنار.
مجید؛ "چته تو؟ میدونی کی رو زدی؟ دیوونه پسر رئیس بیمارستان رو زدی میفهمی؟"
ایمان؛ "نازی این همه همکلاسی دختر داره چرا این باید بیارتش؟"
مجید؛ "حالا بد کرد اوردش خوب بود میزاشت حالش بد بشه؟"
حامد؛ "بسه دیگه زشته به اندازه کافی آبرومون رفت آروم باشین"
دکتر قاسمی اومد و رفت داخل اتاق نازی و بعد از چند دقیقه اومد بیرون که ایمان با شتاب رفت سمتش.
ایمان؛ "حالش خوبه؟"
قاسمی؛ "فعلا که بی هوش هستن ولی خوبن معدشونم شست و شو دادیم و بخاطر اینکه بدنشون یکم ضعیف شده سرم تقویتی براشون زدیم"
حامد؛ "میتونیم ببینیمش؟"
قاسمی؛ "چون بیهوشن فقط یک نفر، درضمن چیزی هم نباید بخورن چون معدشون حساسه"
حامد؛ "خیلی ممنون"
حامد روپوش سفیدش رو سریع در اورد و داد به من و رفت داخل.