#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۸
حامد
رفتم توی اتاق دیدنِ دخترم توی اون وضعیت عذاب آور بود از همون بچگی هر کاری کردم که یه ذره هم بهش آسیب نرسه حتی حواسم بود سرما نخوره اما الان... ، رفتم روی صندلی کنار تختش نشستم رنگش عین گچ دیوار سفید بود ماسک اکسیژن رو صورتش بود دست کشیدم روی چند تا از تار موهاش که از مقنعش بیرون زده بود آروم گونش رو نوازش کردم که دیدم چشماش رو آروم باز کرد.
حامد؛ "خوبی آبنباتم؟"
نازی؛ "ب...بابا"
حامد؛ "جانم بابا؟"
نازی؛ "ت...تشنمه"
حامد؛ "فعلا نمیشه چیزی بخوری تازه معدت رو شست و شو دادن"
نازی؛ "پس...میشه بریم؟"
حامد؛ "نه عزیزم نمیشه فعلا باید باشی هر وقت دکتر اجازه داد میریم خونه"
نازی؛ "چ...چرا...یهو اینجوری شدم؟"
حامد؛ "مسموم شدی"
متوجه اشکی شدم که از گوشه چشمش پایین اومد.
حامد؛ "درد داری؟"
نازی؛ "آ...آره...یکم"
حامد؛ "بمیرم، میشه بگی امروز کلا چیا خوردی؟"
نازی؛ "تو خونه که با هم صبحونه خوردیم...دانشگاهم شیک خوردم"
حامد؛ "پس احتمالا از همون شیک کوفتیه"
نازی؛ "آخه...من همیشه از اونجا...شیک میخورم"
گوشی رو از جیبم در اوردم و شماره آیناز رو گرفتم که خداروشکر زود جواب داد.
آیناز؛ "الو سلام دایی"
حامد؛ "سلام، دایی گوش کن ببین چی میگم الان سریع پا میشی میری دانشگاه بعد میری کافه دانشگاه میپرسی ظرفاشون رو شستن یا نه"
آیناز؛ "واسه چی آخه؟"
حامد؛ "کاری که من میگم رو میکنی، همین الان یه ماشین میگیری هزینشم خودم میدم میری میپرسی اگه نشسته بودن بگو لیوانی که باهاش شیک...شیک چی خوردی نازی؟"
نازی؛ "اسنیکرز"
حامد؛ "میگی لیوانی که باهاش شیک اسنیکرز خورده شده رو بهت بدن"
آیناز؛ "اگه ندادن چی؟"
حامد؛ "یه کاری کن بدن آیناز، سریع باش دایی ببینم چیکار میکنی"
آیناز؛ "باشه"
حامد؛ "برای برگشتتم میگم ایمان بیاد ماشین نگیر"
آیناز؛ "باشه خدافظ"
حامد؛ "بسلامت"
گوشی رو قطع کردم.
نازی؛ "ا...ایمانم اومده؟"
حامد؛ "آره اومده بگم بیاد؟"
نازی سرش رو به معنای آره تکون داد، بلند شدم رفتم بیرون.
ایمان؛ "چیشد دایی خوبه؟"
حامد؛ "آره بهتره الانم گفت میخواد ببینتت برو پیشش من میرم با خانم قاسمی صحبت کنم، فقط ایمان"
ایمان؛ "جانم دایی؟"
حامد؛ "گوش بده، الان آیناز رفته دانشگاه یه کاری بهش سپردم بعد از این که با نازی حرف زدی با ماشین سریع میری دنبال آیناز میاریش اینجا"
ایمان؛ "چشم"
حامد؛ "چشمت سلامت"
اشکان؛ "منم میتونم ببینمشون؟"
ایمان؛ "نخیر شما..."
به ایمان نگاهی کردم که حرفی نزنه.
حامد؛ "آره میتونی بری فقط حواستون باشه زیاد به حرف نگیرینش بزارید استراحت کنه"
ایمان
با اون پسره نچسب رفتیم توی اتاق نازی من سمت راستش رو صندلی کنار تخت نشستم اونم سمت چپش.
ایمان؛ "سلام، چیشدی تو؟ نصفه عمرم کردی"
ماسکش رو داد پایین.
نازی؛ "ببخشید"
ایمان؛ "به قول بابا سر چیزای الکی نگو ببخشید، حالا بهتری؟"
نازی؛ "آره"
اشکان؛ "خداروشکر به موقع اومدیم بیمارستان"
نازی؛ "مرسی واقعا...اگه شُ..."
ایمان؛ "عزیزم زیاد حرف نزن نفست بند میاد"
ماسک رو گذاشتم رو صورتش که دیگه چیزی نگه.
نازی؛ "دایی مجید اینجاست؟"
ایمان؛ "آره اینجاست، نازی به نظرت کی این کار رو باهات کرده؟"
نازی؛ "آخه من کیم...که بخوان مسمومم کنن؟"
ایمان؛ "تو عشق منی"
اشکان
داشتم دیوونه میشدم وقتی میدیدم این دوتا دارن اینجوری با هم حرف میزنن و من رو تحویل نمیگیرن پسره دراز دارم برات فکر کردی میزارم نازی ماله تو بشه کور خوندی اگرم نازی ماله تو بشه نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره، از جام بلند شدم و خداحافظی کردم و رفتم بیرون.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۷۵ اشکان بعد از دانشگاه رفتم خونه که بابا هم چند دقیقه بعد رسید. آرش؛
مشکلاتی که توی پارت ۷۵ و ۷۶ بود برطرف شد✨
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
https://eitaa.com/mahyadaily/1854 نه قربونت برم من دارم مطالعات میخونم هشتمم😂💔
و این امتحان، امتحانه آخره...😭🥳✨