baghdad0120
🍃همراهان بزرگوار ✨سلام علیکم✨ هرشب با رمان های عاشقانه های شهدایی🌷 در خدمتتون هستیم #
🍃همراهان بزرگوار
✨سلام علیکم✨
هرشب با رمان های
عاشقانه های شهدایی🌷
در خدمتتون هستیم
#قسمت_بیست_وششم
داستان( #مجـیـــر )
🍃✨
💎بسم الله الرحمن الرحیم💎
📝 #قسمت_بیست_وششم
#مجـیـــر
من هم نمی توانستم ببخشم.
هر چیزی که منوچهر را می آزرد، من را بیش تر آزار می داد.
انگار همه غریبه شده بودند.
چقدر بهش گفتم گله کند و حرف هایش را جلوی دوربین بگوید؛
هیچ نگفت.
اما من توقع داشتم.
توقع داشتم روز جانباز از بنیاد یکی زنگ بزند و بگوید یادشان هست.
چه قدر منتظر ماندم.
همه جا را جارو کشیده بودم.
پله ها را شسته و دستمال کشیده بودم.
میوه ها را آماده چیده بودم و چشم به راه تا شب ماندم.
فقط به خاطر منوچهر که فکر نکند فراموش شده.
نمی خواستم بشنوم
«کاش ماهم رفته بودیم.»
نمی خواستم منوچهر غم این را داشته باشد که کاری از دستش برنمی آید؛
که زیادی است.
نمی خواستم بشنوم
« ما را بیندازند توی دریاچه نمک، نمک شویم، اقلا به یک دردی بخوریم.»
همه ی ناراحتیش می شد یک حلقه اشک توی چشمش و سکوت می کرد.
اما من وظیفه خودم می دانستم
که حرف بزنم،
اعتراض کنم.......