مجلس سوم.pdf
حجم:
157.4K
🔰 #فیش_منبر
مجلس سوم
📌موضوع: مرام مضطرانه
🖇 فیش مجلس اول
🖇 فیش مجلس دوم
به همت:
مرکز مطالعات راهبردی
حـوزه و انقلاب اسلامی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
با مشت گره کردهی خود رفت به معراج
با شمر زمان یکسره کوتاه نیامد!
✍🏻 #حسین_مؤدب
#شعر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📌 درنگی میانِ دو نوبتْ بهروزرسانی
✍🏻 #یادداشت_دبیر
جهانِ مَجازی، جهانِ شتاب است. جهانِ بیقراری. دکمهی «انتشار» را که میزنی، کلمه از دستت میگریزد؛ میدود در شبکهها و دیگر مالِ تو نیست. امروز، خورشید تازه از میانهی آسمان عبور کرده بود که در همین جریدهی صفر و یکی، مرثیهای برای همسرِ مکرّمهی امام شهید منتشر کردیم. به قلمِ همکارمان، سعیده خانمِ اجتهادی. ده روزی از آن حادثهی تلخ میگذشت و ما، مثلِ باقیِ باشندگانِ این عصرِ عجول، بر اساسِ شنیدهها گمان میکردیم بانو نیز مسافرِ همان پروازِ آسمانی بودهاند.
هنوز گُلِ مطلب، جا خوشکرده بر پیشانیِ بهانش بود و مخاطب داشت با کلماتِ آن اشک میریخت که پیامِ پسر رسید. پیامی که نویدِ استمرار میداد؛ استمرارِ همان کلماتی که امّتِ حزبالله سالها با طنینِ آن خو گرفته و قد کشیده بود. چشم که در خطوطِ پیام گرداندیم، نامِ پدر، همسر، خواهر، داماد و پارههای تن را ردیف کرده و شانه به شانهی ملّتِ ایران، خود را همدردِ این داغِ سترگ خوانده بودند. اما در این سیاههی سوگ، نامی از «مادر» نبود. بانو در قیدِ حیاتاند. الحمدلله. ما در یک نیمروز، هم برایشان مرثیه خواندیم، هم شکرِ حیاتشان را به جای آوردیم.
سردبیرِ کارمند-مسلک، در این مواقعِ رسانهای، دستپاچه میشود. دکمهی «دلیت» را میزند. متن را با خجالت از روی خروجی برمیدارد و یک تکذیبیهی خشک و بیروح میچسباند تَنگِ صفحه. اما این حقیر، دلش نیامد آن کلمات را پاک کند. بگذارید این خطای چند ساعته، بشود مجالی برای درکِ یک حکمتِ عمیق.
همسرِ یک ابر-مرد بودن و یک عمر در سایه ماندن، خود حماسهای است خاموش. اما رازِ این ماندن چیست؟ چرا آسمان، مادر را از این کاروان جا گذاشت؟ پاسخ را شاید باید در شانههای پسر جُست. وقتی بارِ امانتی به این گرانی، در میانهی طوفانهای روزگار بر دوشِ پسر میافتد، او بیش از هر زمانِ دیگری به یک لنگرگاه محتاج است. مردانِ بزرگ، هر قدر هم که کوه باشند، در بزنگاههای سختِ تاریخ و در زیرِ بارِ مسئولیتهای خطیر، بینیاز از دامانِ مادر نیستند. خدا نخواست شانههایی که حالا باید بارِ این مسیر را به دوش بکشند، از هُرمِ دعای مادر بینصیب بمانند. مادر ماند، تا قنوتِ نیمهشبهایش، جوشنِ پسر باشد.
حالا که سایهی ایشان بر سرِ خانواده مستدام است، آن متنِ عصرگاهی را نباید به چشمِ مرثیه خواند. آن کلمات، «حُبّیه»ای است که پیش از موعد به دستِ مخاطب رسید. پس، ما در این جریدهی مجازی، چیزی را پاک نمیکنیم. ارادت که تکذیببردار نیست! فقط از مخاطبِ جان تقاضا داریم فعلهای ماضیِ آن روایت را، در دلِ خود به «مضارع» برگرداند.
بانو هست. نفس میکشد. آن قصه که قرار بود شبها در فراقشان برای کودکانمان بخوانیم، حالا دعای عهدِ ماست؛ هم برای سلامتیِ مادر، هم برای استقامتِ پسر. عمرشان دراز. سایهشان مستدام. یا علی.
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
Khamenei.ir5955626772737761027_30650105748671.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
⭕️ مراسم قرآن به سر
امام شهید خامنهای
در شب ۲۳ رمضان سال ۱۳۵۳ در مسجد امام حسنمجتبی علیهالسلام مشهد.
🩸خدایا! ما با خون سرخ امام شهیدمان به قرآن و اهلبیت پناه آوردهایم؛ سرنوشت ملت ایران را با نصر و پیروزی همراه کن.
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
در حنجرهٔ دشت، صدا خواهد ماند
در ياد، ز ما خاطرهها خواهد مانــد
ما مــلــــتِ نــابــــودی اســتــكــبـــاريــم
مشتی كه گره شده ز ما خواهد ماند
✍🏻 #سیدحسین_متولیان
#شعر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
مُشت دست سالمش را گره کرده بود🖤
«گفتم: خانم، این دو انگشتی علامت پیروزی ما نیست. حرف v یکی از حروف انگلیسی است: حرف اول کلمهی ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکاییهاست. علامت پیروزی ما #ایرانیها، مشت گره کرده است.»
📚 از کتاب: لحظههای انقلاب
#پاره_کتاب
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 لالبازیِ مقدّس
حاشیهای بر فراز ۶۳ دعای جوشن کبیر
در جنگ رمضان
ما آدمِ کلمهایم. با کلمات راه میرویم، با کلمات میجنگیم، با کلمات کاسبی میکنیم و با کلمات سرِ هم کلاه میگذاریم. تمامِ سال زور میزنیم تا حرف بزنیم؛ تا خودمان را ثابت کنیم. اما امشب... امشب داستان فرق میکند. شب، شبِ قدر است و آسمان، آبستنِ آتش. هندسهی کلماتِ ما در برابرِ صدای کرکنندهی هواپیماهای جنگی و لرزشِ این سقفهای بیحفاظ، لنگ میزند.
جوشن که به این فراز میرسد، کلمات خلع سلاح میشوند. بیرون، آسمان نعره میکشد و درون، زبانِ ما نمیچرخد. مفاتیح را میگیریم جلوی صورتمان؛ هم برای خواندن، هم شاید برای پناه گرفتن. لال میشویم. و تو... تو خدایِ سکوتی. خدایِ بغضهای فروخورده در پناهگاهها و حرفهای نزدهی زیرِ آوار. ما در میانِ این هیاهوی مرگبار لال میشویم و تو میفهمی؛ «یَا مَنْ يَعْلَمُ ضَمِيرَ الصَّامِتِينَ». ما در پستوی ذهنِ ملتهبمان، چیزی را مرور میکنیم و تو به روی خودت نمیآوری که چقدر خواستههایمان حقیر است و زمینگیر؛ «يَا مَنْ يَعْلَمُ مُرَادَ الْمُرِيدِينَ».
امشب، نه زورِ بازویی مانده برای ادعا، نه صدایی برای فریاد. ما همان خستههای بیرمقیم که نالهمان در صدای انفجارها گم میشود؛ اما گوشِ تو، تیزتر از رادارهای آسمان است: «يَا مَنْ يَسْمَعُ أَنِينَ الْوَاهِنِينَ». در تاریکیِ این شبِ پردلهره، لای جمعیت، کسی قطره اشکِ بیمایهی ما را نمیبیند. تاریکیِ مطلق است، اما تو خریداری؛ «يَا مَنْ يَرَى بُكَاءَ الْخَائِفِينَ».
ما با دستِ خالی آمدهایم. با کولهباری از بهانههای بنیاسرائیلی. بر اسرائیلِ غاصب، حالا عذاب خودت را فقط نازل کن. کلیدِ خزانهی نیازها و امنیتِ ما دستِ توست. «يَا مَنْ يَمْلِكُ حَوَائِجَ السَّائِلِينَ»، اما قبل از آنکه امان بخواهیم، باید گندکاریهایمان را صاف کنیم. و تو، چقدر غریبی که بزرگی میکنی و عذرِ این توبههای کشککی و ترسخوردهی زیرِ بمباران را هم میپذیری: «يَا مَنْ يَقْبَلُ عُذْرَ التَّائِبِينَ».
تو خدای حساب و کتابی، بیآنکه چرتکه بیندازی. قانونت مو لای درزش نمیرود. عملِ فاسدِ آنهایی که از آسمان آتش میریزند و زمین را به خاک و خون میکشند، رفو نمیکنی «يَا مَنْ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ»؛ اما امان از یک جو کارِ خیر... امان از یک ارزن نیتِ پاکِ مادری که در تاریکی، لقمهاش را به دهانِ بچهی همسایه میگذارد... گمش نمیکنی. لای پروندههای سیاهِ ما و این روزگارِ تاریک، همان یک نقطه سفید را میبینی و پاداشش را میدهی؛ «يَا مَنْ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ».
و در نهایت... همهی اینها بهانه است. کلمه است. حرف است برای یک چیز؛ برای اینکه بگویی دوری و دیری در کار نیست. امشب که مرگ از رگِ گردن به ما نزدیکتر شده، میفهمیم که تو در خودِ دلی. تو از قلبِ آنهایی که در این لرزشِ زمین تو را شناختند، یک وجب هم دور نمیشوی: «يَا مَنْ لا يَبْعُدُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ».
ما عارف نیستیم. ما همان لالهای خائفِ خستهایم که زیر سقفهای لرزان، جوشن به سر گرفتهایم. اما تو... تو «أَجْوَدَ الْأَجْوَدِينَ»ی. به جودت، در این شبِ پرآشوب، ما را هم قاطیِ بیصداها بخر.
#نجوا #شب_قدر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
قلبی که برای غزه نسوخت
در آتش خواهد سوخت.
✍🏻 علیرضا مرادی
📷 سارا زینلی
#متن_کوتاه
#فلسطین_قلب_اسلام
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🌋 گرچه یک آتشفشانم؛
باید اکنون کوه باشم
شش سالم بود که از ته حسینیه روی زانو قدبلند میکردم که ببینمت. پیدایت نمیکردم. مداح روضه میخوانْد. من و مامان، چفتِ هم نشسته بودیم وسط جمعیت روی زیلوهای سفیدآبی. خیلی دور بودیم. نمیشد درست ببینم. از شوق روی پا بند نبودم و هی از مامان میپرسیدم: «پس آقا کو؟ چرا من نمیبینم.»
یکدفعه جمعیت مثل موجِ دریا بلند شد و ارتفاع گرفت و غوغا شد. نفهمیدم چه شد؛ من انگار که زیر دریا بودم و موجها از بالای سرم رد میشدند. چیزی نمیدیدم تا اینکه سروصداها خوابید و آدمها کَمکَمَک نشستند و آرام گرفتند.
باز از مامان پرسیدم: «مامان آقا کو؟ کوشش کجاس؟» و مامان در حالیکه از گوشهی چشم اشکش را پاک میکرد، انگشت اشارهاش را گرفت سمت یک نقطهی دور و گفت: «آقا اومد. ببین اونجا نشسته، میبینی؟» من ایستادم روی نوک انگشت پا و نوک انگشتِ اشارهی مامان را دنبال کردم تا رسیدم به مختصاتی که نشان داده بود. فوکوس کرده بودم روی آن نقطه. تا آخر مراسم از آن جایی که نشسته بودی من چشم برنداشتم و جز برای پلکزدن چشم نبستم.
آدمها خاطرات خیلی محدود و کوتاهی از شش سالگیشان به یاد میآورند. من نمیدانم در نورونهای مغزم چه اتفاقی افتاد و گیرندههای حسی و بیناییام در آن یک نقطهی نورانیِ دور چه دیده بودند که در بیستسالگی آن لحظاتِ کوتاه را یادم میآید. این روزها مدام لحظههای شیرین و کوتاهِ دیدار را مزهمزه میکنم؛ مثل کسی که بخواهد خاطراتی از گذشتههای دور را بیاورد، قاب کند و بگذارد جلوی چشمش که همیشه ببیندش.
همه چیز و همهی دوروبرم پُر از تو شده، آنقدر پُر که جای اکسیژنها را هم گرفته. نمیدانم برای چه این سجاده را سفارش دادم. که بیشتر، از تو پُر شوم؟ نمیدانم بعد از این، برای هر نمازم چقدر اشک به پیوست خواهم ریخت.
راستی آن قرارگاهِ دیدارهای همیشگی چه شد؟ نگو که سوختهاند آن زیلوها… نمیسوزد، محال است. چطور بسوزد خاطراتِ آنهمه اشک و نگاه و شعر و دیدار؟ حالا یک ایران دلش را فرش کرده با این زیلوها که از این به بعد، دلِ ما روز و شب پاخورِ تو باشد.
_ بسوز ای سعی باطل، «خاطره» نمیسوزد.
این را نوشتم و به پیوست اشک ریختم و گفتم: گرچه خاطره نمیسوزد اما جگر را میسوزاند، آتش میزند، خاکستر میکند…
و چقدر این روزها ما شبیه این شعریم:
«گرچه یک آتشفشانم باید اکنون کوه باشم
تو خودت میخواستی در زندگی نستوه باشم
آیۀ لاتَحْزَنوا خواندی که در ماتم نمانم
اشک میریزم، ولی در حرکتم، رودی روانم
بیت بیت لحظۀ دیدارت از یادم نرفته
نور و نان سفرۀ افطارت از یاد نرفته
✍🏻 #فاطمه_مصطفوی
شعر: #سارا_رمضانی
#روایت #شعر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh