📝 آقا... منم. یادتونه؟!
همون پسرکِ خجالتیِ کاپشنسبز. همونی که رو اون زیلوی زبرِ راهراه، دستای سردشو از ترسِ اونهمه بزرگیِ شما، تا مچ قایم کرده بود تو جیبش. همونی که هی بغضشو با آبدهنش میداد پایین، لباشو روی هم فشار میداد و به زور دوزانو نشسته بود که اصلاً وول نخوره؛ تا به شما ثابت کنه دیگه واسه خودش یه پا مَرده.
اون روزا قدِ من کوتاه بود؛ اونقدر که کلِ دنیام به اندازهی فاصلهی سرم بود تا دستهای مهربونِ شما. تو اون دنیایِ ترسناک و بیریختِ آدمبزرگا، عبای قهوهایِ شما تنها جایی بود که بوی آرامش میداد. دلم میخواست یواشکی برم زیر عبا، چشمامو ببندم و دیگه هیچوقتِ هیچوقت بیدار نشم. شما برای من، امنترین گوشهی این دنیای ترسناک بودید.
راستی آقا… یه رازِ درِگوشی. من از همون روز، هنوزم ساعتمو دقیقاً مثل شما میبندم؛ برعکس. شیشهاش رو قایم میکنم رو به داخل… محکمِ محکم روی نبضم. اون روز، از بس بغضِ خوشحالی تو گلوم بود و حواسم رفته بود پیِ گرمایِ دستتون روی سرم، یادم رفت بپرسم: «آقا؟ چرا ساعتتونو قایم میکنید؟ نکنه میخواید آدمای عجولِ بیرون، زمانتونو ندزدن؟ یا شایدم دلتون میخواد تیکتاکِ عقربهها، با بومبومِ قلبتون قاتی بشه؟»
من از همون روز، قولِ مردونه دادم. قول دادم اون حرفای گنده و قلنبهسلنبهی آدمبزرگا رو، همون کلمههای سختِ کتابا رو، درست مثل خمیربازیهای رنگیام تو مشتم بگیرم؛ اونقدر ورز بدم و نرمشون کنم تا بالاخره یه شکلِ قشنگی به خودشون بگیرن. یه شکلی که لبخند بیاره رو لبتون… یه شکلی که واقعاً بشه دوای دردِ آدما.
اما… آقا جان؟
راستش وسطِ همین خمیربازی و تلاش برای بزرگ شدن، یهو دیدم هوای دنیای آدمبزرگا عجب سوزِ کشندهای داره. دیگه اون کاپشنسبزِ بچگیام اندازهام نیست که بخوام از این سرما توش قایم بشم. پسر کوچولوی شما، حالا تو این بلوای گندهها، دوباره گوشهی همون زیلوی راهراهِ خیالاتش مچاله شده و بدجوری دلش لرزیده… میشه… میشه از همون دور، یه بارِ دیگه دستتونو بکشید رو سرم و برام دعا کنید؟!
#نجوا
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
علی سبیل
از القاب برجستهای که به پسر آملی لاریجانی و داماد شهید مطهری، چسبانده بودند برای بدگویی و تمسخر، همین بود. از قضا، این نه قبح که حسن او بود. مرد بود و عاقل. نخ سبیلش میچربید به ریش و پشم برخی. از رجال سیاست که راه عقلانیت را میپیمود همین مرد آرام و متفکر و صبور و قویدل. رفتن این آدم یک جای خالیِ بزرگ و تویِ چشم گذاشت درون قوهی عاقلهی جمهوری اسلامی. خدا میداند که با کی و کی و چگونه پر میشود. شهادت که برای اینها یعنی آرزوی دم دستی. رسیدند بهش. خوشا به سعادتشان. بدا به ما که حب و بغض جناحی و سیاسی و دنیایی نمیگذارد به آدمها فراتر از این چیزهای فرودست فکر کنیم. دکتر شهید! میدانم نبود تو یعنی بودن چیزی شبیه تبسم یا رضایت، ته دل برخی که به جای سبیل فقط پشم دارند. به قول جلال، شیخ پشمالدینهای کشکولی. فدای تار سبیلت. برو و دنیا را بگذار به بدآمد و خوشآمد ذهنهای کور و چشمهای بسته و دلهای کینهتوز. مبارکت باشد مرد انقلاب، شهادتی که اگر تو را نخوانَد برای چه کسی آغوش بگشاید؟ رفتنت برای خودت، الآن هم دیر بود؛ ولی در این هاگیر واگیر، چقدر زود و نخواستنی به نظر میآید. خود را به قضای الهی میسپاریم و خدایی که میگوید: شهیدان زندهاند. هوای ما زمینیها را داشته باش مرد آسمانی! فکر نمیکردم اینقدر زود دلم تنگ شود برای مردی که میشد روی تارهای سبیلش اندازهی این روزها حساب کرد. حساب وفاداری به انقلابی که از قلم و سخن عالم و متفکر شهید مرتضی مطهری تناور شد و بار گرفت. سلام خدا بر شهیدی که به فضیلت علم و زمانهآگاهی نیز آراسته بود.
✍🏻 استاد سعید احمدی
#یادداشت_اختصاصی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
48.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📋 کلاس نویسندگی
درس دهم: راستنمایی
🎙 #عباس_معروفی
#راهنمای_نویسندگی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 نقاب
میانگین هر سی ثانیه یک بار خمیازه میکشم. یک صندلی پلاستیکیِ خالی توی فلکه پیدا کردم و نشستم رویش. سرم را گرفتم بین دستهایم و وسط سروصدای مداحیهای حماسی، سه دقیقهای چشمهایم گرم شد و صداهای اطرافم محو. یاد شبهای پیادهروی اربعین میافتم؛ من زودتر از بقیهی بچههای کاروان بدنم اِرور میداد و باید بُکسلم میکردند و میرساندند به اسکانِ بعدی.
نشستهام روی صندلی پلاستیکی. به آدمهای بیچاره و خیابانخواب میمانم! تعارف ندارم؛ خستهام. استخوانِ زانویم تیر میکشد، انگشتهای دستم از سرما سوزنسوزن میشود و گلویم میسوزد. شبها با پادرد میخوابم و صبح با پادرد بیدار میشوم. امروز صبح که چشم باز کردم همهی دردها هم با من بیدار شدند. تنم مثل گوشتِ شَقّهشدهی روی تختهگوشت، چسبیده بود به لحاف.
تعارف ندارم؛ خستهام. نمیدانم تا کِی باید توی خیابان بنشینم و خمیازه بکشم. از اینکه خستهام خجالت میکشم. نمیدانم تا کِی باید هر شب غمها را عقب بزنم و نقابِ شور و حماسه بزنم و خیابان را بالا و پایین بروم. اما میدانم این تنها چاره است. مجبورم اَدای آدمهای قوی را دربیاورم. مجبورم هر شب مثل یک مهرهی سیاهِ کوچک، بیایم توی خیابان و جای خالیِ خودم را پُر کنم. مجبورم خمیازههایم را قورت بدهم؛ مثل هزاران بغض و گریه و اشکی که در سینه حبس کردهام. مجبورم بلند شوم، صدایم را در گلو بیندازم و پشتِ نوجوانی که شعار میدهد را پُر کنم و صدای خیابان را به اندازهی یک نفر بلندتر کنم.
من فقط یک نفرم و مجبورم با هر چه در بساط دارم جاهای خالی تاریخ را پُر کنم. مجبورم تلاش کنم شبیه کسی که دوستش دارم بشوم و مشتِ یخزدهام را گره کنم و بگویم: «من خسته نمیشوم.»
✍🏻 فاطمه مصطفوی
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
▫️اگر جمهوری اسلامی آمده بود که سقف قامت انسان را بلندتر کند نه اینکه آخوری بزرگتر از آخور دنیاطلبان برای آنها بسازد در موفق ترین دوران خود به سر می برد!
◾️هر چند به زودی نشان خواهد داد که تامین دنیایی مرفه که با مرگ تقاطع درست نکند هم راهی جز اسلام ندارد.
✍🏻 #شیخاسماعیل_رمضانی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
سیدمحسن حسینیایرانمرد.mp3
زمان:
حجم:
9.6M
🔻یک سرزمین، نهفته در نامت
«ایرانمرد»؛ طنین سوگ و حماسۀ یک ملت برای شهادت رهبر خود
🎼 ترانۀ «ایرانمرد» (۱۴۰۴)
🎙️ #سیدمحسن_حسینی
✍🏻 #میلاد_عرفانپور
🔹 چهار روز که از شهادت آیتالله سیدعلی خامنهای گذشت، یکی از نخستین آثار موسیقایی در رثای ایشان و همگام با خروش مردم ایران، منتشر شد: «ایرانمرد». از شعری که میلاد عرفانپور برای این ترانه سرود، نجوای ارادتمندانۀ مردم با رهبر شهید خود به گوش میرسد. روزنههایی از سلوک مؤمنانه و پایدارانۀ شهید آیتالله خامنهای (در روزگار رهبری و پیشاز آن) به یادمان آورده میشود که با پشت سر گذاشتن فرازونشیبهای فراوان، سرانجامْ همگی به زیر پرچم وطن و با لقب «ایرانمرد» کنار یکدیگر، گرد هم میآیند. این نجوا به سرچشمهای برای همبستگی ملی، تبدیل شده و تا خونخواهی رهبر شهیدمان و جانفشانی در راه مکتبشان امتداد مییابد. ازاینرو در «ایرانمرد» سوگ و حماسه همزمان و همراه میشوند. نغمهپردازی و آوازخوانی محسن حسینی با لحنی غمناک، اما محکم بر این پیوند اندوه و سلحشوری نیز تکیه داشته است. علاوهبر شنیدن نسخۀ شنیداری «ایرانمرد»، میتوانید آن را در قالب یک نماهنگ نیز مشاهده کنید.
🔻رسانه بافتار
#ترانه_نویسی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 از ذکاءالملک تا شهید لاریجانی؛ روشنفکران در خیانت و خدمت به ایران
شمارهٔ هفدهم «سورهٔ فتح» منتشر شد.
در این شماره میخوانید:
🔸 از ذکاءالملک تا شهید لاریجانی؛ روشنفکران در خیانت و خدمت به ایران
✒️ محمد توکلی
🔸 جهاد پایمردی میخواهد
📝 #آیات_جنگ
🔸 چرخۀ خیانت
✒️ علیرضا سمیعی
🔸 «کربلا» و «تکلیف»، شکلِ زندگیِ ماست
✒️ سحر دانشور
🔸 اکنون زمان درایت و خشم است
📝 #پیام_بسیجی
🔸 چنین است تقدیر ایرانیان
📝 سرودهٔ علیمحمد مؤدب
#سوره_فتح
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
روزنامه سوره فتح-۱۷.pdf
حجم:
843.1K
◾️ از ذکاءالملک تا شهید لاریجانی؛ روشنفکران در خیانت و خدمت به ایران
• نسخهٔ الکترونیکی شمارهٔ هفدهم ویژهنامهٔ «سورهٔ فتح»
#معرفی_مجله
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
◾️ از ذکاءالملک تا شهید لاریجانی؛ روشنفکران در خیانت و خدمت به ایران • نسخهٔ الکترونیکی شمارهٔ هفد
این شماره خیلی خواندنیست.
توصیه میکنیم اگر الان زمان ندارید، ذخیره کنید و سر فرصت بخوانید...