📌 در ستایشِ کمگویی!
🔹عیارِ نویسنده، به پاککُنی است که در دست دارد، نه فقط به قلم.
🔻نوشتن، هنرِ زایشِ کلمات است و پختگی، هنرِ بیرحمانه خط زدنِ آنها. در پروندهی این نوبتِ «زنگ نویسندگی»، یکراست به سراغ همین فضیلتِ دشوار رفتهایم؛ اینکه چرا و چگونه باید از عزیزترین جملاتمان در متن دل بکنیم تا متن جان بگیرد.
🔸برای اینکه رشتهی کلام از دست نرود و حق مطلب در باب «ایجاز و حذف» ادا شود، مباحث را در سه منزلِ پیوسته برایتان آراستهایم. برای خواندن این پرونده، کافی است روی عناوین زیر کلیک کنید تا به هر بخش منتقل شوید:
1⃣ تراشِ کلمات؛ در بابِ فضیلتِ پاککن!
یادداشت آغازین در ستایش کمگویی
2⃣ هنرِ بیرحمانه نوشتن؛ چرا پختگیِ قلم در تیغ کشیدن بر متن است؟
مروری بر قاعدهی کشتنِ عزیزکردهها و نظریهی کوهِ یخ
3⃣ هنرِ بیرحمانه نوشتن؛ راهکارهایی برای تراشِ کلمات
پنج تکنیک عملی برای غلبه بر ترسِ حذف کردن
✍🏻 #محمدحسین_نجفی
–دبیر تحریریه بهانش
#راهنمای_نویسندگی
#سهگانه_ستایش_کمگویی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔺مرکز ارتباطات بین الملل و جنگ روایتها برگزار میکند:
🔶️اولین نشست از سلسله نشستهای ژورنالیسم جنگ:
📃 #کارگاه: تحلیل آرایش رسانه ای آمریکا و رژیم صهیونی در دفاع مقدس سوم
◻️دکتر علیرضا پور جعفری
(دکتری ارتباطات، روزنامه نگار، روابت پژوه رسانه)
🕚 زمان : دوشنبه مورخ ۲۴ فروردین
ساعت ۱۶:۳۰
علاقه مندان به حضور در کارگاه به آیدی @Journalist_re در پیام رسان ایتا پیام دهند.
✅️کارگاه به صورت مجازی در بستر اسکای روم برگزار میشود.
📜 گواهی حضور مجازی به افراد شرکت کننده بعد از پایان دوره اعطا میگردد.
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
به نام او، واجبالعشق دائمالفراق🥀
چلهی ابدی
چهل عدد کمال است، پیامبر اسلام در چهل سالگی مبعوث شدند و چهل روز خلوت در حرا اذن بعثت بخشید. چهل عدد معرفت است، ده روز به طورنشینی موسی اضافه شد تا چلهی شناخت مرد از نامرد قوم تکمیل شود. سالکان برای رفع موانع سلوک و حکیمان برای گشودن درهای حکمت، چله میگیرند. گفتهاند سنوات که به چهل رسید، اگر ضلالت بود، بعید هدایت محقق شود.
چهل روز گذشت، ساعات مجاهدتش به ثانیه عبور کرد و ثانیههای غمش به قدر ابدیت طولانی و عمیق ماند. چهل روزی که بعثت دوباره رقم خورد و مجاهد و معاند، هادی و ضالّ، رخ نشان دادند. میدان و خیابان محراب سالکان و دارالحکمهی حکیمان شدهبود. چهل روزی که قوم منتخب به وساوس سامریها پا پس نکشیدند و چهل روزه چهل سال به استقامت قد کشیدند و به داغها موی سپید کردند. چهل روز از رفتن موسای قوم گذشته و قرار بازگشتی مقرر نیست. چهل روز نفس کشیدن بدون او را تجربه کردهایم، سخت، دردناک و جانفرسا. چهل روز یتیموار زندگی کردهایم، پدر از دست دادهایم و باز به تسلای جهان ایستادهایم.
قلب مجروح و التیام ناپذیرم مرا ببخش. ببخش از قساوتهایی که بر تو روا داشتهام، از حب و بغضهای بیمایهای که روانهات کردم، از محبوبهای دروغینی که آدرس تو را به آنها بخشیدم و کاروانسرایی ساختم از تو، که اکنون، اینچنین سرد و بیرحم تاب آوردهای بیپدری را؛ از هم فرو نپاشیدهای در این حادثهی عظیم.
پاهای رنجورم مرا ببخشید. ببخشید از روانهکردنتان به جاهایی که نباید و از وادار کردنتان به کارهایی که نشاید، که از پا نیفتادید در مصیبت عظما و باز جسم گران مرا بر دوش کشیدید. جسم بیچارهی من، بگذر از من. برای بیمهریهایم، بر ضلالتها و قصور و تقصیرهایم، تو را چونان نپروراندم که حیات بیمحبوب مماتت باشد و دمت بی حضور یار گران بازدمی نداشتهباشد. بگذرید از من. رسم عاشقی خوب نیاموختهبودم که معشوق نباشد و ردی از عاشق بر جهان همچنان ماندگار! که نفسم را بگیرند و باز تاب تنفس بماند برایم! هیهات از این سنگشدن، از بیمقداری، از عمری به گزاف عَلَم جنون به دوش کشیدن.
چهل روز گذشته، نه در غمت جان دادم و نه به مهمانی دعوت شدم و حالا تاوانش ظلمت بیانتهای دنیاست بدون تو، سرگردان و وامانده. کاش این چهل روز به تاریخ جهان از آغاز تا پایان امتداد مییافت، هرگز تمامی نداشت و در چلهات سیاهپوش میماندیم تا ابد. تاب نمیآورم شهر را بدون رخت عزایت ببینم، توان ندارم از کوچهها بگذرم و لبخندت روی دیوار گم شدهباشد.
از روزی که خود را شناختم، زیر بیرق سید علی شناختم و میخواهم تا ابد مشکیپوش تعزیهات بمانم. دیگر دنیا برایم جایی نخواهد داشت. میترسم از تکرار روضههای شام، از لبخندها و کنایهها، از بیمهریها، از جاری زندگی بعد از تو. خواستم بگویم انصاف نبود رفتنتان، انصاف نبود ماندنم، اما همه انصاف بود و عدل، که تو آدمِ رفتن بودی و من پایم در گِل دنیا گیر کرده.
عزیزتر از جان برو. گوارای وجود رسیدن به آرزوی دیرین که هیچگاه فراموش نمیکنم اشکهایت را در فراق شهادت. سلام مرا به حضرت روحالله برسان که سخت دلتنگم. و حال من و تنها تمنایی از تو که گرهگشاییات دیگر به مشرق و مغرب عالم میرسد. از خدا بخواه ما را به هرچه میپسندد امتحان کند، به جنگ، به جسمهای غرق به خونمان، به در آغوشکشیدن پارههای پیکر عزیزانمان در راه حق، به گرسنگی، به نبود زیرساختها. اما ما را به پایمال شدن حق تو و خون ریختهات نیازماید.
✍🏻سعیده اجتهادی
–هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
گریختنِ آمریکا از گردابِ جنگ به ساحلِ مذاکره هم نتوانست؛ سایهی غرقشدن را از سرش بردارد.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
–تحریریه بهانش
#کوتاه_نوشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تذکر اخلاقی امام شهید به برخی فعالان رسانهای انقلابی
▫️#مهدی_فضائلی (عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب):
🔺فرمودند کاری نکنید که این افرادی که از نظر فکری آنها را قبول نداریم، اگر در روز قیامت جلوی ما را گرفتند و مواخذه کردند، پاسخی برای آنها نداشته باشیم.
#پاتوق_خبری_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
➡️ در ادامه پرونده ایجاز (اینجا کلیک کنید)
در باشگاه نویسندگان، نقد و نظرهایی مطرح شد. این زنگ نویسندگی، اختصاص به گزارش نقد و جواب نقد از آن مطلب پیشین دارد:
🔰در ستایش "اضافه گویی"
کلید واژه نوشته"هنر بی رحمانه نوشتن: راهکارهایی برای تراش کلمات"، «کلمات اضافی» است. با سپاس از نویسنده محترم این نوشتار، آن را نقد می کنم.
ابتدای متن این جمله خودنمایی می کند: «در یادداشتِ پیشین گفتیم که بزرگانِ ادبیات چطور روی حذف کردنِ کلماتِ اضافی قسم میخورند.»
نقد آن
1. در فلسفه بر موضوعی تاکید می شود، تفاوت مقام نظر و عمل. آیا تمام نویسندگان برجسته، واقعا به چنین اصلی هنگام نوشتن پایبند هستند؟ چند مدتی از خوانش سه کتاب چشمهایش نوشته بزرگ علوی و کوری نوشته خوزه ساراماگو و رمان 1984 نوشته جورج اورول نمی گذرد. هر سه از شاهکارهای ادبیات محسوب می شوند. اگر چه مستقیما شاهدی برای سخن ارائه نمی کنم اما
در این سه کتاب به عکس، شاهد استفاده از "اضافه گویی" هستیم. به استفاده از علامت پیش و پس واژه "اضافه گویی" توجه کنید. در انتهای نقد، احتمالا متوجه دلیل آن خواهید شد. پس بر خلاف ادعای نویسنده متن، در عمل "اضافه گویی" امری ناپسند نبوده، نیست و نخواهد بود.
از نقد توسط مراجعه مستقیم به متون(عرصه عمل) بگذریم. نویسنده چه دلایلی در مذمت "اضافه نویسی" طرح کرده است؟
سه دلیل برجسته طرح شده است:
«نخست) وضوح و تمرکز:کلماتِ اضافه، مثلِ پارازیت عمل میکنند و پیامِ اصلیِ متنِ ما را رقیق و گم میکنند.
دوم) ضربآهنگ (ریتم): توصیفاتِ کِشدار و صفاتِ پشتِسرهم، نفسِ متن را میگیرند، ریتم را میاندازند و خواننده را خسته میکنند.
سوم) تأثیرگذاری: یک جملهی قرص و محکم و کوتاه، مثلِ یک مشتِ دقیق عمل میکند؛ بسیار کوبندهتر از یک پاراگرافِ طولانی و پر از بزکدوزک.»
مورد اول را نقد کنیم
نویسنده مدعی است که "اضافه گویی" مانند پارازیت، پیام اصلی متن ما را گم می کند.
الف) نویسنده در زمره طرفداران مکتب ساختار گرایی متن ادبی است. این مکتب معتقد به وجود یک پیام عینی در متن است. در پاسخ می توان دیدگاه مکتب هرمنوتیک ادبی را طرح کرد. در این مکتب، خواننده صرفا منفعل نیست بلکه مواجهه او با متن مواجهی پویاست. هیچ ساختاری در متن وجود ندارد که تنها منجر به یک برداشت خاص و عینی از متن شود. هر متنی برای خوانش، به مفروضاتی نیاز دارد که آن ها در خود متن نانوشته هستند. خواننده براساس تلاقی مفروضات نانوشته ذهن خود با متون نوشته، به برداشت نهایی می رسد و خوانش شکل می گیرد..پس در این مکتب، هیچ خوانش عینی از یک متن وجود ندارد و نخستین پیش فرض نویسنده متن توسط این مکتب قابل نقد است(متن فاقد یک پیام عینی برای همه نیست).
ادامه نقد بخش اول:
ب) نویسنده *اضافات* را پارازیت می داند، یعنی عامل مزاحم. از این سخن می توان نتیجه گرفت که "اضافی بودن" واژه، وابسته به مزاحم بودن آن در دست یابی به پیام اصلی متن است. اگر واژه در خدمت حصول به پیام متن نباشد، «آن پارازیت را با بی رحمی حذف کنید.»
نقد:
اما در بند پیشین وجود یک پیام منحصر به فرد از متن نقد شد. نویسنده نوشتار که خود در جایگاه یک خواننده متن است، اگر با تحمیل نظر خود، برداشت خود را اصل بداند و هر آن چه در خدمت آن نیست را حذف کند، در واقع در حال نابود کردن متن به نفع خوانش خود است.
نقد مورد دوم
ضربآهنگ (ریتم):
نویسنده ایجاز را مقدس شمرده است. او اضافه گویی را عامل خستگی و از ریتم افتادن داستان می داند.
مجددا شاهد آنیم که نویسنده، هدف خود از متن را فقط خدمت به پیام اصلی می داند! اما بارها شنیده ایم که در رمان هایی که با موضوع اختناق شروع می شوند، نویسنده برای نشان دادن اتمسفر سرد محیط داستان، ریتم را کند می کند، از واژگان اضافی استفاده می کند و حتی خواننده را با تکرارهای تعمدی می آزارد. پس بنا به ضرورت، اطناب هم می تواند مفید باشد.
نقد مورد سوم
پ) تاثیرگذاری. نویسنده می گوید: «یک جملهی قرص و محکم و کوتاه، مثلِ یک مشتِ دقیق عمل میکند؛ بسیار کوبندهتر از یک پاراگرافِ طولانی و پر از بزکدوزک»
اگر به این جملات توجه کنید، به نظر می رسد این جملات، مبتنی بر خشونتی عریان است. مفهوم یک جمله به مشت تعبیر شده است، از خود بپرسیم چرا به نور تشبیه نشده است؟ نگاه نویسنده به "اضافات" معادل بزک دوزک است! چرا؟ از این مورد بگذریم
در پاسخ به ایشان در باب تأثیر گذاری، دو مطلب را ذکر می کنم.
1) در کتاب 1984 در بخش انتهایی، شاهد شکنجه روان شناختی معترض هستیم. این داستان پر از بیان جزییات "اضافی" است اما نه تنها جذابیت و تاثیرگذاری راکم نمی کند بلکه بدان می افزاید. در تجربه شخصی ام، وحشت سراسر وجودم را گرفته بود و یک نفس 40 صفحه را ورق زدم. این تجربه شخصی، خلاف سخن نویسنده است.
مورد دوم آن که جزییات متن، حشو، تکرار، صفات متعدد، بازتعریف مجدد، لزوما تاثیرگذاری را کم نمی کنند. دوستان را به کتاب «بوف کور» ارجاع می دهم. در این کتاب تکرار موجب ایجاد هم ذات پنداری و تخیل خواننده می شود. گویا دخترک داستان را مقابل خود می بیند.
خلاصه کلام
"اضافی"پنداشتن جملات و واژگان، امری سلیقه ای است که متکی به برداشت های نسبی خوانندگان فعال از متن است. آن چه برای یک نفر، "اضافی" می نماید، ممکن است برای دیگری، عصاره متن باشد. داستان نه تنها یک پیام عینی ندارد، بلکه واژگان هر بخش می تواند به منظور هدفی خاص و متفاوت با پیام داستان نوشته شود.
در پایان و با توجه به توضیحات، عنوان متن خود را «در ستایش "اضافه گویی"» می نامم.
✍🏻 #غلامرضا_اکبری
–باشگاه نویسندگان بهانش
#نقد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📌 در دفاع از قیچی
چرا بحثِ اضافهگویی یک سوءتفاهم است؟
یکی از اعضای تازهنفس و اهلِ مطالعهی باشگاه، یادداشتِ مفصلی در نقد پروندهی «ایجاز» ما نوشته و با لشکرکشی از جورج اورول تا ساراماگو، شمشیر را برای دفاع از «اضافهگویی» از رو بسته است. خواندنِ نقدشان چسبید؛ اما راستش را بخواهید، احساس کردم وسط یک سوءتفاهمِ تئوریک گیر افتادهایم. بیایید این کلاف را در سه حرکت باز کنیم:
یک. اشتباه گرفتن «عضله» با «چربی»
دوست منتقدِ ما، صحنههای شکنجهی روانشناختی در ۱۹۸۴ اورول را مثال زده، آن توصیفاتِ میخکوبکننده را «اضافهگوییِ مفید» خوانده؛ سپس مچگیری کرده: «ببینید! نظر و عملِ نویسندهها یکی نیست.»
شوخی نکنیم! اگر جورج اورول از داخلِ گور میشنید که ما به مهندسیِ دقیقِ صحنههای شکنجهاش میگوییم «اضافهگویی»، احتمالاً جفتمان را میفرستاد اتاق ۱۰۱!
مشکل اینجاست که رفیقِ عزیزمان، مرز بین «اطناب» (طول و تفصیل عامدانه و هنری) را با «حشو» (رودهدرازیِ بیمصرف) قاطی کرده است. آن جزئیات نفسگیر، حشو نیستند؛ اقتضای فُرماند. بحث ما در باشگاه نویسندگان، سرِ تراشیدنِ «چربیهای متن» مثل قیدها و صفات تکراری است، نه بریدنِ «عضلههای داستانساز» به اسم ایجاز.
دو. متن که فالِ قهوه نیست!
در بخش دیگری، پای مکتب هرمنوتیک وسط کشیده شده و با اشاره به مفاهیمی مثل «مشت زدن» و «خشونتِ عریان» –که راستش دقیقاً نفهمیدم فازِ این استعارهها چه بود!– نتیجه گرفتهاند: «چون هر خواننده برداشتِ خودش را دارد، پس وسواسِ نویسنده برای رسیدن به یک پیامِ واحد، آب در هاون کوبیدن است.»
همینجا باید مسیرمان را جدا کنیم. اگر قرار باشد نویسنده بگوید کلمات را مثلِ تفالهی قهوه میپاشم تهِ فنجان تا خواننده خودش چیزی در آن پیدا کند، که فاتحهی ادبیات خوانده است! اگر هرمنوتیک به معنای این نسبیگراییِ بیدرودروازه باشد، آنوقت تکلیفِ متون چیست؟ با این دستفرمان، هر کس از راه برسد میتواند متن قرآن را هم به میل خودش شخم بزند!
در بحث فهمِ متن، ما یک «نَص» (پیام عینی و صریح) داریم و لایههایی از «ظاهر و بطون» (تأویلات). نویسنده موظف است معمار بیرحم همان پیامِ عینی باشد. اینکه بعداً مخاطب چه لایههایی از آن استخراج میکند، به غنای متن برمیگردد، نه به سهلانگاری و حشونویسیِ ما.
سه. سکتهی عمدی یا تپش قلبِ نامنظم؟
در نقد آمده که گاهی نویسنده برای القای اتمسفر، ریتم را میاندازد و این را پای اضافهگویی گذاشتهاند. اتفاقاً موافقم! اما وقتی ساراماگو در «کوری» نقطه و پاراگراف را حذف میکند تا خواننده در خفگی غرق شود، در حال اجرای یک تکنیکِ بینهایت آگاهانه است. کُند کردنِ حسابشدهی ریتم کجا، پرچانگیِ بیدلیل کجا؟
به نظرم رفیقِ عزیزمان در یادداشتشان، در واقع برای «توصیفاتِ هنرمندانه و فضاسازیهای ضروری» مرثیه خواندهاند، نه برای زوائد. ما در باشگاه نویسندگان، همچنان انگشتمان روی ماشه است و به هیچ کلمهای که کار نمیکند، رحم نمیکنیم. از منتقدِ نکتهسنجمان هم بابت داغ کردنِ تنورِ این بحث حسابی ممنونم. منتظر خواندن نظر بقیهی اعضا هستیم.
✍🏻 #محمدحسین_نجفی
–دبیر بهانش
#نقد_دبیر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh