به نام خدا
دیشب تا چهار صبح مشغول نوشتن لیست خودم بودم.😁 صبح هم کدهاشون رو وارد کردم. اما تا ساعت شش درگیر بودیم نشد بریم رای بدیم. عین مرغ سربریده بالبال میزدم. اما الان آرومترینم. الحمدلله به خاطر این نعمت. الحمدلله توفیق رای داشتیم.😍😍
پ.ن: از ترس پاک شدن جوهرِ انگشتم اول عکس انداختم بعد اسمها رو نوشتم.😄
به نام خدا
پنج دقیقهست زل زدهام به صفحهی روشن موبایل. پلکهایم چسبیدهاند به زیر ابرو. حسشان نمیکنم. انگار گردبادی آمده و با خودش بردهشان. برعکس همیشه، اینبار، سرما از چشمهایم مثل رشتهی باریک منجمد شده، وارد بدنم میشود. بُرّنده است. به هرجا نفوذ میکند اول منجمد میکند و بعد خرد و خاکشیر، فرو میریزد. فیلم سیاه و خاکستری جلوی رویم ترسناک است. بدون هیچ سفیدی! شبیه فیلمهای هالیوودی. از همانهایی که آدمها زامبی شدهاند و برای مردم دنیا مرگآور هستند. از همانهایی که سپاه شیطان، فرشتهی نجات دنیا میشود و مسلمانها، زامبی! فاصله دور است. خیلی خیلی دور. آدمها شبیه مورچههای سیاهی هستند که دور غذایی جمع شدهاند. شبیه برادههای آهنی که جذب آهنربایی شدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم بالاتر از سیاهی رنگی باشد. اما چیزی را که میبینم، سیاهی در کنارش نقطهی نوری، در خودش نهفته دارد. چیزی شبیه ترکهم فی ظلمات لّا یبصرون! بغض عین تار عنکبوت چسبیده به گلویم. آب دهانم تویش گیر میکند. میخواهم خفه شوم. نفسم بالا نمیآید. به زور مردمک چسبیده به آدمهای کوچولوی پشت دوربین اسلحهی سرنشین هواپیمای جنگی را، میکَنم. زیر نویس سیاه فیلم، مثل واگن قطار تند از جلوی چشمهایم رد میشود. 《 فیلمی که مشاهده میکنید توسط رژیم صهیونیستی پخش شده. مردم غزه که دور کامیون حامل مواد غذایی، جمع شدهاند، مورد اصابت گلوله قرار گرفتهاند. رانندگان کامیون از ترس شلیک گلوله تلاش میکنند فرار کنند. عدهای زیر ماشین میمانند. ارتش اسرائیل مدعیست مردم به سربازهایشان حمله کردهاند...》
تصویر تار میشود. اشکم پرت میشود روی شلوارم با گلهای قرمزش.
صدای گوینده مثل صدای سوت زود پز توی گوشم صدا میدهد. هرآن ممکن است کلمههایش سوراخ سوت را کیپ کند و بعد مثل کوه آتشفشان در سرم منفجر شود. باورم نمیشود! دارم مرگ انسانیت را به چشمهایم میبینم. آدمهایی که از خانهشان بیرون شدهاند. از طبیعیترین حقشان هم محرومشان کردهاند. خیلی سنگین است. این جنایت درد دارد. جگرم مثل آدم زهر خورده میسوزد. میخواهد از دهانم بیرون بزند. عین کودکی که اسباببازی عزیزش را ازش گرفتهاند، پا میکوبم زمین. جان به تنم زیادی کرده. میخواهد این کالبد خاکی را بدَرد و بیرون بزند. زمین با همهی پهناوریاش برایم میشود اندازه سوراخ سوزن. چرا از این صحنهها نمیمیریم؟ چرا آسمان و زمین از این حجم وحشیگری متلاشی نمیشود؟ چرا مضطر نمیشویم؟ چرا مولا نمیآید؟ دیره نشده آمدنش؟ کجا را باید دنبالش بگردیم؟ کدام سرزمین؟ کدام کوه و بیابان؟ اصلا توی جمجمهها ظهور کرده است؟ این المضطر الّذی یجاب اذا دَعا؟! نه! نه! من امامم را میخواهم! صاحبم را میخواهم! همهی هست و نیستم را میخواهم!
#دنیا_بوی_تعفن_گرفته.
#آسمان_دنیا_رنگ_خون_گرفته.
#آی_آدما_بیاید_بریم_دنبال_پدرمان_عزیزمان.
#آیا_کسی_هست_که_مرا_در_این_گریه_و_بکاء_
#یاری_کند_؟
به نام خدا
قریب به بیست سال است، با هم دوستیم. از نوادگان امام جواد علیه السلام هست. توی حوزه با هم آشنا شدیم. دو تا قطب مخالف آهنربا بودیم ولی هم را جذب میکردیم. از همان روز اول به خاطر مرام و رفتارش سید صدایش میکردیم. هنوزم با دوتا بچه سید صدایش میکنم. آدم روزهای سخت است. هچ وقت یادم نمیرود سفر کربلایم را. قرار بود تنها بروم. دنبال رفیق بودم. هرکسی دلیلی برای نیامدن داشت. اما سید دخترش را گذاشت پیش همسرش و همسفرم شد. دمت گرم سمیه سادات جان. دیشب این پیام را برایم فرستاد. باورم نمیشود! اینها همه از لطف خداست. وگرنه من کجا و نوشتن کجا؟! نوشتن هیچوقت، حتی جزء آرزوهایم نبوده اما دلبستهاش شدم. مثل دلبستن مادر به بچهاش. فکرش را هم نمیکردم روزی کسی تحت تاثیر قلمم قرار بگیرد.
پ.ن: دیگه جو حوزه و یه سید باحال و جنگ و جبهه و بوی شهادت و این حرفا😂
پ.نی دوم: بچههای کلاس ما از زیر دست مسئولین در رفته بودند. مسئولین باهم هماهنگ باشید. والا🤪
پ.نی سوم: غلط دیکتهایی داره چون ساعت یک و نیم نصفه شب پیام داده😜 جغد کی بودیم ما.😌😎
#من_و_قلمم_با_هم.
#رفیق_بیست_سالهش_خوبه_مثل_سیر_ترشی😁
#شلوار_رفقاتونو_سفت_بچسبید_😂
از خوبیهای کانال زدن این است که، میتوانیم دقایقی همسر مِسترمان را بنشانیم سر فضای مجازی و بعد وجود مکرم خودمان را بنشانیم سر پیامهای خودمان😎
به نام خدا
نگاهش را میدزدید. بیحال و بیرمق بود. لبهایش بنفش کمرنگ شده بود. حرف که باهاش میزدم، سرش را کج میکرد و میخندید. با هر خنده همهی سیاهچالههای صورتش خودی نشان میدادند. زینب وقتی بیدلیل میخندد یعنی اتفاقی افتاده. یا چیزی شنیده و دیده که اذیتش میکند یا چیزی میخواهد که من بهش گفتهام نه. میدانستم اگر پاپیش نشوم دیگر چیزی نمیگوید. با چادر نماز گلیگلیاش رفت طرف اتاقش. من هم پشت سرش راه افتادم. قدمهایش را میکشید روی زمین. روزهای فرد که دیرتر تعطیل میشود، مثل آدمهایی است که کشتیشان غرق شده. ولو شد کف اتاق. زانوهایش را آورد بالا و بغلشان کرد. نشستم لب تختش.《 چیه مامان! بگو. شاید بتونم کمکت کنم.》از جواب دادن طفره میرفت. این یعنی موریانه افتاده بود به جانش و داشت گازگازش میکرد.《 زینب! به من نگی به کی میخوای بگی مامان!》همین جمله کافی بود تا چشمهایش پر شود و سرریز کند. خودم را از تخت سراندم پایین. سفت بغلش کردم. کف سرش را بوسیدم. همیشه از بوی سر بدم میآمد؛ اما اینبار عمیق نفسش کشیدم. بهترین بود. گذاشتم گریههایش را بکند. حس شیرین پناهگاه داشتن میرفت زیر پوستم. خودم را توی بغل خدا تصور کردم. همهی ملجأ و امیدم. حتما خیلی وقتها غافل ازش هستم اما به وقتش خدا سفت بغلم میکند. آنقدر فشار میدهد تا صدای استخوانهایم را بشنوم. تا باور کنم همیشه غرق در آغوش خدا هستم؛ فقط باید توجه کنم. اشکهایش که سبک شد. خودش را کشید بیرون. آرام آرام دردش را گفت. آه از نهادم بلند شد. زینب مبتلا به درد خودم توی همین سن شده بود.
دردی که فکر میکردم حلش کردم.
اما انگار این رشته سر دراز داشت. بیست و خردهای سال کش پیدا کرده بود تا زینب آینهام شود و بگوید نه مامان! تو هنوز هم این درد را داری با خودت اینور و آنور میکشی. اشتباه کردم. زینب نه! تا خدا بگوید دردت توی همان سن باقی مانده. آن بُعد وجودم هنوز رشد نکرده. خدا زیر و رو میکشد بیرون. چیزی شبیه تبلی السّرائر! چند وقتی یکبار بخشی از خودمان را میگذارد روبهرویمان! ای دل غافل! ای! زینب را آرام کردم اما خودم عین دریای طوفانی شدم. باید سفرهی درونم را پهن کنم. ببینم این درد کجا قایم شده بود که خودم هم ازش غافل بودم. پیدایش کنم. بکشمش بیرون. زیر ساتور وجدان و عقلم ریزریزش کنم و برای همیشه بریزمش دور. مثل زباله! رفتنی که برگشت نداشته باشد.
پ.ن: زینب دختر توداریه، کوچکترین و بیاهمیتترین مسائل مربوط به خودش رو دوست نداره به کسی بگه. برای همین چیزی نگفتم.
#کودکان_آمدهاند_تا_قرآن_بالقوهی_درونمان_بالفعل_شود.
#درد_همیشه_درد_است_دواش_کن.
#مادر_و_دختری_رشد_کنیم.
#من_و_قلمم_با_هم.
#نوجوانی_و_مشکلاتش.
#دخترم_فقط_به_دنبال_راضیکردنیکنفرباشهمونبالاسریوگرنهبایدآفتابپرستبشیم.
🌱🌱🌱 خدای ستار العیوبم
خدایا من به لطف و عفوِ تو محتاجم. من گدای در خونهی توام!
#مناجات_شعبانیه.
#شب_جمعه.
۱۴۰۲/۱۲/۱۸
به نام خدا
چه اتفاقی میافتد که امروزِ آدم با دیروزش فرق میکند؟ دو روز یکسان داشتن، فکر میکنم محال باشد! گاهی از تونلهای تو در توی درونم میترسم. بعضی با لامپی روشن هستند و بعضی تاریک. بعضی توی پستوهای وجودم مخفی هستند. مثل چاهی که هر چقدر هم تلاش کنی، نمیتوانی تهش را ببینی. از پیچیدگی خودم، هم ذوق میکنم و هم نگران میشوم. ذوق از شناخت بُعدِ جدید و نگران از تاریک بودنش! هرچه باشد، هر چقدر هم سخت، از حسرت بعد از مرگ راحتتر و شیرینتر خواهد بود. خدایا! نقاط ندیدم را بهم بشناسان!
#دل_نوشت_طور
#بهارِ_زهرا_قلیلُ_یدوم_تا_نوری_شدن.
🌱🌱🌱 تو نیایی گره از کار جهان باز نشود! یابن الحسن، عزیز زهرا!
#یا_صاحب_الزمان.
#اللهم_عجّل_لولیک_الفرج.