eitaa logo
بانونوشت!
111 دنبال‌کننده
184 عکس
41 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه ابراهیمی @Fbanoo مجموعه ای از نوشته ها عکس نوشته ها دل نوشته ها اظهار نظرها روایت ها مشق‌ها...!
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد، هیچ فکرش را کرده بود که 23 سال بعد پسرهای ده دوازده ساله ای، همسن خودش، توی خیابان های شهر های مختلفی، از کشور دیگری، برای آزادی چند محله از شهرهایِ او پایکوبی کنند و پرچمش را به دست بگیرند؟! پناه بر خدا... چقدر تعداد محمد هایی که نیستند تا آزادیِ خونین‌شهر ها را ببینند، زیادند...! چه حکمتی دارد این پخش شدنشان در جای‌جای تاریخ و جغرافیا؟!!! فلسطین سرزمین دیگرِ من است و این گوشه‌ی ملتهب و تفدیده‌ی جگرم، این روزها می‌رود تا الله‌اکبر گویان، خانه ی اشغالی اش را پس بگیرد و هوای آلوده‌ی شهرش را تصفیه کند... و این صدایِ نوایِ داوود و بوی پیراهنِ سلیمان است که از قدس، در دنیا بر پا خواسته است! @banoo_nevesht
تکه ابرهای کوچک فلسطینی... این روزها روی زمینند و بجاش، این چشم هایند که رگبار میزنند و می بارند.... آسمان فلسطین کجا طاقت داشت سنگینی وزن این همه ابر زخمی را به دوش بکشد؟ ابرها را سپرد به خاک، باران را به چشم ها. حالا خودش به تنهایی ، زور میزند که پیراهن شب را بدرد و دامن خورشید را به پا کند. 💔 @banoo_nevesht
چشم ها میگویند: نکند ویرانه ی بعدی، خانه ی ما باشد؟ @banoo_nevesht
دستم به نوشتن نمی رود، دلم دیگر نا ندارد. بدترین قسمت ماجرا این است که هروقت از خواب امن و راحت شبانه بلند می‌شوم، این خبرها را ‌به گوشم میرسد.... 😭😭😭😭 وقتی خواب بودم این اتفاق ها افتاده 😭😭😭 ننگ ننگ ننگ... حس و حال شیعیانی را دارم که صبح یازدهم محرم الحرام از خواب بیدار شدند و خبرها یکی یکی بهشان رسید....😭😭😭😭 @banoo_nevesht
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
زنگ انشاء: میخواهید در آینده چکاره شوید؟ . . . به نام خدا ما بزرگ نمی‌شویم که آینده را ببینیم.... (بر اساس واقعیت!) . . . . پ ن: چشم هایش... فکرهایش...💔💔💔 . . @banoo_nevesht
جنگ خودش یک هیولای وحشتناک است، درست... اما به نظر من از خود جنگ وحشتناک تر، تصمیماتی است که آدم های جنگ مجبورند در میدان بگیرند. یک جایی توی خاطرات جنگِ تحمیلی خودمان خواندم، دختری آبادانی نوشته بود؛ شبها با حجاب میخوابید که اگر موشک خانه ی شان را رویش آوار کرد، جنازهِ ی عریانش را نامحرم نبیند. یا اسمش را با کاغذ می‌نوشت ، سنجاق میکرد روی لباس، که آشنایی دنبالِ جسدش بینِ اجساد بی نام نباشد! یا جایی دیگر نوشته بود، با برادر هاش که توی عملیات بودند، قرار گذاشته بود، روی یکی از دیوارهای خانه ،مرتب برایشان یاد داشت بگذارد که حالش خوب است و... یا.... شرحش مفصل است. بروید کتاب من زنده امِ معصومه آباد را بخوانید. . داشتم میگفتم؛ وقتی جنگ امنیت را از بین می برد. مثلِ پاره شدن ِ نخِ میانه ی دانه های تسبیح، خیلی چیزها را از هم متلاشی و پخش و پلا میکند! فقط یکی از آن چیزها، بازی شدن مرگ ، برای بزرگسالان و کودکان است. میدانید مرگ بشود یک بازی یعنی چه ؟ یعنی مثلا احمد 8 ساله به یحییِ و شفیع و قطران وکی و کی بگوید، بیاید اینجا بازی کنیم یا قرار بازیمان فلان جاست، تا اگر صدای گومبی آمد و همه چی پودر شد، همه نزدیک هم برویم زیرآوار! . یا مثلا بگوید: بیا روی دستمان اسممان را بنویسیم که اگر هر کداممان از جنگ جانِ سالم به در بردیم، پای قبرهای گنام، دنبال هم نگردیم. . یا مثلا شفیع آرام و در گوشی بگوید: اگر صدای بمب توی سرم را تکاند و خاطراتم را پوکاند، روی دستم را بخوانم و بگویم؛ من شفیع محمد آل کثیرم... نام مادرم ولی یادم نیست!.... . میبینید؟ خدا طوری خلقمان کرده که در وسطِ کابوس ها ، قصه ی کابوس بعدیمان را برای هم تعریف کنیم و از آن نترسیم..! مثل یک بازی....کابوس بازی! . . 💔 . @banoo_nevesht
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📼🔊کودکیشان را برگردانید.... جينا نعيدكم بالعيد بنسألكم آمده ایم تا برای شما تعطیلات شادی آرزو کنیم... ليش مافي عنا لا اعياد ولا زينه چرا ما تعطیلات و آذینبندی عید را نداریم؟ يا عالم ارضي محروقة ارضي حرية مسروقة ای دنیا، سرزمین من سوخته است، آزادی سرزمین من دزدیده شده! زمانه عم تحلم وبتسأل ايام وين الشمس الحلوة ورفوف الحمام   آسمان ما در رویا از روزها میپرسد خورشید زیبا کجاست؟ کبوترهای که پرواز میکنند کجا هستند؟ ارضی صغيرة مثل صغيرة سرزمین من مانند من کوچک است ادونا السلام واعطونا الطفولة به ما صلح را پس دهید به ما کودکی را پس دهید! ... «قطعه ی اعطونا طفوله؛ کودکی مان را برگردانید ...» @banoo_nevesht
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ما هیچ درکی از غروب عاشورا ، وقتی که خیمه ها و حرم از حسین ع خالی شده، نداریم! 💔🖤 فیلم رابا صدا ببینید. @banoo_nevesht
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جگر گوشه ی من است. خواهر دخترم حدیثه. در کشور دیگری متولد شده، از بطن زن دیگری بدنیا آمده. اما وقتی لبهاش از بغض می جنبد و کلمه هاش از حنجره لرزان در می آیند، وجود من راهم از هم می پاشاند. مثل هر مادری از حجم افکار تلخی که پشت بغضش پنهان شده، و از آنها نمی گوید ، وحشت میکنم. لازم نیست که رگ و ریشه ی مان یکی باشد، تا هواخواه دل شکسته اش باشم. ما را چیز دیگری به هم رسانده و در هم تنیده کرده. یک آرزو، یک امید ابدی، یک رویای مشترک... و البته دلهای شکسته ی مان! به بچه های دیگرم فکر میکنم. به خواهرهای برادرهای دیگر حدیثه. به شب های آرام حدیثه و به آرامش فراموش شده ی خواهر و برادر هایش. دلم به زانو افتاده.... 💔💔 پ ن: حتی نمیدانست، اصلا دوستانش زنده هستند که صداش را بشنوند یا نه؟ 💚 @banoo_nevesht
هدایت شده از الف|نون
- شعر شما پر از روحه؛ فقط در قیاس با روزگار ناآروم ما می‌تونست یه ذره متعهدتر باشه. + متعهدتر؟ - متصل‌تر به ایّام. به این روزگار‌ِ ناآروم و ناآشنا که هیچ‌کس و هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. نه اینکه خواننده فکر کنه شاعر تو غار تنهاییِ خودش خزیده و برای خودش شعر گفته. از تاریخ‌نویسای ما که بخاری بلند نمیشه؛ شاید هنر و ادبیات بتونه تصویر واقعی‌تری از نسل ما به نسل‌های آینده منتقل کنه. + بعد این تصویر واقعی به چه دردشون می‌خوره؟ - ممکنه اونا دیگه اشتباهاتِ ما رو تکرار نکنند. + آها، ممکنه... 🎬شهرزاد؛ حسن فتحی 《در آستانه‌ی یک سالگیِ نسل‌کشی و جنایت، ویترین چشمه، بیدگل، آگه، مولی و... از خالی است. در کشوری که آدم‌ها توسط رسانه یا با حرف‌های پوچ پدرشان اعتقاد راسخ دارند که فلسطینی‌ها باغ‌های زیتون را از سر رضایت فروختند و به کاباره‌های مصر رفتند، یک کتاب از لیلا ابولقود، از رشید خالدی، از ایلان پایه که میتوانند پله به پله یک نوجوان را با مسئله فلسطین همراه کنند، نباید دستاویزی در آن فضای رنگارنگِ ویترین‌ها باشد؟ حالا بعد از یک سال پر از خون و بمب و عزا و نسل‌کشی، از کم شدنِ کدام محبوبیت خودتان واهمه دارید؟! وضعیت این روزهای محله‌های فرهنگی تهران، جایی که متفکرین و نویسندگان فارسی زبان، یازده ماه فرصت داشتند به راهِ تازه‌ای برای حرف زدن از نسل‌کشی فکر کنند، خفقانِ مضاعف است. به کتاب فروشی‌های کریمخان سر بزنید، از این بدتر است: خاطرات پمپئو! این علوم انسانی و هنر و ادبیات را با تمام متعلقاتش بریزید توی جوب.》 متنی که خواندید تکّه یادداشت‌هایی‌ بود از احمد جعفری، گلرخ نفیسی و حمیدرضا بوالی که داستانِ صفحه‌ی اینستاگرام‌شان کرده‌اند. من هیچ‌کدام را درست نمی‌شناسم اما کلمه‌هاشان برایم آشناست. اگر هنر و ادبیات نتواند از هولناک‌ترین جنایتِ عصر خودش، از مهیب در غزه چیزی بنویسد،‌ دیگر از چه چیز می‌خواهد بنویسد؟! ظاهرا در روزگارِ ناآرامِ ما، نه تنها از تاریخ‌نویس‌هامان بخاری بلند نمی‌شود، که از نویسندگان و هنرمندان‌مان هم. بیچاره ما. ______________ @AlefNoon59