eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۳🎬: با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و
🎬: صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده ی مردی جوان در چارچوب در هال پدیدار شد. با این اتفاق همهمه ای در بین زنها و دختران محله افتاد و همه هول و دستپاچه به طریقی می خواست موهای سرش را بپوشاند. زن اکبرآقا از گوشه ی اتاق صدایش را بلند تر از همه کرد و گفت: واه واه نه اهنی نه اوهونی، یکدفعه بیای توخونه؟! مگه نمی دونین که اینجا جلسه ی زنانه هست. اون مرد جوان خودش را به کنار در کشیده بود و سرش پایین بود و جیکش هم در نمی آمد. دلم براش سوخت و مثل همیشه که حاضر جوابی می کردم گفتم: از قدیم گفتن، مالت را سفت بچسب و همسایه ات را دزد نکن، خوب وقتی یه جا میرین جلسه مجبور نیستین کشف حجاب کنید و چادر و روسری از سرتون در بیارین، مگه خونه خودتونه که اینقدر راحت هستین؟! بابا اومدین جلسه قران، باید احتمال بدین هر لحظه ممکنه کسی بیاد... زن اکبر آقا که از جواب من ناراحت شده بود گفت: واه واه واه... در این هنگام سیاره خانم به وسط حرف ما دوید و گفت: ببخشید کیومرث پسر خواهرم هست، همافر هست و گهگاهی میاد به من سر میزنه و نمی دونست امروز جلسه قران داریم، می خوام امروز با اجازه ی همه ی خانم ها، جلسه را همینجا تموم کنم، ان شاالله دفعه ی بعد وقت بیشتری می گذاریم. همهمه از جمع بلند شد، اون مرد جوان که حالا میدونستم اسمش کیومرث هست، دیگه جلوی در هال نبود و حدس می زدم که جایی رفته باشه تا اینجا خلوت بشه، از ترس اینکه با اون معرکه گرفتنم کسی بخواد توی فرصت آخر که خوردن یک چای بود، بهم گیر بده، اولین نفر از جا بلند شد و رو به سیاره خانم گفتم: ببخشید با اجازتون من برم! سیاره خانم با لبخند بهم نگاهی کرد و گفت: بنشین ملیحه جان! درسته گفتم جلسه تمومه اما چای قرانی را بخور و بعدش برو ... تشکری کردم و در حین اینکه به سمت در می رفتم گفتم: ان شاالله دفعه بعد می خورم، یه ذره کار دارم برم بهتره و با زدن این حرف از در هال بیرون آمدم. ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۴🎬: صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده
🎬 جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، بعد از کلی اینور اونور کردن کپه ی کفش پیش رو یک لنگ کفشم را دیدم و در حین پوشیدن کفش، اون لنگ دیگه اش را جلوی دالان تاریک خروجی دیدم، انگار داشت به من دهن کجی می کرد. پشت سرم را نگاه کردم، هنوز کسی از خانوما بلند نشده بود که تشریفش را ببره، همانطور که زیر لب می گفتم: اینا تا ته چای قرانی را در نیارن از جا بلند شو نیستن، لی لی کنان خودم را به لنگ کفشم رسوندم و هنوز پام توی کفشم نرفته بود که پر چادرم اومد زیر پام و می خواستم روی زمین سرنگون بشم، دستهام را حایل جلوم کردم و می خواستم با توسل به دیواری چیزی مانع زمین خوردنم بشم که یک هو حس کردم روی جسمی نرم و خوشبو فرود اومدم. همونطور که با تمام قوا نفسم را به داخل میکشیدم که بهره ی بیشتری از این بو ببرم زیر لب گفت: اوه اوه، مرا چه می شود. یکدفعه صدایی آشنا گفت: اگر نگرفته بودمت الان روی زمین ولوو بودی.. فوری خودم را عقب کشیدم، حالا روبه روم کیومرث را می دیدم که با یک لبخندی دخترکش بهم خیره شده بود. تا چشمم به صورتش افتاد، انگار بندی درون دلم پاره شد، چشمای درشت و مشکی ابروهای پهن و کشیده، بینی قلمی با صورتی صاف و یکدست که مشخص بود تازه از زیر اصلاح دراومده، می تونست قلب هر دختری را بلرزونه... انگار شعله ای آتش توی وجودم روشن کرده بودند، همانطور که گُر گرفته بودم، سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم و گفتم: ب...ب...ببخشید. کیومرث آهسته گفت: چیزی برای بخشیدن ندارم و بعد که من به در خونه رسیدم صداش را بلند تر کرد و گفت: دیگه توی کوچه و خیابون لی لی بازی نکن بانو، خطرناکه... همانطور که پشتم به عرق نشسته بود، از این حرف کیومرث خنده ام گرفت و پام را توی کوچه گذاشتم‌ نفس عمیقی کشیدم، هنوز بوی عطری که کیومرث به تنش زده بود توی دماغم بود، با سرعت به طرف خونه رفتم و زمزمه کردم: عطرش هم مثل خودش تک و خاص هست. با قدم های بلند خودم را به خونه مان رساندم و اصلا پشت سرم را نگاه نکردم و متوجه نشدم که کیومرث از خانه بیرون اومده و با نگاهش منو تعقیب می کنه ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۵ 🎬 جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، ب
دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده دمپای روی زمین آمد و همزمان صدای داداش مجید هم بلند بود: بابا اومدم چه خبره این دستت را از روی زنگ بردار سوزوندیش این بی صاحب را.... هول شده بودم، دستم را از روی زنگ برداشتم و در باز شد و قامت بلند و لاغر مجید در چارچوب در پدیدار شد. مجید که گره به پیشانی داشت با دیدن من پقی زد زیر خنده و گفت: ملیحه چی شده؟! مگه تو کلید نداری؟ خل شدی یا عاشق؟! لبخند کمرنگی زدم و گفتم: کلید نبرده بودم آخه با عجله رفتم خونه سیاره خانم و بعدم کلید زنگ گیر کرده بود پایین من چکار کنم و با زدن این حرف از کنار مجید رد شدم. مجید بیرون رفت، مطمئنا داشت کلید زنگ در را بررسی میکرد و زیر لب گفت: هااا حتما با هشت تا دختر سیاره خانم گشتی که حالا فراموش کار هم شدی.. خودم را بدو به اتاق رساندم، حرف مجید توی سرم می پیچید: خل شدی یا عاشق؟ یعنی اینقدر وضعم خراب بود؟! خوشبختانه کسی خانه نبود، داخل اتاق شدم و چهره ی خودم را با همان حالت توی آینه نگاه کردم، با دیدن خودم آهم دراومد دستی به لپ های گل انداخته ام کشیدم و گفتم: یعنی این رنگ صورتم، منو رسوا میکنی... و بعد بیشتر دقت کردم و به این فکر می کردم، کیومرث با دیدن این چهره چه حسی پیدا کرده؟! نمی دونم چطورم شده بود، فقط میدونم که احساسات درونیم تغییر کرده بود و منی که ته تغاری و عزیز کرده خانه بودم و پدرم حسن آقا روم کلی حساس بود و خواهر برادرام هم طوری باهام برخورد می کردن که هنوز بچه ام باید بچگی و شیرین زبانی کنم، دوست داشتم الان ازدواج کنم، البته سنم شانزده سال بود و توی این دوره خیلیها دختراهاشون را زیر این سن شوهر میدادن... تو آینه خیره به خودم بودم و با خودم صحبت می کردم که با صدای مجید به خودم اومدم: ملیحه، برات نگرانم، به نظرم خل شدی هااا، چند دقیقه ای هست اومدم و بهت خیره شدم، انگار جز خودت تو آینه، هیچ کس را نمی بینی! چادرم را در آوردم و همانطور که به سمت جالباسی فلزی که به دیوار زده بودیم میرفتم گفتم: من خل نیستم آق داداش، فکری به حال خودت کن که پیر شدی و زن نگرفتی، مگه نشنیدی که بابا همیشه برات میگه... مجید که خوب می دونست انتهای حرف من به کجا ختم میشه گفت: حالا نمی خواد چیزی نقل کنی، بیا با هم یه کم انگور بچینیم و بزنیم به بدن که دلم انگور شیرین می خواد. اصلا حال خودم را نمی فهمیدم، تا شب توی فکر کیومرث بودم و حتی اون شب کیومرث توی خوابم هم بود. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۶ دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده
صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از پنجره داخل می تابید به من می گفت که امروز دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده ام. همانطور که روی جاخوابم نشستم دست هایم را به دو طرف باز کردم، ریه هایم را پر از هوا کردم و می خواستم نفس بلند بکشم که ناگهان حس کردم از داخل هال صدای آشنایی می آید. با شتاب از جا بلند شدم و خودم را به در اتاق رساندم، آرام و بی صدا درز در را باز کردم و چیزی در دیدم نبود، گوشم را به در چسپاندم. درست متوجه شده بودم این صدای سیاره خانم بود که داشت با مادرم صحبت میکرد و میگفت: خلاصه خواهر! هر چی از حجب و حیای این بچه بگم کم گفتم، یعنی توی طایفه دست روی هر دختری بگذاره، نه نمی شنوه، بس که همچی تمامه، خدا را شکر شغل دولتی داره، همافر هست، تیپ و قیافه که نگو زیباست اهل زندگی هست... با شنیدن واژه «همافر» انگار قلبم یک لحظه فرو ریخت، این تعاریف غیر از کیومرث در مورد هیچ کس صدق نمیکرد، اما چه لزومی داشت سیاره خانم سر صبح پاشه بیاد خونه ی ما این حرفها را برای مادرم بگه؟! تازه سیاره خانم اهل خونه گردی هم نبود، اینقدر سرش شلوغ بود که چی میشد بعد از سالی سکندری وقت کنه بره خونه یکی... سیاره خانم باز هم از کیومرث تعریف کرد و مادرم هم بی صدا حرفهایش را گوش می کرد، شاید او هم مثل من از این حرفها شوکه شده بود. سیاره خانم نفسی تازه کرد و مادرم گفت: چای تون را میل کنین! سیاره خانم گفت: چای هم می خوریم، جونم برات بگه که این آقا کیومرث از دیروز دختر خانم شما را داخل جلسه قران دیده، یک دل نه صد دل عاشق شده، باورت میشه خونه خودشان نرفته و اومده خونه من بست نشسته تا من پاشم بیام و حرف دلش را به شما بزنم، ببخشید هااا، دیگه مجبور شدم سر صبحی مزاحمتون بشم پشتم را به دیوار زدم و همانطور که روی زمین می نشستم و خیره به نقطه ای مبهم روی قالی بودم زیر لب گفتم: پس...پس حس کیومرث هم به من همین بوده، اونم از من خوشش اومده و... ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۷ صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که حرفهای واضح سیاره خانم تبدیل به پچ پچی مبهم شد، خیلی دلم می خواست بدونم چی دارن می گن اما هر چی بیشتر تلاش می کردم، کمتر می فهمیدم چی میگه خودم فکر می کردم الان نظر خانواده ام راجع به کیومرث چی میتونه باشه! خانواده ام روی من حساس بودن، چون دختر ته تغاری خونه بودم، نه تنها پدر و مادرم که حتی دو تا آبجیام و دو تا داداشم هم روم حساس بودن، همین داداش مجید نفسش روی من در می آمد و این کار را مشکل می کرد، البته اینطور که سیاره خانم می گفت و از ظاهر این آقا بر می آمد، طرف آدم با وجناتی بود و احتمالا مقبول واقع می شد. سیاره خانم چند دقیقه ای پچ پچ کرد و بعد از جا بلند شد، مشخص بود در حال رفتن هست و گفت: پس حاج خانم! خبر از خودتون با حسین آقا مشورت کنید و نتیجه را به من اطلاع بدین و اینم توجه داشته باشین، کیومرث پسر خیلی خوبیه و لایق بهترین ها هست. مادرم مدام چشم چشم می گفت، صدای باز شدن در هال بلند شد، سریع از جام بلند شدم، خواستم برم توی هال اما روم نشد، اینجوری مادرم میفهمید که بیدار بودم و حرفاشون را شنیدم، برای همین خودم را رسوندم به جاخوابم و دراز کشیدم و یک جوری خودم را بخواب زدم که انگار خواب پادشاه هفتم را میبینم. پنج دقیقه بعدش مادرم اومد توی اتاق و گفت: پاشو...پاشو ملیحه، لنگ ظهر شد، دو روز دیگه عروست کردم توی خونه شوهر هم بخوای اینجوری دل بخواب بدی که زندگیت واویلاست، پاشو دیگه...پاشو بگو ببینم دیروز توی خونه سیاره خانم چه دسته گلی آب دادی... ادامه دارد‌..‌ @bartareen 🌺🌿🌼🌺🌿
دوستان عزیز برای مریضی التماس دعا داریم شب شهادت حضرت ام البنین ذکرراهدیه کنید و خواهشا دعا کنید خبر خوب بشنویم 🥺🥺
توی جا غلتی زدم و همانطور که دستهام را به دو طرف باز می کردم و با حالت خواب آلود گفتم: سلام مامان! صبح به خیر! چی شده اول صبحی اومدی بالا سرم داد و بیداد می کنی؟! مادرم یه نگاه بهم کرد و گفت: اولا ساعت ده صبح شده، ثانیا کجا داد و بیداد کردم؟! روی جا خواب نشستم و گفتم: میگین دیروز چه دسته گلی به آب دادم! آخه ما غیر از قران خوندن توی خونه سیاره خانم چه کاری می تونیم بکنیم. مادرم کنارم نشست و گفت: دیروز اتفاق خاصی نیافت؟! یعنی هیچ کس خونه سیاره خانم نیومد؟! خنده ریزی کردم و گفتم: هیچ کس که نه! یعنی کل محله خونه ی سیاره خانم بودن ، آخه این سواله میپرسین مامان؟! خونه سیاره خانم انگار کاروانسراست خوب. مادرم چشماش را ریز کرد و گفت: نه منظورم خانم های محله نبود، هیچ مردی نیومد؟! ابروهام را توی هم کشیدم و همانطور که وانمود می کردم فکر می کنم گفتم: عه...چرا...چرا...یه آقای جوون و خوشگل اومد، بی هوا هم اومد تو خونه، صدای همه ی زنها در اومد و میگفتن حجاب نداشتیم و ... من گفتم تقصیر اون بنده خدا چی هست، شما خودتون را سفت بگیرین و... مامانم پقی زد زیر خنده و گفت: پس جلو زبون خودت را نتونستی بگیری و کار دستت داد! با تعجب گفتم: کار دستم داد؟! نکنه کسی اومده شکایتم را کرده؟! مادرم همانطور که از جاش بلند می شد گفت: پاشو جا خوابت را جمع کن، خانم خواستگار پیدا کردند، اونم همون آقایی که میگی خوشگل بود.. مادرم این حرف را زد و از اتاق بیرون رفت، انگار خودش هم یه جورایی هول شده بود و البته منم تازه فهمیدم چه سوتی دادم و جلو مادرم به کیومرث گفته بودم خوشگل، مثل لبو صورتم سرخ شد. خلاصه اون روز، سر سفره ی نهار، البته وقتی من بشقاب به دست پاشدم برم سمت آشپزخونه، قبل از اینکه سفره جمع بشه، مادرم با سیاست های مخصوص به خودش قضیه ی خواستگاری کیومرث را گفت و من نمی دونستم برخورد بابا و داداش مجید چی میتونه باشه ۹
داخل آشپز خانه شدم اما تمام هوش و حواسم توی هال بود، مادرم کم کم قضیه کیومرث را گفت، پدرم که انگار داشت شنیده هایش بالا و پایین می کرد، سکوت کرده بود که صدای مجید بلند شد: اگر این آقایی که میگی اینهمه خوبه و همه چی تمام هست و دخترا براش سرو دست میشکنن، چرا سیاره خانم که هشت تا دختر داره یکی از دختراش را بهش نمیده؟! مادرم گفت: ببین پسرم، طرف باید به دلت بنشینه، حتما دخترای سیاره خانم به دل این آقا ننشستن وگرنه دخترای سیاره خانم که گوهر هستن گوهر... مجید که خیلی روی من حساس بود، اصلا کل خانواده روی من حساس بودن گفت: ولی باید یه تحقیق درست حسابی ازشون کنیم، نمیشه که دختر دسته گل را به هر کسی داد. پدرم گلویی صاف کرد و گفت: اینجور که تعریف کردن ازش، باید آدم نرمالی باشه، اما به قول مجید تحقیق لازمه، از طرفی دختر بالاخره باید ازدواج کنه، حالا چه بهتر که با یک آدم خوب و مؤمن و تأیید شده ای بره زیر یک سقف... پدرم رشته ی کلام را به دست گرفته بود و برخلاف مجید از حرفاش بر می آمد که موافق این ازدواج هست و همین باعث میشد قند توی دل من آب بشه...
ble.ir/join/D3XHwcgFnk عزیزان داستان زهر وفا در کانال بله قسمت ۵۲ هست وجلوتره کسی خاست عضو بشه بخونه
خیلی زود همه چی گذشت، حالا کل خانواده از این پیشنهاد با خبر بودند، داداشام از اینور و اونور تحقیقات کرده بودند و نتیجه ی همه ی تحقیقات این بود که کیومرث سربلند بیرون آمده بود و همه اونو تایید کرده بودند و انگار پسری خودساخته و همه چی تمام بود که از قضا همافر هم بود و توی این دوره ای که پول به سختی گیر میامد، ایشون حقوق بگیر دربار بود و خیالمون بابت مخارج زندگی راحت بود، البته به همین نسبت کارش هم سخت بود و همانطور که سیاره خانم گفته بود، ممکن بود هر چند سال یک بار محل خدمت کیومرث تغییر کنه و هر بار توی یک شهر و یک استان باشه. شب شده بود و قرار بود مثل روز بعد مراسم آشنایی انجام بشه، خانواده مون دور هم جمع بودن و بحثشون پیرامون زندگی من بود، خواهرا و عروس هام از این بخت و اقبال شیرین احساس رضایت می کردند و کیومرث را لایق این میدونستند که داماد آخر خانواده بشه، اما نمی دونم چرا من احساس می کردم، مجید علی رغم اینکه کیومرث را تایید کرده بود اما از یه موضوعی ناراحت بود و شاید ته دلش نمی خواست من با کیومرث ازدواج کنم، شایدم من بد احساس کرده بودم و مجید هم مشکلی نداشت ولی فکر می کردم مجید یه جورایی سرد هست. خانواده حرفاشون را زدند و قرار شد جواب اصلی را بعد از آشنایی اولیه بدیم. یک روز گذشت، دل توی دلم نبود، قرار بود شب خانواده کیومرث برای آشنایی بیان، از اول صبح چند دست لباس عوض کردم، اما هیچ کدوم به دلم نمی نشست، چون دفعه ی اول بود که کیومرث می خواست توی لباس خونه منو ببینه، خیلی حساس بودم باید خوب ظاهر می شدم. اذان مغرب را گفته بودند که خواهرام و شوهرشاشون با عروس ها و داداشام البته بدون بچه هاشون یکی یکی اومدن، چون می خواستن جلسه ی اولیه خونه خلوت باشه، قرار شده بود هیچ کس بچه هاش را نیاره میوه ها را شستم و خشک کردم، ظرف شیشه ای سبز رنگ که پایه ای پیچ در پیچ داشت و گلوله های ریز و تیله مانند دور آن، بهش جلوه ای خاص داده بود را جلوی روم گذاشتم و با دقت مشغول چیدن میوه ها شدم. یک طرف سیب های سرخ و یک طرف انگورهایی که از درخت انگور روی حیاط چیده شده بود را با سلیقه به زیبایی چیدم. می خواستم هندوانه را قاچ کنم و داخل ظرف دیگه بگذارم که سرو صدای خواهرم مهوش از بیرون بلند شد: کجایی عروس خانم پیدات نیست؟! سرم را بالا گرفتم و همانطور که خجالت می کشیدم، چون تا این لحظه کسی بهم نگفته بود عروس خانم، لبخندی زدم و گفتم: می خوام هندونه را داخل ظرف... مهوش نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت: پاشو...پاشو برو یه لباس درست درمون بپوش، مثلا عروسی هااا، پاشو الان مهمان ها میرسن... ۱۱
از جا بلند شدم و گفتم: آخه هر لباسی را امتحان کردم، اما هیچ کدام به دلم نمی نشینه... مهوش که همیشه حواسش به این امور بود، دست منو گرفت و همانطور که من را دنبال خودش می کشوند گفت: بیا بریم که سورپرایز برات دارم با هم داخل اتاق شدیم، مهوش به طرف کمد لباس که داخل دیوار در آورده بودند رفت و در کمد لباس با صدای قیژی باز شد و از گوشه ی اونم به پلاستیک بیرون کشید و همانطور که دست می برد تا لباس داخل پلاستیک را بیرون بکشه گفت: این لباس را من فقط یه بار پوشیدم، یادته توی عروسی دختر عمو، اما لامصب برام تنگ شد، ولی اندازه تو هست، بپوش ببینم بهت میاد... خدای من! لباس صورتی رنگ ساتن که سر آستین ها و جلوی یقه اش منجق و ملیله های صورتی رنگ دوخته شده بود، این لباس واقعا به مهوش میومد اما چون یه ذره تپل شده بود عملا بی استفاده بود. به مهوش گفتم پشتش را کنه به من و لباس را پوشیدم و روسری که زمینه اش صورتی رنگی بود و همراهش آورده بود را روی سرم انداختم، گلهای آبی روی روسری و زمینه ی صورتی اون به چهره ام طراوت خاصی داده بود. مهوش روش را برگردوند و تا منو توی لباس دید چشماش یه برقی زد و گفت: وای ملیحه چقدر خوشگل شدی، امشب با این لباس آقا داماد را دیوونه میکنی... از شنیدن واژه ی داماد یکهو خون به سمت صورتم هجوم اورد و مطمئن بودم که الان صورتم گل انداخته، در همین حین مامان در را باز کرد و گفت: کجایین شما؟! زودتر بیاین برین توی آشپزخونه که وقتی مهمونا... یکدفعه چشمش به من افتاد، حرفش را قطع کرد و همانطور که داخل اتاق میشد آغوشش را باز کرد و گفت: ملیحه! دختر قشنگم، چه خوشگل و باوقار شدی و بعد منو محکم تو آغوش گرفت و همانطور که صداش از بغض می لرزید گفت: آخه من دوری تو را چطور تحمل کنم؟! چقدر زود بزرگ شدی! و بعد بغضش ترکید و می خواست گریه کنه که مهوش پادرمیونی کرد و گفت: واه مامان!هنوز نه به داره و نه به باره گریه زاری راه انداختی؟! مگه ما عروس شدیم، رفتیم و دیگه ندیدیتمون که برای ملیحه اینکار میکنی.. مادرم بوسه ای از گونه ام گرفت و‌گفت: شما همه تون بچه های عزیز من هستین اما ملیحه ته تغاری هست بهش عادت کردم ۱۲
اون زمان آرایش کردن و این خزعبلات مد نبود، زیبایی ها و چهره ها واقعی بود و مصنوعی نشده بود، با پوشیدن لباس و همون سر و صورت ساده و بی آلایش وارد آشپزخونه شدم. بوی چای تازه دم با هل همراه شده بود وعطر دلنشینی را در فضای آشپزخونه ایجاد کرده بود. بچه هامون هر کسی مشغول کاری بود، داداشا توی هال داشتند با مامان و بابا صحبت می کردن، منم روم نمی شد از آشپزخونه بیام بیرون، تا اینکه صدای زنگ در بلند شد. با صدای زنگ در انگار قلبم هری پایین ریخت، خودم را به پنجره کوچک آشپزخونه که کنار اجاق گاز بود رساندم و پرده ی پنجره را یه ذره کنار زدم، از این زاویه قسمتی از درخت انگور دیده میشد و میتونستم مهمانها را یه نظر ببینم. چشمم به حیاط بود، داداش مجید در را باز کرد، هیچی نمیدیدم، فقط چند تا سایه ی مبهم و صدای سلام و علیک رسمی می شنیدم. بالاخره جلو اومدن ، یه مرد میانسال که مشخص بود پدر کیومرث هست و دو تا خانم که یکیشون سیاره خانم همسایه ما بود و یکیش هم شبیه سیاره خانم اما کمی جوان تر نشون میداد ولی با همون حجاب و وقار سیاره خانم که معلوم بود مادر داماد هست. پشت سرش هم کیومرث و یه زن و مرد دیگه که احتمالا خواهر و برادر کیومرث بودن.. آاخ چشمم به کیومرث افتاد یه حالی شدم، اون قد و قامت توی کت و شلوار کرم رنگ با پیرهن سفید، دیدنی تر شده بود، بزنم به تخته خیلی خوشگل و خوش تیپ بود و توی این لباس برازنده تر و زیباتر شده بود. غرق دیدن کیومرث بودم که دست یکی اومد روی شونه ام... با دستپاچگی به عقب برگشتم، آبجی مهوش بود با خنده گفت: دختر اونطوری که مامان میگفت تو که داماد را دیدی، بیا کنار این بار ما این آقا پسر خوش شانس را رؤیت کنیم با خجالت خودم را کشیدم کنار و گفتم: همون که کت و شلوار کرم داره... مهوش اوفی کرد و گفت: ندیدمش، همین جا باش، من برم توی هال و با گفتن این حرف به سمت در آشپزخونه رفت و قبل از اینکه از آشپزخونه بیرون بره برگشت و گفت: ملیحه! نیای جلو در سرک بکشی زشته هااا می دونستم شوخی میکنه، سرم را پایین انداختم و بغل کابینت ایستادم. صدای همهمه و خوش و بش از توی هال میومد، کم کم صداها فرو نشست و سکوت همه جا را فرا گرفت که سیاره خانم شروع به حرف زدن کرد، اول که از کیومرث تعریف کرد و بعد هم شروع مرد از من تعریف کردن، انگار سیاره خانم می خواست هر طور شده این وصلت سر بگیره و بعد پدر داماد حرفهایی زد اما کیومرث حرفی نزد و بعد دیگه نوبت بابا و داداشام شد هر کسی حرفی میزد و من توی دلم یه هیجان عجیبی بود، یه استرس شیرین... تا اینکه بالاخره یکی به یاد من افتاد ، فکر کنم مادر کیومرث بود که گفت: حالا این عروس خانم نمی خواد بیاد ما روی قشنگش را ببینیم؟! ناخوداگاه دست و پام شروع به لرزیدن کرد و دیگه نفهمیدم کی چی گفت و وقتی به خود اومدم که خواهر بزرگم مهری داشت چای میریخت تا من ببرم. ۱۳