با عرض سلام خدمت مخاطبین بزرگوار
عذر خواهی می کنم بابت بی نظمی در رمان نقاب
ان شاالله از فردا شب به طور منظم رمان «زهر وفا» که داستان زندگی یکی از اعضای کانال است خدمتتان ارائه می نماییم
با ما همراه باشید.....حسینی
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۱🎬:
لباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بستم به تنه ی درخت انگور تا روی تشت قرار بگیره را جای خودش گذاشتم و شیر آب را باز کردم.
آب روی لباس ها پخش می شد و تصاویری مبهم خلق میشد، به خودم و زندگیم فکر می کردم.
زندگی خوبی داشتم در کنار خانواده ای مهربان، خانواده ای هشت نفره، سه تا پسر و سه تا دختر، همه از من بزرگتر بودند و من ته تغاری خانواده محسوب می شدم.
به غیر از من و داداش مجید، بقیه بچه ها ازدواج کرده بودند، داداش مجید شش سال از من بزرگتر بود یعنی بیست و سه سالش بود اما هنوز زن نگرفته بود، تا پدر و مادرم حرف ازدواج مجید را پیش میکشیدند فوری می گفت هنوز زوده...در صورتیکه اون دو تا داداش بیست سالگی ازدواج کرده بودند و الانم هر کدوم چند تا بچه قد و نیم قد داشتند.
از نظر عرف منم دیگه به سن ازدواج رسیده بودم، اما چون ته تغاری خانواده بودم، خودم را بچه می دونستم، شاید هم این حس به خاطر این بود که کل خانواده محبت عجیبی به من داشتند و یک جور دیگه منو دوست داشتند.
امسال دیگه سال آخر مدرسه ام بود، نمی دونم با این وضعیت دانشگاه ها برم سمت دانشگاه یا نه؟! آخه توی دانشگاه دخترا مثل فرح زن شاه، عریان ظاهر میشن و این برای منی که در خانواده ی معتقد پا گرفتم سخته..
توی همین افکار بودم که متوجه شدم تشت پر از آب شده و سرریز کرده و پاهای منم زیر آب بود.
شیر آب را بستم، آب داخل تشت را کم کردم و پودر لباسشویی روی لباسا ریختم و مشغول مشت و مال لباس ها بودم که پنجره ی هال باز شد و مادرم سرش را از لای پنجره بیرون آورد و صدا زد: ملیحه! کجایی دختر؟! نیم ساعته دیگه کلاس قرانت شروع میشه...
اوه اوه اصلا یادم نبود، امروز کلاس قران توی خونه ی سیاره خانم داشتم.
یعنی تابستان ها که مدرسه ای در کار نبود، کلاس سیاره خانم به راه بود البته عصر روزهای زوج و من امروز کلا فراموش کرده بودم.
مادرم دوباره صدا زد: ملیحه! شنیدی چی گفتم؟!
سرم را تند تند تکان دادم و گفتم: یادم رفته بود مامان! بزار لباسا را آب بکشم میام
مادرم همانطور که دستش را تکان میداد گفت: زودتری بیا، از کلاس قرانت جا نمونی، این واجب تره، لباسات را من میشورم
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۱🎬: لباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بس
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۲🎬:
همانطور که دست هام را به دو طرف تکان می دادم تا آبش گرفته بشه وارد هال شدم، از بیرون اومده بودم جلوی چشمام سیاهی بود و بین این سیاهی ساعت شماطه دار روی دیوار را دیدم، اوه خدای من! فقط ده دقیقه تا شروع کلاس باقی مانده بود.
به سرعت به طرف اتاقم رفتم، اتاقی که یک زمانی متعلق به تمام بچه های این خانواده بود و هر کدوم گوشه ای ازش را اشغال کرده بودند و الان دربست در اختیار من بود، درسته گاهی اوقات مجید هم یه سرکی میکشید اما مجید اهل خونه موندن نبود و در پی کاراش همیشه بیرون بود.
داخل اتاق شدم، خودم را توی آینه ی گردی که روی دیوار اتاق زده بودم نگاه کردم، موهای بلندم، در هم ریخته بود، فقط نیم ساعت طول می کشید که اینا را شونه کنم.
شونه را از روی طاقچه برداشتم و اندازه ای که روی موها صاف بشه که بتونم ببندمشون شونه را کشیدم و موهام را با کش دم اسبی بستم.
کت و دامن سبز با روسری پسته ای رنگ را تنم کردم و چادرم را سرم انداختم و بدو وارد هال شدم
نگاهم روی ساعت موند...ده دقیقه هم تموم شده بود.
باید زودتر می رفتم، مامان توی آشپزخونه بود، بلند خداحافظی کردم و کفش هام را سر پام انداختم و بدو خودم را به در خونه رسوندم و وارد کوچه شدم.
خونه ی سیاره خانم سر کوچه بود و از ما آخر کوچه، هیچ کس توی کوچه نبود، بی خیال عجله ای که داشتم شدم، حس دخترکی نوپا را داشتم و شروع کردم به لی لی کردن.
نزدیک خونه سیاره خانم بودم که یکی از کفش هام جلوتر از خودم رسید جلوی در خونه، می خواستم با همان حالت لی لی برم جلو، سرم پایین بود و زمین را میدیدم، یعنی همیشه بیرون خونه سرم پایین بود، که یکدفعه لنگ کفشم اومد جلو پام و یه صدای آقا گفت: کفشتون عجله اش برای رسیدن از شما بیشتره...
خیلی کم آورده بودم، بدون اینکه نگاه کنم طرف کی هست، پام را توی کفش کردم و خودم را انداختم توی خونه سیاره خانم که روزهای کلاس قران همیشه درش باز بود.
سیاره خانم یه زن با هشت تا دختر بود که تابستان ها دختر و زن های محله را دور خودش جمع می کرد و آموزش روانخوانی قران داشت.
همانطور که هنوز شرم و خجالت چند دقیقه پیش را داشتم وارد خونه شدم، ابتدای ورود یه دالان باریک کاهگلی که تاریک هم بود، وجود داشت و بعد از طی دالان به حیاط بزرگ و سیمانی خانه می رسیدیم که باغچه ای بزرگ وسطش داشت و انواع درخت ها هم توی این باغچه به چشم می خورد و پشت باغچه هم ساختمان خانه بود.
در هال باز بود و صدای قران خواندن خانم ها از داخل هال به گوش می رسید.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۲🎬: همانطور که دست هام را به دو طرف تکان می دادم تا آبش گرفته بشه وار
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۳🎬:
با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و هر کدامشان به طرفی پرت شدن، اصلا نگاه نکردم هر لنگ کفشم کجا رفت، خیلی دیر کرده بودم، جلسه شروع شده بود.
وارد هال شدم، گوش تا گوش هال زنها و دختران محله نشسته بودند، یکی از دخترها داشت سوره قارعه را می خواند، سایه ی من که افتاد همه ی سرها به طرفم برگشت.
نگاهم به سیاره خانم افتاد که روبه روی در بود، آرام زیر لب سلام کردم و اونم با تکان دادن سر جواب سلامم را داد و همانطور که خودش را کش میداد و تکان تکان می خورد، جایی کنار خودش برای من باز کرد و اشاره کرد کنارش بنشینم.
از خدا خواسته به سمت سیاره خانم رفتم و به هر طریقی بود خودم را کنارش جا دادم، خیلی خنده دار شده بود، سیاره خانم با اون هیکل گوشتی پخمه و چاقش و من هم با این قد و قامت استخوانی در کنارش قرار گرفته بودم و اگر شخصی از بیرون نگاه می کرد حکمن احساس می کرد من مثل جوجه ای نوپا زیر هیکل سیاره خانم در حال تلف شدن هستم.
سیاره خانم با تکه چوبی که به شکل فلش درآورده بود از روی قرانی که جلویش روی رحل قرار داشت خط میبرد.
همانطور که نگاهم به فلش دست سیاره خانم بود، نگاهی به کل هال کردم، اکثر خانم ها، طبق معمول همیشه به بهانه ی گرمای هوا چادرهایشان روی شانه بود و روسری هایشان را کلا درآورده بودند البته من فکر می کردم هر کسی می خواهد موهای افشان و گوشواره های خود را به رخ بقیه بکشد.
با دیدن آنها ناخوداگاه دستم به سمت گره روسری ام رفت و آن را کمی شل کردم، می خواستم گره را باز کنم و من هم اجازه دهم که موهایم بعداز آن دویدن توی کوچه، هوایی بخورند که یادم آمد امروز موهایم را درست شانه نکردم، اگر روسری را برمی داشتم خاله زنک های جلسه توی کله محله برام داستان حسنک و موی بلند و ناخن کثیف واه واه را می خواندند و به جای حسنک میگفتند ملیحک...
از این تعبیر خنده ام گرفت، سوره قارعه تمام شد و حالا نفر بعدی دوباره می بایست همین سوره را بخواند تا همه یاد بگیرند، اصلا رسم کلاس قران همین بود، هر جلسه یک قسمت قران را می خواندند تا همه روان شوند.
نفر بعدی شروع به خواندن قران کرد که ناگهان
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۳🎬: با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۴🎬:
صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده ی مردی جوان در چارچوب در هال پدیدار شد.
با این اتفاق همهمه ای در بین زنها و دختران محله افتاد و همه هول و دستپاچه به طریقی می خواست موهای سرش را بپوشاند.
زن اکبرآقا از گوشه ی اتاق صدایش را بلند تر از همه کرد و گفت: واه واه نه اهنی نه اوهونی، یکدفعه بیای توخونه؟! مگه نمی دونین که اینجا جلسه ی زنانه هست.
اون مرد جوان خودش را به کنار در کشیده بود و سرش پایین بود و جیکش هم در نمی آمد.
دلم براش سوخت و مثل همیشه که حاضر جوابی می کردم گفتم: از قدیم گفتن، مالت را سفت بچسب و همسایه ات را دزد نکن، خوب وقتی یه جا میرین جلسه مجبور نیستین کشف حجاب کنید و چادر و روسری از سرتون در بیارین، مگه خونه خودتونه که اینقدر راحت هستین؟! بابا اومدین جلسه قران، باید احتمال بدین هر لحظه ممکنه کسی بیاد...
زن اکبر آقا که از جواب من ناراحت شده بود گفت: واه واه واه...
در این هنگام سیاره خانم به وسط حرف ما دوید و گفت: ببخشید کیومرث پسر خواهرم هست، همافر هست و گهگاهی میاد به من سر میزنه و نمی دونست امروز جلسه قران داریم، می خوام امروز با اجازه ی همه ی خانم ها، جلسه را همینجا تموم کنم، ان شاالله دفعه ی بعد وقت بیشتری می گذاریم.
همهمه از جمع بلند شد، اون مرد جوان که حالا میدونستم اسمش کیومرث هست، دیگه جلوی در هال نبود و حدس می زدم که جایی رفته باشه تا اینجا خلوت بشه، از ترس اینکه با اون معرکه گرفتنم کسی بخواد توی فرصت آخر که خوردن یک چای بود، بهم گیر بده، اولین نفر از جا بلند شد و رو به سیاره خانم گفتم: ببخشید با اجازتون من برم!
سیاره خانم با لبخند بهم نگاهی کرد و گفت: بنشین ملیحه جان! درسته گفتم جلسه تمومه اما چای قرانی را بخور و بعدش برو ...
تشکری کردم و در حین اینکه به سمت در می رفتم گفتم: ان شاالله دفعه بعد می خورم، یه ذره کار دارم برم بهتره و با زدن این حرف از در هال بیرون آمدم.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۴🎬: صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۵ 🎬
جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، بعد از کلی اینور اونور کردن کپه ی کفش پیش رو یک لنگ کفشم را دیدم و در حین پوشیدن کفش، اون لنگ دیگه اش را جلوی دالان تاریک خروجی دیدم، انگار داشت به من دهن کجی می کرد.
پشت سرم را نگاه کردم، هنوز کسی از خانوما بلند نشده بود که تشریفش را ببره، همانطور که زیر لب می گفتم: اینا تا ته چای قرانی را در نیارن از جا بلند شو نیستن، لی لی کنان خودم را به لنگ کفشم رسوندم و هنوز پام توی کفشم نرفته بود که پر چادرم اومد زیر پام و می خواستم روی زمین سرنگون بشم، دستهام را حایل جلوم کردم و می خواستم با توسل به دیواری چیزی مانع زمین خوردنم بشم که یک هو حس کردم روی جسمی نرم و خوشبو فرود اومدم.
همونطور که با تمام قوا نفسم را به داخل میکشیدم که بهره ی بیشتری از این بو ببرم زیر لب گفت: اوه اوه، مرا چه می شود.
یکدفعه صدایی آشنا گفت: اگر نگرفته بودمت الان روی زمین ولوو بودی..
فوری خودم را عقب کشیدم، حالا روبه روم کیومرث را می دیدم که با یک لبخندی دخترکش بهم خیره شده بود.
تا چشمم به صورتش افتاد، انگار بندی درون دلم پاره شد، چشمای درشت و مشکی ابروهای پهن و کشیده، بینی قلمی با صورتی صاف و یکدست که مشخص بود تازه از زیر اصلاح دراومده، می تونست قلب هر دختری را بلرزونه...
انگار شعله ای آتش توی وجودم روشن کرده بودند، همانطور که گُر گرفته بودم، سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم و گفتم: ب...ب...ببخشید.
کیومرث آهسته گفت: چیزی برای بخشیدن ندارم و بعد که من به در خونه رسیدم صداش را بلند تر کرد و گفت: دیگه توی کوچه و خیابون لی لی بازی نکن بانو، خطرناکه...
همانطور که پشتم به عرق نشسته بود، از این حرف کیومرث خنده ام گرفت و پام را توی کوچه گذاشتم
نفس عمیقی کشیدم، هنوز بوی عطری که کیومرث به تنش زده بود توی دماغم بود، با سرعت به طرف خونه رفتم و زمزمه کردم: عطرش هم مثل خودش تک و خاص هست.
با قدم های بلند خودم را به خونه مان رساندم و اصلا پشت سرم را نگاه نکردم و متوجه نشدم که کیومرث از خانه بیرون اومده و با نگاهش منو تعقیب می کنه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۵ 🎬 جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، ب
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۶
دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده دمپای روی زمین آمد و همزمان صدای داداش مجید هم بلند بود: بابا اومدم چه خبره این دستت را از روی زنگ بردار سوزوندیش این بی صاحب را....
هول شده بودم، دستم را از روی زنگ برداشتم و در باز شد و قامت بلند و لاغر مجید در چارچوب در پدیدار شد.
مجید که گره به پیشانی داشت با دیدن من پقی زد زیر خنده و گفت: ملیحه چی شده؟! مگه تو کلید نداری؟ خل شدی یا عاشق؟!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: کلید نبرده بودم آخه با عجله رفتم خونه سیاره خانم و بعدم کلید زنگ گیر کرده بود پایین من چکار کنم و با زدن این حرف از کنار مجید رد شدم.
مجید بیرون رفت، مطمئنا داشت کلید زنگ در را بررسی میکرد و زیر لب گفت: هااا حتما با هشت تا دختر سیاره خانم گشتی که حالا فراموش کار هم شدی..
خودم را بدو به اتاق رساندم، حرف مجید توی سرم می پیچید: خل شدی یا عاشق؟ یعنی اینقدر وضعم خراب بود؟!
خوشبختانه کسی خانه نبود، داخل اتاق شدم و چهره ی خودم را با همان حالت توی آینه نگاه کردم، با دیدن خودم آهم دراومد دستی به لپ های گل انداخته ام کشیدم و گفتم: یعنی این رنگ صورتم، منو رسوا میکنی...
و بعد بیشتر دقت کردم و به این فکر می کردم، کیومرث با دیدن این چهره چه حسی پیدا کرده؟!
نمی دونم چطورم شده بود، فقط میدونم که احساسات درونیم تغییر کرده بود و منی که ته تغاری و عزیز کرده خانه بودم و پدرم حسن آقا روم کلی حساس بود و خواهر برادرام هم طوری باهام برخورد می کردن که هنوز بچه ام باید بچگی و شیرین زبانی کنم، دوست داشتم الان ازدواج کنم، البته سنم شانزده سال بود و توی این دوره خیلیها دختراهاشون را زیر این سن شوهر میدادن...
تو آینه خیره به خودم بودم و با خودم صحبت می کردم که با صدای مجید به خودم اومدم: ملیحه، برات نگرانم، به نظرم خل شدی هااا، چند دقیقه ای هست اومدم و بهت خیره شدم، انگار جز خودت تو آینه، هیچ کس را نمی بینی!
چادرم را در آوردم و همانطور که به سمت جالباسی فلزی که به دیوار زده بودیم میرفتم گفتم: من خل نیستم آق داداش، فکری به حال خودت کن که پیر شدی و زن نگرفتی، مگه نشنیدی که بابا همیشه برات میگه...
مجید که خوب می دونست انتهای حرف من به کجا ختم میشه گفت: حالا نمی خواد چیزی نقل کنی، بیا با هم یه کم انگور بچینیم و بزنیم به بدن که دلم انگور شیرین می خواد.
اصلا حال خودم را نمی فهمیدم، تا شب توی فکر کیومرث بودم و حتی اون شب کیومرث توی خوابم هم بود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۶ دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۷
صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از پنجره داخل می تابید به من می گفت که امروز دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده ام.
همانطور که روی جاخوابم نشستم دست هایم را به دو طرف باز کردم، ریه هایم را پر از هوا کردم و می خواستم نفس بلند بکشم که ناگهان حس کردم از داخل هال صدای آشنایی می آید.
با شتاب از جا بلند شدم و خودم را به در اتاق رساندم، آرام و بی صدا درز در را باز کردم و چیزی در دیدم نبود، گوشم را به در چسپاندم.
درست متوجه شده بودم این صدای سیاره خانم بود که داشت با مادرم صحبت میکرد و میگفت: خلاصه خواهر! هر چی از حجب و حیای این بچه بگم کم گفتم، یعنی توی طایفه دست روی هر دختری بگذاره، نه نمی شنوه، بس که همچی تمامه، خدا را شکر شغل دولتی داره، همافر هست، تیپ و قیافه که نگو زیباست اهل زندگی هست...
با شنیدن واژه «همافر» انگار قلبم یک لحظه فرو ریخت، این تعاریف غیر از کیومرث در مورد هیچ کس صدق نمیکرد، اما چه لزومی داشت سیاره خانم سر صبح پاشه بیاد خونه ی ما این حرفها را برای مادرم بگه؟!
تازه سیاره خانم اهل خونه گردی هم نبود، اینقدر سرش شلوغ بود که چی میشد بعد از سالی سکندری وقت کنه بره خونه یکی...
سیاره خانم باز هم از کیومرث تعریف کرد و مادرم هم بی صدا حرفهایش را گوش می کرد، شاید او هم مثل من از این حرفها شوکه شده بود.
سیاره خانم نفسی تازه کرد و مادرم گفت: چای تون را میل کنین!
سیاره خانم گفت: چای هم می خوریم، جونم برات بگه که این آقا کیومرث از دیروز دختر خانم شما را داخل جلسه قران دیده، یک دل نه صد دل عاشق شده، باورت میشه خونه خودشان نرفته و اومده خونه من بست نشسته تا من پاشم بیام و حرف دلش را به شما بزنم، ببخشید هااا، دیگه مجبور شدم سر صبحی مزاحمتون بشم
پشتم را به دیوار زدم و همانطور که روی زمین می نشستم و خیره به نقطه ای مبهم روی قالی بودم زیر لب گفتم: پس...پس حس کیومرث هم به من همین بوده، اونم از من خوشش اومده و...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۷ صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۸
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که حرفهای واضح سیاره خانم تبدیل به پچ پچی مبهم شد، خیلی دلم می خواست بدونم چی دارن می گن اما هر چی بیشتر تلاش می کردم، کمتر می فهمیدم چی میگه
خودم فکر می کردم الان نظر خانواده ام راجع به کیومرث چی میتونه باشه!
خانواده ام روی من حساس بودن، چون دختر ته تغاری خونه بودم، نه تنها پدر و مادرم که حتی دو تا آبجیام و دو تا داداشم هم روم حساس بودن، همین داداش مجید نفسش روی من در می آمد و این کار را مشکل می کرد، البته اینطور که سیاره خانم می گفت و از ظاهر این آقا بر می آمد، طرف آدم با وجناتی بود و احتمالا مقبول واقع می شد.
سیاره خانم چند دقیقه ای پچ پچ کرد و بعد از جا بلند شد، مشخص بود در حال رفتن هست و گفت: پس حاج خانم! خبر از خودتون با حسین آقا مشورت کنید و نتیجه را به من اطلاع بدین و اینم توجه داشته باشین، کیومرث پسر خیلی خوبیه و لایق بهترین ها هست.
مادرم مدام چشم چشم می گفت، صدای باز شدن در هال بلند شد، سریع از جام بلند شدم، خواستم برم توی هال اما روم نشد، اینجوری مادرم میفهمید که بیدار بودم و حرفاشون را شنیدم، برای همین خودم را رسوندم به جاخوابم و دراز کشیدم و یک جوری خودم را بخواب زدم که انگار خواب پادشاه هفتم را میبینم.
پنج دقیقه بعدش مادرم اومد توی اتاق و گفت: پاشو...پاشو ملیحه، لنگ ظهر شد، دو روز دیگه عروست کردم توی خونه شوهر هم بخوای اینجوری دل بخواب بدی که زندگیت واویلاست، پاشو دیگه...پاشو بگو ببینم دیروز توی خونه سیاره خانم چه دسته گلی آب دادی...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🌿🌼🌺🌿
#زهر_وفا
#قسمت۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
توی جا غلتی زدم و همانطور که دستهام را به دو طرف باز می کردم و با حالت خواب آلود گفتم: سلام مامان! صبح به خیر! چی شده اول صبحی اومدی بالا سرم داد و بیداد می کنی؟!
مادرم یه نگاه بهم کرد و گفت: اولا ساعت ده صبح شده، ثانیا کجا داد و بیداد کردم؟!
روی جا خواب نشستم و گفتم: میگین دیروز چه دسته گلی به آب دادم! آخه ما غیر از قران خوندن توی خونه سیاره خانم چه کاری می تونیم بکنیم.
مادرم کنارم نشست و گفت: دیروز اتفاق خاصی نیافت؟! یعنی هیچ کس خونه سیاره خانم نیومد؟!
خنده ریزی کردم و گفتم: هیچ کس که نه! یعنی کل محله خونه ی سیاره خانم بودن ، آخه این سواله میپرسین مامان؟! خونه سیاره خانم انگار کاروانسراست خوب.
مادرم چشماش را ریز کرد و گفت: نه منظورم خانم های محله نبود، هیچ مردی نیومد؟!
ابروهام را توی هم کشیدم و همانطور که وانمود می کردم فکر می کنم گفتم: عه...چرا...چرا...یه آقای جوون و خوشگل اومد، بی هوا هم اومد تو خونه، صدای همه ی زنها در اومد و میگفتن حجاب نداشتیم و ... من گفتم تقصیر اون بنده خدا چی هست، شما خودتون را سفت بگیرین و...
مامانم پقی زد زیر خنده و گفت: پس جلو زبون خودت را نتونستی بگیری و کار دستت داد!
با تعجب گفتم: کار دستم داد؟! نکنه کسی اومده شکایتم را کرده؟!
مادرم همانطور که از جاش بلند می شد گفت: پاشو جا خوابت را جمع کن، خانم خواستگار پیدا کردند، اونم همون آقایی که میگی خوشگل بود..
مادرم این حرف را زد و از اتاق بیرون رفت، انگار خودش هم یه جورایی هول شده بود و البته منم تازه فهمیدم چه سوتی دادم و جلو مادرم به کیومرث گفته بودم خوشگل، مثل لبو صورتم سرخ شد.
خلاصه اون روز، سر سفره ی نهار، البته وقتی من بشقاب به دست پاشدم برم سمت آشپزخونه، قبل از اینکه سفره جمع بشه، مادرم با سیاست های مخصوص به خودش قضیه ی خواستگاری کیومرث را گفت و من نمی دونستم برخورد بابا و داداش مجید چی میتونه باشه
۹
#زهر_وفا
#قسمت۱۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
داخل آشپز خانه شدم اما تمام هوش و حواسم توی هال بود، مادرم کم کم قضیه کیومرث را گفت، پدرم که انگار داشت شنیده هایش بالا و پایین می کرد، سکوت کرده بود که صدای مجید بلند شد:
اگر این آقایی که میگی اینهمه خوبه و همه چی تمام هست و دخترا براش سرو دست میشکنن، چرا سیاره خانم که هشت تا دختر داره یکی از دختراش را بهش نمیده؟!
مادرم گفت: ببین پسرم، طرف باید به دلت بنشینه، حتما دخترای سیاره خانم به دل این آقا ننشستن وگرنه دخترای سیاره خانم که گوهر هستن گوهر...
مجید که خیلی روی من حساس بود، اصلا کل خانواده روی من حساس بودن گفت: ولی باید یه تحقیق درست حسابی ازشون کنیم، نمیشه که دختر دسته گل را به هر کسی داد.
پدرم گلویی صاف کرد و گفت: اینجور که تعریف کردن ازش، باید آدم نرمالی باشه، اما به قول مجید تحقیق لازمه، از طرفی دختر بالاخره باید ازدواج کنه، حالا چه بهتر که با یک آدم خوب و مؤمن و تأیید شده ای بره زیر یک سقف...
پدرم رشته ی کلام را به دست گرفته بود و برخلاف مجید از حرفاش بر می آمد که موافق این ازدواج هست و همین باعث میشد قند توی دل من آب بشه...