eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۵۱🎬: ملین وارد اتاق هتل شد، با عصبانیت کیف دستش را روی کاناپه پرت کرد و
🎬:. ملین آخرین نگاه را به اتاقی که مدتها در آن ساکن بود کرد و بعد نگاهی به ساعت روی میز کرد، تا وقت قرار ملاقات با دکتر جواد مهرپرور چهل و پنج دقیقه مانده بود و بعد از آن هم مستقیم به سمت فرودگاه می رفت تا با پرواز از کشور ایران خارج شود. ملین روی کاناپه جلوی در نشست و منتظر بود تا رشیدی به او زنگ بزند و پایین برود و سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست و زیر لب گفت: چقدر فک زدم تا این مرتیکه قبول کرد برای آخرین بار همدیگه را ببینیم و سپس نیش خندی زد و گفت: آخرش هم از عرق مذهبی و وجدان دردش استفاده کردم و گفتم تو به من تهمت بی دینی و نفوذی بودن زدی و من می خواهم بدون گفتن یک کلام، فقط با ارائه یک سند از خودم دفاع کنم و او را به جان حضرت علی قسم دادم که این فرصت دفاع را از من نگیرد. ملین خنده بلندی کرد و همانطور که به پاکتی که جسمی کادو کرده داخل آن بود نگاه می کرد گفت: این هم مدرک معصومیت من! وقتی به دست مهرپرور برسد چه می شود...کافی ست فقط دستش به جلد آن بخورد، با سرعت نور سم از راه پوست دست جذب می شود و البته کم کم و به تدریج جان جواد جان را می گیرد، به طوریکه هیچ پزشکی نخواهد توانست تشخیص دهد که ریشه ی بیماری او کجاست و خیلی زود، از این دنیا سفر خواهد کرد و در جوار کسانی خواهد بود که سنگشان را به سینه می زند. ملین خنده ای جنون وار سر داد و در همین حین گوشی اش به صدا درآمد و نام رشیدی به او چشمک می زد. ملین با سرعت خودش را جلوی در رساند، رشیدی خوش تیپ تر از همیشه ظاهر شده بود و تا ملین را چمدان به دست دید اخمهایش را بهم کشید و گفت: حیف! بهتون عادت کرده بودیم. ملین همانطور که سوار ماشین میشد زیر لب گفت: به من نه، به دلارهای بی زبانم که در حلقت میریختم عادت کردی،از همه تان متنفرم، از تمام مسلمانان شیعه نفرت دارم و دوست دارم زمانی برسد که نه نامی از خودتان و نه دین و مذهبتان باشد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۵۲🎬:. ملین آخرین نگاه را به اتاقی که مدتها در آن ساکن بود کرد و بعد نگاه
🎬: بالاخره به مکان ملاقات با جواد مهرپرور رسیدند، به خواسته ی ملین اینبار، پارک طبیعت، محل ملاقات بود. ملین به رشیدی اشاره کرد که کنار پارک متوقف شود و خودش در حالیکه کتاب کادو پیچ شده را که داخل پلاستیک شیری رنگی قرار داده بود به دست داشت از ماشین پیاده شد و مستقیم به سمت نیمکتی رفت که محل قرار بود. جواد همزمان با ملین به نیمکت رسید، هر دو سلامی کوتاه کردند و گوشه ای از نیمکت را برای نشستن انتخاب کردند. ملین پاکت را مابین خود و جواد روی نیمکت قرار داد و آن را به سمت جواد هل داد و گفت: من وقت چندانی ندارم، باید به پرواز برسم اما به خاطر اینکه به من تهمت زدید و اسلام آوردن مرا زیر سؤال بردید مجبور شدم این قرار ملاقات را تنظیم کنم و از شما می خواهم آخرین خواسته ام را که خواسته ی نامعقولی نیست اجابت کنید. جواد همانطور که نگاهش را به زمین دوخته بود گفت: من قصد تهمت زدن به شما را نداشتم اما باید بپذیرید... ملین که نمی خواست فرصت را از دست دهد و میترسید با هر تعللی نقشه هایش نقش بر آب شود گفت: گذشته ها گذشته، من واقعا وقت ندارم اگر امکان دارد بسته ای را که داخل پاکت قرار داده ام بازکنید، نگاه کنید و آنگاه نظرتان را به من بگویید. جواب نفس کوتاهی کشید و کتاب کادو پیچ شده را از پاکت بیرون آورد و نگاهی به ملین کرد و گفت: بازش کنم؟! ملین سری تکان داد و گفت: می خواهم اولین نفری باشم که عکس العملتان را می بینم. جواد مشغول باز کردن بسته کادو پیچ شده بود و چشمان ملین به دنبال حرکات دست جواد بود و قلبش به شدت می تپید، بالاخره بسته باز شد، جواد کتاب را در دست گرفت نام «امام حسین» روی آن می درخشید.. جواد دستی روی نام امام کشید و لبخند ملین پررنگ تر شد، دیگر کارش تمام بود، پس همانطور که از جا برمی خواست گفت: تمام دلیل شیعه شدن من همین بود، این کتاب را که خودم نوشتم هدیه ی من به شما، امیدوارم وجدان درد نگیرید... و با زدن این حرف با سرعت از او دور شد. جواد با تعجب به اینهمه شتابزدگی ملین، نگاهی به کتاب دستش کرد و همانطور که آن را داخل پاکت قرار میداد گفت: بعید میدانم که اشتباه کرده باشم، اما خدایا اگر من اشتباه کردم مرا ببخش... و با زدن این حرف از جا بلند شد و هنوز چند قدمی از نیمکت دور نشده بود که موتور سواری با سرعت به او نزدیک شد و در چشم بهم زدنی پاکت دست جواد را ربود. جواد به دستان خالی اش نگاه کرد و زیر لب گفت: عجب! باد آورده را باد می برد و به راه خود ادامه داد و نمی دانست که سمی روی جلد کتاب بود از طریق پوست دست او به سرعت در حال وارد شدن به بدنش است. ملین حتی نمی خواست کوچکترین ردی از خود برجای گذارد و برای همین برنامه ریخته بود تا آن کتاب هیچ وقت به خانه ی جواد مهرپرور نرسد. یک سال بعد، همانطور که ملین داخل کاناپه اش لم داده بود و قهوه اش را می خورد، اخبار ایران را می خواند و همیشه دنبال خبری خاص می گشت، چشمش به این عبارت افتاد« جواد مهرپرور» به دلیل ابتلا به سرطان چشم از دنیا فرو بست. ملین نیشخندی زد و گفت: به زودی خیلی از مقامات ایران با آدرس های دقیقی که از آنها ارايه کرده ام به دیدار جواد می روند و سپس قهقه ی بلندی سر داد. «پایان» @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
با عرض سلام خدمت مخاطبین بزرگوار عذر خواهی می کنم بابت بی نظمی در رمان نقاب ان شاالله از فردا شب به طور منظم رمان «زهر وفا» که داستان زندگی یکی از اعضای کانال است خدمتتان ارائه می نماییم با ما همراه باشید.....حسینی
🎬: لباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بستم به تنه ی درخت انگور تا روی تشت قرار بگیره را جای خودش گذاشتم و شیر آب را باز کردم. آب روی لباس ها پخش می شد و تصاویری مبهم خلق میشد، به خودم و زندگیم فکر می کردم. زندگی خوبی داشتم در کنار خانواده ای مهربان، خانواده ای هشت نفره، سه تا پسر و سه تا دختر، همه از من بزرگتر بودند و من ته تغاری خانواده محسوب می شدم. به غیر از من و داداش مجید، بقیه بچه ها ازدواج کرده بودند، داداش مجید شش سال از من بزرگتر بود یعنی بیست و سه سالش بود اما هنوز زن نگرفته بود، تا پدر و مادرم حرف ازدواج مجید را پیش میکشیدند فوری می گفت هنوز زوده...در صورتیکه اون دو تا داداش بیست سالگی ازدواج کرده بودند و الانم هر کدوم چند تا بچه قد و نیم قد داشتند. از نظر عرف منم دیگه به سن ازدواج رسیده بودم، اما چون ته تغاری خانواده بودم، خودم را بچه می دونستم، شاید هم این حس به خاطر این بود که کل خانواده محبت عجیبی به من داشتند و یک جور دیگه منو دوست داشتند. امسال دیگه سال آخر مدرسه ام بود، نمی دونم با این وضعیت دانشگاه ها برم سمت دانشگاه یا نه؟! آخه توی دانشگاه دخترا مثل فرح زن شاه، عریان ظاهر میشن و این برای منی که در خانواده ی معتقد پا گرفتم سخته.. توی همین افکار بودم که متوجه شدم تشت پر از آب شده و سرریز کرده و پاهای منم زیر آب بود. شیر آب را بستم، آب داخل تشت را کم کردم و پودر لباسشویی روی لباسا ریختم و مشغول مشت و مال لباس ها بودم که پنجره ی هال باز شد و مادرم سرش را از لای پنجره بیرون آورد و صدا زد: ملیحه! کجایی دختر؟! نیم ساعته دیگه کلاس قرانت شروع میشه... اوه اوه اصلا یادم نبود، امروز کلاس قران توی خونه ی سیاره خانم داشتم. یعنی تابستان ها که مدرسه ای در کار نبود، کلاس سیاره خانم به راه بود البته عصر روزهای زوج و من امروز کلا فراموش کرده بودم. مادرم دوباره صدا زد: ملیحه! شنیدی چی گفتم؟! سرم را تند تند تکان دادم و گفتم: یادم رفته بود مامان! بزار لباسا را آب بکشم میام مادرم همانطور که دستش را تکان میداد گفت: زودتری بیا، از کلاس قرانت جا نمونی، این واجب تره، لباسات را من میشورم ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۱🎬: لباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بس
🎬: همانطور که دست هام را به دو طرف تکان می دادم تا آبش گرفته بشه وارد هال شدم، از بیرون اومده بودم جلوی چشمام سیاهی بود و بین این سیاهی ساعت شماطه دار روی دیوار را دیدم، اوه خدای من! فقط ده دقیقه تا شروع کلاس باقی مانده بود. به سرعت به طرف اتاقم رفتم، اتاقی که یک زمانی متعلق به تمام بچه های این خانواده بود و هر کدوم گوشه ای ازش را اشغال کرده بودند و الان دربست در اختیار من بود، درسته گاهی اوقات مجید هم یه سرکی میکشید اما مجید اهل خونه موندن نبود و در پی کاراش همیشه بیرون بود. داخل اتاق شدم، خودم را توی آینه ی گردی که روی دیوار اتاق زده بودم نگاه کردم، موهای بلندم، در هم ریخته بود، فقط نیم ساعت طول می کشید که اینا را شونه کنم. شونه را از روی طاقچه برداشتم و اندازه ای که روی موها صاف بشه که بتونم ببندمشون شونه را کشیدم و موهام را با کش دم اسبی بستم. کت و دامن سبز با روسری پسته ای رنگ را تنم کردم و چادرم را سرم انداختم و بدو وارد هال شدم‌ نگاهم روی ساعت موند...ده دقیقه هم تموم شده بود. باید زودتر می رفتم، مامان توی آشپزخونه بود، بلند خداحافظی کردم و کفش هام را سر پام انداختم و بدو خودم را به در خونه رسوندم و وارد کوچه شدم‌. خونه ی سیاره خانم سر کوچه بود و از ما آخر کوچه، هیچ کس توی کوچه نبود، بی خیال عجله ای که داشتم شدم، حس دخترکی نوپا را داشتم و شروع کردم به لی لی کردن. نزدیک خونه سیاره خانم بودم که یکی از کفش هام جلوتر از خودم رسید جلوی در خونه، می خواستم با همان حالت لی لی برم جلو، سرم پایین بود و زمین را میدیدم، یعنی همیشه بیرون خونه سرم پایین بود، که یکدفعه لنگ کفشم اومد جلو پام و یه صدای آقا گفت: کفشتون عجله اش برای رسیدن از شما بیشتره... خیلی کم آورده بودم، بدون اینکه نگاه کنم طرف کی هست، پام را توی کفش کردم و خودم را انداختم توی خونه سیاره خانم که روزهای کلاس قران همیشه درش باز بود. سیاره خانم یه زن با هشت تا دختر بود که تابستان ها دختر و زن های محله را دور خودش جمع می کرد و آموزش روانخوانی قران داشت. همانطور که هنوز شرم و خجالت چند دقیقه پیش را داشتم وارد خونه شدم، ابتدای ورود یه دالان باریک کاهگلی که تاریک هم بود، وجود داشت و بعد از طی دالان به حیاط بزرگ و سیمانی خانه می رسیدیم که باغچه ای بزرگ وسطش داشت و انواع درخت ها هم توی این باغچه به چشم می خورد و پشت باغچه هم ساختمان خانه بود. در هال باز بود و صدای قران خواندن خانم ها از داخل هال به گوش می رسید. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۲🎬: همانطور که دست هام را به دو طرف تکان می دادم تا آبش گرفته بشه وار
🎬: با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و هر کدامشان به طرفی پرت شدن، اصلا نگاه نکردم هر لنگ کفشم کجا رفت، خیلی دیر کرده بودم، جلسه شروع شده بود. وارد هال شدم، گوش تا گوش هال زنها و دختران محله نشسته بودند، یکی از دخترها داشت سوره قارعه را می خواند، سایه ی من که افتاد همه ی سرها به طرفم برگشت. نگاهم به سیاره خانم افتاد که روبه روی در بود، آرام زیر لب سلام کردم و اونم با تکان دادن سر جواب سلامم را داد و همانطور که خودش را کش میداد و تکان تکان می خورد، جایی کنار خودش برای من باز کرد و اشاره کرد کنارش بنشینم. از خدا خواسته به سمت سیاره خانم رفتم و به هر طریقی بود خودم را کنارش جا دادم، خیلی خنده دار شده بود، سیاره خانم با اون هیکل گوشتی پخمه و چاقش و من هم با این قد و قامت استخوانی در کنارش قرار گرفته بودم و اگر شخصی از بیرون نگاه می کرد حکمن احساس می کرد من مثل جوجه ای نوپا زیر هیکل سیاره خانم در حال تلف شدن هستم. سیاره خانم با تکه چوبی که به شکل فلش درآورده بود از روی قرانی که جلویش روی رحل قرار داشت خط میبرد. همانطور که نگاهم به فلش دست سیاره خانم بود، نگاهی به کل هال کردم، اکثر خانم ها، طبق معمول همیشه به بهانه ی گرمای هوا چادرهایشان روی شانه بود و روسری هایشان را کلا درآورده بودند البته من فکر می کردم هر کسی می خواهد موهای افشان و گوشواره های خود را به رخ بقیه بکشد. با دیدن آنها ناخوداگاه دستم به سمت گره روسری ام رفت و آن را کمی شل کردم، می خواستم گره را باز کنم و من هم اجازه دهم که موهایم بعداز آن دویدن توی کوچه، هوایی بخورند که یادم آمد امروز موهایم را درست شانه نکردم، اگر روسری را برمی داشتم خاله زنک های جلسه توی کله محله برام داستان حسنک و موی بلند و ناخن کثیف واه واه را می خواندند و به جای حسنک میگفتند ملیحک... از این تعبیر خنده ام گرفت، سوره قارعه تمام شد و حالا نفر بعدی دوباره می بایست همین سوره را بخواند تا همه یاد بگیرند، اصلا رسم کلاس قران همین بود، هر جلسه یک قسمت قران را می خواندند تا همه روان شوند. نفر بعدی شروع به خواندن قران کرد که ناگهان ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۳🎬: با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و
🎬: صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده ی مردی جوان در چارچوب در هال پدیدار شد. با این اتفاق همهمه ای در بین زنها و دختران محله افتاد و همه هول و دستپاچه به طریقی می خواست موهای سرش را بپوشاند. زن اکبرآقا از گوشه ی اتاق صدایش را بلند تر از همه کرد و گفت: واه واه نه اهنی نه اوهونی، یکدفعه بیای توخونه؟! مگه نمی دونین که اینجا جلسه ی زنانه هست. اون مرد جوان خودش را به کنار در کشیده بود و سرش پایین بود و جیکش هم در نمی آمد. دلم براش سوخت و مثل همیشه که حاضر جوابی می کردم گفتم: از قدیم گفتن، مالت را سفت بچسب و همسایه ات را دزد نکن، خوب وقتی یه جا میرین جلسه مجبور نیستین کشف حجاب کنید و چادر و روسری از سرتون در بیارین، مگه خونه خودتونه که اینقدر راحت هستین؟! بابا اومدین جلسه قران، باید احتمال بدین هر لحظه ممکنه کسی بیاد... زن اکبر آقا که از جواب من ناراحت شده بود گفت: واه واه واه... در این هنگام سیاره خانم به وسط حرف ما دوید و گفت: ببخشید کیومرث پسر خواهرم هست، همافر هست و گهگاهی میاد به من سر میزنه و نمی دونست امروز جلسه قران داریم، می خوام امروز با اجازه ی همه ی خانم ها، جلسه را همینجا تموم کنم، ان شاالله دفعه ی بعد وقت بیشتری می گذاریم. همهمه از جمع بلند شد، اون مرد جوان که حالا میدونستم اسمش کیومرث هست، دیگه جلوی در هال نبود و حدس می زدم که جایی رفته باشه تا اینجا خلوت بشه، از ترس اینکه با اون معرکه گرفتنم کسی بخواد توی فرصت آخر که خوردن یک چای بود، بهم گیر بده، اولین نفر از جا بلند شد و رو به سیاره خانم گفتم: ببخشید با اجازتون من برم! سیاره خانم با لبخند بهم نگاهی کرد و گفت: بنشین ملیحه جان! درسته گفتم جلسه تمومه اما چای قرانی را بخور و بعدش برو ... تشکری کردم و در حین اینکه به سمت در می رفتم گفتم: ان شاالله دفعه بعد می خورم، یه ذره کار دارم برم بهتره و با زدن این حرف از در هال بیرون آمدم. ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۴🎬: صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده
🎬 جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، بعد از کلی اینور اونور کردن کپه ی کفش پیش رو یک لنگ کفشم را دیدم و در حین پوشیدن کفش، اون لنگ دیگه اش را جلوی دالان تاریک خروجی دیدم، انگار داشت به من دهن کجی می کرد. پشت سرم را نگاه کردم، هنوز کسی از خانوما بلند نشده بود که تشریفش را ببره، همانطور که زیر لب می گفتم: اینا تا ته چای قرانی را در نیارن از جا بلند شو نیستن، لی لی کنان خودم را به لنگ کفشم رسوندم و هنوز پام توی کفشم نرفته بود که پر چادرم اومد زیر پام و می خواستم روی زمین سرنگون بشم، دستهام را حایل جلوم کردم و می خواستم با توسل به دیواری چیزی مانع زمین خوردنم بشم که یک هو حس کردم روی جسمی نرم و خوشبو فرود اومدم. همونطور که با تمام قوا نفسم را به داخل میکشیدم که بهره ی بیشتری از این بو ببرم زیر لب گفت: اوه اوه، مرا چه می شود. یکدفعه صدایی آشنا گفت: اگر نگرفته بودمت الان روی زمین ولوو بودی.. فوری خودم را عقب کشیدم، حالا روبه روم کیومرث را می دیدم که با یک لبخندی دخترکش بهم خیره شده بود. تا چشمم به صورتش افتاد، انگار بندی درون دلم پاره شد، چشمای درشت و مشکی ابروهای پهن و کشیده، بینی قلمی با صورتی صاف و یکدست که مشخص بود تازه از زیر اصلاح دراومده، می تونست قلب هر دختری را بلرزونه... انگار شعله ای آتش توی وجودم روشن کرده بودند، همانطور که گُر گرفته بودم، سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم و گفتم: ب...ب...ببخشید. کیومرث آهسته گفت: چیزی برای بخشیدن ندارم و بعد که من به در خونه رسیدم صداش را بلند تر کرد و گفت: دیگه توی کوچه و خیابون لی لی بازی نکن بانو، خطرناکه... همانطور که پشتم به عرق نشسته بود، از این حرف کیومرث خنده ام گرفت و پام را توی کوچه گذاشتم‌ نفس عمیقی کشیدم، هنوز بوی عطری که کیومرث به تنش زده بود توی دماغم بود، با سرعت به طرف خونه رفتم و زمزمه کردم: عطرش هم مثل خودش تک و خاص هست. با قدم های بلند خودم را به خونه مان رساندم و اصلا پشت سرم را نگاه نکردم و متوجه نشدم که کیومرث از خانه بیرون اومده و با نگاهش منو تعقیب می کنه ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۵ 🎬 جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، ب
دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده دمپای روی زمین آمد و همزمان صدای داداش مجید هم بلند بود: بابا اومدم چه خبره این دستت را از روی زنگ بردار سوزوندیش این بی صاحب را.... هول شده بودم، دستم را از روی زنگ برداشتم و در باز شد و قامت بلند و لاغر مجید در چارچوب در پدیدار شد. مجید که گره به پیشانی داشت با دیدن من پقی زد زیر خنده و گفت: ملیحه چی شده؟! مگه تو کلید نداری؟ خل شدی یا عاشق؟! لبخند کمرنگی زدم و گفتم: کلید نبرده بودم آخه با عجله رفتم خونه سیاره خانم و بعدم کلید زنگ گیر کرده بود پایین من چکار کنم و با زدن این حرف از کنار مجید رد شدم. مجید بیرون رفت، مطمئنا داشت کلید زنگ در را بررسی میکرد و زیر لب گفت: هااا حتما با هشت تا دختر سیاره خانم گشتی که حالا فراموش کار هم شدی.. خودم را بدو به اتاق رساندم، حرف مجید توی سرم می پیچید: خل شدی یا عاشق؟ یعنی اینقدر وضعم خراب بود؟! خوشبختانه کسی خانه نبود، داخل اتاق شدم و چهره ی خودم را با همان حالت توی آینه نگاه کردم، با دیدن خودم آهم دراومد دستی به لپ های گل انداخته ام کشیدم و گفتم: یعنی این رنگ صورتم، منو رسوا میکنی... و بعد بیشتر دقت کردم و به این فکر می کردم، کیومرث با دیدن این چهره چه حسی پیدا کرده؟! نمی دونم چطورم شده بود، فقط میدونم که احساسات درونیم تغییر کرده بود و منی که ته تغاری و عزیز کرده خانه بودم و پدرم حسن آقا روم کلی حساس بود و خواهر برادرام هم طوری باهام برخورد می کردن که هنوز بچه ام باید بچگی و شیرین زبانی کنم، دوست داشتم الان ازدواج کنم، البته سنم شانزده سال بود و توی این دوره خیلیها دختراهاشون را زیر این سن شوهر میدادن... تو آینه خیره به خودم بودم و با خودم صحبت می کردم که با صدای مجید به خودم اومدم: ملیحه، برات نگرانم، به نظرم خل شدی هااا، چند دقیقه ای هست اومدم و بهت خیره شدم، انگار جز خودت تو آینه، هیچ کس را نمی بینی! چادرم را در آوردم و همانطور که به سمت جالباسی فلزی که به دیوار زده بودیم میرفتم گفتم: من خل نیستم آق داداش، فکری به حال خودت کن که پیر شدی و زن نگرفتی، مگه نشنیدی که بابا همیشه برات میگه... مجید که خوب می دونست انتهای حرف من به کجا ختم میشه گفت: حالا نمی خواد چیزی نقل کنی، بیا با هم یه کم انگور بچینیم و بزنیم به بدن که دلم انگور شیرین می خواد. اصلا حال خودم را نمی فهمیدم، تا شب توی فکر کیومرث بودم و حتی اون شب کیومرث توی خوابم هم بود. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۶ دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده
صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از پنجره داخل می تابید به من می گفت که امروز دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده ام. همانطور که روی جاخوابم نشستم دست هایم را به دو طرف باز کردم، ریه هایم را پر از هوا کردم و می خواستم نفس بلند بکشم که ناگهان حس کردم از داخل هال صدای آشنایی می آید. با شتاب از جا بلند شدم و خودم را به در اتاق رساندم، آرام و بی صدا درز در را باز کردم و چیزی در دیدم نبود، گوشم را به در چسپاندم. درست متوجه شده بودم این صدای سیاره خانم بود که داشت با مادرم صحبت میکرد و میگفت: خلاصه خواهر! هر چی از حجب و حیای این بچه بگم کم گفتم، یعنی توی طایفه دست روی هر دختری بگذاره، نه نمی شنوه، بس که همچی تمامه، خدا را شکر شغل دولتی داره، همافر هست، تیپ و قیافه که نگو زیباست اهل زندگی هست... با شنیدن واژه «همافر» انگار قلبم یک لحظه فرو ریخت، این تعاریف غیر از کیومرث در مورد هیچ کس صدق نمیکرد، اما چه لزومی داشت سیاره خانم سر صبح پاشه بیاد خونه ی ما این حرفها را برای مادرم بگه؟! تازه سیاره خانم اهل خونه گردی هم نبود، اینقدر سرش شلوغ بود که چی میشد بعد از سالی سکندری وقت کنه بره خونه یکی... سیاره خانم باز هم از کیومرث تعریف کرد و مادرم هم بی صدا حرفهایش را گوش می کرد، شاید او هم مثل من از این حرفها شوکه شده بود. سیاره خانم نفسی تازه کرد و مادرم گفت: چای تون را میل کنین! سیاره خانم گفت: چای هم می خوریم، جونم برات بگه که این آقا کیومرث از دیروز دختر خانم شما را داخل جلسه قران دیده، یک دل نه صد دل عاشق شده، باورت میشه خونه خودشان نرفته و اومده خونه من بست نشسته تا من پاشم بیام و حرف دلش را به شما بزنم، ببخشید هااا، دیگه مجبور شدم سر صبحی مزاحمتون بشم پشتم را به دیوار زدم و همانطور که روی زمین می نشستم و خیره به نقطه ای مبهم روی قالی بودم زیر لب گفتم: پس...پس حس کیومرث هم به من همین بوده، اونم از من خوشش اومده و... ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۷ صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که حرفهای واضح سیاره خانم تبدیل به پچ پچی مبهم شد، خیلی دلم می خواست بدونم چی دارن می گن اما هر چی بیشتر تلاش می کردم، کمتر می فهمیدم چی میگه خودم فکر می کردم الان نظر خانواده ام راجع به کیومرث چی میتونه باشه! خانواده ام روی من حساس بودن، چون دختر ته تغاری خونه بودم، نه تنها پدر و مادرم که حتی دو تا آبجیام و دو تا داداشم هم روم حساس بودن، همین داداش مجید نفسش روی من در می آمد و این کار را مشکل می کرد، البته اینطور که سیاره خانم می گفت و از ظاهر این آقا بر می آمد، طرف آدم با وجناتی بود و احتمالا مقبول واقع می شد. سیاره خانم چند دقیقه ای پچ پچ کرد و بعد از جا بلند شد، مشخص بود در حال رفتن هست و گفت: پس حاج خانم! خبر از خودتون با حسین آقا مشورت کنید و نتیجه را به من اطلاع بدین و اینم توجه داشته باشین، کیومرث پسر خیلی خوبیه و لایق بهترین ها هست. مادرم مدام چشم چشم می گفت، صدای باز شدن در هال بلند شد، سریع از جام بلند شدم، خواستم برم توی هال اما روم نشد، اینجوری مادرم میفهمید که بیدار بودم و حرفاشون را شنیدم، برای همین خودم را رسوندم به جاخوابم و دراز کشیدم و یک جوری خودم را بخواب زدم که انگار خواب پادشاه هفتم را میبینم. پنج دقیقه بعدش مادرم اومد توی اتاق و گفت: پاشو...پاشو ملیحه، لنگ ظهر شد، دو روز دیگه عروست کردم توی خونه شوهر هم بخوای اینجوری دل بخواب بدی که زندگیت واویلاست، پاشو دیگه...پاشو بگو ببینم دیروز توی خونه سیاره خانم چه دسته گلی آب دادی... ادامه دارد‌..‌ @bartareen 🌺🌿🌼🌺🌿
دوستان عزیز برای مریضی التماس دعا داریم شب شهادت حضرت ام البنین ذکرراهدیه کنید و خواهشا دعا کنید خبر خوب بشنویم 🥺🥺