eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-8510060597456766697/1763714393160 دوستان جان ممنون میشم با پیشنهاد مجله،« ⬆️ » درکانال بله مون به دیده شدن پست دربله کمک کنید زهر وفا به قلم هرشب ساعت ۲۲ درکانال بله
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۸ 🎬: تمام این مدت اقامت برای ملین یک طرف و این دو روز هم یک طرف، انگار
🎬: ملین با قدم های بلند خودش را به میزی رساند که جواد آنجا بود و پشتش به ملین بود. ملین پشت سر او ایستاد نفسی تازه کرد، او هیجانی زیاد داشت و به طور واضح صدای تالپ تلوپ قلبش را می شنید، انگار قلبش می خواست از سینه اش بیرون بزند. ملین دستش را روی قلبش گذاشت و باز هم نفس دیگری کشید و قدمی جلو گذاشت. جواد که انگار حضور کسی را کنارش حس کرده بود سرش را کمی به عقب برگردانید و تا متوجه ملین شد از جا بلند شد و همانطور که سرش پایین بود گفت: سلام خانم لوین، خوب هستین؟! ملین لبخندی روی لب گذاشت و همانطور که دستش را به طرف جواد دراز می کرد گفت: سلام ممنون شما چطورین؟! جواد طوری وانمود کرد که اصلا حرکت عجیب ملین را که می خواست به او دست دهد ندیده است به ملین صندلی روبه رویش را تعارف کرد و خودش هم سرجایش نشست. سه صندلی دور میز کوچک شیشه ای بود و ملین صندلی دیگر را که نزدیک جواد بود عقب کشید و روی آن نشست. جواد خیلی واضح پاهایش را به کناری کشید تا بیشترین فاصله را با ملین داشته باشد و بعد همانطور که به گلبرگ های گلدان روی میز خیره شده بود گفت: بفرمایید با من چه امری داشتید؟! عذرخواهم بنده خیلی سرم شلوغ هست باید زودتر بروم. ملین با ناز و کرشمه ای که از او بعید بود گفت: بله می دونم که سرتون شلوغه، با اون شغلی که شما دارید و مدام در آزمایشگاه... یکدفعه خودش متوجه شد حرفی را زده که نبایست بزند، ادامه ی حرفش را خورد که ناگهان جواد سرش را بالا گرفت و گفت: آزمایشگاه؟! منظورتون چیه؟! مگه شغل من چیه؟! ملین که کمی هل شده بود گفت: ببخشید عزیزم، من نمی دونم شغل شما چیه، ذهنم درگیر موضوعی بود که یکدفعه از دهنم پرید، منظورم این بود کاش همراه فائزه به یکی از آزمایشگاه های اروپایی سر می زدید تا مشکل ناباروری تان برطرف شود... جواد بار دیگر با تعجبی بیشتر به او نگاه کرد و با خود می گفت این خانم کی هست که همه چیز را درباره من میدونه و بعد با عصبانیت دستش را مشت کرد و گفت: خانم لوین! شما با چه جرأتی دنبال زندگی من افتادین تا سر از تمام زندگی من درآورید، اصلا شما کی هستین؟! به نظرم خیلی مشکوکید، شاید مسلمان شدنتان پوششی باشه برای انجام بقیه ی امور، البته ببخشید من اینقدر واضح صحبت می کنم چون اهل پیچاندن موضوع نیستم. جواد خیلی با هوش بود و با همین حرف می خواست ملین را بسنجد و عکس العمل او را ببیند، اما ملین هم سالها آموزش دیده بود و می توانست از موقعیت هایی که ناخوداگاه بوجود می آورد فرار کند، پس با حالتی هیجانی که می خواست جواد حرفهایش را باور کند گفت: م..م...من ...من می خوام موضوعی را بگم به شما که از عکس العملتان می ترسم، من اونطور که شما فکر میکنید نیستم و اگر مسلمان شدم فقط برای این هست که با تمام جان و دل باور کردم و ایمان آوردم که اسلام حق ترین دین روی زمین هست و مسلمانان پاک ترین مردم روی زمین و من دوست داشتم جز این قشر باشم و با خدای یکتا رابطه ای عاشقانه داشته باشم اما نمی دانم از خوش شانسی ام یا بد شانسی ام گذرم به ایران افتاد و بعد شما را دیدم... ملین از زیر چشم به جواد خیره شد تا بداند حرفش چقدر روی او اثر گذاشته، اما از چهره ی جواد نتوانست به چیزی برسد، مشخص بود او آدم باهوش و توداری هست جواد بی آنکه به او نگاه کند گفت: خوب ادامه بدین...می شنوم ملین آب دهانش را قورت داد و گفت: اون روز....اون روز ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-8961737111160512156/1763970614052 دوستان جان ممنون میشم با پیشنهاد مجله،« ⬆️ » به دیده شدن پستمون کمک کنید 💌✨ ble.ir/join/EyuizGwBvt 💫💌
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۹🎬: ملین با قدم های بلند خودش را به میزی رساند که جواد آنجا بود و پشتش
🎬: ملین ماهرانه می خواست مسئله را جمع و‌جور کند، او فکر می کرد جواد می خواهد او را امتحان کند و بعد از اینکه مطمئن شد واقعا او را دوست دارد، ارتباط برقرار می کند چون از نظر او ذات مردان این است که دنبال تنوع طلبی هستند و دوست دارند زنها را از نژادها و کشورهای مختلف برای کامجویی امتحان کنند، پس طوری حرف میزد که انگار هم دستپاچه هست و هم خجالت می کشد و گفت: راستش اون روز که شما را دیدم یک حس خاص بهم دست داد، حسی که روز به روز قوی تر میشه، من خیلی سعی کردم شما را فراموش کنم اما نمی تونم، هر بار که تلاش می کنم آخرش که چشم باز می کنم می بینم یا در حال حرف زدن با فائزه هستم یا در خیال رسیدن به شما...راستش ارتباط با فائزه فقط برای این هست که بیشتر درباره شما حرف بزنیم، چون هر کجا حرف یار باشد مرا آنجا خوش است، آخه...آخه...من قلبم را بر باد داده ام... جواد با تعجب به ملین نگاهی کرد، اصلا باورش نمیشد که این حرفها را از او می شنود و چون قبلا به او مشکوک شده بود، در ذهنش هزاران سناریو بوجود آمده بود. ملین که متوجه نگاه جواد شد، فکر کرد که کمی او را نرم کرده است، پس دستهایش را بهم قفل کرد و روی میز گذاشت، درست مثل جواد و ادامه داد: من...من نمی دونم چطور حرفم را بزنم، من چیز زیادی از شما نمی خواهم، یک ارتباط دوستانه که به من، زنی که به خاطر اعتقاداتش به تمام دنیا پشت پا زده و به ایران پناه آورده را به آرامش برسانید. جواد دندانی بهم سایید و‌گفت: خانم محترم! راه را اشتباه اومدید، من نه اهل خیانت به همسرم هستم و نه اینکه به خاطر اینچنین مسائلی حاضرم تن به گناه بدهم، به شما هم اخطار میدهم که از دور و بر من و همسرم کنار بکشید وگرنه... ملین به وسط حرف او دوید و با لحنی صمیمانه گفت: خواهش می کنم جواد! من که نمی خوام تو به گناه بیافتی یا اینکه به فائزه خیانت کنی، من بد منظورم را گفتم یک ارتباط حلال همین.... جواد درحالیکه دستانش ازشدت عصبانیت می لرزید گفت: خانم لوین نمی خوام به شما توهین کنم، اما حرکات شما خیلی زشت و البته مشکوک هست. ملین که نمی خواست این فرصت را از دست بدهد گفت: کسی که عاشق میشه، هر چه از معشوق بشنوه به دل نمی گیره حتی اگر به او بدترین توهین ها و تهمت ها را بزند و من هم همینطورم و تا شما را به دست نیاورم، آرام و قرار نخواهم داشت و سپس دستهایش را جلو برد و می خواست دستان جواد را در دست بگیرد که جواد متوجه شد و همانطور که دست هایش را عقب می کشید از جا بلند شد و گفت: عجب مار خوش خط و خالی وارد جمع خانم های ما شده، من پیگیر موضوع شما خواهم بود و تا متوجه اصل قضیه نشوم از پا نمی نشینم و با زدن این حرف با سرعت به طرف در هتل حرکت کرد. تا جواد این حرف را زد انگار تشت آب سردی بر سر ملین ریخته باشند، ملین از جا بلند شد و می خواست به دنبال او برود، اما آنقدر عصبانی بود که پاهایش می لرزید و زیر لب گفت: یک مسلمان کثیف جلوی منی که از قوم برگزیده هستم اینچنین قد علم می کند، اگر تو را سر جایت ننشانم باید بمیرم... ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🎬: ملین وارد اتاق هتل شد، با عصبانیت کیف دستش را روی کاناپه پرت کرد و همانطور که زیر لب حرفهای نامفهومی میزد شروع به جویدن انگشتش کرد و این عادت همیشگی اش از بچگی بود که هر وقت به شدت عصبانی میشد و کاری نمی توانست بکند از جان انگشت هایش در می آورد. ملین به سمت آینه ای که داخل در کمد لباس تعبیه شده بود رفت و متوجه قطره خونی که از انگشتش بیرون زده بود شد و با عصبانیت خون را لیس زد و دستش را محکم روی آینه کوبید و گفت: من می دانم با تو چه کنم، هیچ کس از مادر زاییده نشده که ملین را تهدید کند. در همین حین گوشی تلفن داخل کمد شروع به زنگ زدن کرد، ملین کاملا می فهمید چه کسی پشت خط است چون این شماره امنش بود پس سریع در کمد را باز کرد و گوشی را برداشت، تماس را وصل کرد و همانطور که می خواست خود را عادی جلوه دهد گفت: الو سلام! روزتان به خیر از آن طرف خط صدای بم و عصبانی بلند شد: خانم لوین! شما آموزش های زیادی دیده بودید، ما روی شما سرمایه گذاری کرده بودیم اما حرفهای امروزتان را که شنود کردیم واقعا از شما ناامید شدیم. ملین خیلی عصبانی بود چرا که امروز چندین اشتباه کرده بود و اصلا لازم نبود همراه خود میکروفن ببرد تا صدایش را بشنوند اما او می خواست عمق زیرکی خود را به موساد نشان دهد ولی جواد باهوش تر از او بود و تمام آبروی او را در نظر استادانش برباد داد، با این حال ملین خودش را نشکست و گفت: من اشتباهی نکردم، تا الان هم کلی اطلاعات ذی قیمت برایتان ارسال کردم، اطلاعاتی جامع و کامل که یک سوم آن را بقیه ی نفوذی هایتان تا این زمان نتوانسته اند به دست بیاورند، پس منو توبیخ نکنید لطفا... صدا از پشت گوشی گفت: ما هم کم خرج شما نکردیم و در لایه لایه ی زندگیتان حضور داشتیم، الان دستور رسیده که به سرعت و با اولین پرواز ایران را ترک کنید، وگرنه عواقب ترک نکردن ایران دامان خودتان را میگیرد و از ما هم کاری برای کمک به شما بر نمی آید. ملین که خودش هم احساس خطر کرده بود گفت: باشه، من با اولین پرواز برمی گردم اما قبل از برگشتن باید کاری را به سرانجام برسانم، از من نپرسید چه کاری، بعدا به شما خواهم گفت فقط می خواهم در کمترین زمان، فرمول LD50T را به دستم برسانید. از آن طرف خط با تعجب گفت: اوه خدای من! این سم کشنده را برای چی می خوایید؟! کار اشتباهی نکنید که خودتان را به خطر بیاندازید ملین گفت: برام بفرستین، بعدا گزارش کار را به شما می دهم و به من اطمینان داشته باشید ملین با گفتن این حرف و تاییدی که از طرف مقابل گرفت تماس را قطع کرد و به طرف تختخوابش رفت تا در حال استراحت کمی فکر کند ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۵۱🎬: ملین وارد اتاق هتل شد، با عصبانیت کیف دستش را روی کاناپه پرت کرد و
🎬:. ملین آخرین نگاه را به اتاقی که مدتها در آن ساکن بود کرد و بعد نگاهی به ساعت روی میز کرد، تا وقت قرار ملاقات با دکتر جواد مهرپرور چهل و پنج دقیقه مانده بود و بعد از آن هم مستقیم به سمت فرودگاه می رفت تا با پرواز از کشور ایران خارج شود. ملین روی کاناپه جلوی در نشست و منتظر بود تا رشیدی به او زنگ بزند و پایین برود و سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست و زیر لب گفت: چقدر فک زدم تا این مرتیکه قبول کرد برای آخرین بار همدیگه را ببینیم و سپس نیش خندی زد و گفت: آخرش هم از عرق مذهبی و وجدان دردش استفاده کردم و گفتم تو به من تهمت بی دینی و نفوذی بودن زدی و من می خواهم بدون گفتن یک کلام، فقط با ارائه یک سند از خودم دفاع کنم و او را به جان حضرت علی قسم دادم که این فرصت دفاع را از من نگیرد. ملین خنده بلندی کرد و همانطور که به پاکتی که جسمی کادو کرده داخل آن بود نگاه می کرد گفت: این هم مدرک معصومیت من! وقتی به دست مهرپرور برسد چه می شود...کافی ست فقط دستش به جلد آن بخورد، با سرعت نور سم از راه پوست دست جذب می شود و البته کم کم و به تدریج جان جواد جان را می گیرد، به طوریکه هیچ پزشکی نخواهد توانست تشخیص دهد که ریشه ی بیماری او کجاست و خیلی زود، از این دنیا سفر خواهد کرد و در جوار کسانی خواهد بود که سنگشان را به سینه می زند. ملین خنده ای جنون وار سر داد و در همین حین گوشی اش به صدا درآمد و نام رشیدی به او چشمک می زد. ملین با سرعت خودش را جلوی در رساند، رشیدی خوش تیپ تر از همیشه ظاهر شده بود و تا ملین را چمدان به دست دید اخمهایش را بهم کشید و گفت: حیف! بهتون عادت کرده بودیم. ملین همانطور که سوار ماشین میشد زیر لب گفت: به من نه، به دلارهای بی زبانم که در حلقت میریختم عادت کردی،از همه تان متنفرم، از تمام مسلمانان شیعه نفرت دارم و دوست دارم زمانی برسد که نه نامی از خودتان و نه دین و مذهبتان باشد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۵۲🎬:. ملین آخرین نگاه را به اتاقی که مدتها در آن ساکن بود کرد و بعد نگاه
🎬: بالاخره به مکان ملاقات با جواد مهرپرور رسیدند، به خواسته ی ملین اینبار، پارک طبیعت، محل ملاقات بود. ملین به رشیدی اشاره کرد که کنار پارک متوقف شود و خودش در حالیکه کتاب کادو پیچ شده را که داخل پلاستیک شیری رنگی قرار داده بود به دست داشت از ماشین پیاده شد و مستقیم به سمت نیمکتی رفت که محل قرار بود. جواد همزمان با ملین به نیمکت رسید، هر دو سلامی کوتاه کردند و گوشه ای از نیمکت را برای نشستن انتخاب کردند. ملین پاکت را مابین خود و جواد روی نیمکت قرار داد و آن را به سمت جواد هل داد و گفت: من وقت چندانی ندارم، باید به پرواز برسم اما به خاطر اینکه به من تهمت زدید و اسلام آوردن مرا زیر سؤال بردید مجبور شدم این قرار ملاقات را تنظیم کنم و از شما می خواهم آخرین خواسته ام را که خواسته ی نامعقولی نیست اجابت کنید. جواد همانطور که نگاهش را به زمین دوخته بود گفت: من قصد تهمت زدن به شما را نداشتم اما باید بپذیرید... ملین که نمی خواست فرصت را از دست دهد و میترسید با هر تعللی نقشه هایش نقش بر آب شود گفت: گذشته ها گذشته، من واقعا وقت ندارم اگر امکان دارد بسته ای را که داخل پاکت قرار داده ام بازکنید، نگاه کنید و آنگاه نظرتان را به من بگویید. جواب نفس کوتاهی کشید و کتاب کادو پیچ شده را از پاکت بیرون آورد و نگاهی به ملین کرد و گفت: بازش کنم؟! ملین سری تکان داد و گفت: می خواهم اولین نفری باشم که عکس العملتان را می بینم. جواد مشغول باز کردن بسته کادو پیچ شده بود و چشمان ملین به دنبال حرکات دست جواد بود و قلبش به شدت می تپید، بالاخره بسته باز شد، جواد کتاب را در دست گرفت نام «امام حسین» روی آن می درخشید.. جواد دستی روی نام امام کشید و لبخند ملین پررنگ تر شد، دیگر کارش تمام بود، پس همانطور که از جا برمی خواست گفت: تمام دلیل شیعه شدن من همین بود، این کتاب را که خودم نوشتم هدیه ی من به شما، امیدوارم وجدان درد نگیرید... و با زدن این حرف با سرعت از او دور شد. جواد با تعجب به اینهمه شتابزدگی ملین، نگاهی به کتاب دستش کرد و همانطور که آن را داخل پاکت قرار میداد گفت: بعید میدانم که اشتباه کرده باشم، اما خدایا اگر من اشتباه کردم مرا ببخش... و با زدن این حرف از جا بلند شد و هنوز چند قدمی از نیمکت دور نشده بود که موتور سواری با سرعت به او نزدیک شد و در چشم بهم زدنی پاکت دست جواد را ربود. جواد به دستان خالی اش نگاه کرد و زیر لب گفت: عجب! باد آورده را باد می برد و به راه خود ادامه داد و نمی دانست که سمی روی جلد کتاب بود از طریق پوست دست او به سرعت در حال وارد شدن به بدنش است. ملین حتی نمی خواست کوچکترین ردی از خود برجای گذارد و برای همین برنامه ریخته بود تا آن کتاب هیچ وقت به خانه ی جواد مهرپرور نرسد. یک سال بعد، همانطور که ملین داخل کاناپه اش لم داده بود و قهوه اش را می خورد، اخبار ایران را می خواند و همیشه دنبال خبری خاص می گشت، چشمش به این عبارت افتاد« جواد مهرپرور» به دلیل ابتلا به سرطان چشم از دنیا فرو بست. ملین نیشخندی زد و گفت: به زودی خیلی از مقامات ایران با آدرس های دقیقی که از آنها ارايه کرده ام به دیدار جواد می روند و سپس قهقه ی بلندی سر داد. «پایان» @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
با عرض سلام خدمت مخاطبین بزرگوار عذر خواهی می کنم بابت بی نظمی در رمان نقاب ان شاالله از فردا شب به طور منظم رمان «زهر وفا» که داستان زندگی یکی از اعضای کانال است خدمتتان ارائه می نماییم با ما همراه باشید.....حسینی
🎬: لباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بستم به تنه ی درخت انگور تا روی تشت قرار بگیره را جای خودش گذاشتم و شیر آب را باز کردم. آب روی لباس ها پخش می شد و تصاویری مبهم خلق میشد، به خودم و زندگیم فکر می کردم. زندگی خوبی داشتم در کنار خانواده ای مهربان، خانواده ای هشت نفره، سه تا پسر و سه تا دختر، همه از من بزرگتر بودند و من ته تغاری خانواده محسوب می شدم. به غیر از من و داداش مجید، بقیه بچه ها ازدواج کرده بودند، داداش مجید شش سال از من بزرگتر بود یعنی بیست و سه سالش بود اما هنوز زن نگرفته بود، تا پدر و مادرم حرف ازدواج مجید را پیش میکشیدند فوری می گفت هنوز زوده...در صورتیکه اون دو تا داداش بیست سالگی ازدواج کرده بودند و الانم هر کدوم چند تا بچه قد و نیم قد داشتند. از نظر عرف منم دیگه به سن ازدواج رسیده بودم، اما چون ته تغاری خانواده بودم، خودم را بچه می دونستم، شاید هم این حس به خاطر این بود که کل خانواده محبت عجیبی به من داشتند و یک جور دیگه منو دوست داشتند. امسال دیگه سال آخر مدرسه ام بود، نمی دونم با این وضعیت دانشگاه ها برم سمت دانشگاه یا نه؟! آخه توی دانشگاه دخترا مثل فرح زن شاه، عریان ظاهر میشن و این برای منی که در خانواده ی معتقد پا گرفتم سخته.. توی همین افکار بودم که متوجه شدم تشت پر از آب شده و سرریز کرده و پاهای منم زیر آب بود. شیر آب را بستم، آب داخل تشت را کم کردم و پودر لباسشویی روی لباسا ریختم و مشغول مشت و مال لباس ها بودم که پنجره ی هال باز شد و مادرم سرش را از لای پنجره بیرون آورد و صدا زد: ملیحه! کجایی دختر؟! نیم ساعته دیگه کلاس قرانت شروع میشه... اوه اوه اصلا یادم نبود، امروز کلاس قران توی خونه ی سیاره خانم داشتم. یعنی تابستان ها که مدرسه ای در کار نبود، کلاس سیاره خانم به راه بود البته عصر روزهای زوج و من امروز کلا فراموش کرده بودم. مادرم دوباره صدا زد: ملیحه! شنیدی چی گفتم؟! سرم را تند تند تکان دادم و گفتم: یادم رفته بود مامان! بزار لباسا را آب بکشم میام مادرم همانطور که دستش را تکان میداد گفت: زودتری بیا، از کلاس قرانت جا نمونی، این واجب تره، لباسات را من میشورم ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۱🎬: لباس های نشسته را ریختم توی تشت جلوم شلنگ آب را که با یه بند می بس
🎬: همانطور که دست هام را به دو طرف تکان می دادم تا آبش گرفته بشه وارد هال شدم، از بیرون اومده بودم جلوی چشمام سیاهی بود و بین این سیاهی ساعت شماطه دار روی دیوار را دیدم، اوه خدای من! فقط ده دقیقه تا شروع کلاس باقی مانده بود. به سرعت به طرف اتاقم رفتم، اتاقی که یک زمانی متعلق به تمام بچه های این خانواده بود و هر کدوم گوشه ای ازش را اشغال کرده بودند و الان دربست در اختیار من بود، درسته گاهی اوقات مجید هم یه سرکی میکشید اما مجید اهل خونه موندن نبود و در پی کاراش همیشه بیرون بود. داخل اتاق شدم، خودم را توی آینه ی گردی که روی دیوار اتاق زده بودم نگاه کردم، موهای بلندم، در هم ریخته بود، فقط نیم ساعت طول می کشید که اینا را شونه کنم. شونه را از روی طاقچه برداشتم و اندازه ای که روی موها صاف بشه که بتونم ببندمشون شونه را کشیدم و موهام را با کش دم اسبی بستم. کت و دامن سبز با روسری پسته ای رنگ را تنم کردم و چادرم را سرم انداختم و بدو وارد هال شدم‌ نگاهم روی ساعت موند...ده دقیقه هم تموم شده بود. باید زودتر می رفتم، مامان توی آشپزخونه بود، بلند خداحافظی کردم و کفش هام را سر پام انداختم و بدو خودم را به در خونه رسوندم و وارد کوچه شدم‌. خونه ی سیاره خانم سر کوچه بود و از ما آخر کوچه، هیچ کس توی کوچه نبود، بی خیال عجله ای که داشتم شدم، حس دخترکی نوپا را داشتم و شروع کردم به لی لی کردن. نزدیک خونه سیاره خانم بودم که یکی از کفش هام جلوتر از خودم رسید جلوی در خونه، می خواستم با همان حالت لی لی برم جلو، سرم پایین بود و زمین را میدیدم، یعنی همیشه بیرون خونه سرم پایین بود، که یکدفعه لنگ کفشم اومد جلو پام و یه صدای آقا گفت: کفشتون عجله اش برای رسیدن از شما بیشتره... خیلی کم آورده بودم، بدون اینکه نگاه کنم طرف کی هست، پام را توی کفش کردم و خودم را انداختم توی خونه سیاره خانم که روزهای کلاس قران همیشه درش باز بود. سیاره خانم یه زن با هشت تا دختر بود که تابستان ها دختر و زن های محله را دور خودش جمع می کرد و آموزش روانخوانی قران داشت. همانطور که هنوز شرم و خجالت چند دقیقه پیش را داشتم وارد خونه شدم، ابتدای ورود یه دالان باریک کاهگلی که تاریک هم بود، وجود داشت و بعد از طی دالان به حیاط بزرگ و سیمانی خانه می رسیدیم که باغچه ای بزرگ وسطش داشت و انواع درخت ها هم توی این باغچه به چشم می خورد و پشت باغچه هم ساختمان خانه بود. در هال باز بود و صدای قران خواندن خانم ها از داخل هال به گوش می رسید. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۲🎬: همانطور که دست هام را به دو طرف تکان می دادم تا آبش گرفته بشه وار
🎬: با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و هر کدامشان به طرفی پرت شدن، اصلا نگاه نکردم هر لنگ کفشم کجا رفت، خیلی دیر کرده بودم، جلسه شروع شده بود. وارد هال شدم، گوش تا گوش هال زنها و دختران محله نشسته بودند، یکی از دخترها داشت سوره قارعه را می خواند، سایه ی من که افتاد همه ی سرها به طرفم برگشت. نگاهم به سیاره خانم افتاد که روبه روی در بود، آرام زیر لب سلام کردم و اونم با تکان دادن سر جواب سلامم را داد و همانطور که خودش را کش میداد و تکان تکان می خورد، جایی کنار خودش برای من باز کرد و اشاره کرد کنارش بنشینم. از خدا خواسته به سمت سیاره خانم رفتم و به هر طریقی بود خودم را کنارش جا دادم، خیلی خنده دار شده بود، سیاره خانم با اون هیکل گوشتی پخمه و چاقش و من هم با این قد و قامت استخوانی در کنارش قرار گرفته بودم و اگر شخصی از بیرون نگاه می کرد حکمن احساس می کرد من مثل جوجه ای نوپا زیر هیکل سیاره خانم در حال تلف شدن هستم. سیاره خانم با تکه چوبی که به شکل فلش درآورده بود از روی قرانی که جلویش روی رحل قرار داشت خط میبرد. همانطور که نگاهم به فلش دست سیاره خانم بود، نگاهی به کل هال کردم، اکثر خانم ها، طبق معمول همیشه به بهانه ی گرمای هوا چادرهایشان روی شانه بود و روسری هایشان را کلا درآورده بودند البته من فکر می کردم هر کسی می خواهد موهای افشان و گوشواره های خود را به رخ بقیه بکشد. با دیدن آنها ناخوداگاه دستم به سمت گره روسری ام رفت و آن را کمی شل کردم، می خواستم گره را باز کنم و من هم اجازه دهم که موهایم بعداز آن دویدن توی کوچه، هوایی بخورند که یادم آمد امروز موهایم را درست شانه نکردم، اگر روسری را برمی داشتم خاله زنک های جلسه توی کله محله برام داستان حسنک و موی بلند و ناخن کثیف واه واه را می خواندند و به جای حسنک میگفتند ملیحک... از این تعبیر خنده ام گرفت، سوره قارعه تمام شد و حالا نفر بعدی دوباره می بایست همین سوره را بخواند تا همه یاد بگیرند، اصلا رسم کلاس قران همین بود، هر جلسه یک قسمت قران را می خواندند تا همه روان شوند. نفر بعدی شروع به خواندن قران کرد که ناگهان ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۳🎬: با سرعت خودم را به در هال رساندم، دوباره کفش ها از پام دراومدن و
🎬: صدای یاالله یاالله گفتن مردی بلند شد و پشت سرش قامت بلند و کشیده ی مردی جوان در چارچوب در هال پدیدار شد. با این اتفاق همهمه ای در بین زنها و دختران محله افتاد و همه هول و دستپاچه به طریقی می خواست موهای سرش را بپوشاند. زن اکبرآقا از گوشه ی اتاق صدایش را بلند تر از همه کرد و گفت: واه واه نه اهنی نه اوهونی، یکدفعه بیای توخونه؟! مگه نمی دونین که اینجا جلسه ی زنانه هست. اون مرد جوان خودش را به کنار در کشیده بود و سرش پایین بود و جیکش هم در نمی آمد. دلم براش سوخت و مثل همیشه که حاضر جوابی می کردم گفتم: از قدیم گفتن، مالت را سفت بچسب و همسایه ات را دزد نکن، خوب وقتی یه جا میرین جلسه مجبور نیستین کشف حجاب کنید و چادر و روسری از سرتون در بیارین، مگه خونه خودتونه که اینقدر راحت هستین؟! بابا اومدین جلسه قران، باید احتمال بدین هر لحظه ممکنه کسی بیاد... زن اکبر آقا که از جواب من ناراحت شده بود گفت: واه واه واه... در این هنگام سیاره خانم به وسط حرف ما دوید و گفت: ببخشید کیومرث پسر خواهرم هست، همافر هست و گهگاهی میاد به من سر میزنه و نمی دونست امروز جلسه قران داریم، می خوام امروز با اجازه ی همه ی خانم ها، جلسه را همینجا تموم کنم، ان شاالله دفعه ی بعد وقت بیشتری می گذاریم. همهمه از جمع بلند شد، اون مرد جوان که حالا میدونستم اسمش کیومرث هست، دیگه جلوی در هال نبود و حدس می زدم که جایی رفته باشه تا اینجا خلوت بشه، از ترس اینکه با اون معرکه گرفتنم کسی بخواد توی فرصت آخر که خوردن یک چای بود، بهم گیر بده، اولین نفر از جا بلند شد و رو به سیاره خانم گفتم: ببخشید با اجازتون من برم! سیاره خانم با لبخند بهم نگاهی کرد و گفت: بنشین ملیحه جان! درسته گفتم جلسه تمومه اما چای قرانی را بخور و بعدش برو ... تشکری کردم و در حین اینکه به سمت در می رفتم گفتم: ان شاالله دفعه بعد می خورم، یه ذره کار دارم برم بهتره و با زدن این حرف از در هال بیرون آمدم. ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼