یاسر ناباورانه کارهای منو میدید و هراز گاهی زنگ میزد و درخواست آشتی کنان میداد.
من نرفتم محضر که صیغه طلاق را جاری کنم، فقط می خواستم به همه ثابت کنم که حق با من هست که دین و عرف و شرع هم طرف من هستند و از افرادی با عملکرد یاسر پشتیبانی نمی کنند.
دوست نداشتم مهر طلاق توی شناسنامه ام بیاد و بچه هام، بچه های طلاق باشند هر چند که همینطور هم ضربه خورده بودند.
نزدیک یک سال از این واقعه گذشت و یاسر در ظاهر با رؤیا زندگی می کرد و حتما رؤیا هم سرمست از این پیروزی اسب سرکش روزگار را سوار شده بود و به پیش می تاخت.
و من از این زندگی راضی تر بودم تا زندگی با مردی که خیانت ودروغ جزئی از وجودش شده بود، تنهایی به من آرامش بیشتری میداد و همینکه بچه هایم را در کنارم داشتم برایم کافی بود، سعی می کردم اوضاع و احوال خانه را گرم و صمیمی نگه دارم
روزها مثل برق و باد میگذشت، خانواده یاسر هیچ کدامشان با ما ارتباطی نداشتند، انگار خط و نشان کشیدن محمد جواد را جدی گرفته بودند.
با بعضی از اقوام یاسر گاهی تلفنی صحبت می کردم و در بین حرفهایشان اشاره می کردند که یاسر و رؤیا به مشکل خورده اند و زندگیشان در حال فروپاشی هست و اینقدر وضعشان وخیم شده که حتی اقوام هم از وضع زندگیشان با خبر بودند.
این اخبار برایم اصلا اهمیتی نداشت و نمی خواستم حتی لحظه ای ذهن خودم را درگیر یاسر و رؤیا کنم تا اینکه....
۱۳۶
یک روز صبح که توی خونه تنها بودم،زنگ در را زدن، احتمال میدادم یکی از همسایه ها باشه، چادر رنگی سفید با گلهای آبی را روی سرم انداختم و در را باز کردم و با کمال تعجب هیکل یاسر را که لاغرتر از همیشه با شانه های افتاده پشت در دیدم.
یاسر خیلی پیر و شکسته شده بود، انگار که سالهای سال است ندیده بودمش...
همانطور که با تعجب به اوچشم دوخته بودم گفتم: س...س..سلام...بفرمایید امرتون؟!
یاسر سرش را پایین انداخت وگفت: سلام، شرمنده ام، نمی دونم با چه جمله و کلماتی عمق پشیمانی و شرمندگیم را بگم...
قلبم به تپش افتاده بود، انگار دوباره یاد آن روزها توی ذهنم زنده شده بود، نگذاشتم حرفش را تموم کنه وگفتم: ببخشید من هزار تا کار دارم و خواستم در را ببندم که پایش را گذاشت بین در و گفت: نمی خوای تعارفم کنی بیام توی خونه، میدونم که تو هیچ اقدامی برا طلاق نکردی و ما هنوز زن و شوهریم، بی انصاف اینجا خونه من هم هست...
با شنیدن این حرف عصبی شدم وگفتم: بی انصاف هم تویی،تو دیگه اینجا جایی نداری، اینجا تا وقتی خونه تو بود که بر ساز هوست نمی رقصیدی، اگر صیغه طلاق را جاری نکردم فقط و فقط به خاطر بچه هام بود وگرنه تو هیچ ارزشی برایم نداری، خونه تو خونه ی رؤیا جانت هست برو همونجا...
یاسر با لحنی لرزان گفت: دیگه رؤیایی وجود نداره، من اون زن فریبکار را از زندگیم انداختم بیرون و حالا اومدم التماست کنم که منو ببخشی و اجازه بدی من هم در جمع شما وارد بشم.
نیشخندی زدم وگفتم: فکر نمی کنی خیلی زود اون زن را از زندگیت بیرون انداختی؟!
نه آقا...خواب دیدی خیر باشه، تو دیگه اینجا توی زندگی من هیچجایی نداری
من به تو وفا دار بودم و تو با کارت نتیجه ی این وفا را مثل یک زهر در جان من ریختی، جان من مسموم زهر وفایی هست که تو به من تزریق کردی، حق من این زندگی نبود اما حق تو این دربه دری هست، از اینجا برو و دیگه هم پات را اینجا نگذار که دفعه ی بعد جور دیگری باهات برخورد می کنم.
این حرف را زدم و بدون اینکه اجازه بدم یاسر حرفی بزنه در را بستم، پشتم را به در زدم و اجازه دادم قطرات اشک روی گونه هام بچکد.
توان حرکت نداشتم، دست و پاهام شل شد و همون پشت در نشستم
انگار تمام بلاهایی که در طول سالها زندگی با یاسر کشیده بودم جلوی چشمهام رژه میرفت
همونجا نشستم و زار زدم
حالا هیچ کس خونه نبود که شکسته شدنم را ببیند، پس اجازه دادم باران چشمانم بی محابا ببارد
۱۳۷
چند روز بعد از اینکه یاسر در خونه اومد و ناامید برگشت، تلفن خونه زنگ خورد، گوشی را برداشتم یه دختر خانم بود که خودش را منشی شرکت معرفی کرد.
ایشون به من گفت که آقای مهندس(یاسر) کلا اومده شرکت و شب و روز اونجا هست.
سری به نشانه ی تاسف تکان دادم، انگار منشی جدید داستان زندگی صابکارش را خوب میدونست، چون مدام از من می خواست که من یاسر را ببخشم.
اما من خیلی زجر کشیده بودم و نمی تونستم به این راحتی بگذرم،در طول زندگی خیلی گذشت کرده بودم، خیلی بلاهایی که سرم آورده بودند را نادیده گرفته بودم و به یاسر وفادار بودم و نتیجه ی سالها وفاداری و گذشت شد یک هوو و مردی که من را به دخترکی فریبکار فروخت.
حالا بچه ها هم متوجه شده بودند که چه رخ داده و پدرشان تنها شده، اما هیچکدام دخالتی در کار من نمی کردند، انگار همه، همه چیز را به خودم واگذار کرده بودند چون بیشترین کسی که ضربه خورده بود من بودم و این حق را داشتم که خودم انتخاب کنم.
من هم اصلا نمی خواستم به این موضوع فکر کنم چون اگر فکر می کردم دوباره طبع لطیف زنانه و مهری که در وجودم بود باعث میشد که به یاسر رحم کنم و پایش را به زندگی ام باز کنم، من می ترسیدم، می ترسیدم دوباره گذشت کنم و باز بعد از چند سال این واقعه تکرار شود.
نزدیک یک سال گذشت، یک سالی که یاسر هر بار کسی را واسطه می کرد که او را ببخشم و خبرهایش را داشتم که عین این یک سال شب و روز در دفتر کارش بوده است
تا اینکه
۱۳۸
یک روز در خانه را زدند و در را که باز کردم منشی شرکت را دیدم، به داخل دعوتش کردم.
این دختر که زهرا نام داشت و خیلی باشخصیت بود و زمین تا آسمان با رؤیا فرق داشت به من از سختی هایی که یاسر می کشید گفت.
زهرا طوری تعریف می کرد که نه تنها خودش به گریه افتاد بلکه بغضی سنگین به گلویم نشست.
زهرا میگفت که یاسر مدام از من تعریف می کند و از ظلمی که درحقم کرده، از گریه های گاه و بیگاه یاسر می گفت و از بیماری هر روزه اش می گفت و جسمی که روز به روز لاغرتر می شود.
زهرا آنقدر گفت و گفت و آنقدر صادقانه می گفت که بالاخره دلم نرم شد و وقتی می خواست برود به او گفتم: به آقای مهندس بگین می تونن بیان خونه اما یک شرط دارم که به خودشون میگم.
همان شب یاسر با دسته گلی بزرگ وچهره ای زرد و تکیده به خانه آمد، بچه ها خیلی خوشحال شدند، بالاخره هر چه بود پدرشان بود و من خوشحال از خوشحالی بچه ها بودم
یک شرط برای یاسر گذاشتم که به هیچ وجه به من نزدیک نشود، اتاق هایمان از هم جدا باشد و خورد و خوراکمان با هم باشد به او هم مثل بچه ها برسم اما توقع چیز دیگری از من نداشته باشد.
یاسر هم پذیرفت،یعنی آنقدر مستاصل شده بود که هر چه می گفتم قبول می کرد.
چند ماهی از همخانه شدن یاسر میگذشت که احساس کردم حالش واقعا بد است، خودم از دکتر نوبت گرفتم و بعد از کلی آزمایش و...دکتر گفت که یاسر دچار بیماری سرطان شده...
سرطانی پیش رونده و دقیقا از ناحیه ای دچار سرطان شده بود که از همان ناحیه به من خیانت کرده بود.
حالا که سالها یاسر با همان بیماری روی دستم است و هر روز بیمارتر و رنجورتر می شود و بیماری چنان تن و بدنش را درگیر کرده که دیگر توان سرکار رفتن هم ندارد، می فهمم که واقعا دنیا دار مکافات است، اگر ظلمی کنیم، دیر یا زود نتیجه اش به خودمان برمی گردد، به قول معروف دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد...
ان شاالله سرگذشت من باعث شود که بیشتر به اطرافیان و حق و حقوقی که برگردن ما دارند توجه کنیم و خود را دچار حق الناس نکنیم چون حق الناسی چیزی هست که خود خدا هم نمی تواند برای ظالم کاری کند.
به امید خوشبختی همه تان«ملیحه»
#داستان_واقعی
#اولین مظلوم
#قسمت ۱ 🎬:
به نام خدا
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد...
اتاق مملو از جمعیت بود، از هر طرف هیاهویی به پا بود، پیامبر با رویی زرد و چشمانی که از شدت تب به گود افتاده بود در صدر مجلس حضور داشت، یک طرفش علی نشسته بود و دست تبدار حبیبش را در دست داشت و غمی بزرگ در چهره اش موج میزد و سمت دیگر سلمان خیره به چهره ی ملکوتی مرادش، پیامبرش، تمام عشقش در این دنیای فانی بود.
سلمان با هر نگاهی که به چهره ی نازنین پیامبر می کرد، قطره اشکی گوشه ی چشمش ظاهر می شد و قبل از اینکه اجازه ی خودنمایی پیدا کند، با گوشه ی دستارش آن را می گرفت، او نمی خواست اشکش را علی و زهرا ببیند چون از علاقه ی علی به محمد خبر داشت و می دانست زهرا جانش به جان پدر وصل است و اگر اشک سلمان را میدیدند، ناراحتیشان بیشتر میشد.
سلمان خود را جلوتر کشید، او می خواست رایحه ی تن محبوبش را به جان کشد، او حس می کرد که زمان فراق فرا رسیده است.
سلمان جلو تر آمد، دوست داشت سر رسول خدا را به سینه اش بچسپاند و بگوید: سلمان پیش مرگت شود مولا، خدا لعنت کند آن زن یهودی را که زهر به شما خوراند، زهری که کم کم و به تدریج بر جان پیامبر نشست، یهودیان شیطان هایی موذی بودند، آنها قصد جان پیامبر را کرده بودند اما از تقابل با مسلمانان می ترسیدند پس جوری پیامبر را مسموم کردند که مسلمانان نتوانند مسمومیت و شهادت ایشان را ثابت کنند و در نتیجه جنگی بین آنان در نگیرد
از هر طرف چیزی بگوش می رسید که پیامبر دست زردش را بالا آورد...
سلمان که متوجه این حرکت شد، بلند گفت: ساکت باشید، همگی سکوت کنید، گویا رسول الله سخنی برای گفتن دارند...
با این حرف سلمان، جمعیت ساکت شدند و همه سراپا گوش تا ببینند پیامبر در آخرین ساعات زندگی اش چه می خواهد بگوید
محمد نگاهی به جمع کرد و بعد نگاهش را به چهره ی علی دوخت، لبخندی روی لبانش نشست، انگار که علی قوت قلب محمد بود و محمد تکیه گاه علی...گویی محمد از چهره ی علی مدد میگرفت و علی از نفس محمد جان می گرفت.
پیامبر دوباره نگاهش را به مردم دوخت و فرمود: می خواهم برایتان حرفی بزنم، سخنی بگویم، توصیه ای کنم که اگر به آن عمل کنید پس از من هرگز از صراط مستقیم منحرف نخواهید شد و بین شما تفرقه نخواهد افتاد...
همه ی مردم چشم به دهان پیامبر دوخته بودند، عده ای می گفتند پیامبر می خواهد ما را به چه سفارش کند و عده ای زیر لب می گفتند: باز هم محمد می خواهد سفارش دامادش علی را بگیرد، آخر همین چند ماه پیش واقعه ی غدیر پیش آمده بود و مردم میدیدند و میشنیدند که روزی نبود که پیامبر غدیر و ولایت علی را گوشزد نکند و همیشه هم می گفت اگر می خواهید عاقبتتان به خیر شود ولایت علی را داشته باشید و به علی پشت نکنید زیرا ولایت علی اکمال دین اسلام محمدی ست و اسلام بدون ولایت علی، اسلام نیست.
عده ای احساس خطر کردند و با اشاره آنها از گوشه کنار صدای حرف مردم بلند شد که سلمان با خشم گفت: ساکت باشید تا همه بشنوند مولایمان رسول الله چه می فرماید.
دوباره جمع ساکت شد و پیامبر با صدایی که از شدت بیماری کم جان شده بود فرمود: آنچه که می خواهم به شما سفارش کنم آنقدر مهم است که باید آن را ثبت کنیم گرچه بارها به آن توصیه کرده ایم، اینک از شما قلم و کاغذی می خواهم که این سفارش را بنویسم تا بعد از من کسی گمراه نشود.
در این لحظه...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲🎬:
ابن عباس فریاد زد قلم و کاغذ بیاورید
سلمان از جا برخاست که اطاعت امر رسول نماید، ناگهان شخصی از گوشه ای صدایش را بالا برد، او را همگان می شناختند پس دستش را تکان داد و گفت: قلم و کاغذ ما را چکار؟! مگر نمی بینید این مرد مریض است و از شدت بیماری به هذیان گفتن افتاده، پس لازم نیست چیزی حاضر کنید و سپس با اشاره ای نامحسوس به اطرافیان، دوباره همهمه ای ساختگی برپا شد.
چهره ی پیامبر در هم کشیده شده و با صدای ضعیفی سخن می گفت اما آن همهمه ی ساختگی آنقدر بلند بود که کسی صدای پیامبر را نمی شنید.
دیدن این صحنه برای سلمان سخت بود، نگاهش به نگاه معصومانه محمد و چهره ی مظلوم علی افتاد و دردی درون قلبش تیر کشید دستش را روی قلبش گذاشت و قدمی به جلو برداشت.
باران اشک بی مهابا و بدون اجازه از چشمانش باریدن گرفته بود، سلمان را تاب ماندن در این مجلس نبود، مجلسی پر از ریا و نفاق که کلام رسول الله را هذیان می خواندند، آنها بارها و بارها از رسول خدا شنیده بودند که کلام رسول جز وحی منزل نیست، اصلا خداوند بارها فرموده بود که رسول الله جز سخن ما نمی گوید و حرف لغو و بیهوده از زبان معصوم نخواهید شنید و اینک به بهانه ی هذیان گفتن می خواستند محمد رسول الله را ساکت نمایند تا مردم متوجه نشوند که آخرین سفارش پیامبرشان چه بود گرچه خوب می دانستند که اینک مهم ترین مسئله ی محمد چیست و خوب می دانستند که محمد بارها گفته است دین اسلام بدون ولایت علی کامل نیست و...
سلمان همانطور که سعی می کرد روی از جمع بگرداند از در خارج شد، پرده ی اشک جلوی دیدش را گرفته بود و گیوه هایش را پیدا نمی کرد.
گوشه ی دستار سرش را بالا آورد و همانطور که اشک چشمانش را می گرفت گفت: الان چه وقت باریدن است....شاید فاطمه مرا با اینحال ببیند و دل دختر رسول خدا به درد آید.
بالاخره گیوه ها را دید خودش را به آنان رساند و می خواست از جلوی اتاقی که مجاور اتاق رسول الله بود رد شود که صدای محزون فاطمه به گوشش رسید: برادرم سلمان! به کجا می روی؟! حال پدرم چگونه است؟! مگر از علاقه پدرم به خودت خبر نداری؟! اینک وقت رفتن نیست، برایم بگو این همهمه داخل اتاق برای چیست؟!
سلمان سرش را پایین انداخت نمی خواست فاطمه از زیر عبا و روبنده اشک چشمان او را ببیند پس آرام گفت: یا بنت رسول الله! جان سلمان به جان رسول الله وصل است به خدا قسم حاضرم کل عمرم را فدای وجود نازنین محمد و علی کنم، اینک میروم و زود برمی گردم باید بروم...این هیاهو هم صدای عیادت کنندگان از رسول الله است که رسم ادب و عیادت از پیامبر نمی دانند و با بی نزاکتی تمام صدایشان را در محضر رسول الله بالا برده اند...
سلمان این سخن را گفت، دیگر طاقت ماندن نداشت می ترسید بماند و باز هم چشمانش او را رسوا کند و با اجازه ای گفت و مستقیم به سمت در خانه رفت.
سلمان نمی دانست کجا برود، اما گویا پاهایش خوب می دانستند او را کجا ببرند، آخر از روزی که به رسول خدا زهر خوراندند و ایشان بیمار شده بود، مأمن سلمان، نخلستان پشت مسجد النبی بود، آنجا می رفت و دلی سبک می کرد.
سلمان داخل نخلستان شد، مثل همیشه کسی در اطراف نبود، پس رویش را به آسمان کرد و از ته دل فریاد زد: خددددددددا ، خدااااااا و اجازه داد تا اشک چشمانش بر کویر تفتیده دلش ببارد
سلمان بار دیگر از سویدای دل فریاد زد: مظلومیت تا کجا؟! به خدا محمد بین مسلمانان هم غریب است، نگذاشتند...نگذاشتند سخنش را بگوید، به او گفتند هذیان می گویی، حرف بیهوده می زنی....خداوندا خودت میدانی که اگر محمد از دنیا برود، علی مظلوم...مظلوم تر می شود، خدایاااا به حرمت علی...محمد را به ما بازگردان....به خودت قسم اگر محمد آسمانی شود، فاطمه هم راه آسمان می جوید و علی....
دیگر گریه امانش را برید، سلمان روی خاک نخلسان زانو زد و سرش را بر خاک گذاشت و مانند طفل مادر مرده های های گریه می کرد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۳🎬:
بادی ور از گرد و خاک در کوچه پس کوچه های مدینه می وزید، بادی که خاک را در همه جا می پراکند گویا می خواست بگوید آهای اهل مدینه! آهای مسلمانان! آهای خلائق زمین! به هوش باشید که خاک عزا بر سرتان شده و اولین کلمه از کلمات مقدس آسمانی شد و دیگر در میان شما نیست.
پیکر بی جان محمد صلی الله علیه واله در وسط اتاق بود، یک طرف فاطمه سر بر سینه ی حضرت رسول گذارده بود و یک طرف علی دل از محمد نمی کند، فرزندان تنها دختر رسول هم مانند جوجه هایی سرگردان دور پدر بزرگ می گشتند و گریه سرداده بودند.
سلمان این صحنه را می دید و دلش ریش می شد او به یاد می آورد زمانی را که در عنفوان جوانی به عشق پیامبری که پیامبر آخرالزمان می خواندنش از دیار پارسی رهسپار حجاز شد، چه سختی ها کشید و آخرش تمام آن سختی ها با یک نگاه به چهره ی مولایش محمد، تبدیل به جامی عسل شد که در کامش ریختند، اما اینک پیکر بی جان رسول الله جلوی چشمش بود و سلمان آرزو می کرد کاش مرغ روح او هم همراه رسول به آسمان می رفت آخر دنیای بعد از رسول الله برایش معنایی نداشت ناگهان در این افکار نگاهش به علی مظلوم افتاد که مظلوم تر از همیشه اشک می ریخت و زیر لب گفت: سلمان باید بماند تا یاور علی باشد چرا که علی نفس و جان پیامبر است و پیامبر و علی هر از دو شجره طیبه هستند.
سلمان سر در گریبان برد و اینک اشک هایش را آزادانه رها کرده بود تا جولان دهند.
در این هنگام، علی نگاهی به زهرا انداخت، این درد برای بانویی باردار بسیار عظیم بود، آنهم فاطمه که جانش به جان پدر بند بود، علی دست زهرا را گرفت و می خواست حرفی بزند که درد او را التیام دهد، اما هیچ حرفی این درد را آرام نمی کرد، ام سلمه که استیصال علی را دید، زیر بغل زهرا را گرفت و او را بلند کرد و گفت: برخیز دخترم! برخیز مادر به فدایت شود، علی می خواهد رسول الله را غسل دهد، خوب نیست پیکر رسول الله بر زمین بماند.
سلمان با این حرف ام السلمه از دریای غمش بیرون آمد و اطراف را نگاهی کرد، عجیب بود، اتاقی که ساعتی قبل مملو از جمعیت بود، حالا جز زهرا و علی و فرزندانش کسی نبود، یعنی مردم مدینه اینقدر بی معرفت بودند که پیکر عزیزی را با خانواده اش تنها گذارند؟! نگفتند که چه مصیبتی بر سر این خانواده خواهد آمد؟!
سلمان هراسان از جا برخاست، باید میرفت تا ببیند چه خبر شده، باید میفهمید چرا هیچ کس اینجا نیست.
سلمان از خانه بیرون زد، در کوچه مرغی هم پر نمیزد، نگاهش به درب مسجد افتاد، آنجا هم انگار سوت کور بود، یعنی چه شده؟! باد مرگ بر سر مردم مدینه فرو افتاده که در چنین لحظاتی خانه ی حضرت رسول و مسجد النبی خالی از مردم است.
سلمان از کنار مسجد گذشت و کمی جلوتر چند نفر را دید که با شتاب به سمتی می روند.
سلمان صدا زد: برادران چه شده و کجا می روید؟!
یکی از مردها به عقب برگشت، او سلمان را خوب می شناخت، تمام اهل مدینه سلمان را می شناختند.
مرد نفس زنان گفت: سلمان! مگر خبر نداری؟ پیامبر از دار دنیا رفته و عده ای در سقیفه جمع شده اند تا تکلیف جانشینی پیامبر را مشخص کنند.
سلمان با شنیدن این حرف، زانوهایش شل شد،چشمانش سیاهی رفت هنوز داغ رسول الله بر جانش ننشسته بود که داغی سنگین تر روی شانه اش حس کرد، این..این مردم دغلکار خبرداشتند که رسول الله از دنیا رفته و به جای جمع شدن در مسجد به سمت سقیفه می روند تا هر کدامشان تکه ای از دنیای دون را به نیش کشند!
سلمان توان حرکت نداشت، دستش را به دیوار کاهگلی پشت سرش گرفت و با بغضی شدید گفت: رسول الله که جانشینش را انتخاب کرده است، به امر خداوند انتخاب کرده، کسی که خدا برگزیده بود معرفی نموده چند صباحی پیش در غدیر خم اتمام حجت نمود، اینها به چه جرأتی می خواهند برای رسول الله جانشین انتخاب کنند در حالیکه خودشان به عنوان ولی بلافصل پیامبر با علی بیعت نموده اند.
سلمان کنار دیوار زانو زد، این درد زیادی بزرگ بود، هنوز پیکر پیامبر روی زمین بود که اصحابش تیغ بر پیکر اسلام کشیده بودند و می خواستند اسلامی را که صد و بیست و چهار هزار پیامبر برایش زحمت کشیده بودند تکه تکه کنند و از راه اصلی اش منحرف نمایند.
سلمان احساس خفگی می کرد، ناخوداگاه دستش به سمت گریبانش رفت و آن را چاک داد و همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمش می بارید گفت: حق است که بر این غم خون بگریم، خداوندا این خبر را چگونه به علی بدهم و بگویم مردم مدینه چه کردند و چگونه حق او را در حالیکه هنوز پیامبرشان کفن نشده بود غصب کردند، انگار آنها منتظر بودند تا محمد برود و کینه های سر به مهرشان را باز کنند.
سلمان دست به دیوار گرفت و با پاهایی لرزان از جا بلند شد، او می خواست به سقیفه برود و فریاد بزند چقدر شما حقیرید...چقدر دنیا طلبید وچقدر فراموش کار و بدعهدید که همهمه ای از روبه رو بلند شد و سلمان جماعتی را میدید که پیشاپیش آنها ابوبکر بود و جلوتر از ابوبکر، عمربن خطاب با شمشیری برهنه جلو می آمد، انسان با دیدن این صحنه گمان می کرد که جنگی در گرفته و عمر می خواهد برای جماعت جانفدایی کند که ناگهان صحنه ای دیگر جلوی چشمانش دید...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۴🎬:
سلمان به صحنه ی روبه رو خیره شد، چند مرد از کوچه می گذشتند که عمربن خطاب با شمشیر برهنه راهشان را گرفت و فریاد زد: دستتان را جلو بیاورید.
یکی از مردها که ترسیده بود گفت: چه شده؟ ما گناهی نکردیم که سزاوار قطع دستمان باشد، عمر به ابوبکر اشاره کرد و گفت: نمی خواهم دستتان را قطع کنم، می خواهم شما با جانشین پیامبر،جناب ابوبکر بیعت کنید...
آن مردها در بهت و حیرت نگاهی به ابوبکر کردند و می خواستند چیزی بگویند که فریاد خشمگین عمر بلند شد: مگر کر هستید؟! نشنیدید چه گفتم؟! جانشین پیامبر منتظر شماست، زود بیعت کنید وگرنه به زبان شمشیر با شما سخن خواهم گفت...
سلمان تا این صحنه را دید به پس کوچه ی کنارش پیچید و دوباره زانویش شل شد و رو به آسمان نمود و گفت: خدای من! مگر دنیا چقدر ارزش دارد؟! هنوز پیکر بی جان پیامبر گرم است و بر زمین افتاده، که مهاجرین و انصار در سقیفه همانجایی که قبلا دو قبیله ی یهودی اوس و خزرج به شور می نشستند، جلسه گرفتند تا حقی را ناحق کنند، تا دینی را منحرف کنند تا امر آشکار خدا را نادیده بگیرند، آنها شتابان ابوبکر را بر مسندی نشاندند که از آن علی است و حالا با همان شتاب از مردم بیعت می گیرند و معلوم است که کارهایشان طبق برنامه است زیرا این شتاب باعث میشود عقلانیت مردم تحت الشعاع قرار بگیرد و در شرایطی نامطلوب بیعت کنند و جایی که عقل نباشد، ابلیس در آنجا پیروز است.
خاک بر سر دنیا شده پس از محمد...
جمعیت همه داخل مسجدالحرام شد، سلمان از پس کوچه بیرون آمد و می خواست به سمت خانه ی حضرت رسول برود پس می بایست از جلوی مسجد النبی رد شود.
سلمان جلوی مسجد رسید و از دور ابوبکر را دید که بر منبر حضرت رسول تکیه داده است.
قلبش گرفت، این دردی بود بدتر از درد فراق محمد، آخر دینی که محمد برایش زحمت کشیده بود حالا به ترفندی داشت از دست می رفت، خلیفه ی حقیقی مسلمین در حال غسل پیکر پیامبر بود و کسانی که ادعای یاوری حضرت رسول را داشتند اینک خود را خلیفه خوانده بودند، انگار می خواستند پیکر اسلام محمدی را همراه با پیکر محمد دفن کنند...
سلمان کمی جلوتر رفت تا ببیند ابوبکر چه می گوید، حرفهای ابوبکر در ظاهر از اسلام و خدا بود و در حقیقت برای دنیا و غصب کرسی ای که از آن او نبود، او خطبه ی خلافت را به نام خود خواند و دستش را دراز کرد تا از مردم بیعت بگیرد.
سلمان خیره به روبه رو بود که پیرمردی عصا زنان جلو رفت، پیرمردی که اثر سجده بر روی پیشانی اش همچون پینه ای صد ساله مشخص بود، گویا سالها در عبادت و نماز بوده است، پیرمرد جلو رفت و اولین کسی بود که دست ابوبکر را در دست گرفت و گفت: من با تو بیعت می کنم و از این بیعتم خشنودم و این شیرین ترین بیعت عمر من است و چه خوش روزیست امروز همانند «روز آدم» است
پشت سر او مهاجرین و انصار یکی یکی جلو رفتند و بیعت کردند، دیدن این صحنه از طاقت سلمان بیرون بود پس با شتاب به سمت خانه ی حضرت رسول رفت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۵🎬:
سلمان خود را به خانه حضرت رسول رساند، صدای گریه ی اهل خانه بلند بود، خانواده ای مظلوم که پیکر نازنین عزیزی در وسط بود و کسی نبود که آنها را تسلی دهد.
علی تنها، تنهاتر از همیشه با کمک حضرت جبرئیل، روح و جانش محمد صل الله را غسل داده و کفن نموده بود، فاطمه خود را به سینه ی پدر می افکند، به طرفش می رفت و او را بلند می کرد، زینبین و حسنین خودشان را به روی پیکر می انداختند.
علی که دل خودش از این فراق خون بود، اینک می بایست تسکین دل همسر و فرزندانش باشد.
اشک چشمان سلمان دوباره باریدن گرفت، جلو رفت و خیلی آهسته به طوریکه فاطمه نشنود گفت: یا مولای من! هیچ میدانی که مهاجرین و انصار در سقیفه به شور نشستن و بی آنکه به یاد آورند که همین دوماه پیش با شما به عنوان جانشین حضرت رسول بیعت کرده اند، ابوبکر را بر مسند خلافت نشاندند و زمانی که شما در تنهایی مشغول غسل و کفن پیامبر بودید، آنها بر منبر حضرت رسول تکیه داده بودند و از مردم برای خلافت خود خوانده ی خود بیعت می گرفتند؟!
علی مظلوم آهی کشید و فرمود: سلمان! آیا فهمیدی اولین کسی که با ابوبکر بیعت کرد که بود؟!
سلمان گفت: نشناختمش، اما پیرمردی بود که اثر سجده بر پیشانی اش نمودار بود و حرفی عجیب زد« چه خوش روزیست امروز مثل روز آدم»
مولا علی فرمود: همانا او ابلیس بود...
سلمان اشک چشمانش به تکاپو افتاد و هق هقش بلند شد و گفت:نمی دانم بر فراق پیامبر بگریم یا بر پیکر اسلام که شقه اش کرده اند ناله بزنم.
امیرالمؤمنین فرمود: برای گریه کردن وقت بسیار است، بیا با اهل بیت حضرت رسول، نماز بر پیکر ایشان بخوانیم
و با این سخن، همگی به نماز ایستادند در حالی که شانه هایشان از اینهمه درد می لرزید و باران چشمانشان روان بود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۶🎬:
شب بود و از خانه ی علی صدای هق هق و گریه بلند بود.
ناله ی فاطمه بلندتر شده بود، گویا فاطمه از اعمال مهاجرین و انصار و خنجری که بر پیکر اسلام محمدی وارد شده بود، باخبر گشته بود.
فاطمه دختر رسول الله بود، همانکه سرور زنان هر دو عالم است، همو که خداوند مقدر فرمود که ام الائمه باشد، همو که نوری از انوار خداست و سومین کلمه ی مقدس است، او جانش برای اسلام می رود، او شاید بتواند مرگ پدر را تحمل کند، اما هرگز نمی تواند مرگ اسلامی را که هزاران پیامبر برایش زحمت کشیدند تا محمد آن را به سرانجام رساند، تحمل کند، این درد خیلی بزرگ است چون فاطمه زاهده ایست که تمام عمرش گوش به فرمان خدا بوده و حالا نمی تواند ببیند که امت پدرش امر خدا را به این راحتی زیر پا می گذارند و دین خدا را تکه تکه می کنند.
دل فاطمه مملو از غم است و این اشک و آه جانسوز گوشه ای از آن غم را به تصویر می کشد.
شبی ماتم زده به صبحی غمین گره خورد و هنوز صدای محزون گریه ی فاطمه بلند بود، گویا فاطمه می خواست با گریه اش مردم را به خود آورد، اما مردمی که بی خیال این غم عظیم به درد دنیایشان گرفتار بودند توجهی به نا آرامی مدار آرامش زمین نمی کردند.
کسی در خانه ی زهرا را نمی زد تا به او تسکین دهد، گویا این خانه و خانواده می بایست کل بار غم اسلام را به تنهایی به دوش کشند.
نزدیک اذان ظهر بود، صدای مؤذن به گوش رسید« اشهدو ان محمدا رسول الله»
داغ دل فاطمه تازه شد، چادر به سر کرد و روبنده به چهره زد او می خواست به مسجد برود.
حالا که عقلانیت مردم تحت الشعاع هیجان و ترس قرار گرفته بود و آنها بیعت پیشین خود را فراموش کرده بودند او می بایست تلنگری بر این بی خبری بزند، شاید کسی به راه می آمد
فاطمه می خواست تمام قد هم از ولایت زمان و هم از دین پدرش دفاع کند.
درب خانه ی مولا علی باز شد، حسن و حسین به دنبال مادر روان شدند.
مردم در کوچه و بازار بانویی باردار با چادری پر از وصله را میدیدند که بر خلاف غمی که به دل می کشید، با صلابت قدم بر می داشت، او مردانه می خواست به جنگ نامردانه ها برود
غوغایی به پا شده بود، خیلی زود همه فهمیدند که فاطمه به مسجد آمده و گویا می خواهد خطبه بخواند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۷🎬:
فاطمه به مسجد رسید، زنان مدینه دوره اش کردند، خبر به خلیفه ی خود خوانده رسید، چادری ما بین مردان و زنان کشیدند، چون این حکم و روش فاطمه بود.
فاطمه جلو رفت وقتی که پیش میرفت همگان راه رفتن محمد را میدیدند در قامت دخترش، دلش مملو از غصه بود اما اراده اش برای دفاع از حق محکم و استوار بود
فاطمه جلو رفت در میان بهت همگان شروع به سخن گفتن نمود، ابتدا با کلامی شیوا و بسیار زیبا ستایش خداوند را نمود و نعمات بیکرانش را نام برد و شکر آن نمود و سپس به پیامبری پدرش محمد شهادت داد و از رنج های بیشماری که محمد در راه هدایت مردم کشید سخن ها گفت و رو به مردم فرمود: شما بندگان خدا! نگهبانان حلال و حرام و حاملان دین و احکام و امانت داران حق و رسانندگان آن به خلقید، حقی از خدا بر عهده دارید و عهدی را که با او بسته اید پذیرفتید، همانا خداوند ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و تأویل کتاب الله را به عهده ی ما گذاشت ما حجت هستیم برای شما و آنچه درباره ی ماست پدیدار است ما حلال و حرام خدا را از آیاتش می خوانیم و به شما می رسانیم
فاطمه از قران گفت و از نماز، از روزه گفت و از مستحبات، همگان با شگفتی او را مینگریدند، انگار این محمد بود که برایشان خطبه می خواند
فاطمه گفت و گفت و گفت تا اینکه کلامش به اینجا رسید: «همانا پیامبری از میان شما به سوی شما آمد که رنج شما بر او دشوار و بگرویدنتان امیدوار و بر مومنان مهربان و غمخوار، هان ای مردم اگر او را بشناسید می بینید که او پدر من است نه پدر زنان شما! و برادر پسر عموی من است نه مردان شما! او رسالت خود را به گوش مردم رساند و آنان را از عذاب الهی ترساند فرق و پشت مشرکان را به تازیانه ی توحید شکست و شوکت و هیبت بت پرستان را از هم گسست و تا جمع کافران از هم گسست صبح امید رسید،آن زمان شما خوار بودید و در دیده ی همگان بی مقدار لقمه ی هر خورنده، شکار هر درنده و لگد کوب هر رونده، خوردنیتان پوست جانور ومردار و ترسان از هجوم همسایه و همجوار...
و پدرم رسول خدا شد یاور شما و بر دشمنان تاخت آتش آتش افروزان خاموش ساخت او رنج بسیار کشید اما همه برای خشنودی پروردگار بود.
فاطمه سخن می گفت و مردم انگشت به دهان مانده بودند آخر این دختر، تازه پدر از دست داده بود، چگونه می توانست چنین با صلابت و شیوا سخن بگوید
فاطمه بغض گلویش را فرو خورد و اجازه نداد اشکش جاری شود،چرا که می بایست عقلانیت مردم را بیدار کند پس بلندتر فرمود: و زمانی که خداوند رسولش را به سمت خود به ملکوت خواند، دو روئی شما آشکار شد و کالای دین بی خریدار ماند هر گمراهی دعوی دینداری و هر گمنامی ادعای سالاری نمود هر یاوه گویی در کوی و برزن در پی گرمی بازار بود و اینجا شیطان از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود دعوت کرد و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید و به آواز او رقصیدید.
هنوز دو روزی از مرگ پیامبرتان نگذشته و سوز سینه ی ما خاموش نگشته آنچه نبایست کردید و آنچه از آنتان نبود بردید و بدعتی بزرگ پدید آوردید.
به گمان خود خواستید فتنه ای بر نخیزد و خونی نریزد اما در آتش فتنه فتادید و آنچه کشتید به باد دادید و بدانید که دوزخ جای کافران است و منزلگه بدکاران...
شما کجا و فتنه خواباندن کجا؟؛ دروغ می گویید و راهی جز راه حق می پویید
فاطمه چنان سخن می گفت که اگر ادامه میداد حتما خون مردم از بدعتی که اهل سقیفه به راه انداخته بودند به جوش می آمد
باید فاطمه را خاموش می کردند
باید همهمه ای به پا می کردند تا کسی سخن فاطمه را نشنود درست همانگونه که در آخرین روز حیات پیامبر به پا کردند
تمام تلاششان را کردند تا مردم نفهمند، ندانند و نبینند...
و فاطمه باید خطبه می خواند، تازه این اول راه بود، فاطمه باید به میدان می آمد و تمام قد از دین پدرش و ولایت ولیّ زمانش دفاع می کرد و از فراسوی قرن ها درس ولایت پذیری به تمام جهانیان می داد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤