#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۳🎬:
فاطمه ادامه داد: تمام این مردم شاهد بودند که رسول الله فدک را به من بخشید و گواهش هم آیات قران و بعد رو به جماعت نمود و گفت: ای جماعت مهاجرین و انصار، چرا ساکت شده اید؟! مگر نمی بینید که آشکارا به دختر پیامبرتان ظلم می شود و حق او را از دستش درآورده اند شما که شاهد این اهدای هدیه بوده اید...
مردم همه سربه زیر افکنده بودند، حتی بعضی از شانه ها لرزان بود و مشخص بود طرف گریه می کند
چون هیچ کس چیزی نگفت انگار اعتماد به نفس ابوبکر به او برگشت و با لحنی حق به جانب گفت: اگر تو دو شاهد بیاوری که پیامبر فدک را به تو بخشیده، هم اینک قباله ی فدک را به تو خواهم داد.
فاطمه باز رو به جمع کرد و فرمود: ای مردم که سر در گریبان نموده اید! شما همه شاهد این بخشش بودید، آیا دو مرد بین شما پیدا نمی شود که به واقعه ای درست و حقیقی شهادت دهند، آیا مردی در میان شما نیست که ندای دختر رسول الله را لبیک گوید؟!
انگار که ابلیس بر دهان همگان مهر زده بود، در این هنگام که مردانگی نایاب شده بود و مردی در بین جماعت نبود، مردترین مرد دوران پا به میدان گذارد، درب خانه ی زهرا باز شد، امیرالمؤمنین علی علیه السلام بعد از چندین روز که از شهادت رسول الله میگذشت برای اولین بار پا از خانه بیرون نهاد و با لحنی حیدرانه فرمود: من شاهدم! همانا که به حکم آیه قران و امر خداوند، حضرت رسول الله جلوی دیدگان تمام صحابه در همین مسجد فدک را به دختر خویش بخشید و قباله ی آن را تقدیم زهرای مرضیه نمود.
ابوبکر نگاهش به مردی بود که در نایابی مردانگی، از کنج عزلت بیرون آمده بود تا حقی ناحق نشود..
فاطمه باز بین جمع نظری انداخت و فرمود: این میدان یک مرد دیگر می خواهد تا قد علم کند.
باز هم کسی از ترس حکومت نوپای غاصب، پا به میدان نگذاشت
در این هنگام صدای زنی، مردانه از میان بلند شد: خاک بر دهانتان که ابلیس به آن مهر زده است، ای ابوبکر من هم شهادت می دهم که حضرت رسول فدک را به بانویم زهرا بخشید، او کسی جز ام ایمن نبود.
ابوبکر نگاهی به فاطمه و علی کرد و گفت: شهادت علی درست نیست چون او شریک توست و شهادت شریک در شرع مقدس، قابل قبول نیست، ام ایمن هم چون زن است شهادتش قابل قبول نیست.
فاطمه سری تکان داد و فرمود: تو می خواهی حکم شرع را به من که عمری شرع و دین در گوشم خوانده اند یاد بدهی؟! ابوبکر این مسأله را یاد بگیر بعد نظریه ارائه بده، اول اینکه آنچه که در شرع گفته اند به عنوان شهادت شریک، منظورشان شریک مالی و شریک کاری ست، همه می دانند که فدک را من اداره می کنم و علی در این کار شریک من نیست، علی شریک زندگی و همسر من است، پس شهادتش درست است، دوم اینکه گفتی شهادت یک زن درست نیست، حکم شرع چنین است اگر زنی به تنهایی شهادت دهد درست نیست اما وقتی شهادت یک زن توأم با شهادت یک مرد باشد، پس شهادت آن زن درست است.
ابوبکر که از اینهمه تیزبینی و هوش و فراست فاطمه سردرگم شده بود گفت: حرف همان است که گفتم، شهادت این دو باطل است، پس حکم آن است که فدک به دست حکومت برسد. چرا که پیامبران ارثی از خود به جا نمی گذارند.
همه جا سکوت بود، ابوبکر که فکر می کرد فاطمه را از زبان انداخته گفت: پس وقتی پیامبران ارث به جا نمی گذارند دیگر حرفی به جا نمی ماند.
فاطمه آشکارا برآشفت و فرمود: به خدا قسم که این حدیث جعلی ست و پیامبر حرفی خلاف قران نمی زند و تو خودت آیا قران نخوانده ای آنجا که خداوند میفرماید: و سلیمان از داوود ارث می برد، پس چرا حدیثی خلاف آیه قران می گویی؟! تو چطور خلیفه ای هستی که آیات قران را انکار می کنی؟!
در این هنگام ابوبکر که در مقابل دلایل روشن و بیان شیوای فاطمه انگار در بن بستی عجیب قرار گرفته بود گفت: باشد...هنگام عصر به مسجد بیایید تا قباله ی فدک را به شما دهم
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۴🎬:
دم دم های عصر بود،حضرت زهرا در میان جمعی از زنان بنی هاشم وارد مسجد شد و به سمت منبر که ابوبکر روی ان نشسته بود رفت، تعدادی از مردم دور منبر را گرفته بودند.
ابوبکر به محض ورود حضرت زهرا دستور داد تا قلم و کاغذی اوردند و قباله ی فدک را نوشت و مهر و امضا کرد و به فاطمه داد.
فاطمه قباله را گرفت از مسجد خارج شد، درست چند قدم مانده به در خانه اش عمر که گویا خبرها به او رسیده بود راه فاطمه را سد کرد و با بی احترامی فریاد زد: آن کاغذ چیست در دست داری؟!
حضرت زهرا فرمودند: قباله ی ملکی ست که شما به ناحق غصب کرده بودید.
عمر که مردی تندخو بود از کوره در رفت و قباله ی فدک را از دست زهرای مرضیه بیرون کشید و پیش چشم دختر رسول الله آن را پاره کرد و گفت: فدک مال حکومت است و شما نمی توانی هیچ ادعایی داشته باشید.
حضرت زهرا لب به اعتراض گشود که ناگهان دست عمر بالا رفت و بر صورت زنی نشست که کل عالم برای وجود نازنینش خلق شده بود،گویی تن فرشته های آسمان از این جسارت می لرزید.
حضرت زهرا بیش از این توقف نکرد چون خوب میدانست مردی که حرمت ناموس پیامبر را شکست هر کاری و بی حرمتی از او بر می آید، داخل خانه شد.
مولا علی مشغول سامان دادن به قران بود که حضرت زهرا روبه رویش نشست و فرمود: یا ابوالحسن! چرا کنج عزلت برگزیده ای و در خانه نشستی و داخل کوچه هر کس و ناکسی به من جسارت می کند؟! آیا روا نیست بر این درد از جای برخیزی؟!
مولا علی سرش را بالا گرفت و در همین لحظه صدای اذان از موذنه مسجد بلند شد، گویا خداوند می خواست به کمک علی بیاید.
علی با محبت نگاهی به فاطمه کرد و گفت: اگر تو بخواهی من قیام می کنم ولی بدان اگر من قیام کنم این اذانی را که میشنوی دیگر هیچ کجا نخواهی شنید و نامی از رسول الله نخواهد بود و این جماعت ابایی از کشتن من و تو و فرزندانمان ندارند و با رفتن ما اسلامی که پدرت رسول خدا مرارت ها برایش کشید از میان خواهد رفت و این توصیه ی حضرت رسول است که خویشتن داری کنم.
در این لحظه اشک از چشمان زهرا جاری شد و گفت: جان من فدای دین پدرم، همان که صلاح است انجام بده، اما من به پاخواهم خواست اسلام نباید منحرف شود و ولایت شما که اکمال دین خداست نباید به یغما رود حتی به قیمت جانم شده از آنها دفاع می کنم و با زدن این حرف از جا برخواست و به سمت مسجد رفت.
وقت نماز بود و جمعیت در مسجد موج میزد، ابوبکر پیشاپیش مردم نشسته بود، فاطمه روی خود را از او و کسانی که دوره اش کرده بودند برگرداند وجلوی جمعیت رفت و با بسم الله الرحمن الرحیم شروع به خواندن خطبه ای کرد که در تاریخ به نام «فدکیه» شهرت گرفت.
حضرت زهرا چون استادی حاذق و سخنرانی ماهر از نعمات خدا گفت، از نماز و روزه و حج و زکات گفت، از تولی و تبری گفت و از ولایت مولا علی گفت از حقی که از امیرالمومنین غصب شده بود و از قباله ای که پاره شده بود گفت، فاطمه گفت و گفت و گفت تا جایی که صدای هق هق جماعت بلند شد، انگار که رسول الله از آسمان به زمین نزول نموده بود و خطبه می خواند.
کلام فاطمه تلنگری بر وجدان های غفلت زده بود و همه دیدند که جمعیت یکی یکی از میان صف هایی که قرار بود به امامت ابوبکر نماز بخوانند جدا شدند و به سمت خانه ی زهرا رفتند..
تاریخ گواه است که آن روز تعداد دوازده نفر از نخبگان و سران قبایل عرب در خانه ی مولا علی جمع شدند و از بیعتی که با ابوبکر کرده بودند اظهار پشیمانی کردند...
فاطمه قیامش را شروع کرده بود،باید او را ساکت می کردند، باید او را از نفس می انداختند.
کسی گریه ی فاطمه را تا این لحظه ندیده بود اما این بانوی با فراست می خواست از هر طریق ممکن مردم را بیدار کند پس از راه دیگری نیز وارد شد تا انقلاب فاطمی شکل بگیرد پس...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۵🎬:
اینک حضرت زهرا به پا خواسته بود و می خواست تمام قد از اسلام ناب محمدی و ولایت ولیّ بلا فصل رسول الله دفاع کند.
خطبه های غرای فاطمه کار خود را کرد و تلنگر به بعضی از مردم غفلت زده بود، اما دستگاه حکومتی بیکار ننشست و می خواست به هر طریقی فاطمه را خاموش کند و اینبار فاطمه از راهی دیگر وارد شد.
تا آن روز هیچ کس گریه ی فاطمه را ندیده بود، حال عوامل حکومتی مانع ایجاد مجلسی میشدند که فاطمه در آن خطبه بخواند و فاطمه روزها بر سر مزار پدرش حاضر میشد و گریه و شیون می نمود و زن های مدینه که برای زیارت قبر پیامبر به آنجا می آمدند دور فاطمه جمع میشدند و فاطمه نوحه سرایی می کرد و از زحمت هایی که پدرش برای اسلام کشید می گفت و از سفارش های پیامبر درباره دین و ولایت امیرالمومنین می گفت و سپس با گریه و ناله ادامه میداد که کجایی یا ابتاه تا ببینی که امتت عهدی که با تو در غدیر بستند را شکستند و بیعتی جعلی جایگزین آن کردند و امام جامعه را خانه نشین کردند
زن های مدینه همراه این نوحه سرایی ها ناله میزدند و وقتی به خانه هایشان مراجعه می کردند، از صدق گفتار حضرت زهرا و نفاق امت می گفتند و مردانشان را مجبور می کردند تا دست از بیعت با ابوبکر بردارند و کم کم خبر این عزاداری و گریه های روشنگرانه و هدفمند حضرت زهرا به گوش عوامل حکومتی رسید.
صبح زود بود و زهرا مطابق این چند روز بر سر مزار پدر حاضر شد و ناگهان گروهی از سربازان حکومت او را دوره کردند و پیام دولتیان را به زهرا رساندند: ای دختر رسول الله، گریه و شیون های تو باعث میشود که مجالس وعظ و درس در مسجد درست شنیده نشود، اصلا این کار تو حوصله ی مردم را سر برده و آنها را ناراحت کرده اند، اگر می خواهی گریه کنی، یا شب گریه کن و یاروز و در ضمن جایی غیر از مزار رسول الله گریه کن و دیگر حق نداری به اینجا بیایی و شیون سر دهی...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۶🎬:
حالا حضرت زهرا از گریه بر مزار پدر محروم شده بود، اما او محکم و باصلابت مانند پدر بزرگوارش بود و این قبیل سیاست های خبیثانه نمی توانست او را از ادامه ی راهش بازدارد، پس بقیع را برای عزاداری روشنگرانه انتخاب کرد و حضرت علی، این اولین مظلوم عالم، جایگاهی با شاخ و برگ درختان خرما در بقیع درست کرد که زهرایش در آنجا عزاداری کند و مردم نام آنجا را «بیت الاحزان» گذاشتند.
در بقیع منطقه ی فعالیت وسیع تر بود، چون مزار پیامبر به اندازه ی یک اتاق کوچک بود و جمعیت زیادی نمی توانست در خود جای دهد، اما بقیع منطقه ای وسیع بود که هر روز افرادی برای دفن عزیزانشان و سر زدن به قبور امواتشان به آنجا می آمدند و از طرفی در مدینه دهان به دهان گشته بود که زهرا در بقیع بیتوته کرده و مجلس عزای پدر بر پا می کند و روزانه صدها نفر به بقیع می آمدند تا هم از سخنان و وعظ های زهرا استفاده کنند و هم با او هم ناله شوند و این شروع یک انقلاب جدی بود که زنان در رأس آن قرار داشتند.
اما عوامل و نفوذی های حکومت همه چی را زیر نظر داشتند و از این ریزبینی و فراست زهرا سخت عصبانی بودند، پس جلسه ای پنهان برگزار کردند، باید راهی پیدا می کردند تا زهرای مرضیه را خاموش می نمودند.
بحث بالا گرفته بود و هر کسی چیزی می گفت، یکی از ترور حرف میزد و دیگری از زور و سر نیزه که نفر سوم از جا بلند شد و گفت: برای خاموش کردن فاطمه، باید علی را به میدان بکشانیم، باید او را مجبور کنیم که با خلیفه بیعت کند و وقتی علی با خلیفه بیعت کرد دیگر فاطمه نمی تواند روی مساله ولایت علی مانور دهد و مدام مردم را تحریک کند تا بیعتشان با ابوبکر را بشکنند.
این نظر مقبول همه افتاد و زمزمه های حمله به خانه ی علی در میان جمع افتاد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۷🎬:
زهرای مرضیه، این منصوره ی دوران دختری که دست پرورده ی محمد ص بود و ذخیره ی روزهای تنهایی علی ع، به پاخواسته بود و با گریه هایش، با خطبه هایش مردم را بیدار می کرد و کار به همین جا ختم نشد.
زهرا به همراه علی و حسن و حسین، این چهار کلمه ی مقدس، چهار نور الهی که دنیا برای وجود نازنینشان پا گرفته بود، شبها به در خانه ی مهاجرین و انصار می رفتند و بیعت غدیر و سفارش های پیامبر را گوشزد می کردند، آن مردمان دنیا طلب شب به دختر رسول قول می دادند که فردا برای یاری ولیّ بلافصل پیامبر بپا خیزند و چون روز سر میزد مانند جانورانی موزی در سوراخ خود می خزیدند و فراموش می کردند که چه قولی داده اند...
تمام این فعالیت ها به گوش عوامل حکومت رسید، دیگر طاقت حکومتیان غاصب طاق شده بود، اگر مقابل زهراس نمی ایستادند و او را ساکت نمی کردند، زهرا س قادر بود که یاران علی ع را روز به روز بیشتر کند و این زنگ خطری بود برای حکومت...
پس به شور و مشورت نشستند، نتیجه مشخص بود، باید در یک حرکت سریع زهرای مرضیه را خاموش می کردند، اما این منصوره ی دوران که تا پای جان پای اسلام ناب محمدی ایستاده بود را فقط به یک طریق می توانستند ساکت کنند و تنها راهش این بود که علی ع را وادار به بیعت با خلیفه ی خود خوانده کنند.
پیشنهاد داده شد و طرح ریخته شد و حالا می بایست نقشه ی شومشان اجرا شود
طبق نقشه ای که کشیده بودند، گروهی چهل نفره که شامل خبیث ترین افراد مدینه که در بی رحمیشان تردیدی نبود با شمشیرهای آخته به سمت منزل مولا علی ع یورش می بردند، طبق پیش بینی که کرده بودند، علی پشت در می آمد،یا تسلیم می شد و بیعت می نمود و یا قد علم می کرد و به این ترتیب بهانه ی لازم را به دست لات های مدینه می داد و آنها در یک نبردی نابرابر علی را می کشتند و غائله ختم می شد و طبق پیش بینی حکومتیان این یورش برد برد بود،چه علی تسلیم می شد و چه ایستادگی می کرد، در هر دو حالت به نفع آنها بود، اما آنها نمی دانستند به اعجاز زهرا معادله ی آنها کن فیکون می شود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۸🎬:
چهل نفر مرد جنگی و بی رحم و خبیث که سردسته ی آنها قنفذ ملعون، غلام عمربن خطاب بود به سمت خانه ی زهرا و علی رفتند و قبل از آن دسیسه چینان حکومتی مردم را گروه گروه وارد مسجد می کردند تا به خیال خود مردم شاهد بیعت مولا علی با خلیفه ی غاصب باشند.
از مسجد تا خانه ی علی راهی نبود،آخر خانه ی علی همان مسجد و مسجد همان خانه ی علی بود،زیرا اراده ی خداوند این بود که علی را گرامی دارد، خداوند می خواست علی در کعبه متولد شود و در مسجد زندگی کند تا مردم بفهمند و بدانند که دین خدا بدون علی معنا ندارد...
قنفذ و گروه منافقش به درب خانه رسیدند و شروع به کوفتن در کردند.
ناگهان صدای زهرای مرضیه، منصوره ی دنیا بلند شد: کیستی و چه می خواهید؟
قنفذ صدایش را بالا برد برد و گفت: قاصد خلیفه ی مسلمین هستم و اجازه ورود به خانه می خواهم..
زهرا فرمود: خلیفه ی مسلمین در خانه است و من اجازه ی ورود به این خانه را به تو و هم پیاله هایت نخواهم داد.
قنفذ که با شنیدن این سخن خشمگین شده بود فریاد زد: ای علی! خلیفه ی پیامبر تو را احضار کرده است
مولا علی فرمودند: چه زود بر پیامبر خود دروغ بستید!
قنفذ که با حرکت زهرای مرضیه تمام برنامه هایش بهم ریخته بود به مسجد بازگشت و سخنان زهرا س و علی ع را به ابوبکر رساند.
ابوبکر که طبیعتی ملایم تر از بقیه داشت با شنیدن این حرف حالتی اندوهگین به خود گرفت و عمر که ترسیده بود نقشه هایشان بهم بریزد فریاد زد: قنفذ، دوباره به خانه ی این متخلف برو و او را به اینجا بیاور..
ابوبکر هم حرف عمر را تایید کرد و قنفذ ملعون بار دیگر به منزل مولای عرشیان و فرشیان امیرمومنان علی بن ابیطالب مراجعه کرد و باز فریاد زد: خلیفه ی رسول الله تو را برای بیعت به مسجد فرا خوانده
در این هنگام مولا علی از داخل فرمودند: سبحان الله! ابوبکر مقامی را مدعی شده که از آن او نیست
قنفذ به مسجد برگشت و پاسخ مولا علی ع را به ابوبکر گفت، ابوبکر ساکت شد، حرفی برای گفتن نداشت چون از واقعه ی غدیر و بیعتشان با مولا علی به عنوان ولی بلافصل پیامبر نزدیک دو ماه می گذشت.
و اینبار باز هم عمر میدان داری کرد، او می خواست به هر طریق ممکن علی علیه السلام را به بیرون کشاند.
پس همانطور که از در مسجد خارج میشد، مانند دیوانه ای مجنون فریاد می زد: هیزم جمع کنید...هیزم جمع کنید که باید کار را به اتمام برسانیم
در این هنگام یکی از افراد گروه قنفذ گفت: هیزم برای چه؟!
عمر فریاد زد: می خواهم خانه ی علی را به آتش بکشم.
در این هنگام سکوت بر جمع حاکم شد، انگار کل جمعیت از این همه خباثت و جسارت متعجب شده بودند..
یکی از نامردان گروه در عین نامردی آرام گفت: آخر در این خانه تنها دختر رسول الله است، پشت در ذریه ی حضرت رسول است و همه ی ما به چشم خود احترام و محبت حضرت رسول را به دخترش شاهد بودیم پس...
عمر چشمانش را از حدقه درآورد و به میان حرف او دوید و گفت: نشنیدید چه گفتم؟! هیزم جمع کنید، برای من فرق نمی کند چه کسی پشت در هست، مگر من از دختر پیامبر میترسم؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۱۹🎬:
به چشم هم زدنی باری از هیزم جمع شد، انگار روبه رویشان خانه ی وحی نیست و حرف عمر وحی منزل است
تعدادی از ارازل و اوباش مدینه در حالیکه زیر یک بغل هیزم و در دست دیگر شمشیرهای برهنه داشتند به سمت خانه ی دختر رسول الله، همو که حضرت رسول فرمودند پاره ی تن من است خشم و غضب او خشم من محسوب می شود، حرکت کردند
حال و هوای مدینه دگرگون شده بود، خانه ای که تا چندی پیش جایگاه وحی و نزول فرشتگان بود، حالا محل آماج و حمله ی مردمی نادان و نامرد شده بود و جالب اینجاست که عمر هر قدمی برمی داشت تکبیر می گفت و جماعت اطرافش با ندای الله اکبر می رفتند تا به عزیزان خدا و انوار الهی حمله کنند.
در این هنگام صدای تکبیر جماعت اوباش به گوش امیرالمومنین این اولین مظلوم عالم رسید و ایشان از عموی خود عباس پرسید که این تکبیر از برای چیست؟
عباس سری تکان داد و گفت: یعنی آنچه نباید بشود، شد!
خیلی زود هیزم ها پشت در چیده شد و عمر که سردسته ی اوباش بود فریاد زد: ای علی از خانه بیرون بیا و با جانشین رسول خدا بیعت کن، وگرنه خانه را با هر کس که در آن است می سوزانیم...
در این هنگام حضرت زهرا که از اینهمه گستاخی دچار حیرت شده بود، فریاد محمدی اش را بلند نمود و فرمود: عمر! از ما چه می خواهی؟!
عمر گستاخانه بر سر زنی که یادگار رسول آخرین، همو که دنیا به بهانه ی خلقت وجودش خلق شده بود فریاد زد و گفت: فاطمه! در را بگشا وگرنه کاشانه ات را به آتش می کشم، بدان ابوبکر امام مسلمین است و مردم با او بیعت کرده اند و بنی هاشم هم باید بیعت کنند
در این هنگام زهرای مرضیه فرمودند: اگر بیعت نکنند چه؟!
عمر بار دیگر فریاد زد: خانه را با هر کس که در آن است به آتش می کشم.
حالا فاطمه زهرا، می بایست برای پاسبانی از دین خداوند و آیین پدرش رسول الله و ولایت زمانش بار دیگر به پا خیزد تا این حرکت در تاریخ بماند و همگان شاهد باشند که با انوار الهی چه کردند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۰🎬:
فاطمه زهرا س خود را به پشت در رساند و فریاد زد: تو از خدا نمی ترسی که اینچنین جسورانه به خانه ی من هجوم آوردی؟! آیا نمی دانی که اهل این خانه...
عمر احساس خطر کرد، نباید اجازه میداد که صدای فاطمه به مردم برسد چون خوب این خاندان را می شناخت، آنها خطیبان توانایی بودند که علم الهی در وجودشان متبلور بود و وقتی فاطمه سخن می گفت انگار محمد بود که خطبه می خواند، پس نمی بایست بگذارد که سخنان زهرا به گوش جماعت بیرون خانه برسد،با اشاره عمر در را به آتش کشیدند و صدای تکبیر یک مشت ارازل خدا نشناس که با ذکر خدا به خانه ی انوار الهی حمله کرده بودند، باعث شد صدای زهرا در همهمه ی دنیاطلبان دوزخی گم شود.
ابلیس از گوشه ای این صحنه را میدید و لبخند می زد، او تمام دشمنی اش با پنج کلمه ی مقدس بود و حالا خانه ی این پنج نور مقدس در آتش می سوخت، ابلیس قهقه ی مستانه ای زد، او انتقام روز آدم را اینک از نوادگان حضرتش می گرفت و امت پیامبر آخرالزمان را تا ظهور نواده ی رسول الله منحرف نموده بود.
زهرا خطبه می خواند و عمر که نزدیک در بود می شنید و از سخنان به حق زهرا غضبناک شد و خواست تا این نغمه ی محمدی را خاموش کن پس لگدی حواله ی درب نیمسوخته کرد
آتش شعله می کشید و میخ در که چون اهرمی گداخته و سرخ بود به سینه ی مادر عالم نشست و انگار فاطمه را از نفس انداخت.
فاطمه پشت در بود و در به روی او افتاده بود و هنوز آتش زبانه می کشید
عمر با شمشیر غلاف کرده به خانه ی اولین مظلوم عالم وارد شد ولی هیچ کدام از ارازل اطرافش جرأت ورود به خانه را پیدا نکردند، آنها خوب ابوتراب را می شناختند پس به خود جرات ندادند با علی رو در رو شوند.
آتش از یک طرف، سنگینی در از طرف دیگر و میخ در سینه نشسته هم از یک سو توان زهرا را گرفته بود و زهرا فریاد برآورد: یا ابتاه ...یا رسول الله به فریادم برس...
تا این سخن از زبان مادر عالم بیرون آمد، عمر که می خواست به هر طریقی فاطمه را خاموش کند، شمشیر در غلاف را بالا برد و چنان بر پهلوی زهرا فرود آورد که صدای شکسته شدن استخوان پهلویش به گوش همه رسید.
فاطمه چشمانش سیاهی رفت اما نمی خواست از پا بنشیند، در این هنگام امیرالمومنین که تا آن لحظه برای حفظ اساس اسلام لب فرو بسته بود با دیدن این صحنه که محبوبه اش همو که مادری می کند شیعیان دنیا را همو که سرور زنان اهل بهشت است بر زمین افتاد، مانند شیری شرزه از جا برخواست و در یک حرکت خود را به عمر رساند و با بازوان خبیری اش دو طرف عمر را گرفت و با یک حرکت او را محکم بر زمین کوفت و یقه ی او را در دست گرفت و همانطور که عمر روی زمین افتاده بود و از ترس مانند بید می لرزید، فرمود: ای پسر صهاک! به خدایی که محمد را به نبوت برانگیخت اگر به خاطر تسلیم در برابر سنت الهی و وصیت رسول خدا نبود، چنان می کردم که در فهم نگنجد و تو هرگز نمی توانستی به خانه ی من داخل شوی...
فضه کمک کرد فاطمه را از زیر در بیرون کشید، نگاه کم جان فاطمه به علی بود که روی سینه ی عمر نشسته بود، او خوب می دانست که علی مظلوم چرا صبر کرده است، پس با اشاره ای کم جان به فضه گفت تا کمکش کند بلند شود و با صدای ضعیفی گفت: فاطمه باید خرج علی شود و علی خرج اسلام...کمک کن تا به ابوتراب برسم و دوباره از هوش رفت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۱🎬:
حالا فاطمه بیهوش بر زمین افتاده بود و کودکانش چون جوجه هایی بی قرار اطرافش بیصدا گریه می کردند و عمر در پنجه های حیدریه، التماس و استغاثه می کرد و از مردم یاری می طلبید اما هیچ کس جرات کمک کردن به عمر را نداشت و در این هنگام قنفذ سراسیمه خود را به ابوبکر رساند و گفت که اگر دیر بجنبد عمر همچون عمرو عبدود در دستان ابوتراب نفله می شود و در این هنگام، ابوبکر به قنفذ دستور داد تا با چهل مرد جنگی به یک باره بر سر علی بریزند و تاکید کرد که نگذارند علی دستش به ذوالفقار برسد.
قنفذ به سرعت بازگشت و دستور ابوبکر را ابلاغ کرد و همه ی اوباش با هم به خانه هجوم بردند و چهل نامرد بر سر یک مرد ریختند و اما ابوتراب کسی نبود که به راحتی تسلیم شود، او با هر بازویش ده نفر را به عقب راند و ناگهان نامردی از پشت سر ریسمان به گردن مولای مظلومان انداخت، ریسمان که به گردن ابوتراب رسید تمام نامردان کمک کردند تا اسدالله را به بند کشند.
عمر که مرگ را در چنگ ابوتراب به چشم خود دیده بود و مملو از کینه بود از جا برخواست و همانطور که خاک لباسش را می تکاند دستور داد دست های علی را بستند و سر ریسمان را به دست گرفت، انگار می خواست تمام افتخار حمله به خانه ی وحی را نصیب خود کند.
حال دستان فاتح بدر و حنین و خیبر در ریسمان بود و او را کشان کشان از خانه بیرون می بردند تا همه اسارت او را در کوچه های بنی هاشم ببیند، زهرا یک لحظه چشم گشود و تا این صحنه را دید، تمام نیرویش را جمع کرد و با کمک فضه از جا برخواست و با کمری خم خود را به علی رساند، آه خدای من! این مولود کعبه بود که کشان کشان به پیش می بردند، این علی بود همان که خداوند به احترام تولدش دیوار خانه ی خود را از هم گشود، او همان کسی بود که به گواهی قران نفس و جان پیامبر بود، آه کجایی رسول الله تا ببینی امتت چه کردند با اهل بیتت!!
فاطمه با کمری خمیده و سینه ای که از آن خون بر زمین می چکید خود را به علی رساند و با آخرین توان خود را به ولایت زمان رساند،یک دستش به ریسمان دستان ابوتراب بود و با دست دیگرش به دامان محبوبش، امام زمانش آویخته بود و فریاد یا رسول الله سرداد... صدای هق هق زنانی که این صحنه را میدیدند به هوا بلند شد، آه این همان فاطمه بود که هر روز پیامبر بوسه بر دستانش می زد...
عمر باید کاری می کرد وگرنه همین صحنه کافی بود تا وجدان های خفته کمی تلنگر بخورد و بیدار شود، باید فاطمه را از علی جدا می کرد...
پس با اشاره ای نامحسوس به قنفذ، ماموریت خباثت انگیز را بع او داد و اینبار قنفذ آنقدر با شمشیر بر دستان مبارک زهرا زد که....
😭😭😭
عذرخواهم واقعا طاقت ادامه ماجرا را ندارم
نمی خواستم در ایام عید کامتان را تلخ کنم،اما واقعیت را باید گفت تا همه بدانند و بفهمند کجای تاریخ ایستاده اند و سنگ چه کسی را به سینه میزنند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۲ 🎬:
فاطمه بیهوش بر زمین افتاد و علی اعلی این مردترین مرد دوران ها، همو که ولایتش اکمال دین اسلام بود را با دست بسته و کشان کشان به معرکه ای می بردند که عمر بن خطاب میدان دارش بود و اگر نبود هیزم هایی که درب خانه ی زهرا را سوخت هیچ وقت شعله ای در کربلا برای به آتش کشیدن خیمه های حسین زهرا فراهم نمی شد.
اگر اینک دست نامردمان بر صورت زهرا سیلی نمیزد ، احدی جرأت نداشت که زینب فاطمه را در کربلا کتک زد و فاطمه ی سه ساله در کربلا سیلی بخورد.
اگر اینها دست علی ع را نمی بستند، هیچ نامردی به خود جسارت بستن دستان علی بن حسین و اسرای کربلا را نمی داد.
اینها همه بذرهایی بودند که سقیفه ایها کاشتند و در کربلا به ظهور رسید.
علی را با دستان بسته وارد مسجد کردند، علی مظلوم نگاهی به جمعیت که از شرم سرشان را پایین انداخته بودند نمود و سپس خیره به چهره ی خلیفه ی غاصب شد و فرمود: ای ابوبکر! چه زود بر رسول خدا گستاخ شدی! تو با کدام شایستگی مردم را به رهبری خود فراخواندی؟ آیا تو همان کسی نیستی که دیروز به فرمان خدا و امر پیامبرش با من به عنوان خلیفه ی پیامبر بیعت کردی و مرا امیرمؤمنان خواندی و به من تبریک گفتی؟!
در این هنگام همهمه ای از بین جمع بلند شد، گویا یاران انگشت شمار علی مظلوم به پا خاسته بودند، سلمان و مقداد و عمار که پیشاپش آنها زبیر با شمشیر برهنه ای که در هوا میچرخاند وارد مسجد شدند و زبیر گفت: ای فرزندان عبدالمطلب! شما زنده هستید و با علی چنین می کنند؟! و با زدن این حرف با نگاهی غضبناک به سمت عمر حمله برد که در این هنگام با اشاره عمر و ابوبکر خالدبن ولید و افرادش از پشت سر به زبیر و یاران اندک علی حمله کردند و آنها را محاصره کردند در این هنگام عمر که یاران علی را در بند دید از عصبانیت شمشیر زبیر را گرفت و چنان بر زمین کوفت که شمشیر شکست و بعد رو به مولایمان علی گفت: ای علی! گزافه گویی را کنار بگذار و با ابوبکر بیعت کن
امام فرمودند: اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد؟
عمر خنده ی شیطانی سرداد و گفت: معلوم است ما تو را خواهیم کشت
امام نگاهی به ابوبکر کرد وفرمود: پس در این حال بنده ی خدا و برادر پیامبرتان را به قتل رسانده ای!
ابوبکر گفت: ای بنده خدا، تو از کجا برادر پیامبر شدی؟!
امام فرمودند: آیا روز پیمان برادری را به یاد نداری که پیامبر بین مسلمین عقد اخوت خواند و مرا برادر خود نامید؟!
ابوبکر که انگار تازه به خاطر آورده بود حرف ایشان را تصدیق کرد
امام این اولین مظلوم روی خود را به سمت مزار پیامبر نمود و برای لحظاتی نگاه الهی و مظلومانه اش را به خاک پیامبر دوخت و آرام فرمود: ای برادر! این قوم مرا تضعیف کردند و نزدیک است مرا بکشند.
کلام امام آنقدر مظلومانه بود که تمام نگاه ها به حرم پیامبر دوخته شد و مردم بی صدا اشک ریختند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۳🎬:
علی مظلوم در میان مردمی دنیا پرست بود و زهرا در میان کوچه بیهوش افتاده بود.
بچه های زهرا مانند جوجه هایی بی قرار بر گرد مادر می چرخیدند، زینب با دستان کوچکش بر سینه ی زخمی مادر که از آن خون بیرون میزد دست می کشید و اشک میریخت، قطره ای از اشکهای داغ زینب بر صورت مادر نشست و او بهوش آمد، گویا این اشک مأموریت داشت تا مادری زخمی را به یاری پدر غریبش بهوش آورد.
فاطمه چشمانش را نیمه باز کرد، دردی در جانش می پیچید اما او سوزش سینه و درد پهلو و روی کبودش را که آتش در آن را برشته کرده بود از یاد برد، او تمام فکر و ذکرش ولیّ خدا بود و تا چشم باز کرد نگفت آخ پهلویم، نگفت وای سینه ام با صدای ضعیفی فرمود: ابوتراب کجاست؟!
زینب و کلثوم هق هقشان بلند شد و صدای زنی از کنار به گوش رسید: ابوتراب را با دست بسته به مسجد بردند بی شک قصد کشتن او را دارند.
فاطمه تا این سخن را شنید، هراسان دستش را به دیوار گرفت، او باید خود را به مسجد می رساند، اگر علی را می کشتند یعنی اسلام را کشته بودند و تمام زحمات پدرش و صد و بیست و چهار هزار پیامبری که قبل از او مبعوث شده بودند بر باد میرفت.
فاطمه باید پیشمرگ اسلام ناب محمدی که در علی متبلور شده بود می شد.
پس بدون توجه به درد استخوان های شکسته ی پهلویش خود را با کمک دیوار به مسجد رساند و او میرفت و قطره های خون بر کوچه ی خاکی مدینه می چکید.
زنها با نگاهی پر از شگفتی به او خیره شده بودند، آخر یک زن جوان پابه ماه چقدر توان دارد،آنها به چشم خود بلاهایی را که نامردمان مردنما بر سر فاطمه آورده بودند دیده بودند اما فاطمه تا اسم علی می شد انگار روحی دیگر در کالبد خسته و زخمی و نیمه جانش می پیچید.
فاطمه با حالی دگرگون خود را به مسجد رساند، زینب هم به دنبال او میدوید، گویا می خواست از مادر درس دفاع از ولایت فرا بگیرد گویا میدانست که در آینده هم او باید فاطمه گونه عمل کند و خطبه بخواند
فاطمه چشمش به علی مظلوم افتاد که غریبانه وسط مجلس نشسته بود و عمر بن خطاب با شمشیر برهنه ای که بالا برده بود در کنار او ایستاده بود
قلب فاطمه از دیدن این صحنه بهم فشرده شد، او باید کاری می کرد، این شخصی که بالای سر علی ع ایستاده بود با حرکات قبلش نشان داده بود که هیچ حرمتی را نگه نمیدارد، کسی که بدون اجازه وارد خانه ی وحی که فرشتگان و جبرئیل برای ورود اجازه می گرفتند، شد و بر روی دختر رسول الله دست بلند می کند هر کار از او برمی آید و به راحتی امام مسلمین را خواهد کشت و به این کار افتخار می کند
پس این منصوره ی دوران باید کاری می کرد، او باید وجدان های خفته را بیدار می کرد.
پس چنان ضجه ای زد که نه تنها تمام مردم بلند بلند گریه کردند بلکه ابوبکر هم شروع به گریستن کرد
عمر که وضع را اینگونه دید، ترسید که فاطمه این ام الائمه این رکن پیامبر این فدایی علی، ورق را برگرداند پس فریاد زد...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۴
فاطمه که گریه ی مردم و ظاهر سازی ابوبکر را مشاهده کرد، با کمری خمیده و استخوان های شکسته ی پهلو و سینه ای زخمی که تاول هایی از سوختگی سوزش و دردش را بیشتر می کرد، مانند شیری غرّان جمعیت را شکافت و به سوی قبر رسول الله رفت.
عمر که وضع را چنین دید بلند گفت: ای دخت رسول الله بدان که ما احساس و آرای زنان را بهایی نمی دهیم.
در این هنگام فاطمه به مزار پدر که هنوز خاکش تازه بود رسید و نگاهی غضبناک به عمر کرد، آیا عمر نمی دانست که این بانوی آسمانی فقط یک زن نیست؟! آیا عمر نمی دانست که رسول خدا بارها و بارها فرمودند فاطمه پاره تن من است خشم و غضب او خشم من است و خشم من غضب خداست یعنی اگر فاطمه غضب کند بی شک خداوند هم خشمگین است پس فاطمه یک زن نبود او رکنی از ارکان رضایت خداوند و نوری از انوار الهی بود.
فاطمه نگاهش را به ابوبکر و دارو دسته ی کودتا چی اش نمود و با صدایی محکم که اثری از ضعف در آن نبود فرمود: پسر عمویم را رها کنید وگرنه به خداوندی که محمد را به رسالت برگزید سوگند که موی پریشان می کنم و پیراهن رسول الله را بر سرمی کشم و در حق شما جماعت نفرین می کنم تا عذاب خداوند بر شما نازل شود، همانا ناقه ی صالح در پیشگاه خداوند از من گرامی تر نبود و بچه ی آن نیز از فرزندان من محترم تر نبوده است.
سخنان منصوره ی دوران آنقدر شکوهمند بود که لرزه بر اندام هر کس و ناکسی در آن مجلس انداخت.
مردم در بهت و حیرتی عجیب بودند، آری این زن همان است که دقایقی قبل زیر بار تازیانه و آتش از هوش رفت، او همان است که زمانی راه میرود خون مبارکش از سینه بیرون می زند و استخوان های شکسته اش صدا می دهند، او با اینهمه مصیبت باز هم به خاطر حق مطلق ولی خداوند به میدان آمده و مانند فاتحی رجز می خواند.
زینب کوچک این صحنه را می دید، او می بایست لحظه لحظه از مکتب مادر درس بگیرد چرا که در آینده ای نچندان دور بازماندگان سقیفه با او و حسینش همانی می کردند که با علی و زهرا و محسن کردند.
مردم که خوب می دانستند سخنان زهرا به حق است و اگر نفرین کند به راستی در مدینه قیامت کبری می شود و عذاب الهی نازل خواهد شد، گروه گروه از مسجد خارج شدند تا در این مجلسی که غضب خدا را در پی داشت نباشند و بعضی فریاد برآوردند: به راستی به کیفر شکستن حریم رسول خدا باید در انتظار عذاب باشیم
علی شاهد این وقایع و خوف و اضطراب مردم بود، علی آینه ی تمام نمای خداست، او ولی خداوند است و کارهایش رنگ و بوی خدایی دارد و همچون خداوند رحیم است و همانا تمام اندوه و فریادهای پاک و معصومانه ی او برای سعادت مردمانی بود که احترام و عزتشان از پیمودن راه خاتم الانبیا تحصیل شده بود پس...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤