eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬: حالا فاطمه بیهوش بر زمین افتاده بود و کودکانش چون جوجه هایی بی قرار اطرافش بیصدا گریه می کردند و عمر در پنجه های حیدریه، التماس و استغاثه می کرد و از مردم یاری می طلبید اما هیچ کس جرات کمک کردن به عمر را نداشت و در این هنگام قنفذ سراسیمه خود را به ابوبکر رساند و گفت که اگر دیر بجنبد عمر همچون عمرو عبدود در دستان ابوتراب نفله می شود و در این هنگام، ابوبکر به قنفذ دستور داد تا با چهل مرد جنگی به یک باره بر سر علی بریزند و تاکید کرد که نگذارند علی دستش به ذوالفقار برسد. قنفذ به سرعت بازگشت و دستور ابوبکر را ابلاغ کرد و همه ی اوباش با هم به خانه هجوم بردند و چهل نامرد بر سر یک مرد ریختند و اما ابوتراب کسی نبود که به راحتی تسلیم شود، او با هر بازویش ده نفر را به عقب راند و ناگهان نامردی از پشت سر ریسمان به گردن مولای مظلومان انداخت، ریسمان که به گردن ابوتراب رسید تمام نامردان کمک کردند تا اسدالله را به بند کشند. عمر که مرگ را در چنگ ابوتراب به چشم خود دیده بود و مملو از کینه بود از جا برخواست و همانطور که خاک لباسش را می تکاند دستور داد دست های علی را بستند و سر ریسمان را به دست گرفت، انگار می خواست تمام افتخار حمله به خانه ی وحی را نصیب خود کند. حال دستان فاتح بدر و حنین و خیبر در ریسمان بود و او را کشان کشان از خانه بیرون می بردند تا همه اسارت او را در کوچه های بنی هاشم ببیند، زهرا یک لحظه چشم گشود و تا این صحنه را دید، تمام نیرویش را جمع کرد و با کمک فضه از جا برخواست و با کمری خم خود را به علی رساند، آه خدای من! این مولود کعبه بود که کشان کشان به پیش می بردند، این علی بود همان که خداوند به احترام تولدش دیوار خانه ی خود را از هم گشود، او همان کسی بود که به گواهی قران نفس و جان پیامبر بود، آه کجایی رسول الله تا ببینی امتت چه کردند با اهل بیتت!! فاطمه با کمری خمیده و سینه ای که از آن خون بر زمین می چکید خود را به علی رساند و با آخرین توان خود را به ولایت زمان رساند،یک دستش به ریسمان دستان ابوتراب بود و با دست دیگرش به دامان محبوبش، امام زمانش آویخته بود و فریاد یا رسول الله سرداد... صدای هق هق زنانی که این صحنه را میدیدند به هوا بلند شد، آه این همان فاطمه بود که هر روز پیامبر بوسه بر دستانش می زد... عمر باید کاری می کرد وگرنه همین صحنه کافی بود تا وجدان های خفته کمی تلنگر بخورد و بیدار شود، باید فاطمه را از علی جدا می کرد... پس با اشاره ای نامحسوس به قنفذ، ماموریت خباثت انگیز را بع او داد و اینبار قنفذ آنقدر با شمشیر بر دستان مبارک زهرا زد که.... 😭😭😭 عذرخواهم واقعا طاقت ادامه ماجرا را ندارم نمی خواستم در ایام عید کامتان را تلخ کنم،اما واقعیت را باید گفت تا همه بدانند و بفهمند کجای تاریخ ایستاده اند و سنگ چه کسی را به سینه میزنند ادامه دارد... @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🎬: فاطمه بیهوش بر زمین افتاد و علی اعلی این مردترین مرد دوران ها، همو که ولایتش اکمال دین اسلام بود را با دست بسته و کشان کشان به معرکه ای می بردند که عمر بن خطاب میدان دارش بود و اگر نبود هیزم هایی که درب خانه ی زهرا را سوخت هیچ وقت شعله ای در کربلا برای به آتش کشیدن خیمه های حسین زهرا فراهم نمی شد. اگر اینک دست نامردمان بر صورت زهرا سیلی نمیزد ، احدی جرأت نداشت که زینب فاطمه را در کربلا کتک زد و فاطمه ی سه ساله در کربلا سیلی بخورد. اگر اینها دست علی ع را نمی بستند، هیچ نامردی به خود جسارت بستن دستان علی بن حسین و اسرای کربلا را نمی داد. اینها همه بذرهایی بودند که سقیفه ایها کاشتند و در کربلا به ظهور رسید. علی را با دستان بسته وارد مسجد کردند، علی مظلوم نگاهی به جمعیت که از شرم سرشان را پایین انداخته بودند نمود و سپس خیره به چهره ی خلیفه ی غاصب شد و فرمود: ای ابوبکر! چه زود بر رسول خدا گستاخ شدی! تو با کدام شایستگی مردم را به رهبری خود فراخواندی؟ آیا تو همان کسی نیستی که دیروز به فرمان خدا و امر پیامبرش با من به عنوان خلیفه ی پیامبر بیعت کردی و مرا امیرمؤمنان خواندی و به من تبریک گفتی؟! در این هنگام همهمه ای از بین جمع بلند شد، گویا یاران انگشت شمار علی مظلوم به پا خاسته بودند، سلمان و مقداد و عمار که پیشاپش آنها زبیر با شمشیر برهنه ای که در هوا میچرخاند وارد مسجد شدند و زبیر گفت: ای فرزندان عبدالمطلب! شما زنده هستید و با علی چنین می کنند؟! و با زدن این حرف با نگاهی غضبناک به سمت عمر حمله برد که در این هنگام با اشاره عمر و ابوبکر خالدبن ولید و افرادش از پشت سر به زبیر و یاران اندک علی حمله کردند و آنها را محاصره کردند در این هنگام عمر که یاران علی را در بند دید از عصبانیت شمشیر زبیر را گرفت و چنان بر زمین کوفت که شمشیر شکست و بعد رو به مولایمان علی گفت: ای علی! گزافه گویی را کنار بگذار و با ابوبکر بیعت کن امام فرمودند: اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد؟ عمر خنده ی شیطانی سرداد و گفت: معلوم است ما تو را خواهیم کشت امام نگاهی به ابوبکر کرد وفرمود: پس در این حال بنده ی خدا و برادر پیامبرتان را به قتل رسانده ای! ابوبکر گفت: ای بنده خدا، تو از کجا برادر پیامبر شدی؟! امام فرمودند: آیا روز پیمان برادری را به یاد نداری که پیامبر بین مسلمین عقد اخوت خواند و مرا برادر خود نامید؟! ابوبکر که انگار تازه به خاطر آورده بود حرف ایشان را تصدیق کرد امام این اولین مظلوم روی خود را به سمت مزار پیامبر نمود و برای لحظاتی نگاه الهی و مظلومانه اش را به خاک پیامبر دوخت و آرام فرمود: ای برادر! این قوم مرا تضعیف کردند و نزدیک است مرا بکشند. کلام امام آنقدر مظلومانه بود که تمام نگاه ها به حرم پیامبر دوخته شد و مردم بی صدا اشک ریختند ادامه دارد... @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🎬: علی مظلوم در میان مردمی دنیا پرست بود و زهرا در میان کوچه بیهوش افتاده بود. بچه های زهرا مانند جوجه هایی بی قرار بر گرد مادر می چرخیدند، زینب با دستان کوچکش بر سینه ی زخمی مادر که از آن خون بیرون میزد دست می کشید و اشک میریخت، قطره ای از اشکهای داغ زینب بر صورت مادر نشست و او بهوش آمد، گویا این اشک مأموریت داشت تا مادری زخمی را به یاری پدر غریبش بهوش آورد. فاطمه چشمانش را نیمه باز کرد، دردی در جانش می پیچید اما او سوزش سینه و درد پهلو و روی کبودش را که آتش در آن را برشته کرده بود از یاد برد، او تمام فکر و ذکرش ولیّ خدا بود و تا چشم باز کرد نگفت آخ پهلویم، نگفت وای سینه ام با صدای ضعیفی فرمود: ابوتراب کجاست؟! زینب و کلثوم هق هقشان بلند شد و صدای زنی از کنار به گوش رسید: ابوتراب را با دست بسته به مسجد بردند بی شک قصد کشتن او را دارند. فاطمه تا این سخن را شنید، هراسان دستش را به دیوار گرفت، او باید خود را به مسجد می رساند، اگر علی را می کشتند یعنی اسلام را کشته بودند و تمام زحمات پدرش و صد و بیست و چهار هزار پیامبری که قبل از او مبعوث شده بودند بر باد میرفت. فاطمه باید پیشمرگ اسلام ناب محمدی که در علی متبلور شده بود می شد. پس بدون توجه به درد استخوان های شکسته ی پهلویش خود را با کمک دیوار به مسجد رساند و او میرفت و قطره های خون بر کوچه ی خاکی مدینه می چکید. زنها با نگاهی پر از شگفتی به او خیره شده بودند، آخر یک زن جوان پابه ماه چقدر توان دارد،آنها به چشم خود بلاهایی را که نامردمان مردنما بر سر فاطمه آورده بودند دیده بودند اما فاطمه تا اسم علی می شد انگار روحی دیگر در کالبد خسته و زخمی و نیمه جانش می پیچید‌. فاطمه با حالی دگرگون خود را به مسجد رساند، زینب هم به دنبال او میدوید، گویا می خواست از مادر درس دفاع از ولایت فرا بگیرد گویا میدانست که در آینده هم او باید فاطمه گونه عمل کند و خطبه بخواند فاطمه چشمش به علی مظلوم افتاد که غریبانه وسط مجلس نشسته بود و عمر بن خطاب با شمشیر برهنه ای که بالا برده بود در کنار او ایستاده بود قلب فاطمه از دیدن این صحنه بهم فشرده شد، او باید کاری می کرد، این شخصی که بالای سر علی ع ایستاده بود با حرکات قبلش نشان داده بود که هیچ حرمتی را نگه نمیدارد، کسی که بدون اجازه وارد خانه ی وحی که فرشتگان و جبرئیل برای ورود اجازه می گرفتند، شد و بر روی دختر رسول الله دست بلند می کند هر کار از او برمی آید و به راحتی امام مسلمین را خواهد کشت و به این کار افتخار می کند پس این منصوره ی دوران باید کاری می کرد، او باید وجدان های خفته را بیدار می کرد. پس چنان ضجه ای زد که نه تنها تمام مردم بلند بلند گریه کردند بلکه ابوبکر هم شروع به گریستن کرد عمر که وضع را اینگونه دید، ترسید که فاطمه این ام الائمه این رکن پیامبر این فدایی علی، ورق را برگرداند پس فریاد زد... ادامه دارد.. @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
فاطمه که گریه ی مردم و ظاهر سازی ابوبکر را مشاهده کرد، با کمری خمیده و استخوان های شکسته ی پهلو و سینه ای زخمی که تاول هایی از سوختگی سوزش و دردش را بیشتر می کرد، مانند شیری غرّان جمعیت را شکافت و به سوی قبر رسول الله رفت. عمر که وضع را چنین دید بلند گفت: ای دخت رسول الله بدان که ما احساس و آرای زنان را بهایی نمی دهیم. در این هنگام فاطمه به مزار پدر که هنوز خاکش تازه بود رسید و نگاهی غضبناک به عمر کرد، آیا عمر نمی دانست که این بانوی آسمانی فقط یک زن نیست؟! آیا عمر نمی دانست که رسول خدا بارها و بارها فرمودند فاطمه پاره تن من است خشم و غضب او خشم من است و خشم من غضب خداست یعنی اگر فاطمه غضب کند بی شک خداوند هم خشمگین است پس فاطمه یک زن نبود او رکنی از ارکان رضایت خداوند و نوری از انوار الهی بود. فاطمه نگاهش را به ابوبکر و دارو دسته ی کودتا چی اش نمود و با صدایی محکم که اثری از ضعف در آن نبود فرمود: پسر عمویم را رها کنید وگرنه به خداوندی که محمد را به رسالت برگزید سوگند که موی پریشان می کنم و پیراهن رسول الله را بر سرمی کشم و در حق شما جماعت نفرین می کنم تا عذاب خداوند بر شما نازل شود، همانا ناقه ی صالح در پیشگاه خداوند از من گرامی تر نبود و بچه ی آن نیز از فرزندان من محترم تر نبوده است. سخنان منصوره ی دوران آنقدر شکوهمند بود که لرزه بر اندام هر کس و ناکسی در آن مجلس انداخت. مردم در بهت و حیرتی عجیب بودند، آری این زن همان است که دقایقی قبل زیر بار تازیانه و آتش از هوش رفت، او همان است که زمانی راه میرود خون مبارکش از سینه بیرون می زند و استخوان های شکسته اش صدا می دهند، او با اینهمه مصیبت باز هم به خاطر حق مطلق ولی خداوند به میدان آمده و مانند فاتحی رجز می خواند. زینب کوچک این صحنه را می دید، او می بایست لحظه لحظه از مکتب مادر درس بگیرد چرا که در آینده ای نچندان دور بازماندگان سقیفه با او و حسینش همانی می کردند که با علی و زهرا و محسن کردند. مردم که خوب می دانستند سخنان زهرا به حق است و اگر نفرین کند به راستی در مدینه قیامت کبری می شود و عذاب الهی نازل خواهد شد، گروه گروه از مسجد خارج شدند تا در این مجلسی که غضب خدا را در پی داشت نباشند و بعضی فریاد برآوردند: به راستی به کیفر شکستن حریم رسول خدا باید در انتظار عذاب باشیم علی شاهد این وقایع و خوف و اضطراب مردم بود، علی آینه ی تمام نمای خداست، او ولی خداوند است و کارهایش رنگ و بوی خدایی دارد و همچون خداوند رحیم است و همانا تمام اندوه و فریادهای پاک و معصومانه ی او برای سعادت مردمانی بود که احترام و عزتشان از پیمودن راه خاتم الانبیا تحصیل شده بود پس... ادامه دارد... @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤
همه ی چشم ها خیره به فاطمه بود، سخنان فاطمه آنقدر به حق بود که حتی عمر هم از این نفرین ترسید... باید کاری می کردند و همه می دانستند هیچ‌کس غیر از علی نمی تواند فاطمه را آرام کند، چرا که فاطمه حرف و سخن ولی زمانش را بر جان می کشید علی مظلوم و مهربان، نگاهی به سلمان کرد‌.. سلمان که پرده ی اشک جلوی دیدگانش را گرفته بود، درد و مهر این نگاه را دریافت و خود را به علی رساند.. علی آرام به سلمان فرمود: برادرم سلمان! فاطمه را به خانه بازگردان.. سلمان که خوب عمق این کلام را می فهمید و می دانست مولا علی می خواهد امت نابکار پیامبر را از نفرین پاره ی جگر پیامبر و زن برگزیده ی دوران نجات دهد دستی به روی چشم نهاد و فورا خود را به فاطمه رساند و فرمان امام هدایت را ابلاغ نمود. فاطمه تا امر ولایت زمان به گوشش رسید، بدون هیچ اعتراض و حرفی، نگاه مهربانش را به علی دوخت، دست نیمه سوخته اش را که کبودی غلاف شمشیر بر آن مشهود بود بر چشم گذاشت و راه خروج مسجد را در پیش گرفت و با عمل خود به همه نشان داد که در همه ی شرایط باید گوش به فرمان ولی زمان بود. فاطمه به جلوی منبر رسید و قبل از اینکه از مسجد خارج شود رو به ابوبکر که از شرم خاموش و سر به زیر افکنده بود نمود و فرمود: به خداوند سوگند! که در هر نماز تو را نفرین می کنم. فاطمه از مسجد خارج شد و نفس های کودتاچیان که از ترس در سینه حبس شده بود آزاد شد و حالا انگار نیرو پیدا کرده بودند برای خنثی کردن سخنان زهرا س و آرام کردن مردمی که از ظلمشان به خاندان رسالت در هراس بودند می گفتند: ای مردم! آرام باشید و بیم نداشته باشید که بنی هاشم از این جادوگری ها زیاد در آستین دارد. در این هنگام امیر المومنین با دست هایی بسته از جا برخواست و... ادامه دارد... @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤
انا لله و انا الیه راجعون 😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤
باز باران با ترانه... می شود از دیده ی ملت روانه.. باز تیر ابلیس زمانه... مرد میدان را گرفته او نشانه... یک «علی» مثل«حسین ع» اندر میانه نه که پنهان، در میان اهل و خانه... خوانده او رجزهای عاشقانه... گفت: هیهات! بیعت با یزید این زمانه؟! باز تکرار شد، کربلا! در شیعه خانه کشته شد، پاک مردی، حیدرانه! باز باران با بهانه، بی بهانه... می شود از چشم ها هر دم روانه... آاااخ! بابای خوبم! ای علی این زمانه! باز گرد و بگو بود یک خواب شبانه! دل گرفته، با نوای کودکانه.... می زند فریاد: بابا! برگرد خانه! باز باران با بهانه..... حیدرانه.... مادرانه... زینبانه.... عاشقانه.... رهبرانه.... باز باران با بهانه... بی بهانه.... 📝طاهره سادات حسینی
سومین رهبرسید مجتبی خامنه ای
♨️ آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب اسلامی ایران معرفی شدند. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم ┄┅═✧☫ایرانِ‌بیدار☫✧═┅┄ 「➜• @irane_bidar
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ روایت معلم جانباز از لحظات وقوع حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به مدرسه شجره طیبه
*۱۴۰۵# بزنید شارژ همراه عیدانه میده
ها فصل اول به نام خدا وإن أوهن البيوت لبيت العنكبوت «همانا سست ترین خانه ها، خانهٔ عنکبوت است» و اسرائیل عنکبوتی ست که خانه اش ویران خواهد شد بوی سحر از لابه لای لایه های زمین به دماغ آرسینه خورد؛ او همانطور که با یک دست، کاسهٔ خالی چشم هایش را لمس می کرد؛ دست دیگر را به دیوار گرفت و از روی تخت چوبی اش که یک سالی بود به آن عادت کرده بود؛ برخاست. آرسینه همانطور که سعی می کرد دستهایش، به جای چشم های به یغما رفته اش، راه را به او نشان دهند به طرف توالت رفت. البته در این یک سالی که به او لطف کرده بودند و سلولی کوچک با امکاناتی همچون شیر آب و توالتی در گوشه اش به او داده اند؛ کاملا با فضای سلول سه متر مربعی اش آشنا شده بود؛ سلولی که در مقابل زندان انفرادی سال ها قبلش، مانند کاخی در مقابل بیغوله بود. آرسینه خود را به توالت و شیر آب رساند؛ زیر لب ذکر می گفت و وضو می گرفت. حسی درونی به او نهیب میزد که امروز اتفاقاتی برایش می افتد؛ نفسش را آرام بیرون داد و همانطور که دست هایش را جلویش گرفته بود تا او را به مکان نماز خواندنش برسانند؛ آهی کشید و گفت: احساسات من بیخود نیست؛ ولی چه اتفاقی قرار است بیافتد؟! آیا دوباره مرا به جایی منتقل می کنند که باز سلاخی ام بکنند تا به مقاصد شومشان برسند؟ دیگر چه از من می خواهند؟! آخر در این سن پیری من به چکارشان می آیم؟ دو چشمم را که ربودند و هر کدام را به کسی هدیه کرده اند؛ یکی از کلیه هایم را هم که غصب کردند؛ بارها و بارها از کبد من، برای پیوند به دیگران، جدا کردند؛ پس اگر اینبار به سراغم بیایند؛باید فاتحه ام را بخوانم؛ چون هیچ چیز ندارم برای یغما و حتما اینبار جانم را می خواهند. آرسینه به نماز ایستاد؛ او در این دخمه ای که در عمق زمین ایجاد شده بود. تنها امیدش، تنها عشقش، تنها التیام بخش قلبش، همین عبادتش بود. پس همیشه آنچنان با معبود خود راز و نیاز می کرد که گویا این آخرین نمازش بود و این تکه کلام همسرش علی بود«جوری نماز بخوان که انگار عنقریب به خدا پیوند می خوری» همسری که بیش از چهل سال از آخرین خاطره اش که در ذهن او مانده بود؛ می گذشت. زن زجر کشیده رو به قبله نشست لبخندی زد و گفت: علی تو که بودی؟ مردی از ایران زمین، که چند صباحی در زندگی ام ظاهر شدی؛ انگار فرشته ای بودی که میبایست به من درس زندگی دهی؛ خیلی کوتاه و فشرده مرا تعلیم دادی و فرشته نجات خاندان رشید شدی‌. و چه خوب که به دست صهیونیست های خون آشام نیافتادی که اگر تو را هم اسیر می کردند همانند آرسینه روزی صد هزار بار میمردی و زنده میشدی؛ تو رفتی تا امانت یک قبیله را از شر دیوسیرتان روزگار محفوظ داری. آرسینه یاد خاطرات جوانی اش افتاده بود؛ یاد زمانی که به تدبیر پدرش رجاء به دومنظور، هم آموزش و هم محافظت از جانش به جنوب لبنان رفتند و در آنجا با جوانی به نام علی که از ایران برای آموزش های چریکی به آنجا آمده بود؛ آشنا شد و این آشنایی به عشق و ازدواج ختم شد. آرسینه آهی کشید و مشغول راز و نیاز شد. ادامه دارد .