eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
همه ی چشم ها خیره به فاطمه بود، سخنان فاطمه آنقدر به حق بود که حتی عمر هم از این نفرین ترسید... باید کاری می کردند و همه می دانستند هیچ‌کس غیر از علی نمی تواند فاطمه را آرام کند، چرا که فاطمه حرف و سخن ولی زمانش را بر جان می کشید علی مظلوم و مهربان، نگاهی به سلمان کرد‌.. سلمان که پرده ی اشک جلوی دیدگانش را گرفته بود، درد و مهر این نگاه را دریافت و خود را به علی رساند.. علی آرام به سلمان فرمود: برادرم سلمان! فاطمه را به خانه بازگردان.. سلمان که خوب عمق این کلام را می فهمید و می دانست مولا علی می خواهد امت نابکار پیامبر را از نفرین پاره ی جگر پیامبر و زن برگزیده ی دوران نجات دهد دستی به روی چشم نهاد و فورا خود را به فاطمه رساند و فرمان امام هدایت را ابلاغ نمود. فاطمه تا امر ولایت زمان به گوشش رسید، بدون هیچ اعتراض و حرفی، نگاه مهربانش را به علی دوخت، دست نیمه سوخته اش را که کبودی غلاف شمشیر بر آن مشهود بود بر چشم گذاشت و راه خروج مسجد را در پیش گرفت و با عمل خود به همه نشان داد که در همه ی شرایط باید گوش به فرمان ولی زمان بود. فاطمه به جلوی منبر رسید و قبل از اینکه از مسجد خارج شود رو به ابوبکر که از شرم خاموش و سر به زیر افکنده بود نمود و فرمود: به خداوند سوگند! که در هر نماز تو را نفرین می کنم. فاطمه از مسجد خارج شد و نفس های کودتاچیان که از ترس در سینه حبس شده بود آزاد شد و حالا انگار نیرو پیدا کرده بودند برای خنثی کردن سخنان زهرا س و آرام کردن مردمی که از ظلمشان به خاندان رسالت در هراس بودند می گفتند: ای مردم! آرام باشید و بیم نداشته باشید که بنی هاشم از این جادوگری ها زیاد در آستین دارد. در این هنگام امیر المومنین با دست هایی بسته از جا برخواست و... ادامه دارد... @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤
انا لله و انا الیه راجعون 😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤
باز باران با ترانه... می شود از دیده ی ملت روانه.. باز تیر ابلیس زمانه... مرد میدان را گرفته او نشانه... یک «علی» مثل«حسین ع» اندر میانه نه که پنهان، در میان اهل و خانه... خوانده او رجزهای عاشقانه... گفت: هیهات! بیعت با یزید این زمانه؟! باز تکرار شد، کربلا! در شیعه خانه کشته شد، پاک مردی، حیدرانه! باز باران با بهانه، بی بهانه... می شود از چشم ها هر دم روانه... آاااخ! بابای خوبم! ای علی این زمانه! باز گرد و بگو بود یک خواب شبانه! دل گرفته، با نوای کودکانه.... می زند فریاد: بابا! برگرد خانه! باز باران با بهانه..... حیدرانه.... مادرانه... زینبانه.... عاشقانه.... رهبرانه.... باز باران با بهانه... بی بهانه.... 📝طاهره سادات حسینی
سومین رهبرسید مجتبی خامنه ای
♨️ آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب اسلامی ایران معرفی شدند. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم ┄┅═✧☫ایرانِ‌بیدار☫✧═┅┄ 「➜• @irane_bidar
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ روایت معلم جانباز از لحظات وقوع حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به مدرسه شجره طیبه
*۱۴۰۵# بزنید شارژ همراه عیدانه میده
ها فصل اول به نام خدا وإن أوهن البيوت لبيت العنكبوت «همانا سست ترین خانه ها، خانهٔ عنکبوت است» و اسرائیل عنکبوتی ست که خانه اش ویران خواهد شد بوی سحر از لابه لای لایه های زمین به دماغ آرسینه خورد؛ او همانطور که با یک دست، کاسهٔ خالی چشم هایش را لمس می کرد؛ دست دیگر را به دیوار گرفت و از روی تخت چوبی اش که یک سالی بود به آن عادت کرده بود؛ برخاست. آرسینه همانطور که سعی می کرد دستهایش، به جای چشم های به یغما رفته اش، راه را به او نشان دهند به طرف توالت رفت. البته در این یک سالی که به او لطف کرده بودند و سلولی کوچک با امکاناتی همچون شیر آب و توالتی در گوشه اش به او داده اند؛ کاملا با فضای سلول سه متر مربعی اش آشنا شده بود؛ سلولی که در مقابل زندان انفرادی سال ها قبلش، مانند کاخی در مقابل بیغوله بود. آرسینه خود را به توالت و شیر آب رساند؛ زیر لب ذکر می گفت و وضو می گرفت. حسی درونی به او نهیب میزد که امروز اتفاقاتی برایش می افتد؛ نفسش را آرام بیرون داد و همانطور که دست هایش را جلویش گرفته بود تا او را به مکان نماز خواندنش برسانند؛ آهی کشید و گفت: احساسات من بیخود نیست؛ ولی چه اتفاقی قرار است بیافتد؟! آیا دوباره مرا به جایی منتقل می کنند که باز سلاخی ام بکنند تا به مقاصد شومشان برسند؟ دیگر چه از من می خواهند؟! آخر در این سن پیری من به چکارشان می آیم؟ دو چشمم را که ربودند و هر کدام را به کسی هدیه کرده اند؛ یکی از کلیه هایم را هم که غصب کردند؛ بارها و بارها از کبد من، برای پیوند به دیگران، جدا کردند؛ پس اگر اینبار به سراغم بیایند؛باید فاتحه ام را بخوانم؛ چون هیچ چیز ندارم برای یغما و حتما اینبار جانم را می خواهند. آرسینه به نماز ایستاد؛ او در این دخمه ای که در عمق زمین ایجاد شده بود. تنها امیدش، تنها عشقش، تنها التیام بخش قلبش، همین عبادتش بود. پس همیشه آنچنان با معبود خود راز و نیاز می کرد که گویا این آخرین نمازش بود و این تکه کلام همسرش علی بود«جوری نماز بخوان که انگار عنقریب به خدا پیوند می خوری» همسری که بیش از چهل سال از آخرین خاطره اش که در ذهن او مانده بود؛ می گذشت. زن زجر کشیده رو به قبله نشست لبخندی زد و گفت: علی تو که بودی؟ مردی از ایران زمین، که چند صباحی در زندگی ام ظاهر شدی؛ انگار فرشته ای بودی که میبایست به من درس زندگی دهی؛ خیلی کوتاه و فشرده مرا تعلیم دادی و فرشته نجات خاندان رشید شدی‌. و چه خوب که به دست صهیونیست های خون آشام نیافتادی که اگر تو را هم اسیر می کردند همانند آرسینه روزی صد هزار بار میمردی و زنده میشدی؛ تو رفتی تا امانت یک قبیله را از شر دیوسیرتان روزگار محفوظ داری. آرسینه یاد خاطرات جوانی اش افتاده بود؛ یاد زمانی که به تدبیر پدرش رجاء به دومنظور، هم آموزش و هم محافظت از جانش به جنوب لبنان رفتند و در آنجا با جوانی به نام علی که از ایران برای آموزش های چریکی به آنجا آمده بود؛ آشنا شد و این آشنایی به عشق و ازدواج ختم شد. آرسینه آهی کشید و مشغول راز و نیاز شد. ادامه دارد .
نمازش که تمام شد؛ به سمت تخت آمد و روی آن نشست؛ تکه نان خشکی را که از غذای دیروزش مانده بود از گوشهٔ تخت برداشت و آرام آرام شروع به خوردن کرد؛ آرسینه طی سالها اسارت یاد گرفته بود که اینجا یا غذا نمی دهند یا اگر خیلی مهربانیشان گل کند در هر روز یک وعده غذا میدهند؛ پس انسان آینده نگر باید آن یک وعده را سه قسمت کند؛ هر چند ناچیز و باید طوری عمل کند که در طول روز گرسنه نماند. آرسینه تکه نانی را که همراه وعده غذایی دریافت می کرد؛ برای صبحانه اش نگه می داشت. البته این یک سال اخیر گاهی وعده های غذایی را زیاد می کردند و او خوب می دانست نقشه ای در پس این مرحمت ها هست. او جانوران صهیونیست را خوب می شناخت و می فهمید، بی دلیل به کسی نمی رسند. آرسینه آخرین تکه نان را در دهانش گذاشت؛ با دست دور دهانش را پاک کرد و باز هم لمس برجستگی های روی پوست صورتش، او را به سالها قبل می برد؛ همان زمان که در عین ناباوری متوجه شد؛ پوست صورت و تن او را جدا می کنند و گویا خونخواران صهیونیست به قاچاق اعضاء بسنده نمی کنند و انگار تجارت پوست انسان هم برایشان بسیار سود آور است. او به یاد داشت هنوز چشمانش را از او نگرفته بودند در بیمارستان، شاهد تکه تکه شدن اعضای بدن بچه های کوچک فلسطینی که توسط سربازان اسرائیلی دزدیده میشدند؛ بود. آرسینه می خواست از جا بلند شود تا همچون همیشه دور تا دور سلول کوچکش راه برود تا در این زیر زمین نمور دچار دردهای پیری و فرسودگی نشود و دردهایش به همان عذاب های صهیونیست ها ختم شود. دستش را به دیوار گرفت تا بلند شود؛ ناگهان متوجه چیزی شد. درست است صدای باز شدن در ورودی زندان بلند شد؛ گرچه از این زیر زمین تا در ورودی راهی بود؛ ولی آرسینه تمام حس های بدنش به طرز غریبی کار می کرد؛ او هیچ وقت از این موارد حرفی نمیزد و سعی می کرد مانند انسانی علیل، رفتاری عادی داشته باشد. صدای پاها نزدیک و نزدیک تر میشد و آرسینه از پشت دیوارهای سنگی بوی یک سرباز صهیونیست را حس کرد؛ او از روی بوی بدن، قادر بود ملیت ها را تشخیص دهد و می دانست بر خلاف اینکه از لبنان ربوده شده بود اما اینک جایی در سرزمین مادری اش فلسطین، زندانی بود و این را مرهون حس بویایی قوی اش بود. او بوی وطن را خوب می فهمید. در سلول باز شد؛ سرباز اسرائیلی جلو آمد و می خواست دست زن را بگیرد تا به دنبال خود بکشاند؛ آرسینه مانند انسانی بینا فریاد زد: دستت را بکش کنار، به من دست نزن؛ خودم می آیم. سرباز با تعجب به حدقه چشمان خالی آرسینه خیره شد و زیر لب گفت: تو مرا میبینی؟! و بلند تر فریاد زد: حیف که سفارش شده به آرامی با تو برخورد کنم وگرنه خوب می‌دانستم چگونه زبان درازت را کوتاه کنم؛ حالا هم دنبال من بیا. زن شال روی سرش را مرتب کرد و راست قامت به دنبال سرباز راه افتاد؛ اگر کسی او را از پشت سر میدید نمی توانست حدس بزند که این زن با قد و قامت افراشته، پیرزنی شصت ساله است که نزدیک چهل سال از عمرش را در زندان های اسرائیل بوده و با انواع شکنجه های آنها دست و پنجه نرم کرده است. او به دنبال سرباز اسرائیلی از پله های مارپیچ زندان بالا میرفت. ادامه دارد... ۲ .
بالاخره بعد از گذشت دقایقی به در ورودی رسیدند؛ گرمای اشعهٔ خورشید را از پشت پنجره ای که نمیدید بر جان زن نشست و او بوی آزادی را هر چند کوتاه و موقت، حس کرد. در باز شد و هر دو بیرون رفتند. کاسهٔ زانوی آرسینه مثل زنجیر دوچرخه ای مستعمل صدا میداد و این بالارفتن از پله ها باعث شده بود درد تیزی از کاسه زانو شروع شود و در تمام پایش بپیچد. باز هم بی صدا به دنبال سرباز جلو و جلوتر رفت. آرسینه حس می کرد در بیابانی هست که چهار طرفش محصور شده و اگر چشم سر داشت؛ می دید که دقیقا همینطور بود. زندانی هایی که هیچ کس نمی بایست از وجودشان با خبر شود؛ در بیابان های فلسطین و زندان های مخوف زیر زمینی محبوس میشدند. گاهی تا پایان عمرشان محکوم به ماندن بودند و گاهی هم مثل آرسینه به دلایلی که هنوز مشخص نبود چیست؟ اما آرسینه می توانست حدس بزند که چیست؟ از زندان بیرون می آمدند ولی مطمئنا این آزادی موقت بود؛ یا دوباره به زندان قبلی برمی گشتند و یا کلا از زندان تن آزاد می شدند و جامی از سبوی شهادت می نوشیدند. بالاخره بعد از طی مسافتی نسبتا طولانی، صدای قیژ دری آهنی که مشخص بود سالهاست رنگ و روغن به خود ندیده بلند شد و پشت سرش، ماشینی جلوی پای زندانی، ترمز کرد و او را سوار کردند. آرسینه حضور دو نفر را کنارش حس می کرد، هر دو بوی اشغالگران را میدادند؛ حدس اینکه ملیت هر کدام از کجا باشند کمی سخت بود؛ چون اشغالگران صهیونیست از کشورهای مختلف و با ملیت های مختلف گرد هم آمده بودند که با کمک هم فلسطین را چپاول کنند و به نام خود بزنند؛ اما ته ته بوی تن آنها همه، یکی بود و او کاملا حس می کرد که الان یک زن و یک مرد صهیونیست در کنارش حضور دارند. مردی که راننده بود و زنی که گویا مراقب آرسینه بود. هر دو سلاح مرگبار همراه داشتند؛ آخر آرسینه بوی آهن و باروت را مانند قیچی و کارد جراحی از صد فرسخی تشخیص میداد. امواجی که از سمت زن اسرائیلی به سمت زندانی هجوم می آورد حقایق زیادی را آشکار می کرد. او بدون اینکه ببیند به راحتی افکار زن اسرائیلی کنارش را می خواند؛ آن زن اینک تمام هوش و حواسش پی فرزندانش بود که در کیبودصی اطراف غزه مشغول بازی بودند؛ در صورتیکه او به فرزندانش امر کرده بود که تا برمی گردد فن و فوت سلاح هایی که تحت اختیارشان گذاشته بودند را بیاموزند و شیطنت نکنند؛ چون از نظر آنان یک بچه یهودی صهیونیست باید سربازی چیره دست باشد و بازی و شیطنت کودکانه در زندگی صهیونیست ها جایی ندارد؛ آخر آنان قوم برگزیده جهان هستند. آنان باید مهارت فرمانروایی را بر کل دنیا بیاموزند؛ باید طوری تربیت شوند که دیگران را از هر دین و مذهبی چون برده به خدمت خود گیرند تا به اهداف تعیین شده شان برسند. آرسینه انگار ذهن زن یهودی را چون روز میدید و حتی می توانست بفهمد چه در ذهن راننده می گذرد. این هم موهبتی بود که او داشت و سعی کرده بود از دیگران مخفی دارد که اگر متوجه میشدند؛ احتمالا به هر طریقی شده بود مغز آرسینه هم از جمجمه اش بیرون می‌کشیدند و به یک صهیونیست پیوند میزدند؛ چرا که این سلاخان تاریخ، نمی توانستند کسی را ببینند که بیشتر از خودشان موهبت دارد. ادامه دارد... .
از ظاهر کار برمی آمد که سفری چند ساعته در پیش دارند. آرسینه ترجیح میداد به جای شنیدن امواج فکری دو صهیونیست همراهش، به دنیای خاطرات گذشته خود برود. وقتی این زن صهیون به فرزندانش فکر می کرد؛ این شیر زن فلسطینی هم به یاد تنها فرزندش«جهاد» می افتاد؛ فرزندی که فقط دوسال از زندگی اش سایهٔ مادر برسر داشت. «جهاد» از یک مادر فلسطینی و پدر ایرانی پا به عرصهٔ وجود گذاشته بود و باید تولدش پنهان می بود که پنهان ماند و هیچ کس جز آرسینه و پدرش و همسرش علی و خانواده همسرش در ایران، از وجود این کودک آگاه نبودند. کودکی که الان بی شک مردی جوان و چهل و دوساله بود. آرسینه یاد آن روزگار افتاد؛ زمانی که با تلاش پدرش «رجاء» به جنوب لبنان مهاجرت کرد؛ او به لبنان رفت تا آموزش ببیند؛ چون او همانند پدر و اجدادش نخبهٔ روزگار بود. می خواست آنچنان باشد و عمل کند که روزی وطن به یغما رفته اش را بازپس گیرد و الان که در انتهای پیری بود؛ آرزویی جز به آغوش کشیدن فرزندش نداشت؛ فرزندی که نمی دانست کجاست و شکل و شمایلش به که رفته؛ به علی یا به آرسینه؟! مهم نبود به چه کسی رفته؛ چون علی و آرسینه یک روح در دو جسم بودند و هر کدام مکمل دیگری، پس چه اهمیتی دارد که ظاهرش به که شباهت داشته باشد. آه علی!! علی علی، جوانی مهربان و زیبا و مؤمن و البته بسیار باهوش، که او هم برای دیدن آموزشهای چریکی از ایران به لبنان آمده بود و دست تقدیر چنان کرد که علی و آرسینه با هم پیوند بخورند و «جهاد» پا به عرصهٔ وجود گذارد. آرسینه به یاد سخنان پدرش رجاء افتاد؛ آخرین باری که جهاد را در آغوش آرسینه دید؛ آرام سر در گوش او گذاشت و گفت: مراقب نوادهٔ پدرم رشید «جهاد» باش؛ چون او هم اعجوبه ای چون مادر و اجدادش است. ابو آرسینه در آخرین دیدارش پرده از رازی برداشت که جواب تمام سؤالات آرسینه بود؛ رازی که غاصبان صهیون کشف کرده بودند و همچون سایه به دنبال رجا و نسل به جامانده از او بودند. همانطور که به دنبال رشید بودند و این چرخه ادامه داشت و اینک این غاصبان فکر می کردند؛ نسل رجا در آرسینه مانده و همین جا می ماند و به تاریخ می پیوندد و رشید این نابغهٔ زمان، نسلش همراه با مرگ آرسینه به گور می رود و منقطع می شود. اما آنها نمی دانستند که اگر خدا اراده کند؛ موسی در خانهٔ فرعون رشد می کند و روزی سلطنت فرعون را کن فیکون می نماید. ماشین پیش میرفت و آرسینه در خاطراتش غرق بود. ۴ ادامه دارد @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂 .
۵ ادامه دارد 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼