eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
12 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
خلبان ناپدید شده به شاد پیوست😂😂😂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۲۳ ابو محمد با صدایی محکم و بلند ادامه داد: برادران! عزیزان من! دشمن خوابی هو
ابومحمد نگاهی به ساعت مچی دستش کرد و بعد از توضیحاتی کوتاه، پایان جلسه را اعلام کرد. همهٔ افراد، تحت تدابیر امنیتی از تونل خارج شدند؛ فرمانده هم به دنبال آنها بیرون آمد و بدون معطلی به طرف ابوناصر که با موتوری روشن انتظار او را می کشید؛ رفت و با یک حرکت پشت سر او روی ترک موتور نشست و همانطور که به شانه اش میزد؛ گفت: سلام ابوناصر برو به طرف تونل شماره هشت، برو که دیرمان شده است. ابوناصر که انگار این تونل زیرزمینی برایش خیلی جالب بود با هیجانی در صدایش گفت: ابومحمد می خواهی دوباره نبوغی دیگر به خرج دهید و اختراعی دیگر رو کنید؟! ابو محمد لبخندی زد و گفت: نه باید تجهیزاتمان را بررسی کنم و به چند متخصص فن نشان دهم؛ عجله ام هم برای این موضوع است. ابو ناصر چشمی گفت و با سرعت از روی خاک های بیابان به جلو می رفت. تونل زیر زمینی شماره هشت به نوعی تونل مرکزی محسوب میشد و به تمامی تونل های حماس راه داشت؛ البته ورودی تمام تونل ها طوری مسدود و پوشیده بود؛ بطوریکه شخصی خارجی که وارد به نقشه آن نبود؛ کشف ورودی ها برایش سخت و یا شاید ناممکن بود و اگر زمانی اسرائیل این تونل اصلی را کشف می کرد؛ شاید می توانست با تلاش و تیزبینی ورودی های دیگر را کشف و به بقیهٔ تونل ها دست یابد. بعد از دقایقی موتور سواری، بالاخره به مکان مورد نظر رسیدند؛ اینجا هم بیابانی بود که در جای جایش گیاهان وحشی روییده بود و اصلا به نظر نمی رسید جای خاصی باشد. ابو محمد پیاده شد و همزمان گرد و خاکی از کمی دورتر به هوا برخاست و بعد از لحظاتی موتوری دیگر با سه راکب در پیش چشم شان ظاهر شد. موتور دوم به موازات آنها ایستاد؛ هر سه سرنشین با چفیه هایی قرمز رنگ صورتشان را پوشیده بودند. ابومحمد به طرف آنها رفت و همانطور که آغوشش را باز کرده بود؛ گفت: خوش آمدید عزیزان من! میهمانان بدون آنکه رویشان را باز کنند با ابومحمد خوش و بش کردند. زبانشان عربی بود و اما لهجه ای نداشتند و این نشان میداد که زبان عربی، زبان مادری میهمانان نیست. ابو محمد با اشاره به ابوناصر و موتور سوار دیگر، آنها را مرخص کرد و ابوناصر خوب می دانست؛ با وجود اعتماد زیادی که بین فرمانده و زیردستانش است؛ حفظ جان میهمانان برایش خیلی مهم است. موتورها که دور شدند؛ ابو محمد ساعتی را که به دست چپش بسته بود نگاه کرد و بعد دست راستش را بالا آورد و ضربه ای به صفحه ساعت مچی دست چپش زد و بعد از گذشت لحظاتی انگار خاک بیابان تکان خورد و به کنار رفت؛ دریچه ای آهنین نمودار و با صدای قیژی از هم باز شد. ابومحمد با اجازه ای گفت و از نردبانی که دهانهٔ تونل بود! شروع به پایین رفتن کرد و دو مرد دیگر هم پشت سرش حرکت کردند. داخل تونل شدند و ابو‌محمد با فشاردادن کلیدی ردیف لامپ های کوچک سقف را روشن کرد؛ لامپ هایی که مانند کرم های شب تاب ریز و درخشان بودند و بعد دوباره با زدن ضربه ای به صفحه ساعتش در تونل را بست. تونلی عریض که پهنایش آنچنان بود که‌ دو تانک جنگی به راحتی در کنار هم قرار می گرفتند. ابو محمد شانه به شانه میهمانانش قدم برمی داشت و همانطور که آنها رویشان را باز می کردند؛ مشغول حرف های دوستانه بودند؛ یکی از مردها نگاهی تحسین آمیزی به تونلی که بی انتها به نظر می رسید؛ کرد و گفت: ببین مجاهد راه خدا! داخل این زیر زمین اگر هوا برای تنفس کم بیاورید چه می کنید؟ ابو محمد لبخندی زد و گفت: عباس جان انگار هنوز درست ما را نشناختی! برای این هم فکری کردیم و بعد رشته لامپ های بالای سرشان را نشان داد و گفت: پشت این لامپ ها در فاصله های معین هواخوری های نامحسوسی تعبیه شده؛ با زدن کلید لامپ ها، روکش فلزی شیارها به طور اتوماتیک کنار میرود و هوای تازه وارد تونل میشود. در این هنگام مرد دیگر به سخن درآمد و گفت: ای عباس...تو اعجازهای برادرمان جهاد و پدرش را در جنگ با داعشی ها از یاد برده ای؟! جهاد، نابغه ای تکرار ناشدنی ست عباس! عباس سری تکان داد و گفت: می دانم سعید جان، می خواستم کمی شوخی کنم؛ حالا تندتر حرکت کنید که خیلی دوست دارم بدانم چه عجایبی در انتظارمان هست. هر سه مرد با قدم های محکم به پیش رفتند و در حین رفتن؛ ابومحمد جاهایی از تونل را نشان عباس و سعید می داد که دیوارهٔ آنجا هیچ فرقی با بقیهٔ جاهای تونل نداشت اما ابو‌محمد برایشان توضیح داد که اینجا ورودی های تونل های دیگر است و کمی جلوتر دست به دیواره تونل کشید و‌ گفت: اینجا هم ورودی یک تونل است؛ حدس بزنید انتهایش به کجا می رسد؟! عباس و سعید سؤالی او را نگاه کردند و عباس با خنده گفت: احتمالا به قدس شریف! .
جهاد لبخندی زد و گفت: نه اشتباه کردید؛ دهانه این تونل درست از مرکز یکی از کیبودص های اسرائیلی باز می شود؛ البته آنها نمی دانند و اصلا چنین چیزی به مخیله شان هم نمی رسد. سعید شروع به دست زدن کرد و جهاد همانطور که پیش می رفت؛ گفت: این که چیزی نیست؛ ما تونلی داریم که ورودی اش نزدیک مکان امنیتی و محافظت شدهٔ «گردان 8200» اسرائیل است. عباس با شنیدن این حرف، با لحنی سرشار از تعجب گفت: جهاد شما چطوری این کار را کردید؟! گردان مخفی اسرائیل که کمتر کسی از وجود آن خبر دارد؛ شما آنجا تونل دارید؟! جهاد سری تکان داد و گفت: بله داریم؛ منتها پهنای آن تونل به اندازه ایستادن یک انسان عادی ست. عباس و سعید که از این همه زیرکی به وجد آمده بودند؛ شروع به گفتنِ ذکر ماشاالله کردند و سعید با صدای بلند صلوات می فرستاد. در همین حین انگار به انتهای تونل رسیده بودند. جهاد به سمتی رفت؛ اهرم کوچکی که زیاد جلب توجه نمی کرد را پایین کشید و دیواره نازکی به رنگ خاک کنار رفت و تجهیزات نظامی عجیب و غریبی در دید آنها قرار گرفت .
از تونل اصلی وارد جایی شدند که انگار اتاقی جداگانه بود؛ آنجا هم با رشته لامپ های کوچک روشن بود. عباس نگاهی به اطراف کرد او خوب میدانست که آنچه می بیند تجهیزات اولیه جنگ است اما در این بین وسیله ای عجیب توجهش را جلب کرد؛ بدون گفتن حرفی به طرفش رفت و همانطور که با تعجب و خنده به آن اشاره می کرد؛ گفت: در مملکت ما به این میگویند:« پنکه سقفی» مگر اینطور نیست سعید؟ اینجا به چه نامی شناخته می شود؟! سعید هم جلو رفت و دستی به آن کشید و گفت: راست میگوید عباس! دو طرفش که پره های پنکه هستند و بعد رو به جهاد گفت: اینا چی چی هست؟ جهاد لبخندی زد و گفت: اینها اختراع خودمان هست؛ من اسم «اَجل ناگهانی صهیون» را روی آن گذاشته ام و بعد شروع به توضیح دادن در مورد طریقه ساخت و نحوهٔ استفاده از آن کرد. عباس و سعید با دقت به تمام صحبت های جهاد که جای برادر آنها را داشت؛ گوش می کردند؛ جهاد نفسی تازه کرد و گفت: خوب حالا من از شما می خواهم برای ساختن این ماشین مرگ صهیونیست ها کمکم کنید؛ ما برای عملیاتی که در پیش داریم؛ چندین دستگاه از این نمونه را می خواهیم و البته اگر یادتان باشد که در جنگ با داعش چگونه از کمترین امکانات، بهترین سلاح جنگی و بمب دست ساز را می ساختیم؛ اینجا هم باید به افراد ما آموزش ساختن این سلاح های ساده را بدهید و البته انبار دیگری پشت این انبار هست که داخلش در حال کار بر روی یک موشک هستم؛ موشکی جدید که اسرائیل را در بهت فرو خواهد برد؛ برای تولید این موشک هم به کمک شما نیازمندم؛ آخر من در چندین جبهه باید تلاش کنم و وقتم محدود است و برای همین دست به دامان برادران عزیز و همسنگران قدیمی ام شدم. عباس جلو آمد و همانطور که جهاد را در آغوش می گرفت؛ گفت: من عاشق مبارزه با دشمنان دین خدا هستم؛ خصوصا اگر دشمن پیش رویم، یهود صهیون باشد که از ابتدای اسلام کینه ای شتری از مسلمانان و ائمه ما داشت و هر کجا که اسلام ضربه خورده؛ از حیلهٔ این دشمن مکار و زبون بوده است. سعید هم یکی از دست هایش را روی شانه عباس و یکی هم روی شانه جهاد گذاشت و گفت: و من نیز عاشق شهادتم و با اشاره به دستگاه کنارش ادامه داد: ولی این وسیله چشم جهانی را خیره می کند و شاید تیتر اول خبر روزنامه های جهان شود«به زانو در آوردن ارتش تا دندان مسلح صهیونیست با پنکه سقفی» وبا زدن این حرف، هر سه دوست شروع به خندیدن کردند. .
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۲۶ از تونل اصلی وارد جایی شدند که انگار اتاقی جداگانه بود؛ آنجا هم با رشته لام
دکتر شای از اتاق عمل بیرون آمد؛ با قدم های بلند، خودش را به نزدیک اتاقی رساند که زن زندانی را در آنجا نگه داشته بود. نرسیده به اتاق، همسرش میا جلوی راهش سبز شد و گفت: شای! من حالم خوب نیست؛ مدام بالا می‌آورم نمیشود دستور بدهی مرا به خانه برسانند؟ شای نگاهی به سرتاپای همسرش انداخت و‌ گفت: ببخشید عزیزم! اتفاقات ناخوشایندی افتاد و من از تو غافل شدم؛ صبر کن خیلی طول نمیکشد؛ یک تزریق ساده است؛ چند ساعت بعد از تزریق هم لازم است اینجا بمانی و بعد با هم به خانه میرویم. حالا هم برو داخل اتاقت، هر چیزی خواستی بگو تا دستور بدهم فوراً برایت مهیا کنند. میا با لحنی ناراحت، چشمی گفت و داخل اتاق شد. دکترشای جلوتر رفت و به نگهبان امر کرد قفل در را باز کند و با شتاب داخل اتاق شد. آرسینه روی صندلی نشسته بود و با ورود دکتر شای احساس خطر کرد؛ خود را بیشتر در صندلی فرو برد. دکتر شای جلوی او ایستاد و همانطور که چشم به صورتش داشت با صدایی بلند گفت: برای چی خودت را جلوی در رسانده بودی؟! آرسینه بدون زدن حرفی سرش را پایین انداخت. شای با نوک کفشش ضربه ای به ساق پای آرسینه زد که درد تا عمق استخوانش پیچید و گفت: حرف بزن پیرزن! زود بگو برای چی با دستپاچگی خودت را به در اتاق رساندی و من دیدم که چهره ات نگران و پر از هیجان بود؛ فراموش نکن من هم خیلی از خصوصیات تو را دارم؛ نمی توانی من! دکتر شای! نابغهٔ اسرائیل را گول بزنی؛ فهمیدی؟! آرسینه آب دهانش را به سختی قورت داد؛ دستش را روی پای دردناکش گذاشت و زیر لب تکرار کرد: یا الله! شای خشمگین از سکوت او، یقهٔ پیراهن بلندش را محکم در دست گرفت و همانطور که به شدت او را تکان می داد؛ فریاد زد: جواب سؤالم را بده وگرنه همین جا خفه ات می کنم و چون دید آرسینه باز هم سکوت کرده؛ قهقه ای جنون آمیز سرداد و گفت: بگذار من بگویم؛ تو بوی پسرت جهاد را حس کردی و خودت را به در اتاق رساندی؛ من هم او را دیدم. محال است چیزی از چشمان تیزبین دکترشای پنهان بماند! باید بگویم لیست تمام کارکنان بیمارستان با عکس و مشخصات توی مغز من ثبت شده؛ خوب است بدانی پسرت جهاد اشتباه کرد وارد بیمارستانِ من شد. مژده می دهم به تو که من او را خواهم یافت و همانطور که بهترین نیروی من را، یاردن بیچاره را کشت؛ او را خواهم کشت؛ اگر فرزندی داشته باشد؛ فرزندش را هم می کشم و اما تو...برای تو هم نقشه ها دارم؛ تو بدن خارق العاده ای داری؛ بدنت را تکه تکه می کنم و داخل محفظه های مخصوص نگه میدارم و هر تکه اش را به یک صهیونیست هدیه می کنم. من قول میدهم نسل رشید را از روی زمین ریشه کن کنم؛ همان مردی که چون تو هوشیار بود؛ مردی که اولین کسی بود در ابتدای راه اندازی اسرائیل علَم قیام علیه ما را بلند کرد و مردم را به جنگ با ما خواند تا مثلاً کشورش را نجات دهد؛ اما نمی دانست از نیل تا فرات از آنِ قوم برگزیده هست و ما بالاخره بر این سرزمین مسلط خواهیم شد و تمام دنیا باید زیر نظر ما، تحت امر قوم برگزیده زندگی کنند به هرکس که بخواهیم زندگی می بخشیم و هرکس را اراده کنیم؛ نیست و نابود می نماییم. آرسینه باز هم سکوت کرد و بغض گلویش را فرو خورد؛ او چشمی در سر نداشت اما باران چشم دلش بر جگر سوخته اش، باریدن گرفت. .
&& دردی شدید در جان آرسینه می پیچید و او را به سالها قبل می برد؛ سالهای اولی که این درد برایش نا آشنا بود و حالا میدانست از بدن او ترکیباتی برمیداشتند و به بدن مادر همین دکتر تزریق می کردند؛ درست همان کاری که الان این قصاب انجام میداد و می خواست ژنوم جنین داخل شکم همسرش را به ژنتیک آرسینه شبیه کند. آرسینه دندان های شکسته اش را روی هم فشار داد؛ درد آنقدر زیاد بود که ناخوداگاه صدای ناله ای کوتاه از گلویش بیرون زد؛ انگار در دست این جلاد، آهنی گداخته بود که به عمق استخوان های او فرو میکرد. میا که روی تخت کنار آرسینه دراز کشیده بود و با ترسی در چشمانش حرکات همسرش و زجر کشیدن آن زن را میدید؛ با صدایی لرزان گفت: شای! من میترسم؛ مشخص هست این کار درد دارد؛ من آنقدر مقاوم نیستم که بتوانم این درد را تحمل کنم. دکتر شای همانطور که مشغول کارش بود؛ گفت: نترس میا! چون از بدن این زن قرار است بردارم؛ درد اصلی را این پیرزن می کشد؛ برای تو مثل تزریق یک آمپول معمولی ست؛ البته من کاری کرده ام که همان یک ذره درد هم نکشی و با ماده ای خاص بدنت را بی حس می کنم که هیچ دردی حس نکنی. میا شلنگ سرم دستش را آزاد کرد و گفت: خوب برای این زن بیچاره هم همین کار را بکن تا اینقدر زجر نکشد. دکتر شای سرنگ فلزی دستش را که نوع خاصی از سرنگ بود به شدت بیرون کشید به طوریکه ناله آرسینه دوباره بلند شد و بعد نگاهی به میا کرد و با حالت سؤالی گفت: این پیرزن را بی حس کنم؛ درد نکشد؟! به جان تو قسم! اگر راه داشت دارویی به او تزریق می کردم که درد را صد برابر حس کند؛ او باید تا آخر عمرش درد بکشد؛ نه او بلکه تمام فرزندان و تمام ملت فلسطین باید درد بکشند تا از صحنهٔ روزگار محو شوند. دکتر شای جلو آمد و با احتیاط نوک سرنگ دستش را به ماده ای آغشته کرد و خونابهٔ داخل سرنگ را به سرنگی دیگر منتقل کرد؛ سوزن ریزی روی سرنگ متصل نمود و خیلی آرام داخل نقطه ای خواص از بدن میا کرد و با طمأنینه و آرامش شروع به تزریق کرد. میا همانطور که مثل مجسمه ای سنگی بی حرکت خوابیده بود؛ گفت: این تزریقات تا کی باید ادامه داشته باشد؟ دکتر شای نفسش را آرام بیرون داد و گفت: تا ماه نهم بارداری، درست قبل از زایمان، البته ماه های اول باید هفته ای یک بار باشد و از ماه پنجم به بعد دوبار در ماه با فاصلهٔ معین از هم کفایت می کند و بعد لبخندی زد و ادامه داد: تحمل کن میا! در عوض تو صاحب فرزندی خواهی شد که در دنیا نظیر نخواهد داشت و نابغهٔ جهان میشود و میا آهسته زمزمه کرد: درست مثل پدرش...پس من هم تحمل می کنم تا خدمتی به قوم برگزیده نمایم. .
۸ ابو محمد تکه ای نان برداشت و قاشقی نیمرو روی آن گذاشت و لقمه را بهم آورد و به طرف همسرش داد و‌ گفت: بخور خانمم! بخور تا جان بگیری و پهلوانی بی همتا به دنیا بیاوری. بشریٰ که پاسخ سؤالش را نگرفته بود؛ اخمهایش را بهم کشید و گفت: خوب بلدی از زیر بار حرف زدن فرار کنی! من از ثاقب سؤال می کنم و تو برایم لقمه می گیری؟! ابو محمد! به من بگو خبری از ثاقب به دست نیاوردی؟ تو که همیشه تا عمق لانهٔ دشمن پیش میروی و مطمئنا دیروز هم در مناطق اسرائیلی گشت و گذار داشتی از ثاقب خبری به دست نیاوردی؟ لحن بشریٰ غمگین تر شد و ادامه داد: بیچاره مادرش، بی خبری دردیست کشنده و بعد رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! به چه جرمی اینهمه مصیبت باید بکشیم؟! ابو محمد لقمه را به دهان بشریٰ گذاشت و گفت: شاید مصلحت مادرش در بی خبری باشد؛ ان شاء الله به زودی از چنگال خونخوار صهیونیست ها آزاد خواهیم شد؛ تنها گناه ملت فلسطین این است که فلسطینی اند، که مسلمانند و سرزمین شان در جایی قرار دارد که غنی ترین منابع را داراست و چشم طمع یهود صهیون به این سرزمین و در دست گرفتن این منابع است؛ مارا محکوم به زوال می کنند و خود قصابی شدند که فرشته های کوچکی مثل ثاقب را سلاخی می کنند. بشریٰ که با دقت به حرفهای همسرش گوش می کرد و می دانست ابو محمد حرفی را بی جهت نمیزند؛ همراه لقمه غذا، بغض گلویش را فرو داد و‌ زیر لب گفت: پس ثاقب هم شهید شد. ابو محمد از جا برخاست و همانطور که از همسرش تشکر می کرد؛ گفت: شهادت مرگی ست شیرین که نصیب هر کس نمی شود و با لبخند ادامه داد: ان شاء الله روزی هم نصیب ما شود. بشریٰ جان من باید بروم؛ مراقب خودت و فرزندمان باش. بشرا دستش را دراز کرد و ابو محمد دست او را گرفت و کمک کرد تا برخیزد. بشریٰ به طرف صندلی نماز رفت؛ این روزها که بارش سنگین شده بود؛ گاهی مجبور می شد روی این صندلی نماز بخواند؛ قرآن را از روی دستهٔ صندلی برداشت و همچون همیشه قران را جلوی همسرش گرفت و‌ گفت: مراقب خودت باش! به خدا میسپارمت و نگاهی به ساعت دست شوهرش که یکی عین آن را داشت کرد و ادامه داد: خدا را شکر این وسیله را ساختی که من بدانم نبض جهادم میزند. ابو محمد بوسه ای بر قرآن زد و از زیر آن رد شد و همانطور که دست بشریٰ را نوازش می کرد؛ گفت: من هم تو را به خدا سپردم و با زدن این حرف به سمت در ورودی ساختمان حرکت کرد. بشریٰ زیر لب چیزی زمزمه کرد و به طرف جهاد فوت کرد و جهاد می دانست که همسرش با آیات قرآن او را حصار می کند. هنوز پای ابو‌محمد به بیرون نرسیده بود که گوشی اش به صدا درآمد. پشت خط ابو ناصر بود؛ تماس را وصل کرد و صدای پر از هیجان ابوناصر در گوشی پیچید: سلام فرمانده! جهاد که متوجه خوشحالی ابوناصر شده بود؛ گفت: سلام دلاور! کبکت خروس می خواند عزیز، بگو چه شده؟ ابو ناصر آب دهانش را قورت داد و‌ گفت: از دیروز که امر کردید؛ تا الان سایه به سایه ماشین مورد نظر رفتم؛ دقایقی قبل موفق شدم؛ بدون جلب توجه، ردیابی را که در اختیارم گذاشته بودید به ماشین بچسپانم؛ البته این را هم بگویم که آن را روی بدنه اتومبیل زدم. ابو‌محمد لبخندی زد و گفت: آفرین برادر! خدا از تو راضی باشد! تو‌ کارت را به بهترین نحو انجام دادی؛ حالا برو خانه و‌ کمی استراحت کن. ابو ناصر چشمی گفت و جهاد تلفن را قطع کرد و سوار موتور شد؛ او قصد داشت به سمت تونل اصلی برود. ۲۶ .
موتور را به حرکت در آورد که صدای بوقی ریز و ممتد از گوشی دیگرش بلند شد، ابو محمد همانطور که لبخند میزد زیر لب گفت: شیر مادر حلالت ابوناصر و با زدن این حرف گوشی را از جیب لباسش بیرون آورد، صفحه اش را روشن کرد و به نقطه ای قرمز رنگ که روی نقشه در حال چشمک زدن بود، خیره شد، نقطه ای که حرکت لحظه ای دکتر شای را گزارش می کرد. موتور با سرعت به پیش میرفت. ابومحمد باید سری به عباس و سعید که بی شک سخت مشغول کار بودند؛ میزد و بعد از آن، حرکت دکتر شای را زیر نظر می گرفت؛ او‌ خوب می دانست اگر کسی بتواند جهاد را به مادرش برساند؛ همین قصاب است؛ اما این بار باید دقت بیشتری می کرد تا مثل دفعه قبل شناسایی نشود؛ درست است که آن دفعه هم صورت جهاد اندکی گریم داشت؛ اما برای او شناسایی با همان گریم هم نمی بایست پیش آید. ابو‌محمد زیر لب تکرار کرد: فراموش نکن! شای مقداری از ژنوم مادرت را دزدیده و برای همین عقل او بیشتر از باقی صهیونیست هاست؛ پس با احتیاط برای مبارزه با این دزد نانجیب قدم بردار. ابو محمد وارد بیابانی آشنا شده بود و به سرعت می تاخت و بالاخره به مکان مورد نظر رسید. موتور را در کنار تپه ای متوقف کرد؛ از آن پیاده شد و با وسایلی که کنار تپه از قبل به همین منظور پنهان کرده بودند؛ شروع به استتار موتور کرد و خیلی زود کارش تمام شد؛ موتور چنان استتار شده بود که هیچ رهگذری نمی توانست متوجه وجود آن شود. ابومحمد اطراف را از نظر گذراند و همانطور که چشم به گوشی دستش داشت به طرف در تونل حرکت کرد. نقطهٔ قرمز رنگ جایی ثابت مانده بود و ابو محمد می دانست آن مکان، جایی جزء بیمارستان حسده نمی تواند باشد؛ احتمالا دکتر شای تا ظهر در آنجا مشغول جنایت می شد و بعد از آن به امور دیگرش می پرداخت.ابو محمد کاملا واقف بود که مادرش اینک در چنگال همین دیو است و حدس اینکه چرا آرسینه را نزد خود نگه می دارد! برای جهاد سخت نبود. دهانهٔ تونل باز شد و او از نردبان پایین رفت. جنب و جوشی نامحسوس در تونل برقرار بود؛ کمی جلوتر صداهای نامفهومی هم به گوش می رسید؛ صداهایی از مجاهدان که دلِ سرد و تاریک زمین را گرم می کرد. جهاد وارد اتاقی که نام اتاق فناوری را بر آن گذاشته بودند؛ شد و عباس و سعید که روی وسیلهٔ جلویشان تمرکز کرده بودند؛ متوجه حضور او شدند. عباس در حالیکه ابزار کار در دست داشت و آغوشش را باز می کرد با لحنی مملو از صمیمیت، گفت: سلام بر برادر از جان عزیزترم! بیا ببین چه گلی کاشته ایم! جهاد لبخندی زد و گفت: خدا قوت! چه کردید مجاهدین راه حق؟! سعید همانطور که سلام می کرد به نقشهٔ روی میز کنارش اشاره کرد و گفت: طبق این نقشه ای که شما طراحی کردید؛ قطعهٔ اصلی موشک را تقریبا سر هم کردیم؛ اما همانطور که میدانید برای اینکه کامل شود به فضای بیشتری نیازمندیم و باید به بیرون انتقال داده شود. جهاد سری تکان داد و گفت: بگذار ببینم چه کردید؟! نگران این مورد نباشید، فکر همه جایش را کرده ام، ان شاء الله تا فردا به بیرون و مکانی امن انتقالش می دهیم تا بقیهٔ مراحل ساختش را به پیش ببریم. عباس همانطور که خیره به نقشه ساخت بود گفت: جهاد! ساخت این وسیله ها چگونه به مخیله ات می رسد؟! آخر این وسیله با اینکه شباهتی به موشک های این زمان ندارد؛ اما کاراییش از موشک های پیشرفته ای که سالهاست ساخته شده اند هم بیشتر است؛ یعنی اگر یک نظامی وارد به این فنون هم بیاوریم نمی تواند حدس بزند که وسیلهٔ پیش رویش متعلق به موشکی پیشرفته و جدیدالساخت است و بعد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: البته با اجازه ات، من و سعید تغییراتی در ساخت ان دادیم، تغییراتی که بر سرعت و قدرتش، اضافه می کند و سپس خیره در چشمان رفیقش گفت: تو دیگه کی هستی برادر؟! جهاد لبخند کمرنگی روی لبانش نشست و‌گفت: منم جهاد! برادرت! همسنگرت! من را نمی شناسی؟! حالا بگذار تغییرات را ببینم. و با زدن این حرف، هر سه دوست شروع به خندیدن کردند. در همین حین، دوباره صدای بوق ریزی از گوشی بلند شد. جهاد نگاهش را به صفحه گوشی دوخت و گفت: عجیب است! این قصاب قصد کجا را کرده؟! سعید خنده ریزی کرد و‌ گفت: قصدش هر کجا باشد؛ در کمتر از ثانیه ای تو آگاه می شوی و بیچاره خبر ندارد با اینهمه احتیاطات این رژیم جعلی، بازهم دستشان برای امثال شما رو شده است. .
جهاد با چشمانش دنبال حرکت نقطه قرمز رنگ بود. سعید نزدیک او شد و گفت: یه تعداد از بچه ها را آموزش دادیم؛ مشغول ساخت همون پنکه سقفی هستند؛ ولی نمی دانم این سیستم ساده در مقابل ارتش تا دندان مسلح صهیونیست ها، چه کاری میتواند پیش ببرد؟ جهاد سرش را بالا گرفت و همانطور که لبخند می زد؛ گفت: به وقتش همین به قول شما، پنکه سقفی، کاری می کند کارستان و دوباره خیره به نقطه قرمز رنگ شد و مسیر پیش روی نقطه را نگاهی انداخت و رو به عباس و سعید گفت: درسته! خودش است؛ مقصدش «گردان 8200» اسرائیل هست و با شتابی در حرکاتش، ادامه داد: باید از راه فرعی تونل، زودتر خودمان را به آنجا برسانیم؛ من مطمئنم خبری شده؛ چون این جلاد یکی از افراد کلیدی اسرائیل هست و بی جهت جایی نمیرود و با زدن این حرف از اتاق خارج شد و می خواست به سمتی از تونل برود که به عقب برگشت و گفت: سعید جان! شما همین جا باش؛ بچه ها که رسیدند؛ کارها را پیش ببرید؛ ادامه کار روی این پروژه را خودم انجام میدهم و رو به عباس گفت: عباس! تو با من بیا. هر دو دوست چشمی گفتند و ابومحمد حرکت کرد و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد به سمت اتاق برگشت؛ انتهای اتاق، داخل محفظه ای آهنی که بیشتر به گنجه های قدیمی شباهت داشت؛ چند وسیله را برداشت و داخل کوله پشتی خاکی رنگی که کنار دیوار بود؛ گذاشت و به سرعت برگشت. کمی جلوتر کلیدی را فشار داد و دیوار کنار رفت؛ دهانهٔ تونل مخفی نمایان شد. هر دو مبارز وارد تونلی کم پهنا شدند و قبل از بسته شدن در تونل، صداهایی که نشان میداد بچه های دیگری از حماس، وارد تونل اصلی شده اند؛ به گوش شان رسید. .