#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۳🎬: گلجان روی مبل نشست و گفت: من...من نمی دونم چرا اینجام!! میشه ی
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۲۴🎬:
کلا از ساختمان بیرون رفتند اون خانم با قدم های تند حرکت می کرد و گلجان برای اینکه ازش عقب نماند قدم هایش را بلند برمی داشت تا اینکه به یکی از ساختمان های نزدیک به همان ساختمان بزرگ رسیدند ووارد شدند
گلجان با تعجب اطراف را نگاه می کرد، اینجا کلا با همه جا فرق داشت، یعنی این خانه انگار چیزی جدا از ایران بود، با روستا که قابل مقایسه نبود آخه روستایی های بیچاره کل خانه زندگیشان در یک اتاق خلاصه میشد، چمی فهمیدند آشپزخانه چی هست و سالن کجاست و اتاق خواب و اتاق مهمان چی چی هست، نور شبشان نه برق بلکه چراغ پیه سوز بود و آبشان هم قطره قطره آبی که از چشمه با صبر و حوصله جمع می کردند، حمام به این معنا نبود و آدم تا یک بار جانش را میشست از بس که سرد بود صد تا جان میداد و می گرفت.
حتی همین شهر تهران هم با اینجا تفاوت داشت، گلجان حلبی آباد را از دور دیده و وصفش را شنیده بود و اواره های کنار میدان آزادی را با چشم خودش دیده بود و از محله های پر از آشغال و بی امکانات پایین شهر هم رد شده بود و کاملا میفهمید این قسمت تهران سوای از بقیه ی جاهاست اصلا سوای از کل ایران است، انگار تمام ملت ایران باید کار کنند و در رنج و سختی و بدبختی دست و پا بزنند تا فقط مردم همین قسمت شهر زندگی کنند.
گلجان در همین افکار بود که با صدای خانمی دیگه به خود آمد، این خانم از کجا پیدایش شد؟! اصلا اون خانم قبلی کجا رفته بود؟!
خانمه با تحکم گفت: چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟! گفتم بهت، سریع برو اون طرف، یه دوش بگیر و خودت را قشنگ بشور بعد بیا این ور که کار داریم و بعد همانطور که غر و لند می کرد ادامه داد: یعنی درست یک شب قبل مهمونی باید بیای؟! اه..اه...مشخصه هیچی هم از آداب دربار نمی دونی، من بدبخت می با باهات سرو کله بزنم و دو روز دیگه اگر تو خرابکاری کنی، من توبیخ میشم...
گلجان بدون هیچ حرکتی خانمه را نگاه می کرد که دوباره صدای فریادش بلند شد: چیه؟! نکنه کری؟! برو توی اون حمام وامونده...
گلجان با این فریاد جا خورد و به سرعت خودش را به جایی که اون خانم میگفت رساند، خدا را شکر این چند روز اسکان توی خانه پرویز خان، باعث شده بود گلجان خیلی موارد شهر نشینی از جمله آداب همین حمام را که احتمالا مختص قسمت اعیون نشین بود، یاد بگیرد.
حالا می دانست که اینجا شیر آب سرد و گرم داریم و به راحتی میشه خود را شست.
گلجان آماده حمام شد، شیر آب گرم را باز کرد، بخار آب به جانش می نشست و گرمی آن شیرین بود، ذهن گلجان به روستا کشیده شد، دیگ سیاهی که می بایست طی چندین مرحله آبکشی از چشمه پر آب شود که حداقل سه ساعت طول میکشید و بعد هم جمع کردن هیزم و آتش دادن آن و نشستن به انتظار تا آب کمی ولرم شود و....
زیر لب گفت: آه چقدر زندگی در غیر این شهر در غیر این محله سخت است و مردم چه روزگار پر از غصه و دردی و ناراحتی دارند.
بالاخره حمام تمام شد و گلجان در لباس جدیدی که پشت در برایش گذارده بودند خودش را در آینه قدی اتاق بغلی دید.
گونه هایش گل انداخته بود و رنگ چهره اش شفاف تر از همیشه به چشم می خورد، گلجان غرق دیدن خودش بود که همان خانم جلو آمد و گفت: اسمت گلجان هست درسته؟!
اسم من هم فرشته هست البته فرشته صدام میکنن و تو دختر خوش شانسی هستی که قراره من آماده ات کنم
گلجان با تعجب نگاهی به فرشته که تقریبا چهل سال سن داشت کرد و به خودش جرات داد و گفت: آماده برای چی؟! میشه به من توضیح بدین؟! هیچ کس به من نمیگه که قراره چکار کنم؟! من نگران پدرم هستم...کاش...
فرشته از در اتاقی که وسط بود و به اتاقی دیگر باز میشد وارد اتاق مجاور شد و صدایش را بالا برد و گفت: دیگه اینجا پدر و مادر و... را فعلا فراموش کن، باید بهت یاد بدم که چکار باید بکنی وقت هم نداریم ولی قبلش بیا اینجا تا از لحاظ ظاهری آماده ات کنم، درسته خوشگلی...اما باید در حد میهمانی شاهنشاه باشی
بیا توی این اتاق...
گلجان وارد اتاق شد، اتاقی عجیب با صندلی های عجیب تر که با اشاره فرشته روی یکی از صندلی ها نشست.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۴🎬: کلا از ساختمان بیرون رفتند اون خانم با قدم های تند حرکت می کرد
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۲۵🎬:
فرشته همانطور که بندی دور گردنش میبست اشاره ای به گلجان کرد و گفت: این لچک را از سرت بنداز کنار، اینو دادمت که آب موهات را بگیره وگرنه تو هم مثل بقیه بدون روسری باید باشی
گلجان بی توجه به حرف فرشته اشاره ای به نخ دور گردن او کرد و بریده بریده گفت: چ..چکار می خوای بکنی؟!
فرشته خنده ای کرد و گفت: می خوام با این نخ سر از تنت جدا کنم ، خوب معلومه میخوام این جنگل روی صورتت را صاف کنم، نگو که تا حالا ندیدی که باورم نمیشه..
گلجان که از شرم گونه هاش سرخ شده بود گفت: دیدم که، ولی این کار را برای دخترها شب عروسی شون میکنن من که...من که...
فرشته بند را روی صورت گلجان گذاشت و همانطور که گردنش را حرکت می کرد گفت: خوب تو هم می خوای عروس بشی یعنی مهمانی فرداشب دست کمی از عروسی برات نداره، فقط تو عروسی صیغه عقد می خونن و اینجا راحتتتتتتن و صیغه میغه نمی خونن از هفت دولت آزاد...
خدای من! این چی داشت می گفت؟!
با اولین بند دردی در تن و جان گلجان افتاد و ناخوداگاه خواست بلند بشه و گفت: نه...نه...نه من نمی خوام...من می خوام برم پیش بابام....اصلا می خوام برگردم روستامون...
فرشته با دست محکم روی سینه ی گلجان فشار داد و گفت: بگیر بشین...به من چه تو می خوای یا نمی خوای، من موظفم تو را آماده کنم، از من به تو نصیحت، اینجا ساز مخالف نزن وگرنه پدری ازت درمیارن به راحتی آب خوردن نفست را میبرن...
گلجان که قلبش به شدت می تپید گفت: به خدا مرگ برام بهتره، من دختر آفتاب مهتاب ندیده ام، ما برا خودمون اعتقاداتی داریم، حاضرم بمیرم و تن به این خفت ندم، بزار بمیرم بالاخره یکی میاد داد ما را هم میگیره...
فرشته که انگار بامزه ترین جوک عمرش را شنیده باشه زد زیر خنده و گفت: بزرگتر از سنت حرف میزنی، فکر می کردم یه دختر روستایی ساده و نفهمی هستی که با دیدن زرق و برق اینجا خوش خوشانت میشه، اما انگار لیاقت خوشی نداری، بعدم خانم خوشگل، کله گنده تر از تو را کردن زیر آب، آب از آب هم تکون نخورده، حالا کی میاد پی یه دخترک روستایی که توی هفت آسمون یه ستاره هم نداره را بگیره و بعد صداش را پایین تر اورد و گفت: من بدت را نمی خوام، یک شب هست، تو میتونی توی همین یک شب سرنوشت یک عمرت را رقم بزنی و چیزایی به دست بیاری که فکرش را هم نمی کنی، الانمکمتر جر بخور و حرکت کن، بزار من کارم را بکنم...
اشک از چهارگوشه ی چشم های گلجان روان شده بود، هم به خاطر درد بند و اصلاح بود هم به خاطر بدبختی ای که بر سرش فرود آمده بود، گلجان نمی خواست پاکی و نجابت خودش را از دست بده، نمی دونست چکار کنه اما می بایست از اینجا بیرون بره یا زنده یا مرده، قبل از اینکه دست کسی بهش برسه....
بالاخره کار فرشته تمام شد و حالا نوبت موهای گلجان بود، موهای نرم و صاف که تا گودی کمرش میرسیدند، یه آبشار طلایی رنگ که وقتی مادرش زنده بود، اونا را شانه می کرد و می بافت و هزار بار قربون صدقه اش میرفت و حتی گاهی گلجان را خانم طلا صدا میزدند چون مثل طلا درخشان بود و حالا فرشته می خواست این آبشار طلایی را ازش بگیره
گلجان موهاش را با دو تا دست چسپیده بود و نمی خواست اجازه بده که کوتاهشون کنن و مثل یه بچه کوچک اونقدر گریه کرد که فرشته عصبانی شد و همانطور که قیچی را به طرفی پرت می کرد گفت: خوب به جهنم...می خواستم به روز باشی، حالا که نمی خوای...به من چه، بگذار همه بفهمن یه دختر غربتی دهاتی هستی
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
سلام مخاطبین عزیز
دوستان بزرگوار
برای سلامتی رهبر صلوات بفرستید
آیه الکرسی بخونید
🖤🖤🖤🖤🖤
خبر سنگین است و پر از درد...
قلبم تیر می کشد و آتش به جانم افتاده
اما ما شیر بچه های حیدریم، آشناییم با این غصه ها... در ماه رمضانی مولا علی را از دست دادیم و اینک بعد از گذشت هزار و چهارصد سال، نواده ی او قائدمان سید علی را از دست دادیم
اما بدانید و آگاه باشید که اسلام بالنده تر از قبل به مصاف ابلیس و جهان کفر می رود
می دانم دلتان غمگین است اما غم به دل راه ندهید که ما صاحب داریم و صاحب الزمان حواسش پی یتیمان شیعه اش هست...
سید علی هم سربازی بود که برای حجت خدا علمداری کرد و ما با اقتدا به آقای شهیدان دوران، رهبر نازنینمان، باید سربازی کنیم برای ولی خدا...
کینه ها را در دل دارید که وقت انتقام نزدیک است
اتحاد خود را حفظ کنید که یدالله فوق ایدیهم و خدا بندگان خوبش را تنها نمی گذارد...
سخنی با پدر شهیدم، امام امت؛
بابای خوبم!
شهادتت مبارک، حقا که چیزی غیر از شهادت برازنده ی وجود نازنینت نبود
شهد شیرین شهادت گوارای وجودت باد
مولای من!
از آن بالا...
از محضر مولایمان علی علیه السلام حواست به یتیمانت باشد...
از همین الان دلم برای صدایت
برای نگاهت
برای رجز خوانی ات
برای استقامتت
برای شما که تمام وجودم بودی تنگ است😭😭😭😭
این حدیث از امام زمان عجل الله است: اگر شیعیان ما به اندازه ی جرعه ای آب به یاد ما بودند ، ظهور صورت می گرفت...
حالا که دلتان مملو از غم است
حالا که از نبود پدر امت مستاصل شدید
حالا که حال اضطرار پیدا کردید
امام زمان را از خدا بخواهید
بی شک فرج ما و فرج تمام دنیا در ظهور منجی دنیا صاحب الزمان است
پس همه با هم در این سپیده دم ماه مبارک دعای الهی عظم البلا را زمزمه کنید و ظهور حجت خدا را از خدا بخواهید....
امروز با یکی از دوستان صحبت می کردم و میگفتم: تازه امروز یک ذره از دردی را که زینب سلام الله بعد از شهادت مولایش امام زمانش کشید حس می کنیم
با این تفاوت که زینب بعد از حسین ع به اسارت رفت اما ما بعد از سید علی قرار است جهان کفر را نابود کنیم و دلمان خوش است به آن یار سفر کرده
الهی بدم المظلوم العجل العجل العجل
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگر میشد دعای تو را نشنوند...
ولی من یتیمی بلد نیستم 😭