eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_۵۴🎬: پرویزخان وارد خانه شد، مثل همیشه کانون توطئه پررونق بود، سهیلا و سارا هم بود
🎬: به محض اینکه پرویزخان از خانه بیرون زد، سارا خودش را به تلفن رسانید و شماره خانه ی شاهین را گرفت، یک زنگ دو زنگ اما خبری نشد که نشد. سارا باید با شاهین حرف میزد قبل از اینکه پدرش او را پیدا می کرد پس با دستپاچگی لباس هایش را پوشید و رو به مادرش و سهیلا گفت: من باید برم شاهین را پیدا کنم اگر بابا زودتر از من اونو پیدا کنه خدا میدونه چه قیامتی به پا میشه... سهیلا سری تکان داد و گفت: نگران نباش، احتمالا شاهین تا الان جایی رفته که اجنه هم دستشون به اون نمیرسه، اون به غیر از ترس پدر از ترس دربار هم شده باید خودش را گم و گور کنه آخه محمود میگفت که توی قصر هم همین دروغ تو چو افتاده که شاهین معشوقه ی شاه را ربوده و... پس باید بره و بعد صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: فقط نمی دونم این دختره کجا گم و گور شده، دختره دست و پاچلفتی و دهاتی که نه جایی را می شناخت و نه دوستی داشت، خدا میدونه کجا رفته باشه سارا جلوی در بود و پاشنه ی کفشش را بالا کشید و گفت: من شک ندارم توی همون قصر درندشت یه جا مثل موش کمین کرده... سهیلا نیشخندی زد و گفت: حکمت از خاک و خل و چمن های قصر تغذیه می کنه توی این مدت...نه خواهر من اون به طریقی خودش را به بیرون رسونده حالا از ترس بابا به کجا رفته خدا میدونه... سارا آه کوتاهی کشید و با دست خداحافظی کرد و پله ها را یکی دو تا طی کرد و به سمت در رفت. سارا بدون اینکه به اطراف توجهی داشته باشه، اینقدر عصبی و برآشفته بود سوار ماشین شد و حرکت کرد و متوجه نشد که ماشینی دیگر با کمی فاصله به دنبالش راه افتاد. پرویزخان با یک ماشین ناشناس در حالیکه کلاهی سیاه به سر کشیده بود به دنبال سارا راه افتاد، او می خواست به قیمت جانش هم که شده به شاهین برسد و میدانست اگر کسی بتواند او را به شاهین برساند همین دخترش هست. پس طوری که سارا متوجه نشود سایه به سایه دنبال سارا راه افتاد. سارا ابتدا بعد از حرکت در کوچه پس کوچه های شهر بالاخره جلوی خانه ای با دیوارهای بلند و در بزرگ اعیونی متوقف شد و مطمئینا اینجا خانه ای جز خانه ی شاهین نبود. سارا از ماشین پیاده شد و پرویز خان از داخل ماشین او را زیر نظر داشت. سارا زنگ خانه را زد و بعد اینقدر با سنگی به در زد که بعد از یک ربع درحالیکه داشت ناامید می شد در باز شد و باغبان خانه ی شاهین در را باز کرد. از آن فاصله پرویزخان متوجه نشد که باغبان چه چیزی به سارا گفت فقط دید که سارا با شتابی در حرکاتش به سمت ماشین رفت و سوار ماشین شد و با سرعتی دیوانه وار شروع به حرکت کرد و پرویزخان هم همانطور او را دنبال می کرد و بالاخره در یک خیابان فرعی جلوی مسافرخانه ای رنگ و رو رفته که مشخص بود امکانات آنچنانی ندارد متوقف شد و از ماشین پیاده شد... ادامه دارد.... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
بسم الله الرحمن الرحیم شهیدی که دیروز عصر منزلش رفتیم با همه شهدا فرق داشت، آخه کنار رهبر شهیدمون به شهادت رسیده بود پسرش می‌گفت ازش پرسیدم چی‌کار می‌کنی؟ گفت من اسمم، شغلم رو نشون می‌ده: غلام‌علی... شهید غلام‌علی، غلام سیدعلی، ۴۰ سال به رهبر عزیزمون خدمت کرده بود و آخر هم در کنار رهبر به شهادت رسیده بود منزلی در جنوب شهر تهران، منزلی قدیمی در یک نقطه بسیار قدیمی. دم در منزل‌شون دیدم خانم الهام چرخنده هم اومده تا از این لحظات، مستند بسازه و صحبت‌های خانواده شهید رو ثبت کنه. وارد خونه که شدیم باورم نمی‌شد! یعنی این خونه کسیه که ۴۰ سال خادم شخص اول مملکت بوده؟! مگه همه جای دنیا، مردم خودشون رو نزدیک به مسئولین نمی‌کنن که براشون کاخ‌ و ویلا دست و پا کنن؟! اما یک خونه ساده در جنوب شهر با یک دست مبل و تمام. همسر شهید شروع کرد به گفتن؛ همسرم آقا رو خیلی دوست داشت. چند روز هم نمی‌تونست از آقا جدا بمونه. ایام کرونا وقتی می‌رفت پیش آقا ۲۱ روز پیش آقا می‌موند که یه موقع رفت و آمد نکنه و آقا مریض بشه. می‌گفت فقط آقا سالم باشه. می‌رفت با پول خودش برای آقا خرید می‌کرد و پولی که آقا بهش می‌داد رو برای خونه خودمون خرج می‌کرد که زندگی‌مون برکت بگیره. من چهارده سال باهاش زندگی کردم، اما انگار چهارده سال توی بهشت بودم. چهارده سالِ بهشتی... این دو سه روز آخر انگار خیلی نورانی‌تر شده بود. دو روز قبل شهادتش می‌گفت به آقا گفتم دعا کنید من شهید بشم و آقا فقط من رو نگاه کرد و هیچی نگفت. بهش گفتم: نگفت ان شاءالله بعد از ۱۰۰ سال و این حرفا؟ غلام‌علی گفت: نه! حضرت آقا فقط من رو نگاه کرد. و دو روز بعد هم در کنار حضرت آقا به شهادت رسید. البته اگه می‌موند دق می‌کرد. نمی‌تونست نبودِ آقا رو دووم بیاره. اون روزی که بیت رو زدن، گفتیم غلامعلی فدای سر آقا! فقط خدا کنه آقا زنده باشه. (اینجا یاد حضرت ام البنین سلام الله علیها افتادم، که وقتی خبر شهادت پسرش رو دادن، گفت از حسین علیه السلام چخبر؟ فقط از حسین بگو...) از غذاهای آقا، از همسر و پسر شهید پرسیدیم... غلام‌علی هفته‌ای دوبار از بیت مقداری از غذای آقا رو تبرکی می‌آورد. غذاهای آقا چیزایی مثل اشکنه و ماش‌پلو بود. می‌گفت دو بار به آقا گوشت دادیم. آقا گفت مگه مردم می‌تونن گوشت بخورن؟ برای من دیگه گوشت نذارید. به غلام‌علی اعتراض می‌کردم که چرا انقدر به آقا سیب‌زمینی می‌دید؟ واقعا آقا با این غذاهایی که می‌خورد، فقط خدا حفظش کرده بود... حتی همین سیب‌زمینی هم حضرت آقا می‌گفت سه،چهار دونه بیشتر نگیرید. کبریت هم اگه می‌گرفتن، یه جعبه بیشتر نمی‌گرفتن خدا نگذره از اونایی که به ایشون تهمت می‌زدن. این سبد غذایی رهبر یه مملکته! اگه یه وقت برای نوه‌اش جشن تولد می‌گرفت یا مراسمی چیزی بود، توی خونه آقا الویه و آش درست می‌کردن. این غذای تجملاتی آقا بود. (حاج خانم که اینو گفت، بچه‌ها شروع به گریه کردن...) (-مولا قابل قیاس با کسی نیست- اما من یاد این قضیه تاریخی افتادم: عده‌ای به خادمان امیرالمومنین علیه السلام اعتراض کردن که چرا نون‌هایی که مولا میل می‌فرمایند انقد خشک است؟ و خادمان گفتن مولا درِ کیسه نون‌ها رو یجوری مهر و موم کرده که ما نتونیم حتی به نون‌ها روغن بمالیم؛ و این آقایی که ما دیدیم، قطره‌ای از دریای امیرالمومنین علیه السلام بود) حاج خانم می‌گفت آقا (شهید سیدعلی خامنه‌ای) خیلی به اسراف حساس بودن، وقتی توی خونه مشغول مطالعه بودن، همه چراغ‌ها رو خاموش می‌کردن و فقط یک چراغ رو روشن می‌ذاشتن حین صحبت از شهید و رهبر شهید، یه مُهر آوردن و گفتن آقا با این نماز می‌خونده...! مهر رو دست به دست چرخوندیم، مهر به دست هرکسی می‌رسید بغلش می‌کرد و شروع به گریه می‌کرد. چندتا از رفقا که زرنگ‌تر بودن مهر رو گرفتن و رفتن یه گوشه‌ای و باهاش مشغول نماز شدن؛ نمازِ گریه! اصلا حال و هوای خونه عجیب بود. هرکسی یه حالی داشت. مهر به دست خانم چرخنده رسید، چادرش رو روی سرش کشید و مهر رو زیر چادرش برد و شروع به گریه کرد... انگار همه با این مهر خاطره‌ها داشتن پسر شهید صالحی می‌گفت... این چند وقته پسرِ آقا (آقا مجتبی خامنه‌ای) خیلی هوای ما رو داشت و دائم می‌پرسید همه چی سرجاشه؟ مشکلی چیزی ندارید؟ پدرم یه وقتایی لباس آقا رو خونه می‌آورد تا مادرم باافتخار لباس آقا رو بشوره. مادرم قبل از اینکه لباس رو با آب خیس کنه، با اشک چشمش خیس می‌کرد. پدرم می‌گفت آقا شب‌ها ساعت ۱:۳۰ بلند می‌شه تا نماز بخونه و پدرم قبل از ایشون بلند می‌شد که اگه آقا چایی خواست، چاییِ تازه براش دم کنه و خلاصه هوای آقا رو داشته باشه. شهید غلام‌علی برای معنویت خودش برنامه جدی داشت. نماز شبش ترک نمی‌شد، ساعات مختلف در روز برنامه تلاوت قرآن داشت و این برنامه چه در منزل و چه سرکار و چه در سفر ترک نمی‌شد این است سبک و زندگی علی به قربان مظلومیتت برم آقاا😭
⭕️ ‌معنی چند اصطلاح تخصصی که این روزها زیاد کارایی دارد! ۱. پَهپاد: پرنده‌ هدایت‌پذیر از دور ۲. شهپاد: شناور هدایت‌پذیر از دور ۳. خرپاد: خرِ انسان نمای هدایت پذیر از دور توسط اینترنشنال، بی بی سی ، من و تو... البته بلانسبت خر، زیرا خر حیوان زحمت کشی ست که مثال اینان به خر جفایی ست به آن حیوان
ظریف یهودی: اگر جنگ شود یک نفر از مقامات ایران کشته نمیشوند! مردم کشته میشوند! بله مقامات منظور طیف بی خاصیت و منافق خودشونه که روی یک نفرشون خط هم نیفتاده
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 دریابانی از نسل دلیران تنگستان 🔸 دریابان شهید علیرضا تنگسیری♡ 🔸 دلمان برایت تنگ میشود😞
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیل کمک های مسلمانان شیعه و سنی هندوستان به مردم ایران ادامه دارد. اونموقع عراقچی از الهام علیوف صهیونی تشکر میکنه😔
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازسازی لحظه شهادت رهبرعزیزمون و چفیه‌ای که شد سایه ی سر مجاهدان روزگار و رسید به...♥️
937.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای سردار تنگسیری : دختران ما شرف ما هستند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هجده 🎬: پادشاه یهودیه که در این زمان یهویاکیم بود به شهری د
🎬: بخت النصر ده هزار اسیر از درباریان و بزرگان یهودیه را به بابل برد و در پایتخت حکومت تلفیقی آریایی_بابلی جای داد و بی خبر از اینکه یهودیان هر کجا باشند آنجا را آنقدر به فساد می کشند و آنقدر خون می ریزند تا خوی ابلیسیشان کمی آرام گیرد و حس کنند که سرور و بزرگتر دنیا هستند. اما صدقیا که برادر زاده ی یهویاکیم بود باز هم راه عموی خود را ادامه داد. در این مقطع زمانی گروه بسیار خطرناکی در یهودیه شکل گرفته بود، گروهی که ثروت ملک سلیمان را به زور و با خباثت تصاحب کرده بودند و اندیشه ها و افکارشان افکار سامری بود و خود را مجهز به سحر و ساحری کرده بودند، این گروه از کشتن هیچ کس ابایی نداشتند و به راحتی پیامبران خدا را با قساوت تمام می کشتند و یهودیان صهیونیست نواده های همین گروه هستند با همان افکار و اعتقادات و به مراتب خطرناک تر و ابلیسی تر... حالا این گروه تحت امر صدقیا بودند، در ظاهر با بخت النصر عهدنامه امضا کرده بودند اما در حقیقت دنبال راهی برای شکستن این عهد بودند. فساد و تباهی و گناه در یهودیه بیداد می کرد به طوریکه صدقیا علنا بت های بعل و ملوخ و... را می پرستید و جلوی چشم مردم معابد را که جایگاه پرستش خدا بودند نجس و به این کار افتخار می کرد. در این زمان که حرف از خدا پرستی مانند خوردن جامی زهر جان انسان را در خطر می انداخت، خداوند بزرگ آن مهربان ترین مهربانان پیامبری دیگر برای قوم یهود فرستاد. پیامبری مهربان و مظلوم که زاده ی یکی از مناطق یهودیه بود، نام این پیامبر در کتاب مقدس«ارمیا» بود و در قران از ایشان به نام «عُزیر پیامبر» یاد شده است. عزیز از سن هفده سالگی زمانی که نوجوانی بیش نبود نطق های آتشین می کرد و مردم را به سمت خداوند دعوت می نمود و حتی در قضیه ی حمله ی بخت النصر و یهویاکیم به مردم اعلان داشت که این حمله تازیانه ای از سمت خدا بر قومی ست که پرستش ابلیس را بر پرستش خدا ارحج داشتند، او در این جنگ طرف بخت النصر را گرفت گرچه به بعضی حرکات بخت النصر انتقاد داشت اما مابین بد و بدتر او از بخت النصر حمایت نمود. حالا صدقیا خباثت را به تمامی انجام داد و اینبار او زیر عهد و پیمانش زد و دوباره به سمت حکومت مصر رفت تا با آنها متحد شود و بر علیه حکومت شرقی آریایی بابلی توطیه کند و این ذات کثیف یهود است که در زمانی حس فروپاشی دارد عهد می بندد و زمانی کمی احساس قدرت می کند عهد می شکند، گویی تاریخ معلم مدرسه ایست که تمام ملت ها باید از آن درس بگیرند و موکد این موضوع است که هیچ‌وقت...هیچ وقت به ایادی یهود اعتماد نکنید ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑
♨️تصور بفرمائید صبح عاشورا برخی از اصحاب جار می‌زدند که اگر حضرت اباعبدالله به صلح با یزید امر کردند، همه باید اطاعت کنند! مگر آن ۷۲ مجاهد که در رکاب امام بودند، در تصورشان هم می‌گنجید که از امر امام اطاعت نکنند؟! هرگز! اما آنکه در میانه جنگ، صلح با یزید را بی آنکه امام بر زبان آورد، در جامعه جار می‌زند، دنبال اطاعت از امام نیست، دنبال تحمیل مطامع خود بر امام است. ✍دکتر جبرائیلی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۵🎬: به محض اینکه پرویزخان از خانه بیرون زد، سارا خودش را به تلفن
پرویز خان صبر کرد تا سارا داخل مسافرخانه شد و وقتی مطمئن شد که مقصد سارا همانجاست ، او هم پیاده شد و به سمت مسافرخانه رفت. سارا یک راست به سمت اتاقی در طبقه ی دوم رفت و تقه ای به در زد و در را باز کرد، اینجا اینقدر قدیمی و بی در و پیکر بود که در خود به خود باز میشد. سارا داخل اتاق نیمه تاریک شد و همانطور که بینی اش را می گرفت روبه روی مردی که همدست خیلی از کثافتکاری هایش بود ایستاد و گفت: سلام، جا بهتر از اینجا نبود که ساکن بشی، اینجا هواش آلوده است و نفس که بکشی کلی شپش به بدنت میشینه شاهین با تمسخر سری تکان داد و گفت: امیدوارم هیچ وقت گذارت به همچی جایی نیافته اگر تو هم مثل من همه چشم تیز می کردن تا گیرت بندازن اینجا که هیچ به یه سوارخ موض هم راضی میشدی، آخه منه بیچاره چه گناهی کردم که اون دختره ی دهاتی آب شده رفته توی زمین... سارا قدمی برداشت و‌گفت: از بی عرضگی تو هست وگرنه اون دختره مال این حرفا نبود. شاهین مثل اسپند روی آتش از جا پرید و گفت: همه اش تقصیر تو هست، تو این کک را توی تنبان من انداختی، تو گفتی این دختره خوشگله چشم شاه را میگیره و اگر میل شاه بهش بیافته نونت توی روغنه...لعنت به من که فریب تو را خوردم ، لعنت به اون زمانی که تو چاه خباثت تو افتادم، آخه به من چه تو با زن بابات کینه داری، آخه منو چه سنن؟!! حالا هم خود کرده را تدبیر نیست، اما کور خوندی سارا خانم، یا یه پول کلفت به من میدی یا اینکه میرم پیش پدرت همه چی را میگم و خودم را راحت می کنم و از پرویز خان می خوام توی دربار یه جوری کارم را درست کنه و میدونم پدرت اینقدر مردانگی داره که در ازای گفتن حقیقت کمکم کنه... سارا نیشخندی زد و گفت: بدبخت اومدم اینجا بهت بگم زودتر خودت را گم و گور کن وگرنه اگر پدرم دستش بهت برسه بدون سوال و پرسش یه گلوله حرومت می کنه... شاهین میخواست چیزی بگه که یکدفعه در باز شد و هر دو نفر قلبشان شروع به تیرکشیدن کرد ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۵۶ پرویز خان صبر کرد تا سارا داخل مسافرخانه شد و وقتی مطمئن شد که م
🎬: پرویز خان در را با لگدی که محکم به ان زد باز کرد و با تحکم فریاد زد: شما دوتا چه غلطی کردین؟! چه به سر زن بیچاره ی من آوردین و بعد دستش بالا رفت و اول به صورت شاهین و بعد سیلی به صورت سارا زد و گفت: نمک نشناس... در همین حین صاحب مسافرخانه از پشت سر آمد و گفت: به خدا به زور و با تهدید اومد بالا، هر چی اومدم جلوش را بگیرم نتونستم پرویز خان که تمام حرفهای این دوتا را شنیده بود، یقه ی صاحب مسافرخانه را گرفت و او را بیرون پرت کرد. در را بست و همانطور که خیره به شاهین شده بود گفت: به چه جرأتی زن من، پرویزخان را تحفه ی دربار شاه کردی هااا؟! شاهین که از ترس زهره اش ترکیده بود می خواست تمام داستان را اعتراف کند و سارا را مقصر داستان جلوه دهد که سارا زرنگی کرد و‌ گفت: چرا به جای زنت ما را میزنی؟! منم الان اومدم اینجا تازه فهمیدم که گلجان با یکی دیگه روی هم ریخته... پرویزخان یقیه ی سارا را چسپید و‌گفت: خفه میشی یا خفه ات کنم؟! سارا که انتظار این برخورد را نداشت،مثل مجسمه ای گچی رنگش رفت، پرویز خان اشاره ای به در کرد و گفت: هر دوتون با من میاین خونه تا گلجان پیدا نشده حق ندارین پاتون را از خونه بیرون بگذارید. اینقدر حرف پرویزخان محکم بود که هیچکدام نتوانستند مخالفت کنند و بیصدا دنبال او به راه افتادند. بیرون مسافرخانه سارا می خواست به سمت ماشین خودش برود که با حکم پدرش سوار ماشین او شد و‌حرکت کردند. سارا داخل خانه مدام به شاهین دلداری میداد که محال است گلجان پیدا شود و چند ساعتی بود که پرویزخان خانه را ترک کرده بود و به مش بهرام و پسرش حکم کرده بود که نگذارد کسی از خانه بیرون برود. دم دم های غروب بود که صدای ماشین پرویزخان به گوش رسید. سارا خود را جلوی پنجره ی مشرف به حیاط که در ورودی در دیدرسش بود رساند و مانند گربه ای کمین کرد تا ببیند چه خبر است. در باز شد و قامت پدرش در چارچوب در نمایان شد، سارا نفس راحتی کشید و‌می خواست از جلوی پنجره کنار برود که ناگهان گلجان در حالی زنی زیر بغلش را گرفته بود داخل خانه شد و انگار با دیدن این صحنه، خانه بر سر سارا خراب شد. پرویز خان طبقه پایین ماند و با صدای بلند فریاد زد: همه تان بیاید پایین نمک نشناس ها... لحظات سخت و نفس گیری بود،سارا، سهیلا، مادرش و شاهین، انگار مرگ را جلوی خود می دیدند. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂