eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_۶۱🎬: گلجان نگران از آینده بود اما هنوز هم شرم داشت حرفش را درست و حسابی بزند ولی
🎬: امیر ارسلان سه ساله شده بود، اوضاع زندگی گلجان هر روز بهتر از قبل بود، پرویز خان از هیبت یک سلطنت طلب به قامت یک وطن خواه ضد شاه تبدیل شده بود و هر روز بیش از قبل بر علیه دربار حرف میزد به طوریکه چندین بار از این طرف و آن طرف به او هشدار داده بودند که ساکت شود اما گوش پرویزخان بدهکار نبود، انگار زخمی که خورده بود هنوز التیام نیافته بود. آنها هیچ ارتباطی با سارا و سهیلا و مادرش نداشتند، زندگی روی دیگرش را به گلجان نشان داده بود و گلجان آنقدر خوشبخت بود که میترسد این یک خواب باشد و وقتی چشم بگشاید واقعیت چیز دیگری باشد. گلجان از پنجره امیر ارسلان را میدید که با دوستش محمد که پسرک یکی از بازاریان و همسایه آنها بود، در حال ورجه ورجه کردن بود که ناگهان دوباره هجوم تلخاب به دهانش او را به سمت دشتشویی کشاند. گلجان متوجه شده بود که باز باردار است اما این خبر را به پرویزخان نداده بود، اول با دکتر خانوادگی شان درمیان گذاشت و می خواست بعد از نتیجه آزمایش این خبر را به شوهرش بدهد، پرویز خان می خواست کل دارایی اش را به نام امیر ارسلان بزند اما اگر می دانست بچه ای دیگر در راه دارد شاید سهم این یکی هم نگه می داشت و گلجان به آشپزی که جدیدا استخدام کرده بود دستور پخت چند نوع غذا را داده بود تا با صرف یک شام عالی، خبر خوش را هم به شوهرش بدهد. بوی قورمه و مرغ و فسنجان با هم قاطی شده بود، دل گلجان زیر و رو میشد و حالش خیلی بد بود اما یک حس ناخوشایندی که نمی دانست از چیست این حال بد را وخیم تر می کرد یک نوع دلشوره....انگار این حس می خواست او را از واقعه ای تلخ خبردار کند. هر چه می گذشت دلشوره ی گلجان بیشتر می شد، پس به ناچار به سمت تلفن رفت و شماره تجارتخانه پرویزخان که تازگی ها اسمش را گذاشته بود تجارت امیر ارسلان را گرفت و بعد از اینکه چندین بوق خورد، صدای محمود آقا، پادوی آنجا در حالیکه نفس نفس میزد در گوشی پیچید: ب...بله بفرمایید! گلجان نفس کوتاهی کشید و گفت: سلام آقا محمود، با پرویزخان کار داشتم محمود نفس بلندی کشید و گفت: سلام زن ارباب، ایشون دو ساعتی هست که از تجارتخانه رفتن گفتن میان خونه اما چند جا کار داشتن حتما تا به خونه برسن طول میکشه، نگران نباشید... محمود در حال حرف زدن بود که زنگ در خانه را زدند گلجان با عجله تلفن را قطع کرد و همانطور که چادرش را سر می کرد بلند گفت: بابا! من در را باز میکنم حتما مادر محمد هست اومده دنبالش و سریع خودش را به در رساند در را باز کرد یکه ای خورد، باورش نمیشد...این اینجا چکار می کرد؟! ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فصل اول شاهین با نیش باز به گلجان چشم دوخت و‌گفت: سلام بانو، خوبین؟! گلجان بدون آنکه جوابی به شاهین بدهد خواست در را ببندد که شاهین پایش را بین در گذاشت و گفت: نترس مزاحم نمیشم، اومدم بگم آقاتون، پرویزخان، تصادف کردن و مردن تمااام...اگه می خوای برای آخرین بار ببینش برو پزشکی قانونی چون اونجوری من میدونم بچه هاش می خوان زود خاکش کنن و بعد قهقه ای زد... این چی داشت می گفت؟! پشت گلجان داغ شد و یخ شد، دنیا دور سرش می چرخید، پشتش را زد به دیوار و همانطور که داشت سرنگون میشد فریاد زد: نه...نه...امکان نداره پرویزخان زنده است و دنیای جلوی چشمهاش سیاه شد و دیگه چیزی از دور و برش نفهمید... گلجان چشم هاش را باز کرد، نگاهش به چلچراغ آشنای بالای سرش بود، اینجا خونه ی خودش بود، اومد تکان بخورد که سوزشی در دستش پیچید خدیجه خانم خدمتکار خونه اش با خوشحالی گفت: خدا را شکر بهوش اومد و بعد با صدای بلند گفت: آقای دکتر...آقای دکتر منوچهری برگردین، خانم جان بهوش آمد. گلجان یک لحظه فراموش کرده بود چه اتفاقی افتاده و با آمدن دکتر و دیدن مراد علی با پیرهن مشکی کم کم همه چی یادش آمد و با لکنت گفت: پ...پ...پرویزخان رفت؟! دکتر جلو آمد و گفت: خدا رحمتش کنه، اما خونسردی خودتون را حفظ کنید شما الان باید به فکر اون موجود کوچلویی باشید که در شکم دارید، بیش از بیست و چهار ساعت بیهوش بودید، شما باید آروم باشید... اشک از چهارگوشه ی چشم گلجان شروع کرد به فرو ریختن، همانطور که سرم دستش را محکم میکند گفت: منو ببرید پیش پرویزخان...من باید ببینمش... مراد علی آهی کشید و‌گفت: امروز دفنش می کنن دخترم، توی اون خونه اش بردنش و مراسم هم بچه هاش... گلجان با صدای محکم گفت: همین الان میرم اونجا... گلجان در رانندگی استاد شده بود و ماشین هم داشت اما حالش روبه راه نبود که رانندگی کند دکتر منوچهری که یک زن داغدار و مصمم را در جلوی چشمش میدید گفت: من شما را میبرم بفرمایید آماده بشید. خدیجه خانم کمک کرد تا گلجان آماده شد و همانطور که می خواستند حرکت کنند امیر ارسلان هم به دامان مادر آویخت و محکم او را چسپیده بود، وقت درنگ کردن نبود، پس امیر ارسلان هم راهی خانه ی پدری شد. خیلی زود به خانه قدیمی پرویزخان رسیدند و درست همزمان با ورود آنها تابوت پرویزخان هم رسید. صدای شیون گلجان بلند شد و وارد خانه شدند، سهیلا و سارا روی حیاط بودند و با دیدن گلجان و امیر ارسلان، انگار که اینها با هم اختلافی نداشتند جلو آمدند، سهیلا خودش را در آغوش گلجان انداخت و سارا امیر ارسلان را در آغوش گرفت. گلجان مبهوت از این رفتار شده بود اما همان موقع تابوت پرویزخان داخل حیاط شد و وقت فکر کردن به رفتار مشکوک دخترها نبود، صدای شیون گلجان به هوا بلند شد و دوباره زانو زد و بی خبر از امیر ارسلان، خاک بر سرش می ریخت... تابوت را برخلاف باقی مردم، نیم ساعتی در خانه نگه داشتند و صدای گریه بلند بود، گلجان با چشم هایی کاسه ی خون اطراف را به دنبال امیر ارسلان جستجو می کرد و خبری از او نبود. پس با پاهای بی جان از جا بلند شد، سارا که او را زیر نظر داشت جلو آمد و گفت: کجا زن بابا؟! گلجان با صدای بغض دار گفت: امیر ارسلان ...دنبال امیر ارسلانم سارا لبخندی زد و گفت: چه بچه ی شیرینی هست حیف روز تلخ و عزا دیدمش، همینجا ها داشت بازی می کرد نگران نباشید برید الان می خوان تابوت را ببرن... اما گلجان دلش شور میزد باید امیر ارسلان را پیدا می کرد پس مثل مرغی که به دنبال جوجه اش هست از این اتاق به آن اتاق می رفت، در همین حین دکتر منوچهری خودش را به او رساند و دلیل نگرانی اش را پرسید. گلجان نگاه پر از غمش را به چهره مهربان دکتر دوخت و گفت: امیر ارسلان...نمی دونم کجاست؟! دکتر سرش را جلو آورد و گفت: با دختر کوچکه پرویز خان مرحوم بود و اشاره به باریکه ای که به حیاط پشتی ختم میشد کرد و گفت، آخرین بار دیدمش به آن طرف رفتند. گلجان با هول و ولا به سمت حیاط پشتی دوید و دکتر هم پشت سرش روان شد. پشت خانه، انواع درختان میوه بود، گلجان چشم گرداند و چشم گرداند و ناگهان چیزی شبیه امیر ارسلان که انگار خوابیده است کمی دورتر زیر درخت توت دید و فریاد زد آنجاست... دکتر شروع به دویدن کرد، قبل از گلجان خود را بالای سر امیر ارسلان رساند. بچه زیر درخت راحت خوابیده بود و کفی سفید رنگ دور لبهایش بود، دکتر وحشت زده به امیر ارسلان چشم دوخت و خم شد، دستش را روی رگ گردن پسرک گذاشت، تن و بدنش هنوز گرم بود، اما نبض نداشت. دکتر نگاهی به پشت سرش کرد، گلجان با شتاب به سمتش می آمد دکتر برای اینکه گلجان این صحنه را نبیند اشاره کرد، برو یک لیوان آب بیاور گلجان به عقب برگشت تا دستور دکتر را اجرا کند و دکتر در عین ناامیدی شروع به احیای پسرک کرد...اما امیر ارسلان مرده بود...یا بهتر بگوییم او را با سم کشته بودند...
«پایان فصل اول» ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
با سلام خدمت مخاطبین عزیز فصل اول داستان «رنج دنیا» به پایان رسید این داستان در فصل دوم که به صورت آنلاین نوشته میشود، مهییج تر است که ان شاالله بعد از یک تنفس کوتاه و ارائه ی داستان «امینه» فصل دوم رنج دنیا را حضورتان ارائه می نماییم داستان «امینه» به صورت کتاب چاپ شده است که به خاطر ایام جنگ این داستان خدمتتان ارسال میشود تا اوقاتتان با خواندن یک داستان عاشقانه و زیبا خوش شود. البته نکته هایی درباره این رمان فوق العاده زیبا هست که قبل از ارائه داستان خدمتتان عرض خواهم کرد با تشکر.... حسینی
دوستان عضو گروه طنز جبهه بشید هدیه دریافت کنید😅😅
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_نوزده🎬: بخت النصر ده هزار اسیر از درباریان و بزرگان یهودیه
🎬: صدقیا همانند دیگر فرمانروایان یهود و مثل مردم متکبر یهودی دیگر، زیر عهد و پیمانی که با حکومت شرقی بخت النصر بسته بود زد و عهدنامه را پاره و بر باد داد و این خبر به بخت النصر رسید. بخت النصر بار دیگر با سپاهی عظیم راهی یهودیه شد تا اینبار کار آنها را یکسره کند آخر این سومین باری بود که عهد شکنی می کردند. خبر حرکت بخت النصر به اورشلیم رسید، صدقیا با تکبر به همه اطمینان میداد که اینبار پیروز میدان است چرا که در این سالها با بردگی شیطان و خون هایی که به پای بت ملوخ ریخته بودند و با توسل به سحر و ساحری، خس می کردند ابلیس به آنها قدرتی بیش از بیش عطا کرده، قدرتی که در برابر تمام عالم می تواند ایستادگی کند، آنها در عالم شیطانی خود غرق بودند که ارمیاء نبی احساس خطر کرد، او برگزیده شده بود تا این قوم را هدایت کند، هر چند که قبل از این هم خطابه های زیادی داشت، اما اینبار باید کاری می کرد تا دوباره تازیانه ی خدا بر بدن قومش باریدن نگیرد. پس در روزی که برای یهودیان عید بود به امر خداوند به میان یهودیان رفت و بر بلندیی قرار گرفت، خداوند به او اطمینان داده بود که تو برو هر چه لازم باشد من برزبانت جاری می کنم. بیم جان ارمیا می رفت چون در این زمان قوم یهود به دو گروه تقسیم شده بود یک گروه ثروتمندان و گروه دیگر ضعفا، در این زمان اختلاف طبقاتی بسیار زیاد بود و ربا در بین مردم به فور شده بود،ثروتمندان هر روز ثروتمند تر و فقیران فقیر تر میشدند و بت پرستی همه گیر شده بود و پیامبران دروغین هم بسیار و هر لحظه از جایی یکی ادعای پیامبری می کرد. حالا در این وضعیت ارمیاء نبی می بایست قد علم کند، روز عید بود، ارمیا با طوماری که همه سخن خدا بود به میان مردم رفت و با صدای محکم و بلند که قدرتی الهی در آن نهفته بود فریاد برآورد، او. از زبان خداوند واقعیت وجودی بنی بشر و بنی اسرائیل را از سالیان و قرن ها قبل بازگو کرد، حضرت ارمیا از وضعیت بغرنج بنی اسرائیل در زمان فرعون سخن ها گفت و سپس از معجزات پی در پی که خداوند علم نمود تا بر مردم آشکار شود که هر کس راه خداوند را برود خدا او را یار و یاوری بسیار نیکوست... ارمیا گفت و گفت و گفت، از روی طومار خواند از عهدی گفت که خداوند از بنی اسرائیل گرفته و به آنها گوشزد کرد که خداوند بنی اسراییل را برگزید تا زمینه ی ظهور و بروز کلمات مقدس را فراهم کنند، بنی اسرائیل برگزیده شد تا سربازی در رکاب بنی اسماعیل باشد و خداوند پیرامون این موضوع عهدها از بنی اسراییل گرفت و از قِبل این موضوع نعمات زیادی به بنی اسرائیل داد، اما اینک بنی اسراییل عهد خود فراموش کردند و راه ابلیس را که بزرگترین دشمن بنی بشر است می رفت، بت پرستی را پیشه کرده بودند و ظلم و جور و گناه و فساد کار هر روزه شان شده بود. ارمیاء سخنان خدا را بر زبان جاری میکرد و از میان مردم همهمه ای به پا شد، آنها واقعیت هایی را می شنیدند که پذیرشش برای آنها سخت بود پس همگی با هم شروع به دشنام گفتن و ناسزا گفتن به ارمیاء نبی کردند و... ادامه دارد.... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
با سلام خدمت مخاطبین گرامی قبل از ارائه ی اولین قسمت از رمان زیبای« امینه» باید به استحضار برسانم که این رمان برگرفته از واقعیت های جامعه ی عربستان است و هر چه که در این رمان به ان پرداختیم در واقعیت نمونه اش اتفاق افتاده است. این رمان برای سرگرمی روزهای جنگ خدمتتان ارسال میشود و چون کتاب چاپ شده است، دو روز بعد از اینکه رمان کامل شد، قسمت هایی از آن حذف می شود و کسانی که از رمان عقب بمانند، باید کتاب چاپی آن را تهیه نمایند التماس دعا .....برای ظهور مولا
خسته از روزی پر مشغله و ترم درسی سخت اما شیرین ، بعد از ماه ها دوری روی تخت اتاق خودم ، دراز کشیدم صدای خاله هاجر که حکم دایه و پرستار و حتی مادر من را داشت از هال بلند شد : امینه جان، ناهارت را که خورده ،نخورده بلند شدی، میوه برایت پوست بگیرم؟ از جا بلندشدم ، همانطور که موهای بلند و صافم را روی شانه هام مرتب می کردم جلوی در اتاق رفتم و گفتم :قربان دستت خاله، بیشترین چیزی که الان احتیاج دارم ، یک استراحت درست وحسابی و خواب طوالنی ست، لطفا تا غروب آفتاب درب اتاق ، من را نزنید ،میخواهم تلافی بی خوابی این مدت را دربیاورم .فقط در صورتی مجازی .بیدارم کنی که پدرم خونه ،آمده باشد خاله هاجر ،این زن مهربان و شیرین سخن که بعد از مرگ مادرم،محبتی مثل مادرم به من ارزانی میداشت، به طرفم آمد ،لبخندی زد و گفت :باشه دخترم، برو بخواب، امشب ...به گمانم پدرت عبدالقادر اینجا نمیاید با لحن غمگینی گفتم :آره...بی شک ،زبیده این زن حسود که همیشه مادرم را اذیت میکرد و الان مرا به چشم رقیبش می داند ،اجازه نمی دهد که پدرم برای دیدن من اینجا .بیاید خاله هاجر همانطور که لبخندش پررنگ تر میشد گفت :چرا به چشم رقیب بهت نگاه نکند؟ در زیبایی به مانند مادر خدابیامرزت میمانی، اگر کل عربستان هم زیر پا بگذارند محال است دختری به زیبایی تو پیدا کنند و از طرفی پدرت عبدالقادر هم عاشق دختر ، یکی یک دانه اش است و حاضر است هر کاری برایت انجام بدهد، البته این را بگم، پدرت چند روز پیش برای کارهای تجاریش به مسافرت رفته ، مطمئن باش ،اگر اینجا بود،فی الفور خودش را به این خانه میرساند و مخالفتهای زبیده هیچ تأثیری روی او ...نداشت، آخه پدرت خیلی به حرفهای زبیده بها نمی دهد با به یاد آوری چهره ی مادرم ،غمی تو وجودم نشست وگفتم :اگر حرف زبیده روی بابا،تأثیر نداشت،چرا وقتی مادرم زنده بود ،خیلی کم به ما سر میزد؟ ولی بعد از مرگ مادرم، هر روز پیش من میامد؟ خاله هاجر آهی از دل کشید و گفت :اون یه دلیل دیگه داشت، شاید بعدها خود پدرت دلیلش را گفت، اما زبیده با اینکه سه تا پسر برای پدرت آورده، اما بازهم ،نتوانست ، ...عشقی که عبدالقادر به مادرت داشت را نسبت به خودش جلب کند دستی به روی دستهای پر از چین و چروک خاله هاجر کشیدم و در حالیکه میخواستم داخل اتاق بشوم و درب را ببندم، گفتم :ولی من فکر میکنم این حرفها را برای دلخوشی ❌ کپی حرام راضی نیستم پیگرد قانونی دارد❌ 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
من میگویی....باشه خاله ،هرچی تو میگویی راسته، حالا با اجازه من بروم و کمی .استراحت کنم .داخل اتاق شدم و درب را پشت سرم بستم و روی تخت خودم را رها کردم، می دونستم با اتفاقاتی که امروز در دانشگاه رخ داد، .محال است به راحتی خواب بروم طبق معمول همیشه در عالم گذشته و اتفاقاتش غرق شدم، فکرم رفت به زمانی که پدرم .را متقاعد کردم تا ب ا ثبت نامم در دانشگاه ملک عبدالله ،موافقت کند پدرم از آنجا که به من علاقه ی خاصی دارد، دست رد به خواسته های من نمیزند ،اما برای تحصیل در دانشگاه ملک عبدالله به شدت مخالفت میکرد و دلایلش هم از نظر خودش منطقی بود ،آخه میگفت دانشگاه برای تحصیل من ،در همین ریاض هم وجود دارد و لازم نیست که من برای تحصیل به جده بروم و از طرفی ،دانشگاه ملک عبدالله اولین دانشگاه مدرن و مختلط در عربستان بود که تحت پوشش هیچ کدام از وزارتخانه ها نبود و به راحتی قوانین عربستان را دور میزد به طوریکه دختر خانم ها خیلی آزاد و .بدون عبا و روبنده و با هرپوششی ،در کنار دانشجویان پسر ،مشغول تحصیل بودند . پدرم با استناد به این مدارک ، مخالفت شدید خود را ابراز می داشت اما من که در زندگی عادت کرده بودم،هر چه بخواهم به آن برسم و از طرفی بهترین ها را مد نظر میگرفتم و حالا از نظر من ،تحصیل در دانشگاه پیشرفته ی ملک عبدالله که اساتیدش،پروفسوران حاذقی از جای جای دنیا بود و تقریبا نخبه ها را جذب می کرد و .رشته های علوم و تکنولوژی که من بسیار به آنها علاقه داشتم ،در آنجا تدریس میشد پس عزمم را جزم کردم تا به خواسته ام برسم و تا رسیدن به هدفم از پا ننشینم و بالاخره همان شد که من میخواستم .مخالفتهای پدر و سنگ اندازیهای زبیده و تعصب مغرضانه ی ،سلمان و عمر و صابر ،سه برادر بزرگترم، تأثیری در تصمیمم نداشت و بالاخره با .شرط و شروطی که پدرم مشخص کرد، راهی جده شدم روز اول ورودم ،پدرم خودش شخصا مرا به آنجا برد ،وقتی ساختمان بلند و مدرن دانشگاه را روی ساحل شنی دریای سرخ ،که مجهز به بهترین تجهیزات بود را از .نزدیک دیدم از شادی در پوست خود نمی گنجیدم بالاخره ثبت نام و ساکن ودانشجوی دانشگاه ملک عبدالله شدم، خوابگاه دانشجویان پشت .ساختمان اصلی دانشگاه بود که با کانال آبی از محوطه ی دانشگاه جدا شده بود در این دانشگاه ،هر نوع آزادی عملی که در جامعه ی عربستان ،یک زن از آن محروم بود، ما داشتیم و حتی می توانستیم به راحتی،رانندگی کنیم و هر نوع پوششی داشته باشیم کپی حرام حتی بانام نویسنده پیگرد قانونی دارد❌ @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خلاصه از ورودم به این دانشگاه در پوست خود نمی گنجیدم ،اما نمی دانستم با ورود به ....اینجا، تقدیرم به کجاها می کشد همه چیز به خوبی و خوشی میگذشت و من در رشته ی علوم کاربردی کامپیوتر مشغول تحصیل شدم ، هفته ی اول ودوم بدون هیچ حادثه ای، خوب گذشت ،اما هفته ی ، سوم یک دانشجوی جدید وارد دانشگاه و هم دوره ی ما شد ، پسری به نام حیدر که بسیار باهوش به نظر میرسید و آنطور که میگفت ، جزء رتبه های برتر برای ورود به این دانشگاه بوده ،از لحاظ سنی ،سه سال از من بزرگتر بود و از لحاظ قیافه ، بسیار زیبا و دلپسند و البته سربه زیر وبا وقار بود، حتی توجه مرا که دختری سخت پسند و مغرور بودم ،به خود جلب کرد اولین روز ورود ، وقتی استاد از او سؤال کرد که چرا با تأخیر ،سال تحصیلی را شروع کرده ؟ خیلی با ابهت و بدون اینکه کوچکترین ترسی از عواقب این سخنرانی اش داشته باشد گفت :من،چندین بار در آزمون شرکت کردم و هر بار با رتبه ی برتر ، پذیرفته شدم ،منتها به دلیل اینکه جزء جمعیت مظلوم شیعیان عربستان هستم و طبق اصول تبعیض آمیز و دشمنی مغرضانه ی ،حکومت وهابی سعودی که ما را از پست های دولتی محروم و خیلی فعالیت های اجتماعی برکنار می کنند، از ثبت نام بنده در این دانشگاه ممانعت می کردند و بالاخره بعد از مدتها تلاش و ارائه مدارک معتبر که نشان ...از نمرات عالی ونبوغ من در تحصیل داشت .موفق به ثبت نام شدم و حیدر ،در حال حرف زدن بود که من در عالم خود فرو رفتم و واقعا او را تحسین می کردم ، هم به خاطر هوش سرشارش و هم به خاطر پیگیری برای پیشرفت در تحصیل و زندگی و هم به علت این سخنرانی شجاعانه اش و رجز خو انیی که می توانست برای او فاجعه بار باشد... هر حرف او، دل را درون سینه ام به تلاطم می انداخت، گرچه او در همه حال سربه زیر بود ،اما من با هر نگاهی که به قامت زیبا و رشید او می انداختم ، حسی ناشناخته در وجودم ،شعله می کشید .حسی که تا به حال تجربه نکرده بودم ،اما شیرین و دلچسپ بود از آن روز به بعد ،سعی می کردم تا در کلاس درس ،بیشتر خودم را نشان دهم تابلکه به چشم حیدر هم بیایم...اما هر چه من بیشتر تالش می کردم، کمتر نتیجه می گرفتم، حیدر با هیچ کس نمی جوشید و به هیچ چیز جز درس ،توجهی نداشت .انگار او غریقی بود که .محو دریای علم شده بود و می خواست تا فرصت دارد ،به عمق آن نفوذ کند اما من هم کسی نبودم که به راحتی از پا بنشینم، من، امینه تک دختر و نازدانه ی عبدالقادر بودم ، درست است که مادرمن ،مانند زبیده ،از زنان اشراف ریاض نبود ، اما ارج و قربم پیش پدرم از سه پسر زبیده ،نه تنها کمتر وبلکه بیشتر هم بود، تا به حال به هر چه که می خواستم ،رسیده بودم و اینک ،دل من ،خواهان حیدر بود و حیدر هم بی خبر از این مهر پنهان؟.. @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا