eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
با سلام خدمت مخاطبین گرامی قبل از ارائه ی اولین قسمت از رمان زیبای« امینه» باید به استحضار برسانم که این رمان برگرفته از واقعیت های جامعه ی عربستان است و هر چه که در این رمان به ان پرداختیم در واقعیت نمونه اش اتفاق افتاده است. این رمان برای سرگرمی روزهای جنگ خدمتتان ارسال میشود و چون کتاب چاپ شده است، دو روز بعد از اینکه رمان کامل شد، قسمت هایی از آن حذف می شود و کسانی که از رمان عقب بمانند، باید کتاب چاپی آن را تهیه نمایند التماس دعا .....برای ظهور مولا
خسته از روزی پر مشغله و ترم درسی سخت اما شیرین ، بعد از ماه ها دوری روی تخت اتاق خودم ، دراز کشیدم صدای خاله هاجر که حکم دایه و پرستار و حتی مادر من را داشت از هال بلند شد : امینه جان، ناهارت را که خورده ،نخورده بلند شدی، میوه برایت پوست بگیرم؟ از جا بلندشدم ، همانطور که موهای بلند و صافم را روی شانه هام مرتب می کردم جلوی در اتاق رفتم و گفتم :قربان دستت خاله، بیشترین چیزی که الان احتیاج دارم ، یک استراحت درست وحسابی و خواب طوالنی ست، لطفا تا غروب آفتاب درب اتاق ، من را نزنید ،میخواهم تلافی بی خوابی این مدت را دربیاورم .فقط در صورتی مجازی .بیدارم کنی که پدرم خونه ،آمده باشد خاله هاجر ،این زن مهربان و شیرین سخن که بعد از مرگ مادرم،محبتی مثل مادرم به من ارزانی میداشت، به طرفم آمد ،لبخندی زد و گفت :باشه دخترم، برو بخواب، امشب ...به گمانم پدرت عبدالقادر اینجا نمیاید با لحن غمگینی گفتم :آره...بی شک ،زبیده این زن حسود که همیشه مادرم را اذیت میکرد و الان مرا به چشم رقیبش می داند ،اجازه نمی دهد که پدرم برای دیدن من اینجا .بیاید خاله هاجر همانطور که لبخندش پررنگ تر میشد گفت :چرا به چشم رقیب بهت نگاه نکند؟ در زیبایی به مانند مادر خدابیامرزت میمانی، اگر کل عربستان هم زیر پا بگذارند محال است دختری به زیبایی تو پیدا کنند و از طرفی پدرت عبدالقادر هم عاشق دختر ، یکی یک دانه اش است و حاضر است هر کاری برایت انجام بدهد، البته این را بگم، پدرت چند روز پیش برای کارهای تجاریش به مسافرت رفته ، مطمئن باش ،اگر اینجا بود،فی الفور خودش را به این خانه میرساند و مخالفتهای زبیده هیچ تأثیری روی او ...نداشت، آخه پدرت خیلی به حرفهای زبیده بها نمی دهد با به یاد آوری چهره ی مادرم ،غمی تو وجودم نشست وگفتم :اگر حرف زبیده روی بابا،تأثیر نداشت،چرا وقتی مادرم زنده بود ،خیلی کم به ما سر میزد؟ ولی بعد از مرگ مادرم، هر روز پیش من میامد؟ خاله هاجر آهی از دل کشید و گفت :اون یه دلیل دیگه داشت، شاید بعدها خود پدرت دلیلش را گفت، اما زبیده با اینکه سه تا پسر برای پدرت آورده، اما بازهم ،نتوانست ، ...عشقی که عبدالقادر به مادرت داشت را نسبت به خودش جلب کند دستی به روی دستهای پر از چین و چروک خاله هاجر کشیدم و در حالیکه میخواستم داخل اتاق بشوم و درب را ببندم، گفتم :ولی من فکر میکنم این حرفها را برای دلخوشی ❌ کپی حرام راضی نیستم پیگرد قانونی دارد❌ 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
من میگویی....باشه خاله ،هرچی تو میگویی راسته، حالا با اجازه من بروم و کمی .استراحت کنم .داخل اتاق شدم و درب را پشت سرم بستم و روی تخت خودم را رها کردم، می دونستم با اتفاقاتی که امروز در دانشگاه رخ داد، .محال است به راحتی خواب بروم طبق معمول همیشه در عالم گذشته و اتفاقاتش غرق شدم، فکرم رفت به زمانی که پدرم .را متقاعد کردم تا ب ا ثبت نامم در دانشگاه ملک عبدالله ،موافقت کند پدرم از آنجا که به من علاقه ی خاصی دارد، دست رد به خواسته های من نمیزند ،اما برای تحصیل در دانشگاه ملک عبدالله به شدت مخالفت میکرد و دلایلش هم از نظر خودش منطقی بود ،آخه میگفت دانشگاه برای تحصیل من ،در همین ریاض هم وجود دارد و لازم نیست که من برای تحصیل به جده بروم و از طرفی ،دانشگاه ملک عبدالله اولین دانشگاه مدرن و مختلط در عربستان بود که تحت پوشش هیچ کدام از وزارتخانه ها نبود و به راحتی قوانین عربستان را دور میزد به طوریکه دختر خانم ها خیلی آزاد و .بدون عبا و روبنده و با هرپوششی ،در کنار دانشجویان پسر ،مشغول تحصیل بودند . پدرم با استناد به این مدارک ، مخالفت شدید خود را ابراز می داشت اما من که در زندگی عادت کرده بودم،هر چه بخواهم به آن برسم و از طرفی بهترین ها را مد نظر میگرفتم و حالا از نظر من ،تحصیل در دانشگاه پیشرفته ی ملک عبدالله که اساتیدش،پروفسوران حاذقی از جای جای دنیا بود و تقریبا نخبه ها را جذب می کرد و .رشته های علوم و تکنولوژی که من بسیار به آنها علاقه داشتم ،در آنجا تدریس میشد پس عزمم را جزم کردم تا به خواسته ام برسم و تا رسیدن به هدفم از پا ننشینم و بالاخره همان شد که من میخواستم .مخالفتهای پدر و سنگ اندازیهای زبیده و تعصب مغرضانه ی ،سلمان و عمر و صابر ،سه برادر بزرگترم، تأثیری در تصمیمم نداشت و بالاخره با .شرط و شروطی که پدرم مشخص کرد، راهی جده شدم روز اول ورودم ،پدرم خودش شخصا مرا به آنجا برد ،وقتی ساختمان بلند و مدرن دانشگاه را روی ساحل شنی دریای سرخ ،که مجهز به بهترین تجهیزات بود را از .نزدیک دیدم از شادی در پوست خود نمی گنجیدم بالاخره ثبت نام و ساکن ودانشجوی دانشگاه ملک عبدالله شدم، خوابگاه دانشجویان پشت .ساختمان اصلی دانشگاه بود که با کانال آبی از محوطه ی دانشگاه جدا شده بود در این دانشگاه ،هر نوع آزادی عملی که در جامعه ی عربستان ،یک زن از آن محروم بود، ما داشتیم و حتی می توانستیم به راحتی،رانندگی کنیم و هر نوع پوششی داشته باشیم کپی حرام حتی بانام نویسنده پیگرد قانونی دارد❌ @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خلاصه از ورودم به این دانشگاه در پوست خود نمی گنجیدم ،اما نمی دانستم با ورود به ....اینجا، تقدیرم به کجاها می کشد همه چیز به خوبی و خوشی میگذشت و من در رشته ی علوم کاربردی کامپیوتر مشغول تحصیل شدم ، هفته ی اول ودوم بدون هیچ حادثه ای، خوب گذشت ،اما هفته ی ، سوم یک دانشجوی جدید وارد دانشگاه و هم دوره ی ما شد ، پسری به نام حیدر که بسیار باهوش به نظر میرسید و آنطور که میگفت ، جزء رتبه های برتر برای ورود به این دانشگاه بوده ،از لحاظ سنی ،سه سال از من بزرگتر بود و از لحاظ قیافه ، بسیار زیبا و دلپسند و البته سربه زیر وبا وقار بود، حتی توجه مرا که دختری سخت پسند و مغرور بودم ،به خود جلب کرد اولین روز ورود ، وقتی استاد از او سؤال کرد که چرا با تأخیر ،سال تحصیلی را شروع کرده ؟ خیلی با ابهت و بدون اینکه کوچکترین ترسی از عواقب این سخنرانی اش داشته باشد گفت :من،چندین بار در آزمون شرکت کردم و هر بار با رتبه ی برتر ، پذیرفته شدم ،منتها به دلیل اینکه جزء جمعیت مظلوم شیعیان عربستان هستم و طبق اصول تبعیض آمیز و دشمنی مغرضانه ی ،حکومت وهابی سعودی که ما را از پست های دولتی محروم و خیلی فعالیت های اجتماعی برکنار می کنند، از ثبت نام بنده در این دانشگاه ممانعت می کردند و بالاخره بعد از مدتها تلاش و ارائه مدارک معتبر که نشان ...از نمرات عالی ونبوغ من در تحصیل داشت .موفق به ثبت نام شدم و حیدر ،در حال حرف زدن بود که من در عالم خود فرو رفتم و واقعا او را تحسین می کردم ، هم به خاطر هوش سرشارش و هم به خاطر پیگیری برای پیشرفت در تحصیل و زندگی و هم به علت این سخنرانی شجاعانه اش و رجز خو انیی که می توانست برای او فاجعه بار باشد... هر حرف او، دل را درون سینه ام به تلاطم می انداخت، گرچه او در همه حال سربه زیر بود ،اما من با هر نگاهی که به قامت زیبا و رشید او می انداختم ، حسی ناشناخته در وجودم ،شعله می کشید .حسی که تا به حال تجربه نکرده بودم ،اما شیرین و دلچسپ بود از آن روز به بعد ،سعی می کردم تا در کلاس درس ،بیشتر خودم را نشان دهم تابلکه به چشم حیدر هم بیایم...اما هر چه من بیشتر تالش می کردم، کمتر نتیجه می گرفتم، حیدر با هیچ کس نمی جوشید و به هیچ چیز جز درس ،توجهی نداشت .انگار او غریقی بود که .محو دریای علم شده بود و می خواست تا فرصت دارد ،به عمق آن نفوذ کند اما من هم کسی نبودم که به راحتی از پا بنشینم، من، امینه تک دختر و نازدانه ی عبدالقادر بودم ، درست است که مادرمن ،مانند زبیده ،از زنان اشراف ریاض نبود ، اما ارج و قربم پیش پدرم از سه پسر زبیده ،نه تنها کمتر وبلکه بیشتر هم بود، تا به حال به هر چه که می خواستم ،رسیده بودم و اینک ،دل من ،خواهان حیدر بود و حیدر هم بی خبر از این مهر پنهان؟.. @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محسن عباسی ولدی14050115 ظریف و قصۀ آن روستا.mp3
زمان: حجم: 6.7M
🎙استاد عباسی ولدی 🚨ظریف و قصهٔ آن روستا صحبتی با جوونا و نوجوونا به بهونۀ مقالهٔ ظریف: حرف‌های زیادی دربارۀ نقد این مقاله گفته شده،‌ اما من می‌خوام ذره‌بین بندازم روی بطن و ریشۀ این تفکر. بیاید ببینیم در هندسۀ فکری امثال ایشون چی می‌گذره که منتهی به این حرف‌ها می‌شه...؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ حیدر از شیعیان قطیف بود، شیعیانی که از مظلومیتشان ،بارها و بارها از زبان مادرم داستانها شنیده بودم .درست است که هیچ وقت اصل و نسب مادر برمن آشکار نشد ،اما همیشه حسی درونم به من نهیب میزد که یک رابطه بین این زن زیبا، مادرم نرجس و آن دیار مظلوم باید باشد، اخر هر وقت داستانهای مادرم به آنجا میکشید ،مدام آه از دل بیرون میداد و من درخشش اشکهای گوشه ی چشمش را به عینه میدیدم، اما هیچ وقت در مقابل سؤالهای بی پایان من ،مبنی بر اصالت مادرم، جوابی نمی داد، گویا یک قرار نا نوشته ای بین پدرو مادرم بود که نمی بایست زیر پا رود .حال با دیدن حیدر،من مدام به یاد مادر از دست رفته ام، میافتادم درست یک ماه از شروع کلاسها می گذشت که باز هم میهمان تازه و دانشجوی جدیدی همدوره ی ما شد و به گروه ما پیوست .ولی این بار ، اساتید دانشگاه ،نه تنها آن پسر ، را که عادل نام داشت ،بابت تأخیر در شروع درس،سرزنش نکردند ،بلکه با کمال احترام و گاهی چاپلوسی ،با او برخورد می کردند و همین امر باعث شد ،حس تنفری شدید ،نسبت به او در خود حس کنم اولین روز ورود او به روشنی در خاطرم ثبت شده است با تکبری خاص وارد کلاس شد و همانطور که به جمع کلاس نگاهی می انداخت و دنبال صندلی خالی یا کیس مورد نظرش میگشت ،ناگاه نگاهش روی صورت من قفل شد چند لحظه خیره به من مکث کرد و صندلی کنارم را که خالی بود و مابین صندلی من با حیدر بود،نشانه کرد و وقتی چشمش به حیدر افتاد، برقی در نگاهش درخشید، انگار به آنچه که میخواست رسیده بود دوباره نگاهی گذرا به جمع کرد و به من که رسید، دوباره روی من قفل شد و گفت :من عادل هستم ،یکی از شاهزاده های سعودی و نواده ی بزرگ مرد تاریخ عربستان ملک عبدالعزیز، از اینکه با شما هم دوره ام ، خوشحالم و امیدوارم که روزهای خوبی در کنار هم داشته باشیم همه ی دانشجوها ،محو حرکات مغرورانه او شده بودند، عده ای که برای خاندان سلطنت ی سرودست می شکستند ،خوشحال و بقیه هم بی تفاوت بودند ،زیرا شاهزاده های سعودی تعدادشان بسیار زیاد و در هرجا که بوی پول به مشامشان می خورد، به وفور دیده می شدند، گرچه آنها برای پولی که به دست می آوردند،کمترین زحمتی نمی کشیدند و همه می دانستیم که درآمد سرسام آور نفت عربستان، بدون اینکه تحت نظارت نهاد یا سازمان خاصی باشد،بی حساب وکتاب به جیب شاهزاده های سعودی سرازیر می شود،فقط نزدیکی وابستگی به ملکعبدالعزیز ،مقدار آن را مشخص میکرد و هرچه که درجه ی نزدیکی ،بیشتر می شد، مقدار پولی که به حساب شخص واریز میشد هم افزون @bartaren 🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ تر می گشت، بنابراین شاهزاده های سعودی ،حتی آنها که وابستگی دوری به ملک عبدالعزیز داشتند ،بدون اینکه کوچکترین زحمت بکشند وکاری بکنند ،ماهانه هزاران دلار به حسابشان می آمد و به همین علت ،آنها اکثرا دنبال کسب علم وتخصص نمی رفتند و برای ما عجیب بود که شاهزاده ای از دربار،آنقدر مغز در کله اش داشته باشد ونخبه باشد که وارد دانشگاه ملک عبدالله که نخبه پذیر است، بشود عادل ،همانطور که حدس میزدم ،صندلی کنار من را انتخاب کرد و نشست به محض نشستن ،رو به حیدر کرد و طوری که من هم می شنیدم به او گفت :خوب چطوری پسرک خرما فروش؟ !می بینم با دیدن من در اینجا،عنقریب است شاخ دربیاوری....بله جانم ،فکر کردی که خودت زرنگ و باهوشی؟ !وقتی مادرم به گوشم رساند که تو وارد این دانشگاه شدی و به حال تو ومادرت غبطه می خورد، تصمیم گرفتم که او را به آرزویش برسانم و یک رقیب خطرناک برایت شوم و کاری کنم که مادرتو به حال مادرمن حسودی کند.گرچه که حسودی می کند،اخر خاندان ما کجا و خاندان نخاوله های قطیف که تنها کار وهنرشان نخل داریست کجا!! حیدر همانطور که نیشخند میزد گفت :اولا حسادت در ذات ما نیست و فی الحال در وجود تو میجوشد، ثانیا محال است که تو بتوانی با من که هیچ ،با هیچ کدام از این دانشجوهای حاضر ،رقابت کنی، ما با تکیه به هوش و تواناییمان در اینجا پذیرفته شدیم اما نمی دانم تو با توسل به کدام ریسمان ،خودت را به اینجا کشاندی.. عادل که انگار به او برخورده باشد،بادی به غبغب انداخت و گفت :احتیاج به ریسمان نبود، خودت و همه خوب میدانند که هر چه در این کشور است ،از آن شاهزاده های سعودیست، کافی بود،پدرم یک اشاره ی کوچک کند، اینجا که سهل است،تمام دانشگاه های نام آور دنیا ،خواستار پذیرش من بود حیدر مضحکانه خندید و گفت :ببینم ،پدرت اصلا تو را به قیافه می شناسد؟ یا نام تو را بلد است؟ گمان نکنم،آخر بین آن همه بچه های کوچک وبزرگ که از زنان رنگ و وارنگ برای او به جا مانده، دانستن نام تویی که سالانه چند بار،آنهم در جشن های دربار پدرررت را میبینی، کمی سخت است و با این حرف خنده ی بلندی کرد. عادل که از کل کل کردن با حیدر ،نه تنها چیزی نصیبش نشد،بلکه مورد تمسخر او هم قرار گرفت، برای تغییر فضا به سمت من برگشت و وقتی دید که انگار من سخت متوجه آنها هستم، لبخندی زد و گفت :می توانم نامتان را بپرسم ای بانوی زیبا؟ بی شک من به خاطر وجود شما ،روی این صندلی نشستم از اینهمه خودپسندی، جوانکی که بزرگترین افتخارش، وابستگی به دربار سعودی بود، حالم به هم می خورد. 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼