#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۴
حیدر از شیعیان قطیف بود، شیعیانی که از مظلومیتشان ،بارها و بارها از زبان مادرم
داستانها شنیده بودم .درست است که هیچ وقت اصل و نسب مادر برمن آشکار نشد ،اما همیشه حسی درونم به من نهیب میزد که یک رابطه بین این زن زیبا، مادرم نرجس و آن دیار مظلوم باید باشد، اخر هر وقت داستانهای مادرم به آنجا میکشید ،مدام آه از دل
بیرون میداد و من درخشش اشکهای گوشه ی چشمش را به عینه میدیدم، اما هیچ وقت
در مقابل سؤالهای بی پایان من ،مبنی بر اصالت مادرم، جوابی نمی داد، گویا یک قرار
نا نوشته ای بین پدرو مادرم بود که نمی بایست زیر پا رود
.حال با دیدن حیدر،من مدام به یاد مادر از دست رفته ام، میافتادم
درست یک ماه از شروع کلاسها می گذشت که باز هم میهمان تازه و دانشجوی جدیدی
همدوره ی ما شد و به گروه ما پیوست .ولی این بار ، اساتید دانشگاه ،نه تنها آن پسر ،
را که عادل نام داشت ،بابت تأخیر در شروع درس،سرزنش نکردند ،بلکه با کمال
احترام و گاهی چاپلوسی ،با او برخورد می کردند و همین امر باعث شد ،حس تنفری
شدید ،نسبت به او در خود حس کنم
اولین روز ورود او به روشنی در خاطرم ثبت شده است
با تکبری خاص وارد کلاس شد و همانطور که به جمع کلاس نگاهی می انداخت و دنبال صندلی خالی یا کیس مورد نظرش میگشت ،ناگاه نگاهش روی صورت من قفل شد
چند لحظه خیره به من مکث کرد و صندلی کنارم را که خالی بود و مابین صندلی من با حیدر بود،نشانه کرد و وقتی چشمش به حیدر افتاد، برقی در نگاهش درخشید، انگار به
آنچه که میخواست رسیده بود
دوباره نگاهی گذرا به جمع کرد و به من که رسید، دوباره روی من قفل شد و گفت :من
عادل هستم ،یکی از شاهزاده های سعودی و نواده ی بزرگ مرد تاریخ عربستان ملک
عبدالعزیز، از اینکه با شما هم دوره ام ، خوشحالم و امیدوارم که روزهای خوبی در
کنار هم داشته باشیم
همه ی دانشجوها ،محو حرکات مغرورانه او شده بودند، عده ای که برای خاندان
سلطنت ی سرودست می شکستند ،خوشحال و بقیه هم بی تفاوت بودند ،زیرا شاهزاده های
سعودی تعدادشان بسیار زیاد و در هرجا که بوی پول به مشامشان می خورد، به وفور
دیده می شدند، گرچه آنها برای پولی که به دست می آوردند،کمترین زحمتی نمی کشیدند
و همه می دانستیم که درآمد سرسام آور نفت عربستان، بدون اینکه تحت نظارت نهاد یا
سازمان خاصی باشد،بی حساب وکتاب به جیب شاهزاده های سعودی سرازیر می
شود،فقط نزدیکی وابستگی به ملکعبدالعزیز ،مقدار آن را مشخص میکرد و هرچه که
درجه ی نزدیکی ،بیشتر می شد، مقدار پولی که به حساب شخص واریز میشد هم افزون
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۵
تر می گشت، بنابراین شاهزاده های سعودی ،حتی آنها که وابستگی دوری به ملک
عبدالعزیز داشتند ،بدون اینکه کوچکترین زحمت بکشند وکاری بکنند ،ماهانه هزاران
دلار به حسابشان می آمد و به همین علت ،آنها اکثرا دنبال کسب علم وتخصص نمی
رفتند و برای ما عجیب بود که شاهزاده ای از دربار،آنقدر مغز در کله اش داشته باشد
ونخبه باشد که وارد دانشگاه ملک عبدالله که نخبه پذیر است، بشود
عادل ،همانطور که حدس میزدم ،صندلی کنار من را انتخاب کرد و نشست
به محض نشستن ،رو به حیدر کرد و طوری که من هم می شنیدم به او گفت :خوب
چطوری پسرک خرما فروش؟ !می بینم با دیدن من در اینجا،عنقریب است شاخ
دربیاوری....بله جانم ،فکر کردی که خودت زرنگ و باهوشی؟ !وقتی مادرم به گوشم
رساند که تو وارد این دانشگاه شدی و به حال تو ومادرت غبطه می خورد، تصمیم
گرفتم که او را به آرزویش برسانم و یک رقیب خطرناک برایت شوم و کاری کنم که
مادرتو به حال مادرمن حسودی کند.گرچه که حسودی می کند،اخر خاندان ما کجا و
خاندان نخاوله های قطیف که تنها کار وهنرشان نخل داریست کجا!!
حیدر همانطور که نیشخند میزد گفت :اولا حسادت در ذات ما نیست و فی الحال در
وجود تو میجوشد، ثانیا محال است که تو بتوانی با من که هیچ ،با هیچ کدام از این
دانشجوهای حاضر ،رقابت کنی، ما با تکیه به هوش و تواناییمان در اینجا پذیرفته شدیم
اما نمی دانم تو با توسل به کدام ریسمان ،خودت را به اینجا کشاندی..
عادل که انگار به او برخورده باشد،بادی به غبغب انداخت و گفت :احتیاج به ریسمان
نبود، خودت و همه خوب میدانند که هر چه در این کشور است ،از آن شاهزاده های
سعودیست، کافی بود،پدرم یک اشاره ی کوچک کند، اینجا که سهل است،تمام دانشگاه
های نام آور دنیا ،خواستار پذیرش من بود
حیدر مضحکانه خندید و گفت :ببینم ،پدرت اصلا تو را به قیافه می شناسد؟ یا نام تو را
بلد است؟ گمان نکنم،آخر بین آن همه بچه های کوچک وبزرگ که از زنان رنگ و وارنگ برای او به جا مانده، دانستن نام تویی که سالانه چند بار،آنهم در جشن های
دربار پدرررت را میبینی، کمی سخت است و با این حرف خنده ی بلندی کرد.
عادل که از کل کل کردن با حیدر ،نه تنها چیزی نصیبش نشد،بلکه مورد تمسخر او هم
قرار گرفت، برای تغییر فضا به سمت من برگشت و وقتی دید که انگار من سخت متوجه
آنها هستم، لبخندی زد و گفت :می توانم نامتان را بپرسم ای بانوی زیبا؟ بی شک من به
خاطر وجود شما ،روی این صندلی نشستم
از اینهمه خودپسندی، جوانکی که بزرگترین افتخارش، وابستگی به دربار سعودی بود، حالم به هم می خورد.
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۶
با حالتی مشمئز ،بدون اینکه جوابی به او بدهم، رویم را از او برگرداندم و مشغول جمع
کردن وسایلم شدم
من که در ابتدا به خاطر اینکه نزدیک ترین صندلی را به حیدر ،داشته باشم اینجا نشسته
بودم، حالا با دیدن فاصله ای که این جوانک متکبر،بین ما انداخته بود، از جا برخواستم
و به سمت ردیف آخر کلاس رفتم
در حین رفتن ،چشمم به نگاه حیدر افتاد، نگاهش سرشار از تحسین به من بود
از آنروز به بعد ،برخورد حیدر بامن، زمین تا آسمان فرق کرد و یک نوع احترام و
محبت در آن موج میزد و از طرفی عادل هم ،مدام به بهانه های مختلف به من نزدیک
میشد
چند ماه ،ترم اول مثل برق و باد گذشت و هرچه زمان بیشتر طی میشد، علاقه ی من به
حیدر ،بیشتر وبیشتر میشد و از طرفی احساس میکردم ،عادل هم به نوعی مدام خودش
را در معرض دید من قرار میدهد و جلویم عرض اندام مینماید .حتی دوستان نزدیکم
مثل جمیله و حوره هم کاملا فهمیده بودند که عادل ،روی من نظر دارد و میدانستند که
از چنگ یک شاهزاده ی سعودی ،گریختن، کاری سخت و شاید محال باشد ،اما من با
توجه به شناختی که از خودم دارم، این کار محال را ممکن ،خواهم نمود
امتحانات ترم اول را با موفقیت به اتمام رساندم و من جز رتبه های برتر کلاس بودم
البته نفر اول حیدر و من در رتبه ی دوم قرار داشتم،
همان اول ترم برای اینکه دانشجویان ،حداکثر تلاششان را برای تحصیل بکار برند،از
طرف دانشگاه قول دادند که به رتبه ی برتر هر کلاس ،مبلغ قابل توجهی دلار ،به
عنوان جایزه یا همان دست خوش، اعطا شود و طبق برآورد نمرات دانشجویان، در
ترمی که گذشت، این جایزه به حیدر تعلق میگرفت ، در آخرین روز ترم که به همین
مناسبت مجلس کوچکی گرفته شده بود ، زمانی که نوبت به معرفی وتشویق رتبه ی
برتر کلاس ما شد ،با کمال تعجب نام مرا به عنوان گیرنده ی جایزه خواندند و من سریعا
متوجه شدم که این کارشان هم ادامه ی تبعیضات دیگرشان که بین شیعیان و اهل سنت
میگذارند، است
بنابراین با کمال خوشرویی بالای سن رفتم و مبلغ هدیه را که در پاکتی مهروموم شده به
دستم دادند، گرفتم ، درست است مبلغ قابل توجهی بود ،اما برای من که هر ماه چند
برابر این پول ،از طرف پدرم به حسابم واریز میشد،به چشم نمی آمد و از طرفی ،داشتن
این پول را حق خود نمی دانستم ، پس خیلی با اعتماد به نفس، بعد از گرفتن هدیه، بر
جای خود ایستادم و با اجازه ای گفتم وپشت میکروفن قرار گرفتم و اینچنین شروع به
حرف زدن کردم :من از کسانی که به امور دانشجویان اهمیت می دهند و چنین تشویق
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا ایرانه......؟
نه ! برزیله!!!!✌️😁!
آقا خودرویی های شبانه ایران رسید برزیل بگووووو ماشااااااالله ✊🇮🇷✊🇮🇷✊🇮🇷
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻فیلمی دردناک از ریختن سیمان در قلب رآکتور اتمی اراک.....
الله اکبر از این همه خیانت...
حداقل میذاشتید، غربی ها ۱۰٪ از تعهداتشان را انجام بدن، بعد این حماقت را میکردید!!!!
خیانت یا خریت روحانی و ظریف
تنگه هرمز باید بسته بماند
برادران عزیز رزمنده! خواست تودههای مردم، ادامه دفاع موثر و پشیمانکننده است. همچنین قطعاً همچنان از اهرم مسدود کردن تنگه هرمز باید استفاده شود. | ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
بخشی از اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظم انقلاب
خبر فوری!!!
دولت ایران به شناورهای غیرمرتبط با رژیمهای تروریستی ایالات متحده و اسرائیل (اعم از صاحب کالا و پرچم تا سهامدار شرکت) به ازای پرداخت عوارض مشخص (بیمه عبور و مرور)، حق تردد کشتیرانی خواهد داد؛ این طرح با طرف عمانی نهایی و طی ساعات گذشته به نیروی دریایی سپاه پاسداران ابلاغ شده است.
(ترجمه خبر یعنی باز شدن تنگه هرمز)
جام زهر#
دست برتر دیپلماسی#
دشمن جرار#
اسارت میدان#
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فردی که کنارپهلوی ایستاده میدونید کیه؟👊😡👊
✊✊مرگ برنفوذی وطن فروش بی رگ وبی شرف
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۷
ها و هدیه هایی پیش بینی میکنند، کمال تشکر را دارم ، منتهاگویا در کلاس ما، برای
معرفی رتبه برتر اشتباهی صورت گرفت ه و من رتبه ی دوم کلاس هستم و همانجا هدیه را به صاحب اصلی اش که کسی جز حیدر نبود ،تقدیم کردم، فقط دعا
میکردم ،وقتی بالای سن می آید مثل روز اول، برای دفاع از حقوق شیعیان،رجز خوانی
نکند، چون اینجا تمام مسؤلین دانشگاه حضور داشتند و بی شک ،هرگونه اعتراض از
طرف حیدر ،بدون چشم پوشی ،نمی ماند و عواقب بدی برای او در پی داشت
خوشبختانه ،حیدر بدون اینکه حرفی بزند ،البته با اصرار زیاد من، هدیه را گرفت و وقتی که همقدم با هم از پله های جایگاه ،پایین می آمدیم ، لبخندی محجوبانه زد و گفت :
ممنون از حرکت زیبایتان، این هد یه هم اگر اصرار نمی کردید ،هرگز دریافت نمی کردم
،اخر در مرام ما نیست که جایزه دیگری را از دستش در آوریم،
من هم لبخندی زدم و گفتم :در مرام ما هم چنین نیست و به خاطر همین نخواستم ،آنچه
که مال دیگریست ،به نام من بخورد
وبا این حرفم ،سرم را بالا گرفتم و نگاهم با نگاه حیدر ،برای اولین بار به هم گره خورد
و من در نگاه حیدر،این پسر زیبا و سربه زیر ،گرمی چیزی را حس کردم که مدتها در
وجودم ،بی صدا شعله می کشید و اینک که در خانه ی خودم هستم، هنوز حس شیرین
آن در وجودم مستدام است
هنگام آمدن به ریاض ، عادل، که تمام حرکات مرا زیر نظر داشت و مطمئنا از علاقه
ی من ،به حیدر هم بو برده بود ، درست زمانی که با ساکی در دست ،منتظر رسیدن
آژانس بودم، ماشینی باشیشه های دودی و گرانقیمت جلویم ترمز کرد
ناخوداگاه خودم را کنار کشیدم و در کمال تعجب دیدم که راننده از ماشین پیاده شد و درب عقب را برایم باز کرد و وقتی نام مرا با احترام صدا کرد تا بنشینم،متوجه شدم که
مخصوصا برای من ایستاده و وقتی سرم را خم کردم و عادل را داخل ماشین دیدم،
فهمیدم که موضوع از چه قرار است
همانطور که عقب عقب میرفتم، گفتم :من منتظر کسی هستم،بفرمایید
عادل خودش را نزدیک درب کشید وگفت :بفرمایید..تعارف نکنید ، من میدانم که شما
عازم ریاض هستید، منزل ما هم در ریاض است، افتخار همراهی نمی دهید بانوی زیبا؟
با حالت ی که تنفر از آن میبارید ،نگاهش کردم و یکباره از دهانم بیرون پرید و گفتم :
منتظر برادرم هستم، اگر به آبروی خود علاقمندید ،سریعا از اینجا دوشوید،چون
برادرم صابر ،روی من خیلی تعصب دارد و مطمئنا اگر بفهمد مزاحم خواهرش شدید،
بی توجه به عنوان و لقب و وابستگی شما به خاندان سلطنتی ،برخورد بدی با شما خواهد کرد.
انگار این تهدید من کارساز واقع شد که در ثانیه ،درب بسته و فرمان حرکت صادرشد
نفسی به راحتی کشیدم و از اینهمه خودخواهی و پستی و ریای این جماعت، حالم به هم میخورد
نگاهم را به آینه ی روبه رویم دوختم و د وباره در عالم افکارم غرق شدم و کم کم
پلکهایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۸
سروصدای زبیده کل خانه را گرفته بود و دق دلی اش را بر سر ناریه خالی میکرد ،
ناریه زن زیرک و مکاری بود که سالها در خانه ی زبیده کار میکرد و در بیشتر جنایات
خانمش ،شریک بود و گاهی راه بلد او هم میشد ناریه با صبر و حوصله تمام حرفهای زبیده را میشنید و چون رگ خواب او را می
دانست ،با لحنی متملقانه گفت :خانم جان، کمتر حرص بخورید، اصال این موضوع
ارزش آن را ندارد که اعصاب خودتان را به هم بریزید، خوب میدانید به لطف دستهای
سحرانگیز ما ، دیگر هوویی به نام نرجس، برای شما وجود ندارد، حاال آقای خانه بعد از
ماه ها دوری از دخترش ،رفته به او سری بزند اتفاق خاصی نیافتاده که
زبیده که مانند ماری زخمی به خود می پیچید ،به سمت ناریه دندان قروچه ای رفت و
گفت :خفه شو ناریه....این... موضوع کوچکی ست که عبدالقادر بعد از چندین روز
مسافرت ،فقط خبر آمدنش را به من که خانم خانه اش و مادر پسرانش هستم،میدهد و سراز پا نشناخته ، به محض ورود به ریاض،نزد عزیز دردانه و دختر یکی یک دانه
اش میرود؟ !آنهم زمانی که می داند ،امشب قرار است برای خواستگاری پسر کوچکمان
صابر ،به منزل ،شاهزاده ی سعودی برویم ....آخر من چقدر دق دلی باید بکشم ،تا
مادرش زنده بود ،یک روز عبدالقادر را سایه ی سرم نمیدانستم ،درست است بیشتر
اوقات ،جسمش در کنار من بود اما خوب میدانم که روحش در خانه ی هوویم سیر
میکرد، با چه نقشه ها و چه زحمتی اون زن جادوگر را از سر راه برداشتیم ،نمی دانستم
که دخترش راه مادر را ادامه میدهد و کلا عبدالقادر را از خانه ی من گریزان می نماید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۹
ناریه دوباره با لبخندی گشاد که دندانهای سفیدش را در صورت سیاهش به تصویر می
کشید گفت :نگران نباشید بانوی من، وقتی که امشب به خواستگاری رفتید و به امید خدا
عروسی هم سر گرفت، آنوقت واسطه ی پیوند خاندان عبدالقادر با دربار ،
سعودی،پسرک زبیده می شود و این موضوع خیلی به چشم آقای خانه ،خواهد آمد و کم
کم از دخترش سرد و به سمت عروسش که شاهزاده ی دربار سعودی است کشیده می شود
زبیده که انگار از تصور آینده ای شیرین، قند در دلش آب میشد ،لبخند پیروزمندانه ای
زد و رو به ناریه گفت :آری به راستی که تو درست می گویی، بگذار عروسی صابر
سر بگیرد....دمار از روزگار این دخترک چشم یشمی و نازک نارنجی در می
آورم....وبعد سرش را تکان داد و در ادامه ی حرفش گفت :البته اگر عبدالقادر ، دخترش
را مثل اون زنک ،مدام از چشم ما پنهان نکند و مانع رفت و آمد او به اینجا
نشود...ناریه ، من مطمئنم یک رازی بین نرجس و عبدالقادر بود، درست است که
درطول اینهمه سال تعداد دفعاتی که من با هوویم برخورد داشتم از تعداد انگشتان یک
دست هم کمتر بود و اما من میدانم که نرجس از شیعیان رافضی است
ناریه به میان حرف زبیده پریدو گفت : بله بانو ....رازی در بین بود که من هم نفهمیدم چه
بود
در همین حین ،صدای باز شدن درب و پشت سرش ،صدای شاد صابر که مادرش را
صدا میزد ،بلند شد و بحث بین کلفت و خانم ،نصف و نیمه ماند
صابر با موهای تازه اصالح شده اش وارد اتاق شد و در حالیکه کل چهره اش از شادی
می درخشید ،رو به مادرش گفت :تیپم چطوره مادر؟ به نظرت قادر هستم در یک نگاه
دل شاهزاده خانم سعودی را که پدرم برایم لقمه گرفته، بدست آورم؟؟
زبیده در حالیکه مثل بچه ها ذوق زده شده بود ،رو به ناریه گفت :بدو اسپند برام بیاور،
که چشم حسود از پسرم دور بشود و همانطور که دستهای ش را دور گردن صابر حلقه
می کرد تا بوسه ای مادرانه از سر پسرک ته تغاریش ،بچیند گفت :چرا که نه؟ قد به این
بلند وبالایی، هیکل به این ورزیدگی، چهره به این زیبایی...تو میتوانی در یک چشم بهم
زدن، دل صدها دختر عرب را اسیر دام خودت کنی....ان شالله که به زودی ،داماد
شاهزاده طلال خواهی شد و چشم همه را به خودت خیره خواهی کرد و باعث افتخار
پدرت میشوی
صابر همانطور که دست در دست مادرش به سمت مبل دونفره ای که در کنار آکواریم
ماهی ها بود،میرفت تا بنشیند گفت : راستی مادر ...این شاهزاده خانم خوشبخت که قرار
است ،عروس خانه ات شود ،دختر کدام یک از زن های شاهزاده طالل است؟ چند سال
دارد و اسمش چیست؟ واقعا برایم جای سؤال است که پدر چرا یکباره برای وصلت با
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ دختری که ظریف در توییت خودش عکس اون رو منتشر کرده بود با لودر از سرش رد شد.👆🔍⭕️⭕️