eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ سالها پیش درست زمانی که دخترکی نورس بود و در چنگ مردی که هم سن پدرش به نظر میرسید گرفتار شده بود، را داشت، به خدا که حس زنانه اش به او نهیب میزد که طلال ،این گرگ پیر ،دوباره افسار هوی و هوسش را از دست داده و بی شک در ذهنش دنبال دامی دیگر برای این پریروی ،چشم یشمی ،پهن کرده...نجمه همانطور که بر روی مبل کنار سلیمه جا می گرفت، نگاهش را از چهره ی شوهرسابقش گرفت و به سمت مردان میهمان خانه اش که کسی جز داماد و پدر داماد نبودند گرفت....با دیدن روی مرد موی سپید که بی شک پدر داماد بود، عرق سردی بر پشتش نشست ....برایش قابل باور نبود...یعنی این مرد.....آری به راست ی که اشتباه نمی کرد، خودش بود....انگار مکان و زمان را فراموش کرده بود، صحنه های پیش رویش رنگ می باخت و صحنه های سالیان قبل در ذهنش جان میگرفت آری آن شب ،با اتفاقات ریز و درشتش مثل روز در خاطرش مانده بود همان شبی که فاطمه زن برادرش محمد، که در روستایی پایین تر از قطیف زندگی می کردند، درد زایمان داشت و تا خبر به خانه ی آنها رسید .پدرش علی ، مادرش را سوار بر الاغ کرد و شبانه به طرف خانه ی محمد حرکت کردند و مسؤلیت نخلستان و خانه و خواهر کوچکش نرجس را به او سپردند درست نیمه های شب بود که صدای آه و ناله ی مردی زخمی که انگار در نخلستان آنها راه گم کرده بود، توجه نجمه و نرجس را به خود جلب کرد نرجس که از او کوچکتر بود، التماس میکرد که نجمه پا از ساختمانی که در دل نخلستان بود، بیرون نگذارد، اما نجمه رسم انسانیت را به جا آورد و به نرجس گوشزد کرد که شاید کسی برای زنده ماندن ،به کمک آنها نیاز داشته باشد ...شاید این امتحان خداوند است برای دو دخترک شیعه، پس فانوس به دست گرفت و به دنبال صدا ،راهی نخلستان شد و بالاخره در فاصله ای نه چندان دور، آن مرد را که تکیه بر درخت نخلی کرده بود یافت، وقتی نور فانوس را روی صورت آن مرد انداخت، از ترس خشکش زد، صورت مرد در زیر لایه ای ،خون خشکیده ،پوشیده شده بود نجمه که دختری باهوش و مهربان و درعین حال قوی وبلند قامت بود، یک سر چوبی را به دست مرد نیمه جان داد و سر دیگرش را در دست گرفت و به هر جان کندنی بود، او را به ساختمان که شامل دو اتاق تودرتو بود،رسانید ساعتها به شستن زخم و پانسمان جراحات آن مرد گذشت و درست وقت اذان صبح، نجمه و نرجس که از خواب رفتن ،میهمان ناخوانده شان مطمئن شدند، از جای برخواستند و برای گرفتن وضو و ادای نماز صبح به صحن جلوی ساختمان رفتند و تا آمدن پدرشان ،چشم برهم نگذاشتند؛ صبح زود بود که پدر از راه رسید و بادیدن چشمان قرمز و خواب زده ی دخترانش و شنیدن قصه ی شب پیش، به نزد آن مرد رفت، منتها این میهمان زخمی در بیهوشی به سر میبرد....نزدیک یک هفته آن مرد میهمان نخلستان علی الفضل بود و وقتی کمی توان حرکت پیدا کرد، همانطور که ناگهانی آمده بود، ناگهان هم گم شد، بدون اینکه بگوید کیست و برای چه چیزی آن زخم های کشنده را بر تن داشت و چه کسی آن بلا را بر سرش آورده....آنها به کسی کمک کردند که حتی نامش را نمی دانستند اما از سر .ووضعش بر می آمد که از اعیان و اشراف عربستان است حال بعد از گذشت سالیان طولانی، نجمه آن مرد را در مقابل خود می دید...با خود گفت راست گفتند که دنیا کوچک است، پس آن مرد زخمی، جناب تاجر بزرگ ریاض ، عبدالقادر محمد بود، اما آن شب چرا....که با صدای کف و هلهله ی زبیده از زمان گذشته به حال بازگشت.
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ درحین برگشتن از منزل عروس خانم بودند، امینه جسمش در کنار زبیده وپدر وبرادرش بود و روحش هنوز پیرامون خانه ی نجمه خانم و دیده ها و شنیده هایش سیر می کرد هنوز زهر نگاه شاهزاده طلال که بر سیمای او نشسته بود ،می آزردش، این نگاه بی شباهت به نگاه آن شاهزاده ی هم دانشگاهیش نبود که ماه ها ادعای عشق او را داشت انگار این شاهزاده ی پیر هم ،همان حس عادل را به او داشت و گویا امینه آفریده شده بود که نظر شاهزاده های سعودی را به خود جلب کند، در اول ورود به پذیرایی و برخورد ونگاه مشکوک طلال به امینه، این دختر فکر میکرد حسی که باعث آزارش شده ،ناشی از احساسات دخترانه و حساسیت های خاص اوست اما زمانی که قصد برگشتن داشتند و نجمه خانم با محبتی صادقانه او را در آغوش گرفت و آهسته زیر گوشش زمزمه کرد :تو مرا یاد عزیزی که از او بی خبرم می اندازی، مراقب خودت باش و این نصیحت را از من بپذیر، هرجا که شاهزاده ای از دربار حضور دارد ،بی توجه به سن وسالش، روبنده از چهره ،پایین نیانداز که این جماعت ، آفریده شده اند تا زنان زیبا را اسیر دام خود نمایند و خواهشهای نفسانیشان را التیام دهند با این حرف نجمه خانم، فهمیدم که احساسم بی مورد نبوده... کلا از صداقت و راستی که در حرکات این مادر ودختر موج میزد، خوشم آمد و آرزو کردم ،اگر قرار است صابر داماد این خانه نشود، کاش همسرش به پاکی سلیمه باشد آخر از تمام حرکات این مادر و دختر برمی آمد که به این وصلت راضی نیستند .تا جایی که سلیمه برای اینکه ،کمی با من که تقریبا هم سن و سال او بودم، خلوت کند و مرا محک بزند ، از جمع اجازه گرفت تا مرا به اتاق کارش ببرد و من که از نگاه های هیز آن گرگ پیر خسته شده بودم ، با روی باز از این پیشنهاد استقبال کردم همراه سلیمه وارد حیاط باصفای خانه و از آنجا به زیر زمین رفتیم ، البته سلیمه قبل از ورود به محل مورد نظر از من قول گرفت که هرچه دیدم، مثل رازی بین خودمان باشد و من هم که در این جمع کسی را برای گفتن راز نداشتم، به او اطمینان دادم که به کسی نخواهم گفت، سلیمه که انگار برای رو کردن کار و حرفهایش ، به چیزی بالاتر از قول من احتیاج داشت ،گفت :امینه جان، من در این دنیا به مادرم ،بیشتر از جان خود اهمیت میدهم و می دانم هر دختری نسبت به مادرش چنین است ،حال تو را به جان مادرت زبیده قسم میدهم که هر ازچه بین ما گذشت به کسی چیزی نگویی... با یادآوری چهره ی مادرم ،بغض گلویم را فرو دادم و گفتم :سلیمه جان، احتیاج به قسم نیست، من چیزی به کسی نمیگویم، به جان مادرم که از دنیا بیشتر دوستش داشتم و دارم از زبان من هیچ کلامی بیرون نخواهد پرید ...سلیمه که حاال مطمئن تر به نظر میرسید، چراغ زیر زمین را روشن کرد از آنچه که در پیش چشمم میدی دم ،شگفت زده شدم ، همانطور که با دهان باز اطراف را نظاره میکردم، رو به سلیمه که از حالت من ،چشمانش میدرخشید ،گفتم :یعنی تمام اینها کار خودت است؟؟؟ سلیمه خنده ی ریزی کرد و گفت :نه پس کار پدرم شاهزاده طلال است..نه اینکه بسیار هنرمند است، در این سن با رعشه ی دستش اینچنین هنرهایی خلق میکند .
29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عراقچی بیخود کرده گفته کسی مخالف حرف نزنه❌ امام شهیدمان اینهارو میشناخت ببینید چی فرموده... کلیپ را با دقت ببینید انتشار این کلیپ بر همگان واجب است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_یک جمعیت همه یک صدا شروع به ناسزا گفتن به ارمیا کردند
🎬: در این هنگام که این کار صدقیا عین کفر بود سه نفر از مشاوران او که خوب عمق کار خبیثانه ی او را می دانستند و انتهای این کار که کفر و جنگ با خدا بود به او نزدیک شدند و یکی از آنها در گوش صدقیا زمزمه کرد: پادشاها هیچ می دانی که این کار شما عین جنگ با خداست و عاقبت جنگ با خدا به تباهی ختم میشود،اگر خودتان برای خود اهمیتی نمیدهید لااقل به مردم بنی اسرائیل رحم کنید چرا که وقتی عذاب خداوند بر قومی جاری شود همه را در برمی گیرد. در این هنگام صدقیا با تحکم و عصبانیت فریاد زد: صدایتان را ببرید وگرنه دستور می دهم زبان شما هم چون این طومار بریده بریده نمایند. مشاوران سکوت اختیار کردند و صدقیا بعد از اینکه با خباثت تمام به کلام خدا توهین کرد و آن را سوزاند، دستور داد ارمیای نبی را دستگیر کنند و داخل سیاهچالی زندانی نمایند. زمانی که صدقیا این دستور را داد ملاء بنی اسرائیل که حلقه ی بردگی شیطان در گوش کرده بودند خوشحال شدند، چرا که ارمیا حزب الله بود و مقابل آنها قد علم کرده بود. صدقیا با تحریک مردم بنی اسرائیل هر روز زندان را برای ارمیای نبی سخت و سخت تر می کرد بطوریکه بعد از چند هفته غذای او را به یک وعده تغییر داده بودند و آن وعده ی غذایی هم تکه نانی خشک بود که نصیب ارمیاذمیشد. صدقیل می خواست ارمیا را کم کم بکشد یعنی زجر کش نماید و این عمق فطرت شیطانی او بود. در همین زمان که صدقیا و قوم بنی اسرائیل کمر به زجر کش کردن پیامبرشان بسته بودند،بخت النصر به پشت دروازه های اورشلیم رسیده بودند و دور تا دور شهر را محاصره کرده بودند. حالا صدقیا و قومش می بایست دست توسل به دامان سرورشان ابلیس بزنند، ابلیس قربانی می خواست و چه قربانی ای پاک تر از پیامبر مظلوم الهی...اما صدقیا می خواست ارمیای نبی را ذره ذره بکشد، پس مدام زندان او را تغییر میداد و هر بار زندانش سخت تر و مخوف تر از قبل بود و درست زمانی که بخت النصر شهر را محاصره کرده بود، صدقیا دستور داد ارمیا را داخل چاهی عمیق زندانی کنند و جیره ی آب و غذای او را نیز قطع کنند و در این زمان دیری نمی پایید که ارمیای نبی از این دنیا می رفت که... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 تفسیر ملکوتی نوع شهادت امام خامنه‌ای از زبان افسر سابق سازمان سیا چقدر تحلیلش عمیق بود... تحلیل این دشمن، از حرفهای بعضی ها که ادعای انقلابی بودن می کنن، با بصیرت تر و عمقی تر بود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالها ورد زبان این بود: بالای سرم عکس تو را نصب نمودم یعنی که سر من به فدای قدم تو❤️ اما آقاجونم نمی دونستم که شما در همه چیز این دنیا پیش قراولی و سر وجانت را فدای وطن و دین و فرزندانت می کنی😭😭 تو عاشقی کردن و عاشق ماندن و فدایی شدن را به ما آموختی آقاجانم چقدر سخت جانم من که تو رفتی و من هستم😭😭 آاااخ قلبم در حال ترکیدن است، کجایی تا بیایم سرم را فدای قدمت کنم😭😭
چقدر این عکس دردناکه😭 یک عمر دریکسال ازبین رفت😞
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ و خنده ی صدا داری کرد و ادامه داد :بله که کار خودم است ،آنهم فقط با الهام از طبیعت و کمک از تخیلم و بدون داشتن استاد ومعلمی اینها را خلق کردم... برایم غیرقابل باور بود که دختری در این سن و بدون معلم ،چنین نقاشی های زیبایی خلق کند، دور تا دور دیوارها پر از تابلوهای زیبا بود، بدون اینکه وقت را تلف کنم، همه را از نظر گذراندم و در آخر تابلویی بر روی چهارپایه که رویش را پوشانیده بود،نظرم را جلب کرد .به سمتش رفتم و پارچه ی روی آن را بالا زدم، تصویر چهره ی مردی بود که نیمه تمام مانده بود ، اما چشم ها و ابروهایش کامل وبه نظر من بسیار آشنا میامد.. همانطور که غرق تصویر بر روی چهارپایه بودم، دست سلیمه شانه ام را نوازش کرد...اشاره به تصویر کردم وگفتم :این...این کیست؟ از تخیلاتت نشأت گرفته یا وجود خارجی دارد؟ پارچه را به آرامی پایین انداخت و گفت :برای تو چه فرق میکند، یک سؤال دارم ، اگر دوست داشتی جواب بده وقتی سؤالم را با سؤال جواب داد گفتم :بپرس آه کوتاهی کشید و روی صندلی کنار میز نشست و صندلی روبه رویش را تعارفم کرد و گفت :آیا تا به حال عاشق شده ای؟ با این سؤالش ،پشتم داغ شد و یک آن به یاد حیدر افتادم ، چند روزی از تعطیلات بین ترم میگذشت و این دلتنگی من ،نشا میداد که واقعا عاشق شده ام با حالتی گنگ سرم را تکان دادم و گفتم :برای چی میپرسی؟ سرش را تکان داد و گفت :اگر راستش را بگویی ،من هم پرده از رازم برمیدارم دلیلی برای نگفتن نداشتم و با کمال سادگی گفتم :مدتی ست که جذب جوانی شده ام ،اما هیچ کس نمی داند، البته من هم شخصی نیستم که به راحتی دلباخته ی هر مردی شوم اما آن کس که دل مرا برده، بی نظیر است، سلیمه لبخندزنان از جای برخواست و همانطور که از پشت صندلی شانه های مرا در بر میگرفت گفت :پس در وادی عشق قدمی زده ای....من هم مدتهاست عاشق مردی با مرامی مردانه و هیبتی باشکوه ، شده ام......اما آن مرد برادر تو ...پسر تاجر بزرگ ریاض نیست با رفتار وحرکات چندساعت قبل سلیمه که در مجلس خواستگاری شاهدش بودم، شک برده بودم که راضی به این ازدواج نیست و الان شک من ،تبدیل به یقین شد که سلیمه دلش جای دیگر گیر است و همانطور که من کمترین توجهی به عادل آن شاهزاده ی خودبین سعودی ،ندارم ،این دختر هم توجهی به برادرم صابر نخواهد داشت.
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ سلیمه راز خود را گفت و درپی آن ،حرفهای زیبایی در وصف عشق شیرینش به زبان آورد و من همراه او سخنانش را به گوش جان میسپردم، آخر انگار او حرف دل مرا میزد و آنقدر با هم گرم گفتگو شدیم که در انتهای کار سلیمه را مانند خواهر نداشته ی خودم میدانستم و فکر می کنم که سلیمه هم ،چنین حسی نسبت به من داشت به او اطمینان دادم که از حرفهایش به کسی چیزی نگویم و تأکید کردم اگر کاری از دستم برای دلسرد کردن صابر از این وصلت بر آمد ،حتما انجام میدهم سلیمه غافل از اینکه زبیده نامادری من و صابر برادر ناتنی من است، از این حرفم خوشحال و گونه ام را چندین بار بوسید دوست نداشتم با عنوان کردن این موضوع،امید کوچکی که درقلب این دخترک بوجود آمده بود بر باد رود،از طرفی نیت کردم تا میتوانم ، برای پدرم از این وصلت اظهار نارضایتی کنم ،شاید اثری داشت و همانطور که در دریای افکارم غوطه ور بودم ،با صدای زبیده که خشونت قبل در آن موج میزد به فضای ماشین آمدم ،او در حالیکه از داشتن عروسی از تبار دربارسعودی به خود می‌بالید گفت :این دختر مانند پنجه ی آفتاب زیباست به گمانم امی نه هم انگشت کوچک آن نمی شود، از طرفی با ازدواج صابر با او ،آینده اش تضمین می شود، آخر هر کس به ملک عبدالعزیز قرابتی هرچند دور داشته باشد، مادام العمر حقوق های هنگفت، دریافت می کند ،البته صابر هم که در همین جوانی خود دارایی های زیادی دارد پدرم با تحکمی درصدایش به میان حرف زبیده پرید وگفت :در زیبایی هیچکس در کل عربستان به پای دختر عبدالقادر نخواهد رسید...در ضمن از صدقه سر تجارت من ، صابر وتمام فرزندانم و فرزندانشان تا چندین نسل ،در آرامش مادی زندگی خواهند کرد. آنقدر مال و دارایی دارم که حقوق نوه ونتیجه های ملک عبدالعزیز به چشمم نخواهد آمد دیگر این حرفهای خاله زنکی زبیده برایم کوچکترین اهمیتی نداشت، آخر نمی دانست که اینهمه عروس عروس میکند، در پس پرده چه خبر است آرام سرم را بالا آوردم و نگاهی به پدرم انداختم و گفتم :پدر، اگر امکان دارد مرا به خانه ی خودم برسان، خاله هاجرتنهاست و من هم بسیار خسته ام پدرم همانطور که در آینه ماشین،نگاهی به من می انداخت ،لبخندی پراز مهربانی زد و گفت :چشم دخترم...اول شما را میرسانم زبیده که از اینهمه مهربانی شوهرش ،نسبت به من خون خودش را میخورد، زیر لب گفت :واه واه مرد هستند ،مردهای قدیم عرب که دختران را لایق زنده به گور شدن میدانستند ،نه اینهایی که نازکتراز گل به این چشم سفیدهای پر ادا نمی گویند
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خلاصه ،با حرفهای پر از نیش وکنایه ی زبیده به مقصد رسیدم درب خانه را باز کردم و از حیاط باصفای خانه ام رد شدم ، با نوک پا وارد هال شدم ، چون اخلاق خاله هاجر را می دانستم، مطمئنا الان در خوابی عمیق فرو رفته، پس قدم هایم را آرام برداشتم تا این پیرزن مهربان که حاال در نبود مادرم،جای اورا نیز برایم پر می کرد از خواب نپرد وارد اتاقم شدم ،لباس راحتی پوشیدم و روی تختم نشستم، وقتی کل مجلس وحرفهای که شنیدم را از ذهنم می گذراندم، ناخوداگاه بغضی سنگین ،گلویم را چنگ میزد ، بغضی که در آن دلتنگی موج میزد، دلتنگی برای مادری که دیگر نداشتمش ، مادری که از نظر معنوی واعتقادی و حتی زیبایی ظاهری، هر چه داشتم و نداشتم را از او می دانستم به روزهایی که بود و قدر داشتن او را ندانستم فکر کردم و اشک تمام صورتم را پوشانید ، بی شک اگر الان بود ،رابطه ی من با او ،دقیقا مثل رابطه ی سلیمه با مادرش وشاید بهتر بود...نمی دانم چرا ؟ اما حس محبتی درباره ی این خانواده ،البته نه شاهزاده طلال ،بلکه سلیمه و مادرش در خو د حس میکردم، رنگ نگاه مادر سلیمه این زن مهربان که فرسنگها با شاهزاده های سعودی فاصله داشت ،برایم آشنا و گرما بخش بود هر چه بیشتر می اندیشدیم ، گریه ام شدیدتر میشد ، نا خواسته از جای برخاستم ، به طرف کشوی مخفی کمد لباسم رفتم و کلید یدکی اتاق مادرم را که پنهان از خاله هاجر تهیه کرده بودم برداشتم، آخه بعد از رفتن مادرم ، خاله هاجر که شاهد گریه های مدام و تمام ناشدنی من بر روی تختخواب مادرم بود ،به صلاحدید پدرم ، رفت وآمد من به اتاق مادر را قدغن کرد و درب این اتاق بر روی من قفل شد ،اما من زرنگتر از پدر وخاله هاجر بودم و در فرصتی مناسب کلید اتاق را که در اتاق خاله هاجر بود بدست آوردم و به کلید ساز دادم تا یک یدک از آن برایم بسازد و درمواقعی که خاله در منزل نبود ومن هم دلتنگی تمام وجودم را میگرفت ،سری به اتاق میزدم و دلم را سبک میکردم کلید را برداشتم و به سمت ات اق مادرم حرکت کردم خیلی آرام درب اتاق را باز و داخل شدم و آرامتر درب را بستم حس خاصی داشتم ،انگار به مکان مقدسی پا گذارده بودم، با دستم در ودیوار اتاق را لمس میکردم و بوی مادرم را که هنوز بعد از گذشت دو سال از رفتنش، در جای جای اتاق جاری بود به ریه ها میفرستادم چراغ خواب اتاق را روشن کردم و با حرص و ولع تمام وسایل را از نظر گذراندم ، انگار مادرم زنده بود و به من لبخند میزد ناخوداگاه به سمت کمد لباس رفتم، میخواستم لباس آبی رنگ مادرم که وقتی آن را میپوشید مانند فرشته های آسمان میشد بردارم و عطر تنش را به عمق جان بکشم