7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه کمک به اسرائیل پول جمع میکنیم!... 😐✋
شما چقدر کارت میکشید؟😳
جالبه ببینید تا آخر چی میشه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬: بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب ه
با سلام خدمت مخاطبین عزیز
داستان روایت انسان فعلا در همینجا که زمان خواب رفتن عزیر پیامبر و استضعاف قوم یهود است نگه داشته میشه
ادامه ی داستان ان شاالله بعد از پایان رمان امینه خدمتتان ارائه میشه
داستانی بسیار جالب از زمان دانیال، ذکریا و عیسی نبی
با ما همراه باشید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۰
پدرم مرا جلوی درب خانه پیاده کرد و خودش به سمت خانه ی زبیده حرکت کرد
خوشحال از سفری هیجان انگیز و سرشار از اتفاقات خوب ،وارد خانه شدم و با صدای
بلند فریاد زدم :سلاااام خاله هاجر، کجایی عزیز؟ بیا که دخترکت آمده
خاله هاجر که انگار مشغول پخت وپز و آماده کردن نهاری لذیذ برای عزیز دردانه اش
بود ،کفگیر به دست از آشپزخانه بیرون آمد،با لبخند همیشگیش به استقبالم آمد و مانند
مادری دلتنگ ،سخت در آغوشم گرفت و صورتم را غرق بوسه کرد و گفت :سلام نفس
خاله هاجر....قربان صدایت بشوم که هنوز نیامده،زلزله به پا کردی
بوسه ای بر گونه ی پر از چین و چروکش زدم و گفتم :خسته نباشی جاسوس
دوجانبه....شنیدم تمام رازهای امینه را برای عبدالقادر فاش کردی
درست است که پدرم لو نداد از کجا به رازهای من واقف شده ،پس یک دستی به خاله
هاجر زدم تا بفهمم حدسم درست است و کار کار خاله هاجر است یا نه؟
خاله هاجر همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت :بین پدر و دختر که نباید رازی
باشد .....وای وای غذایم سوخت.
با این حرفش مطمئن شدم که کار کار خودش است، خنده ی نمکینی روی لبهایم نشست، درست است اول کمی جا خوردم ،اما الان خوشحال بودم که خاله هاجر همه چیز را
کف دست پدرم گذاشته ،آخه با این کارش باعث شده بود که آنچه در خواب هم تصور
نمی کردم ،به راحتی بدست آورم
به سمت اتاقم رفتم، داخل شدم چمدان را کنار کمد لباس گذاشتم و همانطور که عبا و روبنده ام را در می آوردم ، چیزی درخشان روی عسلی کنار تخت نظرم را به خود
جلب کرد، عبا را روی چمدان انداختم،دست بردم و ....وای خدای من لنگ گوشواره ی
مادرم، احتمالا خاله هاجر بعد از رفتنم،هنگام مرتب کردن تختم آن را دیده و روی میز
گذاشته است....برداشتمش ،با انگشت روی نگین های یاقوت سرخش را که کمی جرم
گرفته بودند،کشیدم و گفتم :مادر کاش بودی؟؟ تو برای مرگ هنوز جوان بودی و من
برای بی مادری هنوز کودک.....اما این اتفاقات اخیر را حس می کنم از دعاهای شما
دارم....و نا گاه به یاد جعبه ای که شب قبل از مسافرت دیده بودم افتادم
به سرعت لباسهایم را عوض کردم و می خواستم قبل از هر کاری به سراغ جعبه بروم،
جعبه ای که حالا مطمئن بودم به جز من ،کسی از وجودش خبر ندارد،حتی خاله
هاجر، باید دست به کار میشدم و از محتویات زیریین دیواره ی چوبی جعبه سر در می آوردم
لباس راحتی پوشیدم ،خم شدم و زیر تخت را نگاه کردم و با دیدنجعبه،فهمیدم خاله
هاجر به این قسمت تخت سرکشی نکرده ،می خواستم جعبه را بیرون آورم که با صدای
خاله هاجر که از هال می آمد ،به خود آمدم
الان وقت مناسبی برای این کار نبود، باید میگذاشتم شب شود و خاله هاجر خواب برود
و آنگاه با خیال راحت ،سر از رازهای پنهان این جعبه ی یادگاری،سر در آورم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۱
نهار را با قربان صدقه های خاله هاجر خوردم و در حین صرف غذا از سیر تا پیاز
سفرم را برای او تعریف کردم ، خاله هاجر که با شوقی تمام ،مثل باقی وقتها حرفهایم را
گوش میکرد و گهگاهی سری تکان میداد، عجیب اینکه زمانی حرفم به بقیع و ماجرای
آن رسید ، متوجه قطره های اشکی شدم که گوشه ی چشم خاله هاجر میدرخشید ،به
گمان اینکه او از کتکهایی که خورده ام ناراحت شده، دستم را روی دست چروکش
کشیدم و همانطور که آن را نوازش می کردم ،گفتم :غم به دلت راه نده خاله، من آسیب
جدی ندیدم، می بینی که سرو مروگنده جلویت نشسته ام
خاله هاجر با گوشه ی چارقد عربی اش ،اشک چشمانش را گرفت وگفت :درست است
از اذیت شدن تو ناراحتم ،اما الان یاد مادرت نرجس افتادم، سالها پیش ،زمانی که از
همه جا رانده ومانده بودم و تازه شوهر و دو پسرم را از ظلم این وهابیهای سعودی از
دست داده بودم و در این دنیا ،جز خدا کسی را نداشتم، دست تقدیر مرا روبه روی
دخترکی قرار داد که در عین اینکه کس وکار داشت ،اما از من تنهاتر بود، آن موقع از
هُرم دلم به شبکه های بقیع پناه آورده بودم و در گوشه ای دورتر از درب ورودی بقیع
کنج دیوار نشسته بودم و از تنهایی وبی کسی ام برای خانوم حضرت زهراس واگویه ،
می کردم ، در اوج عقده گشاییم ،متوجه صدای گریه ی ریزی شدم که از پشت سرم بلند
بود، برگشتم به عقب و متوجه زنی شدم که شانه های نحیف و صدای ضعیفش نشان از
سن کمش داشت، با دیدن این صحنه حسی عجیب به من دست داد،حسی شبیه مهر مادرانه ،ناخوداگاه به طرفش رفتم ، کنارش نشستم و سرش را در آغوش گرفتم وگفتم :
گریه نکن دخترم، تو را چه شده که اینچنین بی تابی؟
دخترک که از این محبت یک غریبه به خودش، متعجب شده بود، روبنده اش را کمی بالا
زد تا مرا بهتر ببیند و من در پس آن نقاب، زیباترین چهره ای را دیدم که در کل
عربستان وجود داشت، چهره ای به زیبایی خورشید ، درست مثل صورت زیبای تو ....
دخترک که انگار محرمی برای خود یافته بود ،همانطور که هق هق می کرد، گفت :گریه
ام از تنهایی ام است ،از اسارتم ،از بی کسی ام و دوباره بغض راه گلویش را بست و اشک چشمانش روان شد
من که با دیدن این دختر جوان وبی تابی اش، درد خودم را فراموش کرده بودم گفتم :
گریه نکن عزیزکم ،من هم تنها هستم، اما بی کس نیستیم، خدا را داریم، ائمه را داریم و
اشاره به بقیع کردم و ادامه دادم :مادری به مهربانی حضرت زهراس داریم....خلاصه
آنقدر گفتم وگفتم که او آرام گرفت و در همین حین متوجه مردی شدم که تمام حرکات
مارا زیر نظر داشت، از ظاهر وپوشش بر می آمد که از بزرگان وثروتمندان عربستان
است، آن مرد به طرف ما آمد و با لبخندی بر لب و مهری در صدا ،رو به دخترک
گفت :حال برویم؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۲
من خیال می کردم که آن مرد ،پدر این دختر باشد ،چون دخترک هم لباس اعیان
واشراف به تن داشت
با سؤال مرد، دختر کمی مردد نگاهی به من کرد و با عجزی در چشمانش، نگاهی به
مرد کرد و سپس رو به من گفت :نامت چیست؟
لبخندی زدم و گفتم:هاجر...
سرش را نزدیک من کرد وآرام گفت:خاله هاجر ،من زنی تنها هستم و این آقا هم همسرم
است،بیشتر اوقات در خانه تنهایم ،حاضری با من بیایی و همدم من شوی؟؟
کلام آن دختر برخلاف سن کمش، بسیار پخته بود ، مهرش به دلم نشست و حال که من
هم تنها بودم ، بدون تعلل پیشنهادش را قبول کردم و از آنزمان خاله هاجر، ه مدم ومونس
نرجس خانم شد.....با این حرف ،خاله هاجر با یاد آوری گذشته ،گریه اش شدت گرفت
حال می فهمیدم که پیوند این زن مهربان با مادرجوانمرگم از کجا شروع شده، دلم تاب
دیدن گریه اش را نداشت ، می خواستم جو حزن آلود به وجود آمده را تغییر دهم
صحبت را کشیدم به دیدن ناگهانی حیدر و آشنایی شیرین او با پدرم، با آب وتاب فراوان،
قضیه را تعریف کردم و حتی حرفهای پدرم راجع به حیدر و ....همه را بی کم وکاست
تعریف کردم
خاله هاجر با دهان باز حرفهایم را گوش میکرد و ناگاه خنده ای کرد و گفت :وای
دخترم....این کار خداست....به راستی که تقدیرت همان خواسته ی دلت است و باشوقی
در کلامش،دستهایش را بالا برد
وگفت :خدا را شکر....خدا راشکر، همیشه میترسیدم که
امینه ام با این چهره ی زیبا به دام شاهزاده ای سعودی بیافتد، اما شکر خدا که تقدیرت
بلند بوده و گوش شیطان کر، تا شاهزاده عادل بخواهد بهم بجنبد، عبدالقادر بساط
عروسی ات را برای جوانکی پاک،به راه خواهد انداخت
از این حرف خاله هاجر، خجالت کشیدم ،انگار صورتم آتش گرفته بود،سرم را پایین
انداختم و همانطور که از جا بر می خواستم ،بابت ناهار خوشمزه ای که خورده بودم، تشکر کردم
خاله هاجر در حالیکه که نگاهش را به من دوخته بود گفت :قربان آن حجب وحیایت
بروم که گونه هایت از شرم سرخ شده....نوش جانت، برو کمی استراحت کن، با هزار فکری که در سرم چرخ چرخ میزد به سمت اتاقم رفتم
بالاخره شب شد و بعد از صرف شام ، خاله هاجر را زودتر از همیشه راهی اتاقش
کردم و در حالیکه مثل بچه ها خود عزیزی می کردم ،رو به او گفتم :من می خواهم
کمی مطالعه کنم و هروقت احساس خستگی کردم ،می خوابم و لازم نیست نگران من
شوید و نصف شب ،بالای سرم حاضر شوی و تا اذان صبح ،کنارم بمانی
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 دعوای اصلی بر سر آخرالزمان است!
❗️ آخرالزمان الهی یا شیطانی؟
📍فقط ۲ ساعت تا انتشار قسمت اول!
#نبرد_با_جزیره_شیطان
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۳
خاله هاجر از اینهمه سفارشات من ،متعجب شده بود اما انگار تمام این حرکات را پای
جوانی و دلدادگی ام میگذاشت ، پس سری تکان داد وگفت :باشه امینه جان ،خیالت
راحت من مزاحمت نمی شوم و خلوتت را بهم نمیزنم
با خیالی آسوده ،داخل اتاقم شدم، درب را بستم و به سرعت به سمت تختم آمدم، جعبه ی
یادگاریهای مادرم را بیرون آوردم
لبه ی تخت نشستم، درب جعبه را باز کردم و خیلی آرام ، اشیاء ریز و درشتی را که
مطمئنا مادرم با هرکدامش دنیایی خاطره داشت، روی تخت ریختم ، با کاردی که از
آشپزخانه همراهم آورده بودم ، دیواره ی وسطی جعبه را از جا کندم، اوه خدای من ، از
آنچه که میدیدم، چشمانم برق زد
یک دفتر زیر جعبه پنهان شده بود، با احتیاط بیرون کشیدمش، دفتری که با پارچه ای
صورتی که مرور زمان آن را کدر کرده بود، جلد گرفته شده بود
وسایل روی تخت را داخل جعبه ریختم و جعبه را به کناری زدم، روی تخت نشستم و در حالیکه که دفتر را به سینه ام چسپانده بودم، به متکا تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم
حسم به من میگفت ،دفتری که مادرم اینچنین پنهانش کرده، حتما چیز مهم و با ارزشی ،
برای او بوده، چشمانم را بستم، دفتر را به صورتم چسپاندم و با تمام قوا بو کشیدم....به
خدا که این دفترچه،بوی مادرم نرجس را میداد
اشک چشمانم را گرفتم و دفترچه را باز کردم، تا دفتر را گشودم ،ناگهان برگه ای از
وسطش روی پایم افتاد
کاغذ را برداشتم، متوجه شدم ،عکسی قدیمی است، عکسی سیاه و سفید از دو دختربچه،
یکی در حدود دو،سه ساله و یکی هم پنج شش ساله، روی صحنی که پشت سرشان گنبد
وگلدسته ای به چشم میخورد، به من لبخند میزدند، احساس میکردم ،یکی از دخترها
شباهتی با عکسهای کودکی من دارد .حتما یکی از عکسها متعلق به مادرم بود ،
عکس را برگرداندم و پشت آن با خطی زیبا که بعضی جاهایش جوهر قلم پخش شده
نوشته بود :دو دختر زیبایم،حوریه کبری و حوریه صغری در صحن عتیق،
خدای من ، بی شک این عکس مادرم با خواهرش است، پس من یک خاله دارم...اما کجا
هستند؟؟ چرا مادرم هیچ وقت حرفی از خانواده اش به میان نیاورد؟
صحن عتیق؟؟؟این مکان در کجاست؟ تا جایی که به یاد دارم ، چنین گنبد و گلدسته و
مکانی در عربستان نمی تواند وجود داشته باشد، بیشتر شبیه مکان ها و زیارتهای ست
که متعلق به شیعیان است، یعنی کجاست؟
همانطور که سؤالهای زیادی به مغزم هجوم آورده بود،عکس را به کناری گذاشتم و
صفحه ی اول دفتر را باز کردم....باورم نمیشد،این خط مادرم بود،شاید مال زمانی بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۳۴
که خیلی سنش پایین بوده .....زیر لب بسم اللهی گفتم و در دل از مادرم اجازه گرفتم ،
می خواستم از اولین صفحه شروع کنم و همراه مادرم، گذشته اش را مرور کنم و سر از
زندگی و رازهای او درآورم
به نام خدا:
اول دفترم را شروع می کنم با نام خداوند مهربان که ما را آفرید و نعمتهای فراوان به ما
عطا کرد ویکی از آنهمه نعمت، داشتن خانواده ای گرم وصمیمی ونجیب است
من، نرجس دختر دوم و آخرین فرزند ابو محمد هستم، پدرم سه پسر و دو دختر دارد،
دوتا از برادرهایم ازدواج کرده اند و اکنون ما در خانه به جز پدرو مادرم، سه نفر
هستیم حوریه کبری وحوریه ی صغری که پدر به ما میگوید ومن حوریه ی صغری
هستم و مرتضی برادر دیگرمان که در تمام امور بازوی راست پدرم است
امسال من نُه ساله شدم و برای اولین بار تمام روزه هایم را گرفتم و پدرم به همین
مناسبت مقداری پول به من داد
ومن چون علاقه ی زیادی به نوشتن دارم، با کلی محافظه کاری این دفتر زیبا را تهیه
کردم و آن را با قسمتی از پارچه ای که در وسایل مادرم بود،جلد کردم ، می خواهم
خراب نشود،آخر تصمیم دارم ، مهم ترین خاطرات زندگی ام را در آن بنویسم و دوست
دارم این دفتر را تا پایان عمرم نگه دارم تا از من به یادگار بماند و نمی خواهم تا آخرین
روز عمرم ،کسی از وجودش مطلع شود
برای شروع خوب است ،کمی از زندگی گذشته ام را بنویسم
پدرم،ابومحمد،یکی از بزرگان و علمای قطیف است، او در جوانی برای کسب علم به
کشور ایران سفر میکند و درشهری به نام قم ساکن میشود ،در آنجا مشغول تحصیل در
علوم دینی شیعه میشود، سالها درس میخواند ومعارف مذهب را یاد می گیرد تا بعد از
برگشتن به قطیف آنها را به بقیه ی شیعیان آموزش دهد،
انگار تقدیر پدرم باید با ایران
گره بخورد،چون او در آنجا دل در گرو مهر دختر یکی از اساتیدش میدهد و با مادرم
معصومه ،ازدواج می کند، حاصل این ازدواج پنج فرزند است که در ابتدا به آن اشاره
نمودم
پدرم چون خودش دستی در علم دارد، روی باسواد شدن فرزندانش ،تعصب خاصی
داشت و برای همین بود ،با اینکه در عربستان شرایط تحصیل برای شیعیان فراهم
نیست، ولی ما در زیر دست پدر و مادری دانا، باسواد شدیم و برای همین است که من
الان در این سن ،مانند نویسنده ای کارکشته،میتوانم خاطراتم را بنویسم
فکر میکنم این نوشته، برای اولین خاطره ، کافی ست، آخر باید صرفه جویی کنم چون
این دفتر قرار است کفاف یک عمر خاطرات مرا بدهد
به قول پدرم فعلا، یاعلی!
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه
#امینه
#پارت_۳۵
در عالم نوشته های مادرم غرق بودم ،او به قولی که به خود و دفترش داده بود ،عمل
کرده بود وتمام خاطرات ریز ودرشت اما مهم زندگی اش را یادداشت می کند
از بیماری برادرش مرتضی ، از محصول خوب خرمایشان، از شاگردان و مهم ترین
اتفاقات کلاس پدرش، از قصه های شیرین مادرش که پیرامون ایران دور میزد ، از سفر
خاطره انگیزش به مدینه و زیارت قبر پیامبر ص و ائمه بقیع، از آفت هایی که ناگهان
به محصول نخلستانشان زده بود، از همه چیز گفته بود
اینک من نه در جلد امینه ، بلکه در نقش نرجس ،دفترش را مرور میکردم و ناخوداگاه
طوری خاطرات را می خواندم ،که انگار این حوادث سالها پیش برای خودم رخ داده
خواندم وخواندم تا رسیدم به یک شب هیجان انگیز....اولین شب و تنها شبی که دو
حوریه ی ابومحمد در نخلستان بزرگشان تنها ماندند، انگار همسر پابه ماه برادرش ، که
دایی من میشد، وقت زایمانش میرسد و چون در روستایی کنار قطیف ساکن بودند،
معصومه خانم به همراه ابومحمد راهی آنجا میشوند و قرار بود که ابومحمد ،همسرش را
تا روستا همراهی کند و بلافاصله برگردد، در این شبی که تولدی زیبا در حال رخ دادن
بود ، برای این دوخواهر میهمانی ناخوانده میرسد، میهمانی که با سر و روی خونین و
حالی نزار در نخلستان ابومحمد ، پیدایش می کنند
مادرم از ترس اول شب و پرستاریهای بعد از آن ، داستان ها نوشته بود
میهمانی ناشناس که یک هفته در نخلستان می ماند و تا حالش کمی بهبود پیدا می کند و یک روز ناگهانی، همانطور که بی خبر آمده بود،بی خبر غیبش میزند
اما یک هفته بعد از رفتنش ،انبوهی هدایا به نخلستان میرسد که در بین آن هدایا ،البسه و
وسایلی که مورد توجه یک زن جوان و دختر نوجوان باشد ،بیشتر به چشم می خورد
فرستنده ی آن هدایا ،ناشناس بود ،اما دو حوریه ،کاملا مطمئن بودند که این تحفه ها از
جانب کسی جز آن مرد ناشناس نمی تواند باشد
معصومه خانم که ده روز بعد از تولد دوقلوهای پسرش محمد به قطیف برمیگردد، در
جریان داستان قرار میگیرد
او معتقد است که قدم دوقلوها خیر بوده وهست و از این به بعد باید منتظر خبرهای شاد
و نعمت های زیاد باشند و اتفاقا همین گونه هم میشود، بعد از رسیدن باری از هدایا،
میهمانی از ایران به آنجا می آید، میهمانی آشنا، خاله و پسرخاله ی آنها برای
خواستگاری حوریهی کبری به قطیف آمده بودند و قرار ومرار عقد و عروسی را میگذارند
👉 @CH1405 سخنرانیجعفری .opus
زمان:
حجم:
5.2M
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🎙استاد جعفری
⚫️گزارش جنگ شماره ۵۱؛ از تلاش آمریکا برای مذاکره تا نبرد در لبنان
#استاد_جعفری