eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ خاله هاجر از اینهمه سفارشات من ،متعجب شده بود اما انگار تمام این حرکات را پای جوانی و دلدادگی ام میگذاشت ، پس سری تکان داد وگفت :باشه امینه جان ،خیالت راحت من مزاحمت نمی شوم و خلوتت را بهم نمیزنم با خیالی آسوده ،داخل اتاقم شدم، درب را بستم و به سرعت به سمت تختم آمدم، جعبه ی یادگاریهای مادرم را بیرون آوردم لبه ی تخت نشستم، درب جعبه را باز کردم و خیلی آرام ، اشیاء ریز و درشتی را که مطمئنا مادرم با هرکدامش دنیایی خاطره داشت، روی تخت ریختم ، با کاردی که از آشپزخانه همراهم آورده بودم ، دیواره ی وسطی جعبه را از جا کندم، اوه خدای من ، از آنچه که میدیدم، چشمانم برق زد یک دفتر زیر جعبه پنهان شده بود، با احتیاط بیرون کشیدمش، دفتری که با پارچه ای صورتی که مرور زمان آن را کدر کرده بود، جلد گرفته شده بود وسایل روی تخت را داخل جعبه ریختم و جعبه را به کناری زدم، روی تخت نشستم و در حالیکه که دفتر را به سینه ام چسپانده بودم، به متکا تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم حسم به من میگفت ،دفتری که مادرم اینچنین پنهانش کرده، حتما چیز مهم و با ارزشی ، برای او بوده، چشمانم را بستم، دفتر را به صورتم چسپاندم و با تمام قوا بو کشیدم....به خدا که این دفترچه،بوی مادرم نرجس را میداد اشک چشمانم را گرفتم و دفترچه را باز کردم، تا دفتر را گشودم ،ناگهان برگه ای از وسطش روی پایم افتاد کاغذ را برداشتم، متوجه شدم ،عکسی قدیمی است، عکسی سیاه و سفید از دو دختربچه، یکی در حدود دو،سه ساله و یکی هم پنج شش ساله، روی صحنی که پشت سرشان گنبد وگلدسته ای به چشم میخورد، به من لبخند میزدند، احساس میکردم ،یکی از دخترها شباهتی با عکسهای کودکی من دارد .حتما یکی از عکسها متعلق به مادرم بود ، عکس را برگرداندم و پشت آن با خطی زیبا که بعضی جاهایش جوهر قلم پخش شده نوشته بود :دو دختر زیبایم،حوریه کبری و حوریه صغری در صحن عتیق، خدای من ، بی شک این عکس مادرم با خواهرش است، پس من یک خاله دارم...اما کجا هستند؟؟ چرا مادرم هیچ وقت حرفی از خانواده اش به میان نیاورد؟ صحن عتیق؟؟؟این مکان در کجاست؟ تا جایی که به یاد دارم ، چنین گنبد و گلدسته و مکانی در عربستان نمی تواند وجود داشته باشد، بیشتر شبیه مکان ها و زیارتهای ست که متعلق به شیعیان است، یعنی کجاست؟ همانطور که سؤالهای زیادی به مغزم هجوم آورده بود،عکس را به کناری گذاشتم و صفحه ی اول دفتر را باز کردم....باورم نمیشد،این خط مادرم بود،شاید مال زمانی بود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ که خیلی سنش پایین بوده .....زیر لب بسم اللهی گفتم و در دل از مادرم اجازه گرفتم ، می خواستم از اولین صفحه شروع کنم و همراه مادرم، گذشته اش را مرور کنم و سر از زندگی و رازهای او درآورم به نام خدا: اول دفترم را شروع می کنم با نام خداوند مهربان که ما را آفرید و نعمتهای فراوان به ما عطا کرد ویکی از آنهمه نعمت، داشتن خانواده ای گرم وصمیمی ونجیب است من، نرجس دختر دوم و آخرین فرزند ابو محمد هستم، پدرم سه پسر و دو دختر دارد، دوتا از برادرهایم ازدواج کرده اند و اکنون ما در خانه به جز پدرو مادرم، سه نفر هستیم حوریه کبری وحوریه ی صغری که پدر به ما میگوید ومن حوریه ی صغری هستم و مرتضی برادر دیگرمان که در تمام امور بازوی راست پدرم است امسال من نُه ساله شدم و برای اولین بار تمام روزه هایم را گرفتم و پدرم به همین مناسبت مقداری پول به من داد ومن چون علاقه ی زیادی به نوشتن دارم، با کلی محافظه کاری این دفتر زیبا را تهیه کردم و آن را با قسمتی از پارچه ای که در وسایل مادرم بود،جلد کردم ، می خواهم خراب نشود،آخر تصمیم دارم ، مهم ترین خاطرات زندگی ام را در آن بنویسم و دوست دارم این دفتر را تا پایان عمرم نگه دارم تا از من به یادگار بماند و نمی خواهم تا آخرین روز عمرم ،کسی از وجودش مطلع شود برای شروع خوب است ،کمی از زندگی گذشته ام را بنویسم پدرم،ابومحمد،یکی از بزرگان و علمای قطیف است، او در جوانی برای کسب علم به کشور ایران سفر میکند و درشهری به نام قم ساکن میشود ،در آنجا مشغول تحصیل در علوم دینی شیعه میشود، سالها درس میخواند ومعارف مذهب را یاد می گیرد تا بعد از برگشتن به قطیف آنها را به بقیه ی شیعیان آموزش دهد، انگار تقدیر پدرم باید با ایران گره بخورد،چون او در آنجا دل در گرو مهر دختر یکی از اساتیدش میدهد و با مادرم معصومه ،ازدواج می کند، حاصل این ازدواج پنج فرزند است که در ابتدا به آن اشاره نمودم پدرم چون خودش دستی در علم دارد، روی باسواد شدن فرزندانش ،تعصب خاصی داشت و برای همین بود ،با اینکه در عربستان شرایط تحصیل برای شیعیان فراهم نیست، ولی ما در زیر دست پدر و مادری دانا، باسواد شدیم و برای همین است که من الان در این سن ،مانند نویسنده ای کارکشته،میتوانم خاطراتم را بنویسم فکر میکنم این نوشته، برای اولین خاطره ، کافی ست، آخر باید صرفه جویی کنم چون این دفتر قرار است کفاف یک عمر خاطرات مرا بدهد به قول پدرم فعلا، یاعلی!
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه در عالم نوشته های مادرم غرق بودم ،او به قولی که به خود و دفترش داده بود ،عمل کرده بود وتمام خاطرات ریز ودرشت اما مهم زندگی اش را یادداشت می کند از بیماری برادرش مرتضی ، از محصول خوب خرمایشان، از شاگردان و مهم ترین اتفاقات کلاس پدرش، از قصه های شیرین مادرش که پیرامون ایران دور میزد ، از سفر خاطره انگیزش به مدینه و زیارت قبر پیامبر ص و ائمه بقیع، از آفت هایی که ناگهان به محصول نخلستانشان زده بود، از همه چیز گفته بود اینک من نه در جلد امینه ، بلکه در نقش نرجس ،دفترش را مرور میکردم و ناخوداگاه طوری خاطرات را می خواندم ،که انگار این حوادث سالها پیش برای خودم رخ داده خواندم وخواندم تا رسیدم به یک شب هیجان انگیز....اولین شب و تنها شبی که دو حوریه ی ابومحمد در نخلستان بزرگشان تنها ماندند، انگار همسر پابه ماه برادرش ، که دایی من میشد، وقت زایمانش میرسد و چون در روستایی کنار قطیف ساکن بودند، معصومه خانم به همراه ابومحمد راهی آنجا میشوند و قرار بود که ابومحمد ،همسرش را تا روستا همراهی کند و بلافاصله برگردد، در این شبی که تولدی زیبا در حال رخ دادن بود ، برای این دوخواهر میهمانی ناخوانده میرسد، میهمانی که با سر و روی خونین و حالی نزار در نخلستان ابومحمد ، پیدایش می کنند مادرم از ترس اول شب و پرستاریهای بعد از آن ، داستان ها نوشته بود میهمانی ناشناس که یک هفته در نخلستان می ماند و تا حالش کمی بهبود پیدا می کند و یک روز ناگهانی، همانطور که بی خبر آمده بود،بی خبر غیبش میزند اما یک هفته بعد از رفتنش ،انبوهی هدایا به نخلستان میرسد که در بین آن هدایا ،البسه و وسایلی که مورد توجه یک زن جوان و دختر نوجوان باشد ،بیشتر به چشم می خورد فرستنده ی آن هدایا ،ناشناس بود ،اما دو حوریه ،کاملا مطمئن بودند که این تحفه ها از جانب کسی جز آن مرد ناشناس نمی تواند باشد معصومه خانم که ده روز بعد از تولد دوقلوهای پسرش محمد به قطیف برمیگردد، در جریان داستان قرار میگیرد او معتقد است که قدم دوقلوها خیر بوده وهست و از این به بعد باید منتظر خبرهای شاد و نعمت های زیاد باشند و اتفاقا همین گونه هم میشود، بعد از رسیدن باری از هدایا، میهمانی از ایران به آنجا می آید، میهمانی آشنا، خاله و پسرخاله ی آنها برای خواستگاری حوریه‌ی کبری به قطیف آمده بودند و قرار ومرار عقد و عروسی را میگذارند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👉 @CH1405 سخنرانیجعفری .opus
زمان: حجم: 5.2M
🎙استاد جعفری ⚫️گزارش جنگ شماره ۵۱؛ از تلاش آمریکا برای مذاکره تا نبرد در لبنان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻دوست داشتم داد بزنم آی مردم عروس حضرت آقا اینجاست.
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻🎥ماجرای ایران و کشورهای حاشیه خلیج فارس این است:
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه @gadish12 عقدی که قراراست ،بعد از اتمام جمع آوری محصول نخلستان ، در ایران انجام شود همانطور که مشغول خواندن سطر به سطر نوشته های مادرم بودم ،ناگهان با صدای اذان صبح به خود آمدم، باورم نمیشد ،خواندن این خاطرات آنقدر برایم جذاب بود که من گذشت زمان را حس نکردم ، دفتر را روی تختم در حالیکه باز بود رها کردم ، کش و قوسی به خود دادم، از جای برخاستم و برای گرفتن وضو از اتاق خارج شدم که با خاله هاجر در حالیکه آب از سر و رویش می چکید روبه رو شدم سلام کردم، خاله هاجر همانطور که لبخند مهربانش را به صورتم می پاشید گفت :سلام عزیزم...معلوم است که دیشب زود و راحت خوابیدی که بدون اینکه من به اتاقت سری بزنم ،برای نماز بیدار شدی لبخندی زدم و گفتم :آره خاله،خبر نداری که چه خوابهای خوشی می دیدم، خاله، من نمازم را میخوانم ،بعدش هم میخواهم دوباره بخوابم، به قول شما ،هر وقت سیرخواب شدم ، خودم بیدار می شوم و لازم نیست شما به اتاقم بیاید خاله همانطور که چادر سفیدش را روی سرش مرتب می کرد گفت :باشه دخترم، راحت باش ،من فردا بیرون کار دارم، صبحانه ات را آماده روی میز می گذارم و بیرون می روم، تو تا هروقت دلت خواست بخواب ،اصلا من نیستم که مزاحمت شوم نمازم را زودتر از همیشه خواندم ، آخر دانستن ادامه ی خاطرات مادرم نرجس، مثل خوره به جانم افتاده بود نرجس از خوش شانسی های پشت سر هم که برایشان پیش می آمد ،داستان سرایی میکرد از قراردادی که بین پدرش با تاجری بزرگ به نام ابوعدنان (که گویا کارگزار یکی از شاهزاده های سعودی است) منعقد شده بود ، نوشته بود ،قراردادی که سرشار از منفعت برای ابو محمد و تمام نخاوله ی اطراف قطیف است و به موجب این قرار داد ،ابومحمد به عنوان بزرگ نخل داران قطیف و روستاهای اطرافش، متعهد میشد که بهترین محصولات خرمای قطیف و اطراف را جمع کند و به صورت یکجا به ابوعدنان واگذار کند و در عوض ، ابو عدنان علاوه بر پول خوبی که پیش پیش بابت خرماها داده بود ، قول میدهد که هرسال با بالاترین قیمت، محصول نخلستان های قطیف و اطراف آن را خریداری کند و این معامله همه اش، برد برد است، اولا نخاوله ها دیگر نگران فروش محصولشان نیستند و در ثانی با قیمتی بالاتر از خرده فروشی و قیمت هایی که تا به حال فروخته اند، خرمای نخلستانشان را می فروشند و این تأثیر به سزایی در درآمد و معشیت این شیعیان که از هر کار اداری در جامعه ی سعودی ،محرومند؛ می گذاشت
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون مادرم نوشته بود که پدرش ابومحمد خوشحال از معامله ی پرسودی که انجام داده بود توسط پسران و اقوام و آشنایان مشغول جمع آوری خرماهای تمام نخل داران شدند و قیمت خرمای هر کس را هنگام خرید ،نقدا از پولی که ابو عدنان داده بود، می پرداخت، حالا نخلستان ابومحمد تبدیل به انبار بزرگی از خرماهای خریداری شده بود و سرتاسر باغ پوشیده از سایبان هایی شده بود که با برگ درختان خرما ،درست کرده بودند تا محصول از گزند آفتاب ،تا مدتی که ابوعدنان برای گرفتن سفارشش مراجعه می کند ،در امان بماند به نوشته ی مادرم ،همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرود و کل خرمایی که توسط ابوعدنان پیش خرید شده بود، در نخلستان ابومحمد انبار میشود طبق نوشته ی مادرم، درست شبی که قرار بود ،فردایش افراد ابوعدنان برای بارگیری خرماها مراجعه کنند، نرجس دفتر خاطرات پنهانی اش را بر می دارد و به انتهای انبار و کنار دیواره ی بیرونی نخلستان میرود ،تا با خیالی راحت و دور از چشم دیگران خاطرات شیرین این روزهایش را بنویسد، آن شب مهتابی بوده اما باز هم نوشتن در زیر نور مهتاب ، برای مادرم سخت بود، او که دختر کویر عرب است و در نوع خود شیرزنی باهوش بود، در پشت انبوه خرماهای انبار ، آتش کوچکی روشن می کند تا در نور آن ،قصه ی زندگی اش را بنگارد، بین نوشتن متوجه صدایی از پشت سرش می شود، نرجس آخرین سطر را می نویسد و دفتر را در زیر لباس بلند عربی اش پنهان می کند به سمت صدا می رود ،اینها آخرین نوشته های این صفحه بود که مادرم از آن شب نوشته بود همانطور که خودم را دخترکی در زیر نور ماه در نخلستان ابومحمد تصور می کردم ، دفتر را روی سینه ام گذاشتم و چشمانم را بستم و از خستگی یک شب بیداری، به خوابی سنگین فرو رفتم امینه مشغول جست وخیز در نخلستان زیبایی بود که خرماهای درشت زرد وسیاه به او چشمک میزد ،ناگاه با احساس کشیده شدن چیزی به روی صورتش از عالم خواب به بیداری کشیده می شود امینه چندبار پلک هایش را باز و بسته کرد و با دیدن چهره ی خندان عبدالقادر که بر روی تخت و کنارش نشسته بود، مانند کو دکی کوچک ،با نازی دخترانه چشمهایش را مالید، میخواست سرش را بر بازوی پدرش بگذارد و خودش را بیشتر عزیز کند که ناگاه با دیدن چیزی که در دستان پدرش بود، مانند برق گرفته ها از جا پرید و مثل دزدی که او را در صحنه ی مجازات گرفته باشند، گفت :س س سلام پدر، کی آمدی؟ و درحالیکه میخواست نشان دهد ،حالش طبیعی است، دستش را به طرف دفترخاطرات برد و ادامه داد :دفتر من در دستان شما چه می کند
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ما تخفیف میده عبدالقادر که انگار از اینهمه زیبایی دخترش که با زیرکی زنانه همراه شده بود، لذت میبرد ،دفتر را به عقب کشید و با دست دیگرش موهای بلند ولطیف امینه را نوازش کرد و گفت :علیک سلام....اولا دفتر خاطرات متعلق به تو نیست و از آن مادرت است، ثانیا تو فرشته ای هستی که انگار خلق شده ای تا یاد مادرت نرجس را در خاطرم زنده نمایی و یادگاریهای باارزش او را به دست من برسانی امینه با استیصالی در صدایش گفت :پ.. پ ...پدر تو را به روح نرجس، دفتر را به من بده آخر هنوز آن را تا به آخر نخوانده ام پدر با لبخندی مرموزانه نوک بینی امینه را فشاری داد و گفت :روح مادرت را قسم نده که مرا در فشار بگذاری، باشد به وقتش دفتر را به تو خواهم داد، اول باید خودم آن را بخوانم وبعد نوبت توست، الان هم بلندشو، آبی به سرورویت بزن ،باید در محضر دادگاهی که من قاضی و شاکی آن هستم حاضر شوی و بگویی این یادگاریهای با ارزش همسر من را از کجا ربوده ای امینه که لحن قاطع پدرش را دید و دانست که اصرار کمترین تأثیری در تصمیم پدرش ندارد، اوفی کرد واز جای برخواست، او چاره ای جز تسلیم نداشت.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین حضور سرهنگ ابراهیم ذوالفقاری، در میان مردم، در نهایت فروتنی هلوووووو برا دخترای کانال😁😁 🔖 🔖 🔖