eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #پارت_۹۹ دوش کوچلو بگیر ، باید سرحال شوی و بعد اگر دوست داشتی برای صرف شام بهمجلس جشن شاهز
خوش آمدگویی برایتان فرستادند و تأکید کردند که فردا برای دیدار با بانوی جوان ،به اینجا تشریف فرما میشوند امینه در سن دخترکی جوان اما در حرکاتش مانند زنی پخته بود ، با تکبری که خاص خودش بود ، به بدریه اشاره کرد تا هدیه را بگیرد، بدر یه که از اینهمه متانت امینه غرق لذت شده بود ، دستی به روی چشم گذاشت ، هدیه را گرفت و با اشاره ای کوتاه به آن مرد عرب دستور داد که آنجا را ترک کند با رفتن فرستاده ی طلال، همه جا را سکوت فرا گرفت ، امینه همانطور که به درب ورودی خیره شده بود ،به بدریه گفت : اینجا چقدر ساکت است ، خدمتکاران کجا هستند؟ بدریه جلو آمد و در حالیکه بسته را به سمت امینه میداد گفت :همه شان را فرستادم اتاق روی حیاط ویلا و به آنها امر کردم تا شما اجازه نداده اید داخل نشوند ، آخر فکر میکردم این مرد قاصد ،حرفهای خصوصی تری برایتان داشته باشد امینه پلک نمیزد و خیره به همان نقطه گفت :کاش شاهزاده طلالی وجود نداشت...کاش همین اینک میمرد و خودش و دنیایی را از شر وجودش راحت میکرد بدریه که دستش خشک شده بود جعبه ی کادو پیچ شده را داخل دستان امینه گذاشت و با لحنی اندوهگین گفت :کاش...کاش سالها پیش قبل از اینکه مرا نابود کند....نابود شده بود با این حرف بدریه...امینه کمی به خود آمد ، دوست نداشت با گفتارش نمک به زخم این زن مهربان بپاشد ، پس دست بدریه را گرفت و به سمت خود کشید وبرای تغییر فضای موجود ، گفت :به نظرت کار درستی کردم که این به اصطلاح مرحمتی را گرفتم؟؟ راستش دوست داشتم این جعبه را در حلق قاصد طلال فرو کنم بدریه خنده ی بلندی سر داد و گفت :به موقعش بهتر از این عمل میکنیم ،اما گرفتن این هدیه کار درستی بود و سپس کنار مبل زانو زد و همانطور که روی دست امینه را نوازش میکرد ، گفت :ببین عزیزکم ،ما باید با سیاست عمل کنیم تا به هدفمان برسیم ، تو با برخورد آرام و متینت باید باعث شوی که اعتماد این گرگ پیر را به خود جلب کنی و با این کار به قول معروف با یک تیر دو نشان میزنی ، اگر تو خیلی عادی برخورد کنی اولا باعث میشود اگر طلال بخواهد بلایی سر پدرت آورد ،منصرف میشود و میتواند با یک پیغام به پدرت و گفتن اینکه تو خود راضی به این وصلت هستی ،حداقل رضایت او را کسب کند و از هر نوع اتفاق ناگوار جلوگیری میشود ، درثانی برای رسیدن به هدف اصلی مان ،اندکی فیلم بازی کردن و حتی ابراز علاقه لازم است ،تا او خیال کند که امینه چون آهوی رامی در دستان اوست و با اعتماد بر تو ،ما میتوانیم به راحتی آب خوردن در موقع مناسب کلک او را بکنی ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه سری از روی تأسف تکان داد وگفت :حرفهایت قشنگ و نقشه هایت عالی ست اما به نظرت زیادی رؤیایی نیست؟؟ بدریه چشمانش را درشت کرد و صدایش را کمی بلندتر کرد گفت :من سالها برای این لحظات ،دقایق را شمرده ام و انتظار کشیده ام و کلی نقشه ریخته ام که با اولین حرکت نه که شکست بلکه موفقیت به سویم آید ، نترس دخترم....بی گدار به آب نمیزنم...من اگر حرفی میزنم ،بدان بارها آن را بالا و پایین کردم در ضمن من هم هوادارانی دارم که حاضرند جانشان را برای من بدهند واز بخت خوبم ،آنها در زمره ی خدمتکاران خاص این شاهزاده ی شکم گنده ی سعودی هستند امینه که با این حرفهای بدریه کمی جا خورده بود گفت :بر فرض نقشه هایت درست درست از کار درآید و همدستانت با جانفشانی در کنارت باشند...من از کجا بدانم که آیا آنگونه که تو میگویی بلایی سر پدرم نیاید؟ یا اصلا از کجا معلوم تا به حال خاکی به سرم نشده باشد؟ درثانی ،تو هدفت این است که من در عالم مدهوشی و بیهوشی ، طلال را بکشم ، آنوقت سلامت جان من را چه کسی تضمین می کند؟ اصلا بعد از کشتن طلال به کدام جهنم دره فرار کنم .....من که هیچ حامی ندارم...تنها کس و کارم پدرم بود که الان نمی دانم کجاست و چه بر سرش آمده؟ بدریه نیش خندی زد و گفت :عمری در سرای شاهانه ی طلال سر کردم و کاملا اطمینان دارم که محال ا ست طلال پیر این روباه مکار جرأت کند و بلایی سر پدرت بیاورد ، مطمئنا پدرت را جایی زندانی کرده تا رضایت تو را بگیرد ،آخر شاهزاده های سعودی به ظاهر کار اهمیت میدهند و چون تو را برای همسری میخواهد ، محال است طوری عمل کند که بر سر زبان مردم بیافتد که طلال دختری دزدیده و فلان وفلان و‌فلان پس خیالت راحت باشد ، پدرت هر کجا که باشد ،در سلامت کامل به سر میبرد و برای شک دومت ...من اگر میخواهم از طلال انتقام بگیرم ، خودخواهانه عمل نمی کنم و حاضر نیستم کمترین زیانی به تو یا هرکس دیگری در این بین برسد ، پس بدان با نقشه پیش میروم....اگر میگویم با خنجر قلبش را بشکاف و بکشش ،منظورم خنجر عشقی دروغین است .....برای کشتن این گرگ پیر راه های بسیار ساده تری هست که در وقت معین برایت خواهم گفت بدریه که انگار از حرف زدن خسته شده بود ، نفسش را به شدت بیرون داد و گفت :حالا ذهنت را فعلا درگیر این موضوع نکن ، بسته را باز کن تا ببینم پیشکش این پیرخرفت چه چیزی هست؟ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه نگاهش را از صورت زیبای بدریه که با کرم پوشیده شده بود، گرفت و به بسته ی داخل دستانش، انداخت و با یک حرکت کاغذ بسته را پاره کرد، جعبه ای قرمز رنگ پیدا شد، درب جعبه را گشود بدریه که از بالای سر امینه داخل جعبه را نگاه میکرد ،چشمانش برقی زد و گفت : اوه....آفرین ...نه این پیرمرد انگار پسندش هم مثل شکارش عالی ست درون جعبه ، گردنبندی از طلای سفید به همراه دستبند و گوشواره و انگشتر به چشم میخورد که وسط هر کدام نگینی از یاقوت سرخ نقش بسته بود....الحق که زیبا بود امینه درب جعبه را بست و به سمت بدریه داد وگفت :مال تو ....این چیزها برای من کوچکترین ارزشی ندارند بدریه جعبه را روی زانوی امینه گذاشت و گفت :وقتی طلال این را برایت فرستاده ،با این کار خواسته به تو بفهماند تا در اولین دیدار آنها را بر سرو گردن تو ببیند و لباسی متناسب با نگین های این سرویس بر تن کنی و امینه به میان حرف بدریه دوید وگفت :تو را به خدا بس کن ، حالم بهم میخورد از این حرفها... بدریه ،دست امینه را گرفت و گفت :اینطور که معلوم است قصد رفتن به جشن شاهزاده را نداری ، تا هدیه ات را به اتاقت میبری و دستی به سر و رویت بکشی، میگویم میز شام را بچینند بعد از نیم ساعت ، امینه گرچه هیچ اشتهایی برای خوردن نداشت اما با اصرار بدریه بر سر میز شام حاضرشد و از دیدن خوراکی های رنگارنگ که حتی نامشان هم نمیدانست متعجب شد و رو به بدریه گفت :چقدر ریخت و پاش کرده اید ،من که با نصف این نان لواش سیر میشوم بدریه مانند مادری مهربان نگاهش انداخت و گفت :این سفارش شاهزاده طلال است که از تمام غذاهای مرسوم و لذیذ و محلی مالدیو برایتان فراهم کنم و در همین هنگام قابلمه چینی را جلو کشید و با مالغه ی داخل آن از نوعی خوردنی که مثل سوپ و پیش غذا می ماند ، یک قاشق برای امینه کشید، امینه قاشق سوپ خوری را برداشت اندکی از آن را چشید و همانطور که با لبخند سرش را تکان میداد گفت :چه خوشمزه است بدریه قاشقی هم برای خود ریخت وگفت :خیلی خوشمزه است ،مردم اینجا به این غذا که نوعی سوپ محسوب میشود می گویند«گارودیا »که از برنج و ماهی و پیاز و ادویه های تند درست میشود و با اشاره به ظرفی که پر از توپکهای سرخ شده و اشتها برانگیز بود ادامه داد :به اینها هم می گویند«گول ها» که به عنوان میان و عده استفاده می شود و از ماهی و نارگیل درست میشود و فوق العاده خوشمزه است ۱❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه همانطور که با چنگال یکی از آن گول ها را بر میداشت تا امتحان کند ،با اشاره به ظرف کناری آنها که به نظر میرسید نوعی اسنک باشند گفت :این چیست؟ خوشمزه به نظر میرسد بدریه لقمه اش را فرو داد وگفت :اینها «باجیا »است ماده ی اصلی باجیا هم از گوشت ماهی و نارگیل تشکیل شده و نوعی اسنک لذیذ و مخصوص این جزیره است .اصلا هر غذایی که در این جزیره مزه کنی ،حتما ماهی در آن بکار رفته است امینه تکه ای از نان کنار دستش را کند و در دهان گذاشت ، ناگاه چشمهای یشمی زیبایش درخشید و گفت :به به....این مگر همان نان لواش نیست؟چرا چنین طعم شگفت انگیزی دارد؟ بدریه تک خنده ای کرد و گفت :این نان هست منتها نان مختص این سرزمین و در اینجا معروف به «هونی روش »است که از نارگیل درست میکنند ، بدریه مزه دهانش را گرفت و گفت :بخور بانوی جوان ، بخور عزیزم که اینجا همه چیزش اعجاب انگیز است امینه که در ابتدا با بی اشتهایی بر سر میز غذا نشسته بود ، الان دوست داشت تمام خوراکیها و حتی دسر «ساگوبوندیبای» و «کاری سبزیجات» آنها را هم امتحان کند بعد از صرف شام امینه که کمی سرحال شده بود ، از جا برخواست و رو به بدریه گفت : برای استراحت به اتاقم میروم و احتمالا تا صبح نمی بینمت، اما قصد داشت ،وقتی همه در خوابی عمیق هستند ،بیرون برود و در ساحل شنی و سفید رنگ دریا کمی قدم بزند....ساحل دریا او را به خاطرات دانشگاه میبرد ،زیرا دانشگاهی که در آن تحصیل می کرد در کنار ساحل دریای سرخ بنا شده بود و بعضی از شبها که دلش میگرفت با قدم زدن در ساحل دریا و نگاه به آبهای خروشان ،کمی آرامش میگرفت و امشب هم دوست داشت ، در تنهایی کنار ساحل ، خو د را آرام کند وارد اتاقش شد ، روی تخت دراز کشید و به تمام اتفاقاتی که برایش رخ داده بود فکر کرد....از اینکه نمیدانست پدرش کجاست و خبری از او نداشت ،دلهره ای شدید بر وجودش مستولی شد و با حرفهایی که از بدریه شنیده بود ،خودش را دلداری میداد ،در همین هنگام تقه ای به درب خورد ، امینه ملحفه ی سفید رنگی روی خود کشید و پشت به درب طوری خوابید که هر بیننده ای گمان میکرد ، در خواب عمیقی فرو رفته ، چون صدایی از سوی امینه بلند نشد، درب به آرامی باز شد، بدریه سرکی به داخل کشید و با دیدن امینه در آن حالت ،درب را آهسته بست و با صدای قدمهایی که دور میشد ،به سمت اتاقش رفت نیم ساعتی گذشت ، امینه از جا برخواست ، به طرف کمد رفت و درب آن را باز کرد و مانتوی مشکی را که در اول ورود دیده بود ،به تن کرد و شالی همرنگ با مانتو که با ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
سرمه دوزی تزیین شده بود ، روی سرش انداخت، ازبین کفشهای چیده شده داخل کمد ، کفش راحتی را انتخاب نمود و به پا کرد، با احتیاط از اتاقش خارج شد ، نگاهی به درب اتاق کناری که بدریه در آن مستقر شده بود .انداخت، درب بسته بود و صدایی هم به گوش نمی رسید ،احتمالا بدریه به خاطر خستگی زیاد به خواب رفته بود ، پس با قدمهایی آهسته به سمت پله ها رفت و خیلی بی صدا از پله ها پایین آمد هال هم در سکوت عمیقی فرو رفته بود و چلچراغ بزرگ وسط خاموش بود و لامپهای کم نور سبزی که به شکل درخت نارگیل بود و به دیوار دوطرف هال زده شده بود ،با نور ملایم و سبز رنگ خود ، فضای زیبایی را به وجود آورده بودند امینه با نوک پا و به سرعت طول هال را پیمود و خود را به درب ورودی ساختمان رسانید ، در دل دعا می کرد ،درب ورودی قفل نباشد و وقتی دستگیره را فشار داد و درب با صدای تلیک نرمی باز شد ،نفسش را که در سینه حبس نموده بود ، بیرون داد از ساختمان خارج شد و به آرامی درب را بست، حیاط خانه را از نظر گذراند و میخواست پا در راهروی سنگفرشی که دو طرفش چمنکاری شده بود ،بگذارد و خود را به درب نرده ای ویلا برساند که ناگاه از سمت راستش سایه ای به او نزدیک شد و همزمان صدای سرفه ای آمد ، انگار کسی می خواست با صاف کردن گلو، حضورش را به او بفهماند امینه ناخوداگاه ترسید و قدمی به عقب برداشت همانطور که قلبش در سینه مثل گنجشککی کوچک میزد ،گفت :ک...ک..کسی اینجاست؟ ناگاه قامت مردی که در پناه دیوار ایستاده بود ، نمایان شد مردی با کت وشلوار و سربه زیر جلو آمد و همانطور که خیره به سنگفرش زیر پایش بود گفت :ببخشید بانو ....به دستور شاهزاده طلال ، بنده برای محافظت از شما اینجا هستم ، عذر میخواهم اگر باعث شدم بترسید امینه که از طرز صحبت کردن مرد ، متوجه شده بود بی شک او هم ،از خدمتکاران عربی ست که به استخدام شاهزاده در آمده، آهانی کرد و گفت :نه نترسیدم ، اما انتظار دیدن یک بادیگارد را هم نداشتم ....وبا متانتی درکلامش و تحکمی که مختص امینه بود ادامه داد :شما به کارتان برسید ، من می خواهم ،ساعتی در ساحل قدم بزنم و بی توجه به آن مرد ،از او گذشت و به سمت درب ویلا حرکت کرد آن مرد به دنبال امینه روان شد و در حین راه رفتن گفت :اگر اجازه دهید شما را همراهی می کنم ، در ضمن درب عقب ساختمان، به ساحل اختصاصی این ویلا میرسد و به سمت چپش اشاره کرد و گفت :از این طرف لطفا ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رئیس تیم پزشکی رهبر شهید انقلاب: آقا تا سال‌ها در خانه‌‌شان یخچال نداشتند آقای رفیق‌دوست روزی گوسفند قربانی کرد و مقداری از گوشت آن را برای آقا فرستاد و آقا آن را پس فرستادند. آقای رفیق‌دوست کمی ناراحت شد و گفت به آقا بگویید از پول‌ خودم است و خمس آن را هم داده‌ام. آقا کمی از گوشت را گرفتند و بقیه‌اش را پس‌فرستادند. وقتی آقای رفیق‌دوست علت موضوع را پرس‌وجو کردند به او گفتند آقا یخچال ندارد این مقدار گوشت را کجا نگه‌دارد؟ این زندگی برای بالاترین مقام کشور قابل تصور نیست. اگر خودم از نزدیک ندیده بودم و این موضوع را به من می‌گفتند باورم نمی‌شد. البته این اواخر یخچال در خانه‌شان بود. اما ایشان سال‌ها در خانه یخچال نداشتند.
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است. این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇 @Adm_ketab
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما نتونستیم برات یه دل سیر گریه کنیم آقا💔
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
سرمه دوزی تزیین شده بود ، روی سرش انداخت، ازبین کفشهای چیده شده داخل کمد ،کفش راحتی را انتخاب نمود
امینه برگشت به سمتی که او اشاره میکرد و با چشمان زیبایش خیره به او و با لحنی محکم تر از قبل گفت :گفتم تو به کارت برس ....می خواهم تنها باشم.....به دنبال من نیاااا و با این حرف به راهی پیچید که او نشان داده بود بادیگارد که انگار از لحن امینه ، کمی جا خورده بود گفت :آخر کار بنده همین است ، برای محافظت از شما ،امر شده هر کجا که رفتید همراهیتان کنم امینه با خشم برگشت به طرفش و با همان لحن محکم گفت :گفتم می خواهم تنها باشم، می فهمی؟؟ لطفا وظیفه ات را از فاصله ای دور انجام بدددده....نترس من قصد فرار ندارم...اصلا امکان فرار ندارم ،مگر من مثل شاهزاده طلال هواپیما یا کشتی اختصاصی دارم که در چشم بهم زدنی از شما دور شوم؟؟ آن مرد که به نظر میرسید کمی هول شده باشد گفت :چ...چشم...بنده مزاحم شما نخواهم شد ، از دور مراقبتان خواهم بود با این حرف بادیگارد، امینه نفسش را محکم بیرون داد و به سمت درب عقبی ویلا حرکت کرد ، بادیگارد هم بر جای خود ایستاد و خیره به قامت زیبای امینه که از او دور میشد ، در دل به حسن انتخاب شاهزاده طلال ، آفرین میگفت او آنقدر آنجا ایستاد تا امینه در پیچ پشتی ساختمان از نظرش گم شد و بعد به آرامی به دنبال او روان شد ،تا از فاصله ای دور ،مراقب بانو باشد امینه بعد از گذشتن از چند پیچ زیبا که اطرافش مملو از چمن و درختان سر به فلک کشیده بود ، بالاخره ساختمان بزرگ خانه را دور زد و درب نرده ای دیگری را دید دربی که درست مثل درب جلوی ویلا بود ، در نور لامپ هایی که در جای جای ویلا روشن بود ، خودنمایی می کرد درب را باز کرد و با نگاه کردن به صحنه ی رؤیایی پیش رویش ، نوری در چشمانش درخشید....براستی که انگار این تابلویی نقاشی شده و بی بدیلی بود که نشان میداد خالقش ،توانایی بی همتاست....شن های سفید ساحل ، در نور لامپهایی که به فاصله ی منظم در آنجا کشیده شده بود ، مانند دانه های الماس میدرخشید و دریای آرام وزیبای پیش چشمش ،آرامشی به یاد ماندنی را در جانش میریخت با قدمهایی آرام ساحل دریا را می پیمود و یک لحظه دلش خواست و کفش از پا بیرون آورد، وقتی پاهای لخت و مرمرینش درون شن های ساحل فرو میرفت ،حس خوش آیندی به او دست میداد امینه بعد از مدتی پیاده روی ، اطرافش را دنبال جایی برای نشستن ، بررسی کرد کمی دورتر نیمکت هایی را دید که پشت به درختان استوایی ساحل که همه جا را پوشانیده بودند و رو به دریا، تعبیه شده بود او قامت بادیگاردش را هم که از دور ،کنار درب ورودی او را می پایید ، دید.پس به سمت نیمکتی رفت که فاصله اش از درب ویلا و آن مرد ، زیاد بود .این نیمکت سفید رنگ، درست مابین دو درخت نارگیل با حالتی بسیار دلنشین گذاشته بودند .روی نیمکت نشست ،از این قسمت اصلا درب ویلا و مرد بادیگارد ،دیده نمیشد امینه با خیال راحت به پشتی نیمکت تکیه داد، دستانش را دو طرفش باز کرد و سرش را رو به سقف آسمان برگردانید و با خیره شدن به ستارگان آسمان که به او چشمک میزدند، گویی به دنبال ستاره ی بخت و اقبالش بود....ستاره ای که فی الحال نصیبش شده بود انگار از عمق جهنم برخواسته بود و میرفت او را بسوزاند و خاکستر کند همانطور که خیره به آسمان بود احساس کرد از پشت سرش ،صدای خش خشی می آید....اوفی کرد و درحالیکه چشمانش را می بست و با خود حرف میزد، گفت :نترس ای دخترک اسیر....نترس....هیچ نیست ،این نوای باد است که با وزش بین درختان ، برای امینه آهنگ میزند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
فصل۱۳ شاهزاده عادل همراه عبدالرحمان ، به پیشواز میهمانان پدرش آمد و بعد از آن به محل اقامت خدمه که در مکانی بسیار وسیع بود ، مراجعت نمود مکانی که گویا از همان اول برای برگزاری چنین جشن هایی در نظر گرفته شده بود و فاصله اش تا ویلاهای محل اقامت میهمانان ، کم بود و تقریبا یک خیابان از آنجا دور بود در این محل سالن سه طبقه و بزرگ و فوق العاده زیبایی در وسط محوطه ی سرسبز که پوشیده از چمن کاریهای زیبا و گلهای رنگارنگ و درختان سرسبز بود ، وجود داشت که به عنوان سالن برگزاری جشن از آن استفاده میشد در کنار آن سالن چند ساختمان سوله مانند بود که تمام تجهیزات یک آشپزخانه ی مدرن را داشت و در آنجا آشپزهای زیادی مشغول به کار بودند که هر کدام در پی تهیه غذا و پیش غذا و دسری خاص بودند و کمی آن طرف تر ساختمانی دو طبقه وجود داشت که طبقه ی پایین آن مثل مدرسه ای می ماند با اتاق های زیاد، این اتاقها محل استراحت خدمه بود و هر اتاق در اختیار سه یا چهار خدمتکار قرار داده شده بود طبقه ی بالا ، اتاق های اختصاصی تر و با امکانات بیشتر وجود داشت که هر اتاق مثل سوئیتی زیبا بود و مختص خدمتکاران درجه بالاتر میشد و محل استراحت عبدالرحمان هم در آنجا قرار داشت عبدالرحمان به منظور ا ینکه شأن عادل حفظ شود و ازطرفی مدام در دیدش باشد تا مبادا کاری کند و پته شان روی آب بیافتد ، سوئیت چسپیده به اتاق خودش را در اختیار عادل گذاشت ، درست است که عادل لباس خدمتکاران را پوشیده بود و اصلا به عنوان خدمتکار وارد جزیره شده بود ، اما در حقیقت هیچ مسؤلیتی بر عهده نداشت و تقریبا همه ی زیر دستان عبدالرحمان ، احساس میکردند که او یکی از اقوام و نزدیکان عبدالرحمان است ،که کارگزار خواسته در این جشن بزرگ شرکت کند و برای همین حکم دست راست و همراه همیشگی عبدالرحمان را دارد عادل به همراه عبدالرحمان وارد ساختمان مورد نظر شد و از پله ها بالا آمدند، عبدالرحمان کلید اتاق را به سمتش داد وگفت :بفرما شاهزاده....درست است مجبور شدم در پوشش یک خدمتکار راهی این جشن کنمت ،اما حتی المقدور سعی می کنم به شما بد نگذرد....این اتاق شماست ، سپردم وسایلتان را به اینجا منتقل کنند .کمی استراحت کنید که امشب جشن بزرگی در پیش داریم عادل همانطور که کلید را میگرفت به لباس بلند وعربی تنش اشاره کرد و گفت :خوب میدانی که من در اینگونه لباسها راحت نیستم ، کی میتوانم از دست اینها خالص شوم؟؟ عبدالرحمان شانه ای بالا انداخت و همانطور که لبخند کجو کوله ای میزد گفت :بستگی به میل خودت دارد ، در این جزیره خدمتکاران عرب دو نوع لباس میپوشند، یکی لباس تن شما و دیگری کت و شلوار رسمی عادل به میان حرف او پرید و گفت :آهان....کت و شلوار بهتر است عبدالرحمان چشمانش را ریز کرد و همانطور که سرش را به عادل نزدیک میکرد گفت: فقط عیبش این است که کت وشلوار لباس خدمتکارانی است که نقش دربان را دارند و منتها با پوشیدن این لباس حق ورود به مجلس جشن را نداری، فقط دربانی...متوجه شدی؟؟ وابروهایش را بالا داد و با لحنی که خالی از تمسخر نبود ،گفت :حالا خود دانی....اینهمه راه را با سختی و مخفیانه ،در قالب یک خدمتکار آمده ای ، اگر میخواهی ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
از دیدن جشن محروم باشی و فقط ورود و خروج میهمانان را ببینی ، مشکلی نیست دستور میدهم یکی از همان کت وشلوارها را برایت بیاورند تا تو راحت باشی، عادل با دستپاچگی گفت :ن..نه ...نه...این لباس بلند عربی خیلی هم خوب است....اصلا کلی راحت است ، وبا لحنی شوخ ادامه داد :من عاشق این لباس هستم عبدالرحمان خنده ی بلندی کرد و دستی به شانه ی عادل زد و گفت :برو شاهزاده...برو تا فرصت داری استراحت کن که تا ساعتی دیگر سرحال باشی و به تو خوش بگذرد عادل همانطور که کلید به درب اتاق می انداخت گفت :این چندمین شب است که جشن برگزار میشود؟ عبدالرحمان درب اتاقش را باز کرد و گفت :پنجمین شب است ،اما از شبهای قبلی پرشورتر خواهد بود ، چون بسیاری از میهمانان اختصاصی پدرت ، امشب رسیده اند و حضور دارن د و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :صبر کن ...چند شب دیگر این مجلسهای شبانه به جشن عروسی پدرت پیوند میخورد.....بی شک آن شب ، باشکوه ترین مجلسی را خواهی دید که تا به حال در عمرت ندیده ای....نه تنها تو ندیده ای بلکه این میهمانان خاص هم که عمرشان را در اینگونه مجالس سر کرده اند ....آنها هم ندیده اند و با خنده ای بلند وارد اتاقش شد و درب را بست عادل هم وارد اتاق شد....اتاقی کوچک و نقلی که با یک تخت ساده و تلویزیونی روبه رویش بر میزی کوچک اما شکیل و گلدانی در کنارش ،تزیین شده بود سمت راست درب اتاق ،دری دیگر بود که به حمام و توالت باز میشد و سمت چپ درب فضای کوچک که انگار حکم آشپزخانه را داشت ، دیده میشد و در کنارش کمد لباسی که داخل دیوار تعبیه شده بود وجود داشت عادل به طرف کمد رفت و درش را باز کرد، چمدان کوچک مسافرتیش گوشه ی کمد بود و چند دست لباس که همه شان دقیقا نمونه ی لباس تنش بودند و بوی نویی میدادند در آنجا آویزان بود عادل چمدانش را بیرون کشید ، کنارش روی زمین نشست و قفل کوچکی را که برای محکم کاری به درب آن زده بود بررسی کرد و متوجه شد دست نخورده است ، کلیدش را از داخل جیب لباسش بیرون آورد ، قفل را باز کرد، رمز کیفش را وارد کرد و درب چمدان را به آرامی باز کرد تمام وسایل همانگونه بود که او داخل چمدان چیده بود آرام دست برد و شلوار جین آبی رنگی را که چند روز پیش در آخرین سفر اروپایش تهیه کرده بود و حتی یکبار هم نپوشیده بود ، بیرون آورد .دست ب رد جیب پشتی شلوار و گوشی هوشمندش را لمس کرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
همانطور که شلوار در دستش بود از جا برخواست ، مثل دزدی که میخواهد برای اولین بار دزدی کند و میترسد، فضای کوچک اتاقش را از نظر گذراند ، روی تخت نشست و آهسته گوشی را بیرون آورد گوشی را روشن کرد، صفحه ی مجازی را باز کرد و اسم پسرک خرمافروش را لمس کرد ، قبل از اینکه پیامی بنویسد ....از طرف حیدر پیامی برایش رسید ....انگار او منتظر نشسته بود تا عادل آنلاین شود کجایی پسر؟؟...پری قصه ها چطور است؟ اوضاع آرام است؟ چه کار توانستی بکنی؟ با خواندن اسم پری قصه ها، لبخندی ر وی لب عادل نشست ، به راستی که این اسم با مسمایی بود عادل همانطور که لبخند میزد نوشت سرت به کار خودت باشد...من میدانم چه کنم....فقط هر کار میگویم مو به مو انجام بده آیا کارهایی که گفتم انجام دادی؟اصلا الان کجایی؟ چند لحظه بعد پیام حیدر رسید از لحنت مشخص است ،اوضاعت خوب است ....من الان به اسم شاهزاده عادل در تور گردش دور دنیا ، سیر و سیاحت اروپا را می کنم عادل متوجه شد که حیدر طبق گفته ی او عمل کرده ، لبخندی از سر خوشحالی زد و استیکر خنده گذاشت و نوشت :خوب به خودت خوش بگذران ، که از این فرصتها در زندگی پسر خرما فروش فقط یک بار پیش خواهد آمد ....یادت باشد مدام در دسترس باشی....امشب هر چه به دستت رسید مانند گنجی در کنج آن قلب دومت .....نگهدار.....فعلا هنوز صفحه ی گوشی خاموش نشده بود که پیامی دیگر رسید صبر کن....نگفتی پری قصه ها در چه حال است؟؟ من هر چه با پدرش تماس میگیرم خاموش است،نگران دو طرف هستم .عادل پیام را خواند و بدون اینکه جواب بدهد ، از صفحه مجازی اش خارج شد گوشی را دوباره خاموش کرد و زیر متکایش گذاشت و خود را روی آن رها کرد...باید کمی فکر میکرد و نقشه ای زیرکانه میریخت عادل چندین بار این پهلو وآن پهلو شد وبالاخره راه حل بکری به مغزش خطور کرد، از جا برخاست و لباس تنش را دستی کشید و به لباسهای داخل کمد هم سرکی زد ، همه ی ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون