#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
سرمه دوزی تزیین شده بود ، روی سرش انداخت، ازبین کفشهای چیده شده داخل کمد ،کفش راحتی را انتخاب نمود
امینه برگشت به سمتی که او اشاره میکرد و با چشمان زیبایش خیره به او و با لحنی
محکم تر از قبل گفت :گفتم تو به کارت برس ....می خواهم تنها باشم.....به دنبال من
نیاااا و با این حرف به راهی پیچید که او نشان داده بود
بادیگارد که انگار از لحن امینه ، کمی جا خورده بود گفت :آخر کار بنده همین است ،
برای محافظت از شما ،امر شده هر کجا که رفتید همراهیتان کنم
امینه با خشم برگشت به طرفش و با همان لحن محکم گفت :گفتم می خواهم تنها باشم، می فهمی؟؟ لطفا وظیفه ات را از فاصله ای دور انجام بدددده....نترس من قصد فرار
ندارم...اصلا امکان فرار ندارم ،مگر من مثل شاهزاده طلال هواپیما یا کشتی
اختصاصی دارم که در چشم بهم زدنی از شما دور شوم؟؟
آن مرد که به نظر میرسید کمی هول شده باشد گفت :چ...چشم...بنده مزاحم شما نخواهم
شد ، از دور مراقبتان خواهم بود
با این حرف بادیگارد، امینه نفسش را محکم بیرون داد و به سمت درب عقبی ویلا
حرکت کرد ، بادیگارد هم بر جای خود ایستاد و خیره به قامت زیبای امینه که از او دور
میشد ، در دل به حسن انتخاب شاهزاده طلال ، آفرین میگفت
او آنقدر آنجا ایستاد تا امینه در پیچ پشتی ساختمان از نظرش گم شد و بعد به آرامی به
دنبال او روان شد ،تا از فاصله ای دور ،مراقب بانو باشد
امینه بعد از گذشتن از چند پیچ زیبا که اطرافش مملو از چمن و درختان سر به فلک
کشیده بود ، بالاخره ساختمان بزرگ خانه را دور زد و درب نرده ای دیگری را دید
دربی که درست مثل درب جلوی ویلا بود ، در نور لامپ هایی که در جای جای ویلا روشن بود ، خودنمایی می کرد
درب را باز کرد و با نگاه کردن به صحنه ی رؤیایی پیش رویش ، نوری در چشمانش
درخشید....براستی که انگار این تابلویی نقاشی شده و بی بدیلی بود که نشان میداد خالقش ،توانایی بی همتاست....شن های سفید ساحل ، در نور لامپهایی که به فاصله ی
منظم در آنجا کشیده شده بود ، مانند دانه های الماس میدرخشید و دریای آرام وزیبای
پیش چشمش ،آرامشی به یاد ماندنی را در جانش میریخت
با قدمهایی آرام ساحل دریا را می پیمود و یک لحظه دلش خواست و کفش از پا بیرون
آورد، وقتی پاهای لخت و مرمرینش درون شن های ساحل فرو میرفت ،حس خوش
آیندی به او دست میداد
امینه بعد از مدتی پیاده روی ، اطرافش را دنبال جایی برای نشستن ، بررسی کرد
کمی دورتر نیمکت هایی را دید که پشت به درختان استوایی ساحل که همه جا را پوشانیده
بودند و رو به دریا، تعبیه شده بود
او قامت بادیگاردش را هم که از دور ،کنار درب ورودی او را می پایید ، دید.پس به
سمت نیمکتی رفت که فاصله اش از درب ویلا و آن مرد ، زیاد بود .این نیمکت سفید
رنگ، درست مابین دو درخت نارگیل با حالتی بسیار دلنشین گذاشته بودند .روی نیمکت
نشست ،از این قسمت اصلا درب ویلا و مرد بادیگارد ،دیده نمیشد
امینه با خیال راحت به پشتی نیمکت تکیه داد، دستانش را دو طرفش باز کرد و سرش
را رو به سقف آسمان برگردانید و با خیره شدن به ستارگان آسمان که به او چشمک
میزدند، گویی به دنبال ستاره ی بخت و اقبالش بود....ستاره ای که فی الحال نصیبش
شده بود انگار از عمق جهنم برخواسته بود و میرفت او را بسوزاند و خاکستر کند
همانطور که خیره به آسمان بود احساس کرد از پشت سرش ،صدای خش خشی می
آید....اوفی کرد و درحالیکه چشمانش را می بست و با خود حرف میزد، گفت :نترس ای
دخترک اسیر....نترس....هیچ نیست ،این نوای باد است که با وزش بین درختان ، برای
امینه آهنگ میزند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۵
فصل۱۳
شاهزاده عادل همراه عبدالرحمان ، به پیشواز میهمانان پدرش آمد و بعد از آن به محل
اقامت خدمه که در مکانی بسیار وسیع بود ، مراجعت نمود
مکانی که گویا از همان اول برای برگزاری چنین جشن هایی در نظر گرفته شده بود و
فاصله اش تا ویلاهای محل اقامت میهمانان ، کم بود و تقریبا یک خیابان از آنجا دور
بود
در این محل سالن سه طبقه و بزرگ و فوق العاده زیبایی در وسط محوطه ی سرسبز که
پوشیده از چمن کاریهای زیبا و گلهای رنگارنگ و درختان سرسبز بود ، وجود داشت
که به عنوان سالن برگزاری جشن از آن استفاده میشد
در کنار آن سالن چند ساختمان سوله مانند بود که تمام تجهیزات یک آشپزخانه ی مدرن
را داشت و در آنجا آشپزهای زیادی مشغول به کار بودند که هر کدام در پی تهیه غذا و
پیش غذا و دسری خاص بودند و کمی آن طرف تر ساختمانی دو طبقه وجود داشت که
طبقه ی پایین آن مثل مدرسه ای می ماند با اتاق های زیاد، این اتاقها محل استراحت
خدمه بود و هر اتاق در اختیار سه یا چهار خدمتکار قرار داده شده بود
طبقه ی بالا ، اتاق های اختصاصی تر و با امکانات بیشتر وجود داشت که هر اتاق مثل
سوئیتی زیبا بود و مختص خدمتکاران درجه بالاتر میشد و محل استراحت عبدالرحمان
هم در آنجا قرار داشت
عبدالرحمان به منظور ا ینکه شأن عادل حفظ شود و ازطرفی مدام در دیدش باشد تا مبادا
کاری کند و پته شان روی آب بیافتد ، سوئیت چسپیده به اتاق خودش را در اختیار عادل
گذاشت ، درست است که عادل لباس خدمتکاران را پوشیده بود و اصلا به عنوان
خدمتکار وارد جزیره شده بود ، اما در حقیقت هیچ مسؤلیتی بر عهده نداشت و تقریبا
همه ی زیر دستان عبدالرحمان ، احساس میکردند که او یکی از اقوام و نزدیکان
عبدالرحمان است ،که کارگزار خواسته در این جشن بزرگ شرکت کند و برای همین
حکم دست راست و همراه همیشگی عبدالرحمان را دارد
عادل به همراه عبدالرحمان وارد ساختمان مورد نظر شد و از پله ها بالا آمدند، عبدالرحمان کلید اتاق را به سمتش داد وگفت :بفرما شاهزاده....درست است مجبور شدم
در پوشش یک خدمتکار راهی این جشن کنمت ،اما حتی المقدور سعی می کنم به شما بد
نگذرد....این اتاق شماست ، سپردم وسایلتان را به اینجا منتقل کنند .کمی استراحت کنید
که امشب جشن بزرگی در پیش داریم
عادل همانطور که کلید را میگرفت به لباس بلند وعربی تنش اشاره کرد و گفت :خوب
میدانی که من در اینگونه لباسها راحت نیستم ، کی میتوانم از دست اینها خالص شوم؟؟
عبدالرحمان شانه ای بالا انداخت و همانطور که لبخند کجو کوله ای میزد گفت :بستگی
به میل خودت دارد ، در این جزیره خدمتکاران عرب دو نوع لباس میپوشند، یکی لباس
تن شما و دیگری کت و شلوار رسمی
عادل به میان حرف او پرید و گفت :آهان....کت و شلوار بهتر است
عبدالرحمان چشمانش را ریز کرد و همانطور که سرش را به عادل نزدیک میکرد گفت: فقط عیبش این است که کت وشلوار لباس خدمتکارانی است که نقش دربان را دارند و منتها با پوشیدن این لباس حق ورود به مجلس جشن را نداری، فقط دربانی...متوجه
شدی؟؟ وابروهایش را بالا داد و با لحنی که خالی از تمسخر نبود ،گفت :حالا خود
دانی....اینهمه راه را با سختی و مخفیانه ،در قالب یک خدمتکار آمده ای ، اگر میخواهی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۶
از دیدن جشن محروم باشی و فقط ورود و خروج میهمانان را ببینی ، مشکلی نیست
دستور میدهم یکی از همان کت وشلوارها را برایت بیاورند تا تو راحت باشی،
عادل با دستپاچگی گفت :ن..نه ...نه...این لباس بلند عربی خیلی هم خوب است....اصلا کلی راحت است ، وبا لحنی شوخ ادامه داد :من عاشق این لباس هستم
عبدالرحمان خنده ی بلندی کرد و دستی به شانه ی عادل زد و گفت :برو شاهزاده...برو
تا فرصت داری استراحت کن که تا ساعتی دیگر سرحال باشی و به تو خوش بگذرد
عادل همانطور که کلید به درب اتاق می انداخت گفت :این چندمین شب است که جشن
برگزار میشود؟
عبدالرحمان درب اتاقش را باز کرد و گفت :پنجمین شب است ،اما از شبهای قبلی
پرشورتر خواهد بود ، چون بسیاری از میهمانان اختصاصی پدرت ، امشب رسیده اند و
حضور دارن د و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :صبر کن ...چند شب دیگر
این مجلسهای شبانه به جشن عروسی پدرت پیوند میخورد.....بی شک آن شب ، باشکوه
ترین مجلسی را خواهی دید که تا به حال در عمرت ندیده ای....نه تنها تو ندیده ای بلکه
این میهمانان خاص هم که عمرشان را در اینگونه مجالس سر کرده اند ....آنها هم ندیده
اند و با خنده ای بلند وارد اتاقش شد و درب را بست
عادل هم وارد اتاق شد....اتاقی کوچک و نقلی که با یک تخت ساده و تلویزیونی روبه
رویش بر میزی کوچک اما شکیل و گلدانی در کنارش ،تزیین شده بود
سمت راست درب اتاق ،دری دیگر بود که به حمام و توالت باز میشد و سمت چپ درب
فضای کوچک که انگار حکم آشپزخانه را داشت ، دیده میشد و در کنارش کمد لباسی که داخل دیوار تعبیه شده بود وجود داشت
عادل به طرف کمد رفت و درش را باز کرد، چمدان کوچک مسافرتیش گوشه ی کمد
بود و چند دست لباس که همه شان دقیقا نمونه ی لباس تنش بودند و بوی نویی میدادند در
آنجا آویزان بود
عادل چمدانش را بیرون کشید ، کنارش روی زمین نشست و قفل کوچکی را که برای
محکم کاری به درب آن زده بود بررسی کرد و متوجه شد دست نخورده است ، کلیدش
را از داخل جیب لباسش بیرون آورد ، قفل را باز کرد، رمز کیفش را وارد کرد و درب
چمدان را به آرامی باز کرد
تمام وسایل همانگونه بود که او داخل چمدان چیده بود
آرام دست برد و شلوار جین آبی رنگی را که چند روز پیش در آخرین سفر اروپایش
تهیه کرده بود و حتی یکبار هم نپوشیده بود ، بیرون آورد .دست ب رد جیب پشتی شلوار
و گوشی هوشمندش را لمس کرد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۷
همانطور که شلوار در دستش بود از جا برخواست ، مثل دزدی که میخواهد برای اولین
بار دزدی کند و میترسد، فضای کوچک اتاقش را از نظر گذراند ، روی تخت نشست و
آهسته گوشی را بیرون آورد
گوشی را روشن کرد، صفحه ی مجازی را باز کرد و اسم پسرک خرمافروش را لمس
کرد ، قبل از اینکه پیامی بنویسد ....از طرف حیدر پیامی برایش رسید ....انگار او
منتظر نشسته بود تا عادل آنلاین شود
کجایی پسر؟؟...پری قصه ها چطور است؟ اوضاع آرام است؟ چه کار توانستی بکنی؟
با خواندن اسم پری قصه ها، لبخندی ر وی لب عادل نشست ، به راستی که این اسم با
مسمایی بود
عادل همانطور که لبخند میزد نوشت
سرت به کار خودت باشد...من میدانم چه کنم....فقط هر کار میگویم مو به مو انجام
بده
آیا کارهایی که گفتم انجام دادی؟اصلا الان کجایی؟
چند لحظه بعد پیام حیدر رسید
از لحنت مشخص است ،اوضاعت خوب است ....من الان به اسم شاهزاده عادل در تور
گردش دور دنیا ، سیر و سیاحت اروپا را می کنم
عادل متوجه شد که حیدر طبق گفته ی او عمل کرده ، لبخندی از سر خوشحالی زد و
استیکر خنده گذاشت و نوشت :خوب به خودت خوش بگذران ، که از این فرصتها در
زندگی پسر خرما فروش فقط یک بار پیش خواهد آمد ....یادت باشد مدام در دسترس
باشی....امشب هر چه به دستت رسید مانند گنجی در کنج آن قلب دومت
.....نگهدار.....فعلا
هنوز صفحه ی گوشی خاموش نشده بود که پیامی دیگر رسید
صبر کن....نگفتی پری قصه ها در چه حال است؟؟ من هر چه با پدرش تماس میگیرم
خاموش است،نگران دو طرف هستم
.عادل پیام را خواند و بدون اینکه جواب بدهد ، از صفحه مجازی اش خارج شد
گوشی را دوباره خاموش کرد و زیر متکایش گذاشت و خود را روی آن رها کرد...باید
کمی فکر میکرد و نقشه ای زیرکانه میریخت
عادل چندین بار این پهلو وآن پهلو شد وبالاخره راه حل بکری به مغزش خطور کرد، از جا برخاست و لباس تنش را دستی کشید و به لباسهای داخل کمد هم سرکی زد ، همه ی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۸
لباسها، درست روی قفسه سینه و سمت چپشان جیبی داشتند ، جیبی که با دکمه ای
سفید به هم میامد...آری درست است ،تنها راه حل برای کاری که میخواست بکند ،همین
بود ، پس یکی از لباسهای نو را بیرون کشید ، وسایل مورد نیازش را که در جعبه ی
قیچی و تیغ آرایشی جای داده بود بیرون آورد و با گفتن بسم اللهی دست به کار شد
نفهمید چه مدت گذشته ، با صدای درب اتاق به خود آمد ، لباس ها را داخل کمد چیاند و
با صدای کشداری که شنونده تصور میکرد ،او خواب است گفت :کییییه؟؟
صدای آرام عبدالرحمان را از پشت درب شناخت :منم شاهزاده ،بیا کارت دارم
عادل چفیه و عقال دورش را که فراموش کرده بود از سرش درآورد، با یک حرکت
برداشت و روی تخت انداخت و دستی داخل موهایش کشید و آنها را آشفته نمود ، آرام به
سمت درب رفت و درب اتاق را گشود و عبدالرحمان را با صورتی خندان که چروکهای
چهره اش را بیشتر نشان میداد ، دید
عبدالرحمان نگاهی به وضع بهم ریخته ی عادل کرد و گفت :اوه...اوه...انگار هنوز
خستگی سفر از تنت بیرون نرفته...البته حق داری ،شاهزاده ای که در عمرش دست به
سیاه وسفید نزده ،حالا در نقش خدمتکار، قد علم نموده...حق دارد بعد از چند ساعت
استراحت اینچنین اوضاعی داشته باشد ....اگر مایلی به جشن بیایی ، سریع السیر آماده
بشو ،از داخل کمد لباس ، لباسی مرتب بردار و بپوش ، میخواهم قبل از رسیدن میهمانان
به سالن جشن ، آنجا باشم....بجنب پسر....تا من میروم سرکشی از خدمه کنم ،تو هم
آماده شو ،پایین جلوی درب ورودی ساختمان منتظرت هستم ...فقط همانطور که میدانی
هیچ نوع وسیله ی فیلم برداری یا گوشی هوشمند و ...نباید همراه داشته باشی ،وگرنه اخراج که میشوی هیچ ،حسابمان با خود خود شاهزاده طلال است
عادل سری تکان داد و همانطور که دست در جیب بغل لباسش میکرد ، گوشی نوکیای
ساده اش را بیرون آورد و گفت :این گوشی من است ،آیا از نظر شما ایرادی دارد؟
عبدالرحمان لبخندی از سر رضایت زد و گفت :نه...ابدا....و در حینی که میرفت گفت: جنب پسر....بجنب...پایین منتظرت هستم
عادل درب اتاق را بست ، سریع به سمت سرویس حمام و توالت رفت تا آبی به سر و
رویش بزند و آماده شود برای رفتن به جشنی هیجان انگیز و کاری هیجان انگیزتر و شاید خطرناک...
از زمانی که عادل وارد سالن مورد نظر شده بود ، مدام تمام جاها را از نظر میگذراند، تا بفهمد در موقع لزوم کجا و چگونه کمین کند ،او قصد داشت اگر محل خوبی برای
کمین نصیبش شد،با خیال راحت به نقشه ای که در سر می پروراند ،برسد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۰۹
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 نگاهی به لحظات به یادماندنی از دیدارهای رهبر شهید انقلاب
آخ چقدر دلم تنگه آقای خوبم😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
لباسها، درست روی قفسه سینه و سمت چپشان جیبی داشتند ، جیبی که با دکمه ایسفید به هم میامد...آری درست
سالن جشن ،فضایی بسیار وسیع و پر زرق و برق بود ، سقفی بلند داشت که به فاصله ی
نزدیک از هم چلچراغ های بزرگ و شکیل از آن آویزان بود و به فضا عظمتی دوچندان
می بخشید ، در صدر مجلس جایگاهی تدارک دیده بودند که چند پله بالاتر از سطح سالن
بود و با پرده های حریر سفید و طلاکوب که دو طرفش به شکل پروانه ای زیبا درست
کرده بودند، تزیین شده بود و دو طرف این جایگاه میز و صندلی های سلطنتی گذاشته
بودند که مشخص بود متعلق به صاحبان مجلس و بزرگان است
کل سالن با میزهای لوکس شیشه ای دولایه که بین لایه های آن انگار جنگلی با گلها و
پروانه های زیبا نفس میکشید ، پوشیده شده بود و دور هر میز چهار صندلی که کف و
پشتی آنها برآمده بود و کاملا مشخص بود، کرسی راحتی برای ساعتها نشستن ، می
باشد و با روکش های سلطنتی کرم رنگ و طلایی دوخته شده بود ،وجود داشت
کل سالن به نظر میرسید ، پنج در ورودی داشته باشد ، دو درب در جلو که مختص
آمدن میهمانان بود و دو درب دو طرف سالن که به نظر میرسید برای ورود خدمه و
آوردن پذیرایی ، از آنها استفاده می شود و یک درب هم در انتهای سالن ،درست پشت
صحنه ای که بلندتر بود و احتمالا برای ورود و خروج شاهزاده طلال و همراهانش در
نظر گرفته شده بود
جلو ی هر درب پرده های بلند و سلطنتی همرنگ روکش صندلیها ، آویزان شده بود که
هر پرده از وسط باز و به شکلی خیلی زیبا با دسته ها و گیره های طلایی رنگ به
دیوار زده شده بود
کم کم سرو کله ی میهمانان پیدا میشد و هر کس با ورودش سوتی کشدار میزد و غرق
این فضای زیبا و رؤیایی میشد
شاهزاده عادل هم طبق خواسته ی عبدالرحمان مدام با او بود و در ابتدا برای استقبال و خوش آمد گویی کنار درب ورودی ایستاده بودند ،با آمدن میهمانان ، عبدالرحمان، نزدیک میزی که برای نشستن خود و تنی چند از بزرگان عرب در نظر گرفته بود ،
رفت و قبل از نشستن روی صندلی رو به عادل کرد و با اشاره ای کوتاه به او ،خواست
تا سرش را پایین آورد و آهسته در گوشش زمزمه کرد :ببخشید شاهزاده....چون لباس
خدمتکاران را داری ، مجبوری سرپا بایستی و این جشن را ببینی، فقط این را بدان ،از
کنار من تکان نخور و اگر دیدی برایت خسته کننده است ، میتوانی بیرون بروی، اینجا
نمی توانی چیزی میل کنی ،اما سفارشت را کرده ام ، داخل سالن بزرگ آشپزخانه ،همه
چیز برای پذیرایی از شما فراهم است....به همه گفته ام که تو از نزدیکان خود من هستی ، بنابراین هوایت را خواهند داشت
عادل لبخندی ساختگی بر لب نشاند ، سری تکان داد و مانند غلامی خانه زاد بغل دیوار
درست پشت سر عبدالرحمان با قامتی استوار ایستاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۱۰
تمام سالن را از نظر گذراند ، او با چشم خود میدید که دلارهای بی زبانی که از فروش
نفت ملت به جیب شاهزاده های دربار سرازیر میشوند ، چگونه با اینگونه جشن و
اسراف و خوشگذرانی های درباریان به باد فنا میروند....انواع واقسام غذاها ، از
غذاهای محلی جزیره گرفته تا غذاهای اروپایی و خوراکیهای سنتی عربستان، بره های
بریان و مرغان سوخاری و ماهی های دودی و....به انتخاب خود افراد به وفور بر سر
هر میزی حاضر بود ، ریخت و پاش های بی حد و غیر قابل تصور...پذیرایی آنچنان
زیاد و متنوع بود که میهمانان حیران بودند کدام خوراکی را اول امتحان کنند
از جایی که عادل ایستاده بود ، پدرش شاهزاده طلال قابل دیدن نبود ، اما او خوب
میدانست ، هم اینک لبخند گل گشادی بر چهره ی چروکیده ی پدرش نشسته و از
خوشحالی در پوست خود نمی گنجد
اوج پذیرایی و مجلس بود، میزهای بزرگ گوشه ی سالن که در بدو ورود خالی بود
اینک مملو از خوراکی های رنگارنگ شده بود، میز وسط که از همه بزرگتر بود غذای
اصلی را در بر داشت و دو میز اطرافش ،یکی انواع پیش غذا و یکی هم دسر بعد از
غذا رویشان به طرز زیبایی چیده شده بود
یکی از خواننده های به نام آمریکایی روی صحنه رفته بود و با نواختن موسیقی ملایمی
میخواست این پذیرایی و غذاهای لذیذ را دلنشین تر کند، الان بهترین زمان برای گرفتن
فیلم و عکس بود و عادل مترصد لحظه ای تا گوشی را درآورد و چند عکس یا فیلمی
کوتاه بگیرد، اما با وجود ابوولید که از دوستان پدرش بود ودر کنار عبدالرحمان ، ران
بره را به نیش میکشید و هر از گاهی با چشمان ریزش ،به عادل نگاهی می انداخت
فرصت هیچ کاری فراهم نمیشد،
پس عادل به ناچار نقشه ی دوم را اجرا کرد، با اجرای این نقشه ، شاید فیلم گرفته شده
آنچنان دلخواه عادل نمی بود ،اما از دست خالی رفتن، بهتر بود
عادل همانطور که مثلا می خواست چفیه اش را مرتب کند به آرامی کلید بغل گوشی را
فشار داد و با صدای تلق کوتاهی که در سرو صداهای میهمانان و آهنگ آنجا گم بود،
متوجه شد که دوربین گوشی مشغول شکار صحنه هاست
عادل گوشی را داخل جیب بالایی لباسش طوری قرار داده بود که دوربین گوشی دقیقا
روی دکمه جیب قرار میگرفت و وسط دکمه را همراه پارچه ی زیرش به اندازه ی
سوراخ دوربین ،برداشته بود و در اتاقش بارها وبارها با همین روش امتحان کرده بود
و فیلم گرفته بود
حالا میدانست ،هرکجا که قرار گیرد ، گوشی اش صحنه ی زاویه روبه رو و در
دیدرسش را ثبت می کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۱۱
عادل هر چند لحظه رویش را به طرفی میکرد و گاهی به بهانه ای خم و راست میشد
نیم ساعتی گذشته بود که با خنده ی بلند عبدالرحمان و نیش تا بناگوش بازشده ی ابو ولید
متوجه آنها شد ، عبدالرحمان همانطور که از شدت خنده ،اشکهایش جاری شده بود ،به
عادل اشاره کرد تا خم شود و سرش را نزدیک بیاورد
عادل دستپاچه شد ،گوشه ی چفیه ی عربی را روی جیبش داد و خم شد
عبدالرحمان بریده بریده در گوشش گفت :چه می کنی ؟؟ ابو ولید میگوید گمانم این
خدمتکار جوان یا ککی به تنبانش افتاده و یا نیاز مبرم به توالت دارد
چرا اینقدر ورجه ورجه می کنی؟ ...آرام بگیر ....اگر هم با دیدن خوردن اشتها برانگیز میهمانان و این خوراکیهای لذیذ اشتهایت تحریک شده ، برو بیرون و خود را به
آشپزخانه برسان و هرچه میلت بود ،بخور....اما اگر بیرون رفتی ،دیگر حق ورود
دوباره را نداری، چون من همراهت نیستم هاااا
عادل که کل تنش از استرس شدید زیر عرق بود، از خدا خواسته، چشمی گفت و
همانطور که عقب عقب میرفت، همه جا را از نظر میگذراند ،هیچ خبری از امینه نبود
کاملا مشهود بود که پدرش قصد دارد در صحنه ای هیجان انگیز از این دخترک زیبا، پرده برداری کند
عادل باز هم جایگاه اختصاصی شاهزاده طلال را از آن فاصله نگاهی انداخت ، او تمام
سعیش را کرد تا از جایی بگذرد که حداقل برای لحظه ای کوتاه ، پدرش را مشاهده کند
تا از او هم تصویری شکار کند ...گرچه فاصله اش زیاد بود اما بالاخره در نقطه ای
موفق به رؤیت شاهزاده طلال شد
شاهزاده عادل به سرعت بیرون آمد، حدس میزد که مجلس ،بعد از صرف شام سردتر و
کم کم به اتمام برسد ، اما نمی دانست اوج جشن در راه است و هنوز حرکات موزون و
سرو نوشیدنی و کلی برنامه ی ریز و درشت، مانده است
به محض اینکه پایش به بیرون تالار جشن رسید ، تمام اطرافش را با زیر چشم از نظر
گذراند ، روی محوطه تعداد زیادی خدمتکار بود که هر کدام دنبال کار خود و در جنب
و جوشی بی وقفه بودند، درست مانند مورچه هایی که مدام در حال کار کردن هستند
عادل سعی کرد خیلی عادی برخورد کند و همانطور که افراد دور و برش را نگاه می
کرد ،به جای رفتن سمت آشپزخانه ، راه رسیدن به محل اقامتش را در پیش گرفت
اطراف خوابگاه خدمه ،کسی دیده نمی شد ، و برخلاف آن طرف محوطه ، اینجا در
سکوت فرو رفته بود ، اگر لامپ های حبابی و پایه داری که در جای جای محوطه
روشن بود؛ نبودند ، این قسمت مانند خانه ی ارواح می ماند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۱۲
عادل وارد ساختمان شد و به آرامی پله ها را یکی دوتا پیمود و خود را به سوئیت
خودش رساند
کلید را از جیبش درآورد و درب اتاق را باز کرد
داخل شد، درب را خیلی آهسته بست و یک دور قفلش کرد ، خود را به پشت روی
تختخواب انداخت و نفسش را محکم بیرون داد، احساس خستگی می کرد ، انگار قله ی
کوهی را کنده باشد ،درحالیکه چفیه و عقال سرش را در می آورد با دست دیگرش
گوشی را از جیب لباسش بیرون کشید.
فیلم ضبط شده را ذخیره کرد و مشغول دیدن صحنه هایی که شکار کرده بود شد
اول فیلم تصاویر مبهمی از در و دیوار و پرده و تزیینات تالار گرفته شده بود ، عادل با
دیدن صحنه ها اوفی کرد و دستش را محکم به پیشانی اش کوبید ، آخر فیلم آنطوری که
عادل تصور می کرد نشده بود ، همانطور که فیلم جلوتر میرفت ، برخی صحنه ها بهتر
میشد و درست همان زمانی که او به بهانه های مختلف خم شده بود، صحنه های خوبی
از انواع خوارکی ها و اسراف در پذیرایی شاهانه ی مجلس ،گرفته شده بود و در جای
جایی از فیلم هم تصاویری از برخی سلبریتی های دنیا که به دعوت پدرش به مجلس
آمده بودند گرفته شده بود ، اما در هیچ کجای فیلم ، تصویری از پدرش یا بزرگان عرب
که در مجلس حضور داشتند، نبود
عادل وارد صفحه ی مجازی اش شد ، به محض باز شدن صفحه چراغ پسرک خرما
فروش روشن شد که مشخص بود منتظر آنلاین شدن او بوده ، عادل کمی مکث کرد و
سپس فیلم را برای حیدر فرستاد
حیدر نوشت :سلام رفیق کجا بودی؟
عادل همانطور که خیره به دایره ی چرخان روی فیلم بود تا خبر از ارسالش بدهد، نوشت :یه جای خوب که تو عمرا ندیده ای....الان هم به محض اینکه فیلم به دستت
رسید ، ذخیره اش کن ، از داخل فیلم ، تصاویر واضحی از میهمانان و پذیرایی و شکار کن ،به زودی از آنها استفاده ی خوبی خواهیم برد، من مجبورم فیلم را حذف
کنم...حواست باشه ، از سیستمت حذف نشه که تمام زحمت هام هدر میرود
حیدر نوشت :باشه حتما...خیالت راحت...از پری قصه ها چه خبر؟
عادل بدون اینکه جوابی بدهد زیر لب تکرار کرد...پری قصه ها ....و از صفحه ی
مجازی اش خارج شد
گوشی را خاموش کرد و دنبال جایی برای پنهان کردنش می گشت .بالاخره به این نتیجه
رسید ،بهترین جا برای پنهان کردن گوشی ، جیبی که مادرش با مهارت تمام به زیر
پوشش، دوخته بود ، است
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۱۳
عادل که همیشه از پوشیدن لباس عربی گریزان بود ، حالا که کار دیگری نداشت
دشداشه ی بلند و سفیدش را از تن بیرون آورد و به جای آن پیراهن چهارخانه ی آبی
رنگ و شلوار جینی که به همین رنگ بود و چند روز پیش در آخرین سفرش خریده بود
پوشید ، او قصد داشت با تیپ جدیدش به محلی در همین نزدیکی برود ، محلی که فکر کردن به آنجا، قلب او را به تلاطم می انداخت
لباسش را پوشید و دستی به موهای قهوه ای رنگش که زیر چفیه و عقال ،آشفته شده بود
کشید ، داخل آینه ای که کنار درب توالت نصب کرده بودند ،خودش را نگاهی انداخت و از دیدن شانه های پهن و عضلات مردانه اش که از زیر پیراهن اندامی تنش خود را به
نمایش گذاشته بودند ، لبخندی زد و سوتی ممتد برای خود کشید...چشمکی به چهره ی
جدید خودش که بدون ریش و سبیل همیشگی اش بود، زد و گفت :عجب خوش تیپی تو
پسر.....نمی دانم چرا امینه این پسرک خوش هیکل و زیبا را به حیدر لاغر اندام و
مردنی ،فروخته؟ ...!!شانس که نداریم هااا که اگر داشتیم الان رقیب خطرناک عشقی ام پدر پیر و زیبا پسندم نبود
عادل دوباره نگاهی به خود انداخت ، بند ساعت استیلش را محکم بست و به طرف درب
اتاق حرکت کرد
عادل در کمتر از نیم ساعت خودش را به محل مورد نظر رساند ، درست است که
ویلاهای آن قسمت ،شیک و بسیار شبیه به هم بود اما او کاملا نشانی محل اقامت امینه
را به خاطر سپرده بود و با اولین نگاه در نور لامپهایی که کل منطقه ی ویلا ها را
روشن کرده بود ، ساختمان را شناسایی کرد و به طرفش حرکت کرد
عادل خیلی عادی از جلوی خانه ها می گذشت و با نگاه تیز بینش ، حواسش به تمام
جهات بود ، انگار تمام ساکنان اینجا به جشن باشکوه پدرش رفته بودند، همه جا ساکت
بود ، بالاخره به درب ویلایی رسید که وقت ورود به جزیره ، امینه را تا آنجا تعقیب
کرده بود
مثل دزدی بی تجربه ، به سمت دیوار ویلا که با سنگهای سرخ شکیلی درست شده بود
نزدیک شد ، سعی می کرد در پناه دیوار جلو برود ، بغل درب نرده ای ویلا ایستاد و سرش را جلوتر برد و دزدانه نگاهی داخل ویلا انداخت، نوری ملایم و سبز رنگ از
پنجره ی طبقه ی پایین به چشم می خورد ، در نور لامپهای بزرگ حیاط ویلا،کاملا
مشهود بود که ساکنان خانه ،یا نیستند و یا در خوابی عمیق به سر میبرند....عادل
متعجب شده بود ، اثری از نگهبان به چشم نمی خورد، امکان نداشت که اینچنین بی
احتیاط باشند، کنجکاوی شدید همراه با نگرانی بر وجودش مستولی شده بود ، باید سر از
کار این خانه درمیاورد ...یعنی الان امینه در کدام اتاق خانه حضور دارد؟ اصلا آیا
پدرش این دخترک زیبا را به حال خود رها کرده یا برایش برنامه ای خاص ریخته؟ آیا
اینک او در خانه هست یا نه؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۱۴
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایون مسئول اگر شما اراده کنید نه تنها حجاب زن ها حتی می تونید دامن به تن مردها بکنید.
اگر باور ندارید کلیپ رو نگاه کنید
دوربین مخفی 😂 😂😂
عزیزان بجای فرار از زیر بار مسئولیت دنبال راه باشید و از ترس خدا هم که شده بی غیرتی رو کنار بگذارید
#حجاب