eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۷🎬: پرونده ی زنی که برایش توطئه کرده بودند به دربار رسیده بود و مردم هم همه خ
🎬: حالا دانیال کوچک نقش قاضی را بازی می کرد، دخترکی نقش متهم بود و دو پسربچه هم نقش شاهدها را داشتند ابتدا دخترک را جلو آوردند و به او اتهام خیانت زدند و دخترک از خود دفاع کرد و گفت: من...من چنین عمل بدی انجام ندادم. در این هنگام با دستور قاضی دخترک را از صحنه خارج کردند و یکی از شاهدها را وارد کردند، قاضی دستور داد که سوال و پرسش از شاهدها در غیاب هم باشد، یعنی شاهد اول از بازجویی شاهد دوم و بالعکس، بی خبر باشد. همین کار را کردند، شاهد اول صحنه ای را که دیده بود با جزئیات روایت کرد و سپس شاهد دوم را آوردند و او هم آنچه را که دیده بود روایت کرد و عجیب اینکه هر کدام از شاهدها، داستانی متفاوت تعریف می کردند. در این هنگام وزیر دربار متوجه زیرکی دانیال و راه حلی که او پیش پایش گذاشته بود شد و هنوز صحنه ی نمایش برپا بود که او راهش را به سمت قصر کج کرد و شروع به دویدن نمود، او باید به همین نحو پرده از واقعیت بر می داشت، وزیر آنچنان عجله داشت که چند بار دامن لباسش زیر پایش آمد و می خواست بر زمین سرنگون شود. او به محض رسیدن به قصر نزد پادشاه رفت و به شاه گفت که هم اکنون با حضور شاه مجلس محاکمه و استنطاق برپا کنند و شاهدهای پرونده را حاضر نمایند. پادشاه متعجب از این کار دستور برپایی جلسه را داد و مجلس برپا شد و وزیر دقیقا همان کاری را کرد که دانیال در بازی انجام داده بود و در کمال تعجب دقیقا همان اتفاقی افتاد که در بازی بچه ها پیش آمده بود. وقتی شاهدها تک تک خواستند شهادت دهند و وزیر جزییات ریز صحنه را خواستار شد، دو شاهد بی خبر از حرفهای یکدیگر، داستانی پر از تناقض بیان کردند. در اینجا پادشاه عصبانی شد، دو شاهد را با هم احضار کرد و جلاد را هم به حضور پذیرفت و به آنها گفت اگر واقعیت را نگویند سر از تنشان جدا می کنند. هر دو شاهد لب به اعتراف گشودند و نام دو قاضی را که توطئه کرده بودند لو دادند. در این هنگام پادشاه آن زن را به حضور پذیرفت و از او خواست تا داستان واقعی را تعریف کند و آن زن هر چه گذشته بود را گفت، در این زمان شاه دستور داد که به این زن لقب عفیف ترین زن شهر را عطا کنند و آن دو قاضی هم در ملا عام اعدام نمایند. البته وزیر راز کشف این معما را گفت و دانیال را شکافنده ی این معضل معرفی کرد و از آن زمان داستان دانیال و هوش و ذکاوتش بر سر زبان ها افتاد. سرباز که به اینجای حرفش رسید، بخت النصر لبخندی زد و گفت: دانیال...این جوان باهوش و نخبه را باید همراه خود به بابل ببریم... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 خبر سلامتی امام سیدمجتبی خامنه‌ای (حفظه الله) ▪️توضیحات مهم حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمظاهر حسینی "مسئول دیدارهای دفتر مقام‌معظم‌رهبری (امام شهید)"
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
میکردم ثروتی که از وصلت با شاهزاده ی دربار بدست می آورم ،اگر در کنارش باشم ،همیشگی و تمام ناشدنی ست
امینه باورش نمیشد به این راحتی می تواند با پدرش صحبت کند ، پس حرفهای بدریه درست بود با دستهای لرزانش موبایل را به گو شش چسپاند و گفت :ا...ا...الو پدر صدای خسته ی پدرش در گوشی پیچید :الو امینه جان ، عزیز دلم خودت هستی؟ کجایی دخترم؟؟ شماره ابو عدنان را از کجا پیدا کردی؟ پیغام من به دستت رسید؟ عبدالقادر سؤالاتش را مثل تیرباری به روی او گرفته بود ، امینه ترس از این داشت که طلال از حرفهای پدرش چیزی بفهمد ، آرام از روی مبل برخاست و با این کار گوشه ی شال حریرش که طلال در دست گرفته بود ، کشیده شد و از دست او بیرون آمد امینه لبخندی ساختگی به روی طلال پاشید و با لحنی محترمانه ،به طوریکه پدرش پشت خط بشنود ،گفت :جناب شاهزاده طلال من عادت دارم وقتی با گوشی حرف میزنم ، قدم بزنم شاهزاده طلال که با دیدن قامت موزون و زیبای امینه ، انگار مسخ شده بود ،خیره در چشمان درشت و یشمی رنگ او ،لبخندی زد و گفت :راحت باش...فقط جلوی چشمم قدم بزن تا زیبایهایت را به تمامی ببینم امینه همانطور که با قدم های آرام طول سالن را می پیمود ،با صدایی که از هیجان می لرزید گفت :س ..سلام پدر...حالتان چطور است؟ قبل از هر چیز گله ای دارم ، شاهزاده طلال که اینک در خدمتشان هستم ادعا دارند که مرا از شما خواستگاری کردند و شما بدون اینکه به من بگویید ،دست رد به سینه شان زدید...پدر ؛ شما که خوب نظر من را راجع به شاهزاده ها و دربار سعودی می دانید و همیشه می گفتم ، اگر شانس به ما رو آورد ،مورد توجه یکی از شاهزاده های سعودی قرار می گیرم، آیا این موضوع و پنهان کردن خواستگاری واقعیت دارد؟ عبدالقادر که ابتدا از طرز صحبت کردن امینه که برایش ناآشنا می آمد ،تعجب کرده بود اما اینک با اشاره ی نامحسوس امینه به دربار و شاهزاده ها ، فهمید که تمام حرفهای ، دخترش زیرکانه و طبق سیاستی زنانه است ، احتمالا این دخترک بی پناه در چنگال آن دیو مردنما گرفتار شده و مجبور است اینچنین رفتار کند ، پس لبخندی روی لبش نشاند و همانطور که به ابو عدنان که در آستانه ی اتاقی که او را زندانی کرده بودند، ایستاده بود، نگاه می کرد گفت :م...من گمان می کردم این نظر تو راجع به شاهزاده های جوان دربار است و چون شاهزاده طلال از من هم بزرگتر بود ، فکر کردم به این وصلت راضی نیستی و از طرفی چون خواستگارهای رنگ و وارنگ داشتی ، از جانب تو، جواب رد به او دادم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه راه رفته را برگشت و اینبار رویش به سمت طلال بود و همانطور که به او نزدیک میشد ، گفت :درست است که شاهزاده طلال در ظاهر سنش بالاست اما به گفته ی خود، دلی جوان دارد و گویا به اندازه ی تمام دنیا مرا دوست میدارد لبخند شاهزاده طلال پررنگ تر شد و به امینه اشاره کرد که کنارش بنشیند امینه با نازی که در حرکاتش نهفته بود روی مبل و کمی دورتر از طلال نشست طلال خود را به سمت امینه کشاند و اشاره کرد که گوشی را به او بدهد امینه که از سلامت پدرش مطمئن شده بود ، دیگر صلاح نمیدید بیش از این سخن بگوید چون از هر سخن متملقانه ای که برای فریب طلال بر زبان می راند ، احساس بدی وجودش را فرا می گرفت ،پس گوشی را به سمت طلال داد و تا جایی که راه داشت خود را به گوشه ی مبل کشانید تا بدنش با این شاهزاده ی پیر تماسی نداشته باشد شاهزاده طلال همانطور که گوشی را میگرفت ، چشمکی به امینه زد که در نظر امینه مثل گربه ای هیز جلوه کرد طلال بدون اینکه به عبدالقادر اجازه ی حرف زدن بدهد ، گفت :چطوری رفیق دیروز و پدر زن امروز؟ ببین عبدالقادر ، با حرفهای درشتی که چند روز پیش زدی ، اگر مثل همیشه بود ، بهانه ای می تراشیدم و کل اموالت را توقیف میکردم و با نگاهی خواستنی به امینه ادامه داد :اما اینک به خاطر گل روی دختر زیبایت که بسی تیزبین تر و عاقل تر از توست ، می بخشمت و چون بانوی جوان خواست ار این است که شما در تمام مراسم ازدواج ما ،حضور داشته باشید ، به شما امر می کنم که الساعه خود را به اینجا برسانید عبد القادر قهقه ای ساختگی سرداد ، به طوریکه امینه هم صدایش را شنید و گفت : چطوری شاهزاده ی همیشه جوان....ببخش اگر اساعه ی ادب کردم ، اما چه کنم، عبدالقادر است و همین یکدانه دختر، به من حق بده که مته به خشخاش بگذارم و حساسیت نشان دهم ، حال که امینه به این وصلت راضی است ، من هم همان می خواهم که او خواستارش است طلال که با این حرف عبدالقادر ،انگار تمام دنیا را به او داده باشند ، ریش ریش های پایین شال امینه را در دست گرفت و خیره در چشمان امینه ، به عبدالقادر گفت :قدر این دخترت را بدان ، وجود او باعث شد دوستی های گذشته ی ما که از یاد رفته بود ، دوباره زنده شود و در آینده ای نه چندان دور ، به نوه هایی که از همین دختر صاحب می شوی و مقام و مرتبه شان در عربستان افتخار خواهی کرد و سپس قهقه ای زد و ادامه داد :جناب عبدالقادر محمد ؛ اگر می خواهی در مجلس خواستگاری دخترت حضور داشته باشی ، الساعه خود را به ما برسان ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عبدالقادر که از خشم دندان بهم می سایید و حالا که میدانست دخترش در چنگ طلال است و چاره ای جز سکوت ندارد ، نفسش را به شدت بیرون داد و گفت :خدا را شکر....در ضمن ، فراموش کردی به دستور جنابتان ،بنده اسیر دست ابوعدنان هستم؟ ! و صد البته نمی دانم برای مجلس خواستگاری دخترم به کجا رهسپار شوم طلال باز خنده ای از سر خوشی سر داد و گفت :گوشی را بده ابو عدنان تا دستورات لازمه را بدهم بعد از چند لحظه ،صدای ابوعدنان که مثل غلامی حلقه به گوش می ماند، در گوشی پیچید :بله قربان ، بفرمایید طلال از جا بلند شد و همانطور که به سمت میز وسط سالن میرفت گفت :ابو عدنان، تمام شرایط راحتی عبدالقادر را فراهم کنید ، ایشان عزیز ما هستند و فردا صبح با هم راهی مالدیو می شوید ، توجه کن اگر شرایط سفر محیا نبود ،با کارگزار ما تماس بگیر در صورت لزوم هواپیمای اختصاصی ما را برای انتقال ایشان بفرستند، فقط حواست باشد ، وجود عبدالقادر محمد ، فرداشب در اینجا لازم است ابو عدنان با صدای رعشه داری گفت :چ...چ...چشم طلال گوشی را در جیب کتش گذاشت و خم شد و بسته را از روی میز برداشت و با نیشی تا بنا گوش باز شده به سمت امینه رفت امینه از تمام حرکات او ، چندشش میشد و دعا می کرد زودتر گورش را گم کند و برود طلال کنار امینه نشست ، بسته را در یک دستش گرفت و میخواست با دست دیگرش، دستان سفید و کشیده ی امینه را در دست بگیرد ، امینه که از قصد او آگاه شده بود دستانش را عقب کشید طلال نگاهی خریدارانه به او انداخت و گفت :حال که عشق مرا پذیرفته ای ، چرا از من میگریزی؟ امینه سرش را بالا گرفت و گفت :مگر با پذیرش عشقت ، ما به هم محرم می شویم که تو می خواهی دستان مرا در دستت بگیری؟ طلال سرش را پایین آورد ،انگار می خواهد رازی را بگوید و به آهستگی گفت :در مکتب عشق ، این حرفها پشیزی نمی ارزد....اما اگر تو راحت نیستی، اشکال ندارد چند شب دیگر هم تحمل می کنیم و سپس بسته را به طرف امینه داد و گفت :بفرما...پیشکشی ناقابل برای بانوی زیبا ،بازش کن و ببین چگونه است ، این پسند و سفارش خودم است امینه لبخندی کم جان زد و بسته را گرفت و کاغذ رویش را پاره کرد، جعبه ای مخملی و سبز رنگ نمایان شد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
درب جعبه را گشود...نا خوداگاه گفت :اوه خدای من چه زیباست داخل بسته نیم تاجی طلا با گردنبند و گوشواره و دستبند و انگشتری بود که روی آن نگین های یشمی رنگ زیبا ،درست به رنگ چشمهای امینه، کار شده بود طلال از اینکه امینه از هدیه اش غافلگیر شده بود ، کله ی تاسش را نزدیک تر کرد و به آهستگی گفت :حالا کجایش را دیدی....هدیه ی اصلی را در حجله ی عروسیمان به تو خواهم داد کم کم حال امینه داشت از این حرفها و نقشی که بازی می کرد بهم می خورد ، خود را هول و دستپاچه نشان داد و مانند دخترکی که از شنیدن خبر عروسیش ذوق می کند ، از جا برخاست و گفت :اگر با من امر دیگری ندارید ، مرخص شوم؟ طلال مانند جوانی پرشور از جا برخاست و با لحنی غیر رسمی گفت :آی که اون گونه های سفیدت از خجالت مثل لبو سرخ شده ، خوردن داره...عرضی جز ارادت نیست، بفرما راحت باش ، من هم کم کم باید بروم با این حرف ، امینه زیر لب خداحافظی کوتاه کرد و درحالیکه بسته را در بغل گرفته بود از پله ها بالا رفت امینه برای اینکه زودتر از این پیرمرد هوسباز دور شود ، پله ها را دوتا یکی کرد و بالا رفت بطوریکه پله ی آخر، پای امینه به لبه ی پله گرفت و تلو تلو خوران از جلوی نگاه طلال که از حرکات این دخترک جوان ،غرق لذت شده بود ، ناپدید شد همزمان با اینکه امینه میخواست بر زمین سرنگون شود ،ناگاه قامت بدریه از پناه دیوار بیرون آمد و امینه را در بغل گرفت و مانع سقوط او شد بدریه همانطور که دستهایش را دور شانه های لاغر و خوشفرم امینه قالب می کرد ، به سمت اتاق او رفت و با صدایی آهسته در گوش او زمزمه کرد :تمام حرفهایتان را شنیدم چه خوب نقش بازی کردی ورپریده !!با این طرز رفتار تو ، داشت باورم میشد که از کودکی در تب و ت اب این بودی تا خود را عروس دربار سعودیها کنی وارد اتاق شدند ، امینه لبخندی زد و همانطور که از شادی ، جعبه ی دستش را بر هوا میداد گفت :بدریه ، عبدالقادر زنده است...من با او حرف زدم ، باورت میشود،قرار شد پدرم ،فردا اینجا باشد! بدریه با شتاب جعبه ای را که امینه بی خیال اشیاء قیمتی داخلش بر هوا داده بود ، با بغلش گرفت و گفت :من که به تو گفتم ،محال است طلال ، آسیبی به پدرت برساند و با اشاره به جعبه ، ادامه داد :داخلش چیست که برایت ارزشی ندارد و اینچنین پرتابش کردی؟ به نظر سنگین می آید!! ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه با نگاه مهربانش ،چشمکی به بدریه زد و گفت :بازش کن و ببین ...و همانطور که به سمت درب شیشه ای بالکن میرفت تا بازش کند .گفت :طلال ،این پیرمرد مردنی ، خوش پسند هم هست بدریه که از دیدن جواهرات دهانش باز مانده بود ، نیم تاج را برداشت و جلو آمد و درحالیکه آن را بر سر امینه می گذاشت گفت :وقتی فرشته ای زیبا مثل تو را شکار کرده ، معلوم است که بسیار زیبا پسند است و الحق چه سرویس جواهر گرانقیمت و شکیلی ،پیش کشت کرده امینه که به حرفهای بدریه توجهی نداشت و به خاطر پدرش ،از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ،وارد بالکن شد و رویش را به بدریه که الان شانه به شانه اش قرار گرفته بود کرد و گفت :باورت می شود آنقدر خوشحالم که دوست دارم پرواز کنم و بعد صندلی های رنگی که در چمن کاری پایین و پیش رویش قرار داشت به بدریه نشان داد و ادامه داد :پرواز کنم و بدون اینکه از درب این اتاق بیرون روم ، خودم را به آن صندلی ها برسانم و لم بدهم و ستارگان آسمان را در این غروب خورشید ، که یکی یکی پیدا میشوند ، بشمارم بدریه که از خوشحالی این دخترک زیبا ، خوشحال شده بود به سمت اهرمی که کنار دیوار بالکن نصب شده بود رفت و گفت :می خواهم آرزویت را برآورده کنم و با کشیدن اهرم ، صدای ویژی بلند شد و پشت سرش ،امینه نردبان بلندی را دید که از حفره ای داخل دیوار بالکن بیرون آمد و تا روی چمن های پایین بالکن کشیده شد امینه که حس کود ک سرخوشی را داشت ، مانند دخترکی شیطان ، با پاهای برهنه روی نردبان رفت و در چشم بهم زدنی خود را روی چمن ها رساند ،دستهایش را دو طرفش باز کرد و همانطور که دور خود میچرخید ،هو هو می کرد و غافل از این بود ،شاهزاده طلال تازه از درب ساختمان خارج شده تا به طرف مج لس شبانه اش برود ، او با دیدن شادی امینه ،لبخند گل گشادی زد و بیش از پیش باورش شد که امینه به خاطر او و ازدواج نزدیکش با طلال ،اینگونه مسرور است شاهزاده طلال،دوباره نگاهی هوس آلود و خریدارانه به امینه که اینک شال از سرش پایین افتاده بود کرد و سری تکان داد و همراه دو بادیگاردش به سمت درب خروجی ویلا حرکت کرد و امینه اصلا متوجه نشد که چگونه با این حرکاتش ،اعتماد کامل طلال را به خود جلب کرده است بدریه از آن بالا حرکات این دختر دربند را که از شنیدن صدای پدرش اینچنین از خود بی خود شده بود .می دید؛ دوست داشت در این شادی سهیم باشد ، بنابراین او هم از نردبان بالکن پایین رفت ، کنار امینه که اینک خود را مثل ستاره ای روی چمنها با ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
حالت راحت ،رها کرده بود نشست و گفت :واقعا خوشحال شدم ، حالا که فهمیدی پدرت زنده است و قرار است فردا به اینجا بیاید ، تصمیمت چیست؟ امینه بی توجه به لباس زیبایش که ممکن بود خراب شود ، روی چمنها غلتی زد و به بدریه نزدیک شد و همانطور که دمر افتاده بود گفت :نمی دانم چه کنم واصلا چه پیش می آید ، اما به محض رسیدن پدرم به اینجا ،باید ملاقاتی خصوصی با او داشته باشم ، او مرد است و عمری با طلال رفاقت داشته ،این خاندان را بیشتر و بهتر از من و حتی تو می شناسد ، حدس میزنم پدرم تا به اینجا برسد ، برای نجات من ، نقشه های خوبی طرح خواهد کرد بدریه نگاهش را به کمی دورتر که نگهبان اتو کشیده ی امینه ،ایستاده بود ، دوخت و آه کوتاهی کشید و گفت :ان شاالله که چنین شود ، پس با این حساب نقشه ی من کاربردی ندارد و آرزوی مرگ طلال به دلم می ماند امینه عمق غمی را که در کلام بدریه پنهان بود، درک می کرد ، صاف سرجایش ، چهار زانو نشست ، دست او را در دستش گرفت و گفت :من نمی دانم پدرم چه در سر دارد ،شاید...شاید موقعیت طوری شد که طبق نقشه ی شما پیش رفتیم و همانطور که دست بدریه را با نوازش فشار میداد ادامه داد :شک ندارم که مرگ طلال را به زودی خواهی دید و این گرگ پیر تقاص تمام جنایاتش را خواهد داد، تو گرچه هنوز جوانی ، اما سالها صبر کردی ،این چند وقته هم رویش بدریه با نگاه مهربانش ،صورت زیبای امینه را از نظر گذراند و گفت :راستش من از دیدن خوشحالی تو ،سر ذوق آمدم و هر وقت اینچنین احساسی پیدا می کنم باید به طریقی بروز دهم و چون یک مشاطه ،احساساتش را با زیبا کردن نوعروسان به عرصه ی ظهور می رساند ، دوست دارم اینک ،از صورت زیبای تو فرشته ای زیباتر بسازم...حاضری دل به دلم بدهی و ساعتی دور از غم های این دنیا ، خوش باشیم؟ امینه همانطور که شال حریرش را از دور گردنش برمیداشت تا روی موهایش بکشد ‌گفت :چرا که نه ....اما اول به خدمه دستور بده که سفره ی شام را به اینجا منتقل کنند ، آنقدر اشتهایم باز شده که هرچه ببینم ، بی درنگ به آن حمله و دلی از عزا در می آورم بدریه از جایش بلند شد و همانطور که پیراهن آبی رنگ بلندش را میتکاند گفت :ای به چشم .....تا کمی در افکار شیرین تان غوطه ور شوید ، سفره ی شام را چیده شده خواهی دید و با زدن این حرف از امینه دور شد بعد از صرف شام ی مفصل در فضای آزاد و روی چمنهای خنک و زیر درختان سر به فلک کشیده ، امینه وارد اتاقش شد ، خودش را روی تخت رها کرد و همانطور که در عالم افکارش غرق بود ، لبخندی ملیح روی لبانش نشست ، ناگاه با صدای تق تق درب و پشت سرش، ظاهر شدن بدریه با جعبه ای بزرگ و زیبا در دستش که مشخص بود ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
حالت راحت ،رها کرده بود نشست و گفت :واقعا خوشحال شدم ، حالا که فهمیدی پدرتزنده است و قرار است فردا
سنگین است ، امینه از جا بلند شد، روی تخت نشست و با اشاره به جعبه گفت :یعنی لازم بود کل وسایلت را بیاوری؟ من فکر میکردم با یه خط چشم و یه ریمل و رژ لب سرو تهش هم میاد بدریه دستگیره ی جعبه را با دو دستش چسپید و همانطور که آن را بلند می کرد و روی میز می گذاشت گفت :نه من اهل کارهای الکی و هول هولکی نیستم ، می خواهم هنر دستم را روی تو امتحان کنم ،درضمن شاید واقعا قرار شد برای مجلس عروسی آماده ات کنم ، گرچه شاهزاده طلال گفته ،بهترین آرایشگر فرانسه را برای آرایش نوعروسش دعوت کرده و من آنجا نقش یک وردست را دارم، اما میخواهم ببینم ،من چگونه عمل می کنم و اون مادام نمیدونم چی چی چگونه کار خواهد کرد امینه لبخندی زد و گفت :پس لطف کن ، فکر کن که به جای عروسی ،قرار است به مجلس عزای طلال برویم ،پس آنگونه که مناسب چنین مجلسی است ،عمل کن بدریه همانطور که به امینه اشاره میکرد تا روی صندلی بنشیند ،دستی به روی چشم گذاشت و گفت :گرچه با این امرتان ،دامنه ی هنرنمایی مرا محدود کردی اما به روی چشم ،همانطور که شما می خواهی عمل می کنم و با این حرف ، دستان فرز و هنرمندش دست به کار شد بدریه همانطور که تند تند قلمها و کرم های رنگ ووارنگ را از جعبه بیرون می آورد و بر صورت امینه می کشید ، گفت :چون از صبح روی صورتت کار کردم و ابروهای کشیده و کمانی ات را برای عروسی ات آماده کردم و حالت داده ام ، الان کارم راحت تر است ، مثل این می ماند که طرحی را کشیده باشیم و فقط رنگ آمیزی آن مانده باشد بعد از ساعتی تلاش ، کمی از امینه فاصله گرفت و دستی به کمر زد و با لبخندی ملیح به صورت زیبای امینه که اینک رؤیایی شده بود، چشم دوخت و گفت :آفرین ، نه بارک الله....بدریه چه ساخته است اگر طلال اینک تو را ببیند مطمئنا از خوشحالی قبض روح خواهد شد امینه که احساس سنگینی خاصی روی چهره اش داشت و فکر میکرد پوستش را از هر طرف می کشند گفت :پس الاقل آینه ای بده تا خودم را ببینم بدریه لبخندش پررنگ تر شد و گفت :عروس واینهمه عجول؟ !بگذار کارم را تمام کنم هنوز شنیون موهایت مانده ، امینه اوفی کرد و گفت :پس خواهشا بجنب، کمرم خشک شد بدریه چشمی گفت و مانند فرفره مشغول شد و آبشار موهای امینه را صاف کرد تا با دستانش اعجازی دیگر کند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بالاخره بعد از گذشت ساعتی دیگر ، بدریه دل از هنرنمایی کند و دست از کار کشید و پایان کارش را اعلام کرد ، اما قبل از اینکه امینه از جا برخیزد مانند قرقی به سمت کمد لباس رفت و بعد از چند لحظه با لباس شبی کوتاه و سیاه رنگ که دو بنده و بلندی اش تا زیر زانوی امینه بود ، برداشت و به سمت او آمد و لباس را به دستش داد و پشتش را به او کرد امینه لبخندی زد و گفت :انگار باورت شده به مجلس ختم طلال می رویم و لباس را به تن کرد ، خزه های براق پایین لباس با هر تکان امینه انگار به دور او می گشتند و پولکهای سیاه و درخشان که روی سینه ی لباس دوخته شده بود ،به آن جلوه ای دو چندان میداد ، اصلا تلفیق رنگ سیاه لباس با سفیدی مرمرگونه ی تن امینه ،هارمونی زیبایی را به چشم بیننده می آورد امینه کنار میز توالت آمد و تصویر خود را در آینه ی نقره ای روی میز نگاه کرد دستی به گونه های صورتی رنگش کشید و گفت :وای چه شاهکاری....یعنی این منم؟ بدریه براستی هنرمندی قهار بود ، ابروهای امینه را کشیده تر از همیشه درست کرده بود و سایه ای خاکستری رنگ روی پلک های او زده بود که چندین نگین ریز و ستاره مانند هم در این آسمان خاکستری خود نمایی می کرد ریمل اکلیدی و خط ممتد مشکی زیر چشمان او ، این دو گوی یشمی را بیش از پیش زیبا و درشت نشان میداد .لبهای گل اناری امینه حالا به رنگ قهوه ای ملایم رنگ گرفته بود موهای بلند و پرپشت امینه ، اینک به شکل دسته گلی زیبا که از هر طرف شاخه ای رو به پایین آویزان داشت ، در آمده بود درست است که بدریه از رنگهای سرد و تیره برای آرایش امینه استفاده کرده بود ، اما چهره ی این دختر بسیار گرم و خواستنی شده بود بدریه که از دیدن شاهکار دستانش به وجد آمده بود ، دستی به پشت امینه زد و گفت : ببین چه هنرها در این دستان خوابیده !!از صبح بس که فعالیت داشتم ، خسته شدم ، اگر اجازه دهی به اتاقم بروم و تو باش تنهایی و این دریای زیبایی که بدریه خلق کرده امینه جلو آمد، بوسه ای به گونه ی بدریه زد و گفت :برو راحت باش ، اگر خودت ذوق هنرنمایی نداشتی ، من راضی به اینهمه کار و خستگی نبودم ....ممنون که اینهمه خوب و با محبتی بدریه همانطور که درب جعبه ی آرایشش را می بست آن را بر میداشت ، چشمکی به امینه زد و گفت :شبت خوش...امیدوارم خوابهای خوب ببینی با رفتن بدریه ، امینه روبه روی آینه ایستاد و چند دور ، دور خود چرخید و خود را نگاه کرد و بارها در آینه برای خود بوس فرستاد و وقتی خسته از ناز و ادای دخترانه شد ، برای اینکه کمی هوای تازه بخورد ،به سمت درب بالکن رفت ، درب را باز کرد، با نگاه به آسمان پرستاره ی شب ، حسی خوشایند به او دست داد، پا روی بالکن گذاشت به سمت صندلی های حصیری رفت و روی یکی از آنها نشست و سرش را روی میز گذاشت و گوشش را به آن چسپانید و با دست روی میز ضرب گرفت و شروع به نواختن آهنگی شاد که از شادی درونش نشأت می گرفت ، کرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
فصل:۱۵ عادل مثل شب قبل ،لباس خدمه ی پذیرایی را به تن کرد و همراه عبدالرحمان به طرف تالار جشن راه افتاد عبدالرحمان ، همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود و مانند افسری که از سربازانش بازدید می کند ، همه جا را از نظر می گذراند و در همین حال زیر زبانی با عادل هم صحبت می کرد :ببین پسرم ، امشب را مثل شب قبل از دست نده ، پیشنهاد می کنم ،حالا که خطر کردی و این سفر را آمدی و نقش خدمتکار را هم بازی می کنی و کسی هم تا اینجای کار کوچکترین شکی نکرده ، شبها را تا آخر مجلس بمان که اوج جشن و خوشگذرانی آخر شب است ، امشب را بمان که درستی حرف من را تأیید کنی و ببین اگر زود مجلس را ترک کنی چه چیزی را از دست می دهی ...و لبخندی زد و گفت :چون دیشب دیدم ناراحت هستی ، دستوراتی داده ام ، که امشب در کمال آزادی به هر کجای تالار که بخواهی ، بروی و لازم نیست مدام کنار دیوار و پشت سر من بایستی فقط یک چیزی را باید لحاظ کنی ، درست است خدمه ای که از عربستان با خود آوردیم ، طبق خواسته ی شاهزاده طلال جزء خدمتکاران قصر پدرت نیستند و تو را نمی شناسند اما خدمتکاران نزدیک پدرت ، همیشه و همه جا با او هستند ، نزدیک جایگاه شاهزاده طلال نشوی ممکن است شاهزاده یا یکی از اطرافیانش تو را بشناسند عادل زهر خندی کرد و گفت :خوب می دانی که اگر من ساعتها در کنار شاهزاده طلال بنشینم و حرف بزنم و خوش وبش کنم ، او هرگز نخواهد فهمید که من پسرش هستم مگر اینکه خودم را معرفی کنم ، آخر در بین فرزندان رنگ و وارنگ او من گمنامم.... باورت می شود هنوز یک بار از فاصله ی نزدیک مرا ندیده؟ ! او از من فقط یک نام می داند ،همین ....چند وقت پیش به واسطه ی خواستگاری خواهرم ، سلیمه را دیده ، اما از بخت خوب یا بدم ، من آنزمان در سفر بودم و اما انگار سعادت دیدار از نزدیک و آشنایی با پدرم را نداشتم با این حرف عادل ، عبدالرحمان نیش خندی زد و گفت :به هر حال احتیاط کن عبدالرحمان مانند شب پیش در ابتدای مجلس به پیشواز میهمانان رفت و بعد به همان میز شب قبل مراجعه کرد ، میزی که از جایگاه شاهزاده طلال بدور بود و در گوشه ای ترین قسمت مجلس قرار داشت ، انگار عبدالرحمان قصد داشت به دور از نگاه کنجکاو دیگران ، شبها را خوش بگذراند روی میزهای بزرگ گوشه ی تالار مانند شب گذشته مملو از خوراکی های رنگارنگ بود ، انگار در این جزیره به یمن وجود این شاهزاده ی سعودی برکت و فراوانی زیادی وجود داشت ، البته با پایمال کردن حق و حقوق مردم بیچاره ی عربستان و خرج کردن دلارهای بی زبانی که از فروش نفت آن سرزمین بدست می آمد ، میز خوراکیهای اینجا تمام ناشدنی بود عادل چندین بار به بهانه های مختلف ،جایگاه سلطنتی را از نظر گذراند، عجیب بود، بر خلاف شب گذشته ،با اینکه تقریبا همه ی میهمانان جمع شده بودند ، اما هنوز خبری از شاهزاده طلال نبود عادل مانند مرغ سرکنده اینطرف و آنطرف می رفت ، او حس می کرد غیبت پدرش بی ربط به امینه نباشد ، یک لحظه تصمیم گرفت که از تالار خارج شود و به سمت ویلای محل اقامت امینه برود ، اما خوب می دانست اگر بیرون برود ، داخل آمدنش مشکل خواهد بود ، او برای امشب و تهیه ی فیلم و عکس از مجلس جشن ،کلی برنامه ریخته و نقشه کشیده بود که با بیرون رفتنش ، همه شان نقش بر آب می شد همانطور که حیران بر جای خود ایستاده بود ، ناگاه متوجه همهمه ای از جلوی تالار شد خود را به وسط کشید و قامت چاق و گوشت الود پدرش را دید...باورش نمی شد ، شاهزاده طلال بر خلاف شب گذشته و پوشش در عربست ان ، کت و شلواری مشکی و ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
کروات سیاه و سفیدی بر تن داشت .لباسی که نه تنها او را خوش تیپ نکرده بود ،بلکه چاقی نافرمش را بیش از پیش به رخ می کشید عادل با دیدن او نفس راحتی کشید ، با آمدن شاهزاده طلال ، انگار مجلس جانی دوباره گرفته بود، با اشاره شاهزاده طلال، نوازنده ها موزیک ملایم عربی را شروع به نواختن کردند و پذیرایی شروع شد عده ای از میهمانان ، خود به سراغ میز اصلی غذا میرفتند تا با سلیقه ی خود غذا را انتخاب در ظرفشان بچینند و عده ای دیگر سفارش غذای مورد علاقه شان را می دادند تا خدمه برای آنها بر سر میزشان بیاورند عادل گوشی را مانند شب گذشته در جیب لباسش جاساز کرده بود و سعی می کرد طوری حرکت کند که صحنه های خوبی شکار نماید ، خیلی آرام دکمه ی بغل گوشی را فشار داد و با لبخندی که به عبدالرحمان زد به او فهماند که می خواهد در اطراف گشتی بزند، عبدالرحمان هم سری به نشانه ی رضایت تکان داد عادل کمابیش به همه جای تالار بزرگ سرکی کشید و ناگاه جلوی درب سمت چپ سالن که مخصوص عبور و مرور خدمه ی پذیرایی بود متوجه مردی شد که مثل عقابی تیزبین همه جا را زیر نظر داشت و یک لحظه نگاهش در نگاه عادل گره خورد ، عادل که دستپاچه شده بود ، ناخواسته به سمت عبدالرحمان حرکت کرد ، انگار جای او، در جوار عبدالرحمان امن است و مانند کودکی ست که در پی آغوش مادرش باشد خود را به عبد الرحمان رساند و با التهابی در حرکاتش ، پشت سرش را نگاه کرد و متوجه شد همان مرد که کت وشلوار تنش بود و از ظاهرش بر می آمد که عرب باشد ، به آرامی او را دنبال می کند عبدالرحمان متوجه دستپاچگی عادل شده بود ،حرفش را با مرد عرب کنارش نیمه تمام گذاشت ، نگاهی از سر تعجب به او انداخت ،ابروهایش را بالا داد و گفت :چه شده؟ انگار از چیزی ترسیده ای؟ عادل سرش را پایین آورد و گفت :پشت سر مرا ببین مردی قوی هیکل و با کت وشلوار می آید ،او کیست؟ عبدالرحمن سرش را کمی جابه جا کرد ،از بغل عادل پشت سر او را نگاهی کرد، لبخندی روی لبش نشست و کنار گوش عادل آرام زمزمه کرد :اوه اینکه ابو وردان است ، یکی از ریزبین ترین و باهوش ترین نیروهای اطلاعاتی دربار ، او شامه ی سگ دارد و بوی جنایت را از چند فرسخی تشخیص می دهد، شاهزاده طلال ابو وردان را در اینجا به کار گرفته تا مجلسمان امن امن باشد ، او و افراد تحت امرش موظف هستند تا همه جا را بپایند تا هیچ خبری از این جشن به بیرون درز نکند، یعنی منظورم این است ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون