#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
امینه مثل همیشه که دلش می گرفت ، رو به قبله ایستاد تا با خواندن نماز و راز و نیاز باخدای مهربانش ،
رنگ حریر اما بلندی انتخاب کرد و به سمت امینه داد و گفت ، بپوش ...رنگ این لباس
به نگین های سرویس طلایی که برایت فرستاده می آید ، در ضمن صورت درخشانت را
زیباتر از همیشه نشان میدهد
امینه همانطور که جلو می آمد ، دست بدریه را پس زد و سرش را داخل کمد برد و از
بین لباسهای چیده شده ، لباس سبز رنگی که پارچه اش به نظر میرسید ساتن باشد و
جلوی لباس با نگین های سبز پررنگ پوشیده شده بود و هم خود لباس و هم آستین هایش
بلند بود را برداشت ، بدریه پشتش را به او کرد تا راحت باشد و امینه لباس را برتن کرد
و دست برد روسری به همین رنگ بردارد و بپوشد تا تمام زیبایی هایش از چشمان هیز
طلال در امان باشد
بدریه نگاهی به قد و بالای زیبای امینه که در این لباس مانند ملکه ای زیبا و رؤیایی
شده بود ، انداخت و روسری را از دست امینه گرفت و شال حریری پسته ای رنگ به
او داد و گفت :ماشاالله..چشم حسودت بترکد ، چه زیبا و خوردنی شده ای ، روسری را
نپوش که ممکن است شاهزاده طلال احساس کند با او لج کرده ای ، این شال را روی
سرت بیانداز تا کمی عادی جلوه کنی و با برخاستن دوباره ی صدای درب اتاق ، سریع
شال را روی سر امینه انداخت ، چشمکی به او زد و درب را باز کرد
دوباره همان خدمتکار بود ، اینبار نگاهی از زیر چشم به داخل اتاق انداخت و گفت :
جناب شاهزاده در سالن پایین منتظر ورود بانوی جوان است
بدریه ، بله ای گفت و به سمت امینه برگشت ، او از دیدن دو گوی یشمی رنگ در
صورت امینه که با وجود شال حریر پسته ای رنگی که پوشیده بود ،درخشان تر از
همیشه خود را به نمایش گذاشته بودند، ناخوداگاه دست به گردن امینه انداخت ،بوسه ای
از گونه اش گرفت و گفت :چقدر تو زیبایی و آهسته تر ادامه داد :اگر می خواهی نقشه
هایمان ، درست از آب دربیاید ، لطفا با مهربانی و ملاطفت با طلال برخورد کن ، باید
با سیاست عمل کنیم تا خود را آزاد و طلال را دربند نماییم و چون دید نگاه امینه خالی
از هر احساسی ست ، بازویش را فشار داد و گفت :فهمیدی چه گفتم ؟
امینه بی صدا سری تکان داد، صندل های سبز رنگ و زیبایی به پا کرد و مانند بانویی
که سالها در دربار زندگی کرده ، با قامتی راست در حالیکه سرش را بالا گرفته بود ؛ از اتاق خارج شد
امینه همانطور که از پله ها پایین می آمد، پایین پایش را زیر نظر داشت ،سالن پایین
غرق سکوت بود و شاهزاده طلال برخلاف پوشش در عربستان، با کت و شلوار مشکی
و پیراهن سفید که شکم گنده اش را به خوبی نشان می داد ، روی همان مبلی که امینه در
بدو ورود نشست و روکش طلایی رنگ داشت ، نشسته بود و با طنین صدای تلق تلوق
صندل های امینه که در سالن می پیچید ،متوجه ورود او شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۴
شاهزاده طلال سرش را بالا گرفت و با دیدن قامت بلند و زیبای امینه که از پله ها پایین
می آمد و هر لحظه به او نزدیکتر میشد ، از جای خود نیم خیز شد ، هرچه امینه جلوتر
می آمد ، قامت طلال هم راست تر میشد ، اما انگار او در این دنیا نبود ، خیره به
صورت زیبای امینه ، پلک نمیزد
امینه روبه رویش ایستاد و به آرامی اما با متانت گفت :سلام
شاهزاده طلال که انگار در عالمی دیگر سیر می کرد ، مانند مجسمه ای سنگی به او
چشم دوخته بود
امینه بار دیگر سلام کرد و چون جوابی از طرف شاهزاده طلال نشنید ، به سمت مبل
دونفره ای که از مبلی که طلال نشسته بود ، دور بود رفت و همانطور که بر جای خود
می نشست گفت :در دین ما سالم کردن مستحب و جوابش واجب است، شما به چه دینی
هستید که جواب سلام هم نمی دهید؟
شاهزاده طلال انگار با این حرف امینه از شوک در آمده بود ، لبخندی زد و دستی به
ریش پروفسوری اش که مشخص بود تازه رنگ شده کشید و گفت :بانو آنچنان زیبا و
باوقار بودند که مرا از خود بیخود کردند...علیک سالم ای ملکه ی قلب طلال امینه که انتظار اینگونه عاشقانه حرف زدن را از او که پایش لب گور بود. نداشت ، زهر خندی زد و گفت :حرفهایت به سن و سالت نمی آید ، راستش را بگو این حرفهای
عاشق کش را از کدام فرزندت یاد گرفته ای؟
طلال بدون توجه به نیش کلام امینه که سن او را به رخ می کشید ، خنده ی بلندی کرد و گفت :حرفهای دلم است ، دلی که جوان جوان است ،گرچه سنم کمی بالاتر از شماست و
همانطور که مانند پهلوانی قوی هیکل به سینه اش میزد ادامه داد :اما اطمینان میدهم
جسمم از یک جوان هم سالم تر است
امی نه نیش خندی زد و گفت :سنت کمی از من بالاتر است؟ !تو که عمری رفیق
....عبدالقادر بوده ای ، خوب باید بدانی که از پدرمن هم بزرگتری
شاهزاده طلال به میان حرف امینه دوید و گفت :مهم دل است دخترجان....من دلی
جوان و عاشق پیشه دارم و بعد از سالها عمر ، تازه معشوق واقعی ام را یافته ام....به
خداوند سوگند که از آن شبی که دیدمت ، حتی برای یک لحظه چهره ات از جلوی
چشمانم ، کنار نرفته ، باورت میشود حتی یک شب خواب راحت هم نداشتم
امینه که از اینهمه وقاحت این مرد خونش به جوش آمده بود به میان حرفش دوید و گفت
: ببینم بعد از عوض کردن چند ده زن ،به این نتیجه رسیدی عشقت کس دیگری ست ، بی شک در گوش آن زنان نگون بخت هم چنین نغمه های عاشقانه سرمیدادی،درسته هااا؟!
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۵
طلال که انتظار چنین جسارتی را از جانب دخترکی اسیر نداشت ، کمی خود را جمع
کرد و گفت :این حرفها را فقط برای تو در دلم انبار کرده بودم ، در انتظار روزی بودم
تا عشق واقعی ام را بیابم و برایش واگویه کنم ، اگر قبل از شما ازدواج کردم ، فقط و
فقط برای این بود که سنت رسول خدا ص را به جا آورم و نسل خود را زیاد کنم ،
وگرنه این اولین بار است که در عمر خود عاشق می شوم...اصلا قبل از دیدن شما نمی
دانستم عشق چیست و دوست داشتن چگونه است
امینه که تمام ذهنش درگیر پدرش بود ، تند سخن گفتن ، بیش از این را صلاح نمی
دانست ، پس بالحنی که انگار می خواهد این ابراز علاقه را بپذیرد گفت :آخر من
چگونه حرفهای عاشقانه ی تو را باور کنم در حالیکه اسیر دست تو هستم و مرا ربوده
ای؟
شاهزاده طلال احساس کرد این دخترک از او رنجیده و با کلام آخرش دوست دارد به
نحوی نازش را بکشد ،خود را روی مبل کمی جابه جا کرد و گفت :تمام دنیای طلال بینوا ،اینک تنها وتنها امینه ی زیبایش است .تو ...تو هر چه بخواهی در چشم بهم زدنی
آماده می کنم ، وآهسته تر ادامه داد :جان طلب کن ای آهوی شوخ چشم و گریز پای
امینه فرصت را مغتنم شمرد و گفت :در دیار ما رسم است که اگر خواهان کسی شدی ،
با عزت و احترام به منزلش میروی و او را از بزرگترانش طلب می کنی ، اما مثل
اینکه در سرزمین عاشق پیشگان رسم عجیبی برپاست و معشوق بیچاره را بیهوش و
دست بسته میدزدند تا عاشق بینواااا به خواسته ی دلش برسد ....آخر حرفهایتان با هم
جور در نمی آید ، این شور و شوق و سرسپردگی در کلامتان را باور کنم ،یا آن تهاجم
و دزدی در عملتان را بپذیرم؟
شاهزاده طلال گلویی صاف کرد و گفت :ای آهوی زیبا ،تو که با تیزی شمشیر ابروهای
کشیده ات دل طلال را شکافتی و با تیر مژگان بلندت بر جانش زخم زده ای، با نیش
کلامت هم هر چه می خواهی بکن که من در وادی عشق برای معشوقم بنده ای بیش
نیستم ..
امینه از این حرفهای قلمبه طلال خنده اش گرفته بود ، بی شک کلی تمرین کرده بود تا
با زبانش او را به سمت خود کشاند ، نیش خندی زد و گفت :جواب سؤالم را بده و بعد
دم از عشق آتشینت بزن ، چرا مانند بقیه مرا از پدرم خواستگاری نکردی و ربودی؟
طلال سرش را پایین انداخت و همانطور که به گلهای قالی خیره شده بود گفت :به
پدرت زنگ زدم و می خواستم مجلس خواستگاری آنچنانی برایت بگیرم ، منتها او
برخورد بدی داشت و فهمیدم محال است تو را به من بدهد و از طرفی برخورد پدرت را
که دیدم ، ترسیدم تو بدتر از او ، مرا از خود برانی، پدرت میگفت تو خواستگار داری
و قرار است با او عقد کنی و من نمی توانستم بنشینم و شاهد از دست رفتن عشقم باشم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۶
پس کاری را که عقلم رد می کرد و اما دل مجنونم تأیید می نمود ، انجام دادم...اگر
باعث مکدر شدن خاطرت شده ام ،ببخش که طلال از کرده ی خود پشیمان است ،اما از
اینکه الان در کنارت هستم بسیار مسرورم ....حالا یک سؤال دارم ، آیا طبق گفته ی
پدرت واقعا نامزد داشتی؟ اگر داشتی که بود و چقدر دوستش داشتی؟ وسؤال مهم تر
اینکه ، اگر به گوشت میرسید شاهزاده طلال از دل و جان خواستار توست چه
برخوردی داشتی؟
امینه خیره در نگاه مرد بوالهوسی شد که با دیدن او آب از لب و لوچه اش به راه افتاده
بود ، آهی کشید و گفت :چه وقت مرا از پدرم خواستگاری کردی؟ با شناختی که از
پدرم دارم ، محال است چنین موضوعی را از من پنهان دارد....برای سؤالات دیگرتان
هم باید بگویم ، من نه یک خواستگار و چندین خواستگار داشتم و با یادآوری چهره ی
خندان حیدر ،آهی کشید و گفت :اما جواب بله به هیچ کدامشان نداده بودم ، می خواستم
با عقل و منطق فکر کنم و تصمیمی برای آینده ام بگیرم
شاهزاده طلال مانند کودکی ذوق کرده بود و به میان حرف امینه دوید و گفت :یعنی
عاشق نشده بودی...پس الان برای طلال امیدی هست که دل به مهر تو ببندد و با شناختی
که از خودم دارم ، میدانم که به زودی تو هم اسیر عشق من خواهی شد
امینه از اینهمه وقاحت و خوش خیالی این مرد ،لجش گرفته بود و همانطور که خیره به
بسته ی بزرگ و کادو پیچشده ی روی میز بود ، گفت :اگر پدرم این موضوع را
مطرح می کرد ،شاید می توانستی چنین امیدی داشته باشی....اما الان من در این خانه
جز مرگ چیز دیگری از خداوند، طلب نمی کنم،
شاهزاده طلال که انگار کل وجودش سراپا گوش شده بود ، کمی جلوتر خزید و گفت :
یعنی می گویی اگر در شرایط دیگری این موضوع را می فهمیدی ، امکان داشت بر
خلاف نظر پدرت ،با من برخوردی دیگر داشته باشی؟ یعنی باور کنم که به راحتی
عشق مرا می پذیرفتی؟
امینه برای اینکه حرفش کاملا مؤثر واقع شود به چشمان ریز طلال که در صورتش
مثل دو سوراخ ناموزون می ماند،خیره شد و گفت :من مانند بقیه ی دختران نیستم که
ظاهر و حال را ببینم ، من عمقی نگرم و باطن کار و آینده را می بینم و می دانستم که
کرور کرور خواستگارهای رنگارنگ نه به عشق امینه ، بلکه به عشق رسیدن به ثروت عبدالقادر است که جلوی خانه مان صف کشیده اند ، من خواستار اینچنین زندگی نبودم ،
اگر می فهمیدم شاهزاده طلالی که در پول دست و پا میزند خواستار من است ، شک
نداشتم که این عشق واقعی ست و شما برای ثروت پدر من نقشه نکشیده ای ، چون
احتیاجی به آن نداری و از طرفی چون آینده نگرم و میدانم ، تمام ثروت پدرم از تجارت
است و چه بسا با بالا و پایین شدن بازار ،همه دود شود و بر هوا رود، اما کاملا درک
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۷
میکردم ثروتی که از وصلت با شاهزاده ی دربار بدست می آورم ،اگر در کنارش باشم ،
همیشگی و تمام ناشدنی ست، چون به واسطه ی قرابت شما با ملک عبدالعزیز فقید و
همچنین فرزندانی که در آینده پا به زندگی مان می گذاشتند ، حقوق مادام العمر و هنگفتی نصیبم می شد ، پس دیگر نگران تام ین آینده ی خود و بچه هایم نبودم.....امینه
نگاهی دوباره به طلال انداخت، می خواست بداند حرفهایش چقدر اثر بخش
بوده....طلال با لبخند مرموزی که روی لبش نشسته بود، انگار خشکش زده بود...امینه
گلویی صاف کرد و ادامه داد :متوجه شدید که من با دیگر دختران فرق دارم ....حیف که
شما از راهش وارد نشدید
با این حرف امینه ، انگار شوکی به طلال وارد شده باشد ،صاف سر جایش نشست و
همانطور که دستهای پخمه و گوشتالودش را بهم میزد گفت :نه...آفرین ....بارک الله...تو
نه یک زن ، بلکه سیاستمداری قهار هستی ، من عاشق اینگونه افراد هستم.....چه
ریزبین و آینده نگری....آفرین....اما حالا هم اوضاع تغییری نکرده ، اگر ناراحتی که
مجلس خواستگاری برایت نگرفتم....خوب می گیرم ، بهترین و بزرگترین مجلسی را که
کل دنیا تا به حال به خود ندیده
امینه به میان حرف او پرید و گفت :چه می گویی؟ مجلس خواستگاری من؟ !بدون پدر و
بزرگترم؟ !مگر می خواهم خودم را گول بزنم؟
طلال تکانی به خود داد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید گفت :اگر تو بخواهی
پدرت هم در این مجلس حضور خواهد داشت فقط شرطی دارد
امینه که کم کم داشت به هدفش میرسید ،با این حرف طلال ، ذوقی در دلش پیچی د و گفت: یعنی امکان دارد؟ چگونه؟ شرطتان چیست؟
شاهزاده طلال دستی به کروات سیاه وسفیدش کشید و گفت :بله می شود ، فقط قبل از
هر چیزی ،خودت باید با پدرت صحبت کنی و او بداند که تو به این وصلت راضی
هستی و به طوری رضایت پدرت هم بستانی
امینه لبخندی زد و گفت :شما او را به من نشان بده ، رضایتش را در کمتر از ساعتی
خواهم گرفت
شاهزاده طلال از جای خود برخواست ، دست در جیب کتش کرد و گوشی اش را
درآورد و همانطور که قدم میزد شماره ای را گرفت و به محض وصل شدن تماس گفت: الو ابوعدنان.....صبر کن، کمتر وراجی کن و ببین چه می گویم....حال میهمان عزیز ما چطور است؟....خوب خوب است ، لطفا گوشی را به او بده و بگو عزیزی می خواهد، با او سخن بگوید و با زدن این حرف به طرف امینه آمد
طلال، همانطور که گوشی را به سمت امینه می گرفت ، روی مبل ،کنار او نشست
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۸
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤔😳میدونید چه اتفاقی داره تو اقتصاد میافته؟!
میدونید چرا قیمتا اینجوری شدن؟!
میدونید این اتفاق سابقه داره؟!
میدونید چرا این کارو میکنن؟؟؟؟
بدید بقیه هم ببینن، شاید به کارمون بیاد...
سلاح پلاسمایی چیست؟
🔴 پلاسما رو ساده بگم، یه گاز فوقالعاده داغ و پرانرژیه که ذراتش باردار میشن و خواص عجیبغریبی پیدا میکنن. همون چیزی که توی صاعقه یا آتش خورشید میبینی!
تصور کن یه اسلحهای داشته باشی که به جای گلوله، انرژی خالص شلیک کنه!
🔸نه گلوله ای نه چیزی فقط انرژی خالص رو سمت هدف شلیک میکنید که در ضعیفترین حالت ممکن تمام ارتباطات رادیویی و وسایل الکترونیکی از کار میفتن و در قوی ترین حالت ممکن هدف رو تبخیر و ذوب میکنه چون پلاسما بسیار حساسه و به سختی قابل کنترله اون رو سوار بر لیزر میکنند و این لیزر به شدت دقیق و مخرب عمل میکنه
🔸سرعت سلاح پلاسما مساوی سرعت نوره
یعنی از ایران تا قبل اسرائیل چیزی حدود سه دهم ثانیه طول میکشه تا برخورد صورت بگیره یعنی اون هفت دقیقه ای که برای رسیدن موشکهامون به اسرائیل باید صبر میکردیم رو کلا فراموش کنید الان زیر سه دهم ثانیه اسرائیل دم دست ماست
🔸الان یکسری از سامانه های پدافندی ما مجهز به این سلاح شدن و در زدن موشکها و پهپادهای دشمن بسیار دقیق و سریع عمل میکنند
🔸بعد از حمله اخیر اسرائیل به پایگاه شاهرود ، ایران ماهواره تاد اسرائیلی ها رو در فضا با همون سلاح پلاسما ذوب کرد و آمریکاییها بشدت وحشت کردن همونشب عرض شد که اسرائیل و آمریکا پیام ما رو خوب فهمیدن
🔸تلفیق سلاح پلاسما با پهپاد های بمب افکن ما بلایی سر هواپیماهای B52 آمریکایی میاره که کلا فراموش میشن چون این سلاح لیزر پلاسمایی کافیه توسط پهپادهای ما برسن بالای سر منطقه هدف اونوقت وقتی لیزر عمود زده میشه هیچ سامانه ای نمیتونه جلوش رو بگیره
🔸آمریکا و اسرائیل میدونن که ایران گرای دقیق سامانه های پدافندی اونها رو داره و اگر ترامپ بخواد تهدیداتش رو عملی کنه در اولین گام تمام سامانه های موشکی آمریکا و اسرائیل رو ذوب خواهیم کرد
🔸آمریکاییها و اسرائیلی ها میدونند که ما گرای تمام سامانه های پدافندی شون رو داریم
و این رو در زدن رادار ایکس باند اسرائیلی ها در وعده صادق دو بهشون فهموندیم
🔸حملات نظامی ما صرفا عملیات برای ضربه زدن نیست بلکه پیامهایی از توانمندی های طرفین به همدیگه منتقل میشه
🔸یکی از دلایلی که اسرائیلی ها جرأت نکردن هواپیمای f35 خودشون رو در عملیات حمله به ایران وارد کنند ، ترس از استفاده این سلاح پلاسما برای نابودی اونها بود
وقتی که متوجه هدفگیری هواپیماها شدن به سرعت دستور عقب نشینی صادر شد
چون سلاح پلاسما بشدت در زدن پهپاد ها و موشکها و هواپیماها دقت بالایی داره و اصلا فرصتی به طرف مقابل نمیده تا از خودش دفاع کنه
🔸بعد از ترور حاج قاسم سلیمانی در ۷ بهمن همون سال یعنی ۲۴ روز پس از ترور ، یک هواپیمای مسافربری نظامی متشکل از فرماندهان عالی آمریکایی و شخصی به نام مارک دی آندریا معروف به آیت الله مایک که طراح ترور حاج قاسم بود در بالای ایالت غزنی افغانستان مورد اصابت یک سلاح ناشناخته قرار گرفت و همه اونها به درک واصل شدند
🔸این هواپیما به طرز عجیبی از سقف مورد اصابت قرار گرفته و متلاشی شده بود
🔸حال اینکه ایران سالهاست از پهپاد عبور کرده و به پرنده های جدیدی مجهز شده بماند برای یادگار تا در آینده در موردش مطالبی عرض کنم
🔸با فناوری پلاسما میتوانیم هر هدفی رو در هر جای دنیا به کمتر از یک ثانیه مورد اصابت قرار بدیم ، بدون اینکه اثری از خودمون به جا بگذاریم
⚠️میخوام یه موضوعی رو بگم که برای دشمنان ما خیلی وحشتناکه
🔸ما از سال ۱۳۶۸ پس از کنفرانسی که با دعوت از دکتر عبدالسلام (پدر هسته ای پاکستان) شکل گرفت وارد عرصه پلاسما شدیم
و این چیزی که الان در حال رونمایی است تکنولوژی ۱۵ سال قبل ماست ، ما از پلاسما هم عبور کردیم
🔸تلفیق قدرت اتم و لیزر (شاخه اپتیکی هسته ای) و پلاسما قادره توسط تمرکز انرژی خالص از مدار زمین با شعاع های بیکران نور،جسمی رو به صورت نقطه ای از روی زمین محو کنه
بدون نیاز به شلیک یک موشک و فقط با انرژی خارق العاده متمرکز
🔸ما به دنبال بمب اتم نیستیم به هیچعنوان
ولی قدرت اتم رو با لیزر و پلاسما تلفیق کردیم که عاقلان دانند که چه اتفاقی میفته ..
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۶ بخت النصر آماده ی مراجعت به بابل بود و می خواست ثروتمندان یهودیه و البته نخبگ
#روایت_انسان
#قسمت۶۲۷🎬:
پرونده ی زنی که برایش توطئه کرده بودند به دربار رسیده بود و مردم هم همه خواستار محاکمه ی آن زن بودند.
پادشاه از همان دو قاضی خواست نظرشان را ارائه دهند و هر دو متفق القول گفتند که این زن باید با دردناکترین مرگ که همان سنگسار است از دنیا برود.
حکم داده می شود و مسول اجرای حکم وزیر دربار است، وزیر که آن زن و شوهرش را از نزدیک می شناخت و مطمين بود که آن زن چنین خطایی نکرده است و البته با خواندن پرونده متوجه شد جاهایی از این اظهارات به هم نمی خواند، نزد پادشاه رفت و گفت: ای پادشاه! به گمانم حیله ای در کار است و ما نباید این زن را با اینچنین حکمی از بین ببریم.
پادشاه به وزیرش گفت: می دانی که راز این زن از پرده بیرون افتاده و تمام مردم منتظر اجرای حکم هستند اما با این حال من سه روز به تو فرصت می دهم که ثابت کنی این زن بیگناه است، اگر در این سه روز توانستی که هیچ، اگر نتوانستی مستنداتی بر بیگناهی این زن بیابی باید فی الفور حکم سنگسار را اجرا کنی...
وزیر پذیرفت، اما نمی دانست چگونه ثابت کند، برای تحقیق دوباره اقدام کرد اما دو شاهدی که شهادت بر گناه آن زن داده بودند حرفشان همان بود که قبلا گفته بودند و راهی برای نجات آن زن نبود.
روز دوم بود، وزیر ناامید از یافتن راه حلی برای این موضوع بغرنج از قصر بیرون می رود تا در میان مردم کمی قدم زند، در این زمان آن کودک که دانیال نام دارد، چشمش به وزیر می افتد و به دوستانش پیشنهاد بازی ای جدید می دهد، یک محاکمه بازی...آنها می خواستند پرونده ای را که این روزها ورد زبان همه بود بازی کنند.
سناریوی بازی را گویا همان کودک فهیم در گوش بازیگران می گوید و همه از او تبعیت می کنند چون تمام کودکان میدانند که دانیال بسیار با هوش است، این کودک وقتی که هنوز نوپا بوده پدر و مادر خود را از دست می دهد و پیرزنی محض رضای خدا سرپرستی او را به عهده می گیرد و کم کم آن پیرزن می فهمد که چه گنجینه ای خداوند به او عنایت کرده، چرا که این کودک هر چه که زمان می گذرد و بیشتر رشد می کند و قد می کشد، به همه ثابت می کند که با بقیه ی کودکان فرق دارد و حالا همه میدانند که دانیال در سن و سال کوچک است اما در عقل و فهم و شعور همچون کهنسالان است.
صحنه ی نمایش آماده میشود و وزیر دربار هم با کنجکاوی به صحنه ی پیش رو خیره شده که....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۲۷🎬: پرونده ی زنی که برایش توطئه کرده بودند به دربار رسیده بود و مردم هم همه خ
#روایت_انسان
#قسمت۶۲۸🎬:
حالا دانیال کوچک نقش قاضی را بازی می کرد، دخترکی نقش متهم بود و دو پسربچه هم نقش شاهدها را داشتند
ابتدا دخترک را جلو آوردند و به او اتهام خیانت زدند و دخترک از خود دفاع کرد و گفت: من...من چنین عمل بدی انجام ندادم.
در این هنگام با دستور قاضی دخترک را از صحنه خارج کردند و یکی از شاهدها را وارد کردند، قاضی دستور داد که سوال و پرسش از شاهدها در غیاب هم باشد، یعنی شاهد اول از بازجویی شاهد دوم و بالعکس، بی خبر باشد.
همین کار را کردند، شاهد اول صحنه ای را که دیده بود با جزئیات روایت کرد و سپس شاهد دوم را آوردند و او هم آنچه را که دیده بود روایت کرد و عجیب اینکه هر کدام از شاهدها، داستانی متفاوت تعریف می کردند.
در این هنگام وزیر دربار متوجه زیرکی دانیال و راه حلی که او پیش پایش گذاشته بود شد و هنوز صحنه ی نمایش برپا بود که او راهش را به سمت قصر کج کرد و شروع به دویدن نمود، او باید به همین نحو پرده از واقعیت بر می داشت، وزیر آنچنان عجله داشت که چند بار دامن لباسش زیر پایش آمد و می خواست بر زمین سرنگون شود.
او به محض رسیدن به قصر نزد پادشاه رفت و به شاه گفت که هم اکنون با حضور شاه مجلس محاکمه و استنطاق برپا کنند و شاهدهای پرونده را حاضر نمایند.
پادشاه متعجب از این کار دستور برپایی جلسه را داد و مجلس برپا شد و وزیر دقیقا همان کاری را کرد که دانیال در بازی انجام داده بود و در کمال تعجب دقیقا همان اتفاقی افتاد که در بازی بچه ها پیش آمده بود.
وقتی شاهدها تک تک خواستند شهادت دهند و وزیر جزییات ریز صحنه را خواستار شد، دو شاهد بی خبر از حرفهای یکدیگر، داستانی پر از تناقض بیان کردند.
در اینجا پادشاه عصبانی شد، دو شاهد را با هم احضار کرد و جلاد را هم به حضور پذیرفت و به آنها گفت اگر واقعیت را نگویند سر از تنشان جدا می کنند.
هر دو شاهد لب به اعتراف گشودند و نام دو قاضی را که توطئه کرده بودند لو دادند.
در این هنگام پادشاه آن زن را به حضور پذیرفت و از او خواست تا داستان واقعی را تعریف کند و آن زن هر چه گذشته بود را گفت، در این زمان شاه دستور داد که به این زن لقب عفیف ترین زن شهر را عطا کنند و آن دو قاضی هم در ملا عام اعدام نمایند.
البته وزیر راز کشف این معما را گفت و دانیال را شکافنده ی این معضل معرفی کرد و از آن زمان داستان دانیال و هوش و ذکاوتش بر سر زبان ها افتاد.
سرباز که به اینجای حرفش رسید، بخت النصر لبخندی زد و گفت: دانیال...این جوان باهوش و نخبه را باید همراه خود به بابل ببریم...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 خبر سلامتی امام سیدمجتبی خامنهای (حفظه الله)
▪️توضیحات مهم حجتالاسلام والمسلمین سیدمظاهر حسینی
"مسئول دیدارهای دفتر مقاممعظمرهبری (امام شهید)"
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
میکردم ثروتی که از وصلت با شاهزاده ی دربار بدست می آورم ،اگر در کنارش باشم ،همیشگی و تمام ناشدنی ست
امینه باورش نمیشد به این راحتی می تواند با پدرش صحبت کند ، پس حرفهای بدریه
درست بود
با دستهای لرزانش موبایل را به گو شش چسپاند و گفت :ا...ا...الو پدر
صدای خسته ی پدرش در گوشی پیچید :الو امینه جان ، عزیز دلم خودت هستی؟
کجایی دخترم؟؟ شماره ابو عدنان را از کجا پیدا کردی؟ پیغام من به دستت رسید؟
عبدالقادر سؤالاتش را مثل تیرباری به روی او گرفته بود ، امینه ترس از این داشت که
طلال از حرفهای پدرش چیزی بفهمد ، آرام از روی مبل برخاست و با این کار گوشه ی
شال حریرش که طلال در دست گرفته بود ، کشیده شد و از دست او بیرون آمد
امینه لبخندی ساختگی به روی طلال پاشید و با لحنی محترمانه ،به طوریکه پدرش پشت
خط بشنود ،گفت :جناب شاهزاده طلال من عادت دارم وقتی با گوشی حرف میزنم ،
قدم بزنم
شاهزاده طلال که با دیدن قامت موزون و زیبای امینه ، انگار مسخ شده بود ،خیره در
چشمان درشت و یشمی رنگ او ،لبخندی زد و گفت :راحت باش...فقط جلوی چشمم قدم
بزن تا زیبایهایت را به تمامی ببینم
امینه همانطور که با قدم های آرام طول سالن را می پیمود ،با صدایی که از هیجان می
لرزید گفت :س ..سلام پدر...حالتان چطور است؟ قبل از هر چیز گله ای دارم ،
شاهزاده طلال که اینک در خدمتشان هستم ادعا دارند که مرا از شما خواستگاری کردند
و شما بدون اینکه به من بگویید ،دست رد به سینه شان زدید...پدر ؛ شما که خوب نظر
من را راجع به شاهزاده ها و دربار سعودی می دانید و همیشه می گفتم ، اگر شانس به
ما رو آورد ،مورد توجه یکی از شاهزاده های سعودی قرار می گیرم، آیا این موضوع
و پنهان کردن خواستگاری واقعیت دارد؟
عبدالقادر که ابتدا از طرز صحبت کردن امینه که برایش ناآشنا می آمد ،تعجب کرده بود
اما اینک با اشاره ی نامحسوس امینه به دربار و شاهزاده ها ، فهمید که تمام حرفهای ،
دخترش زیرکانه و طبق سیاستی زنانه است ، احتمالا این دخترک بی پناه در چنگال آن
دیو مردنما گرفتار شده و مجبور است اینچنین رفتار کند ، پس لبخندی روی لبش نشاند و
همانطور که به ابو عدنان که در آستانه ی اتاقی که او را زندانی کرده بودند، ایستاده
بود، نگاه می کرد گفت :م...من گمان می کردم این نظر تو راجع به شاهزاده های جوان
دربار است و چون شاهزاده طلال از من هم بزرگتر بود ، فکر کردم به این وصلت
راضی نیستی و از طرفی چون خواستگارهای رنگ و وارنگ داشتی ، از جانب تو، جواب رد به او دادم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۲۹
امینه راه رفته را برگشت و اینبار رویش به سمت طلال بود و همانطور که به او
نزدیک میشد ، گفت :درست است که شاهزاده طلال در ظاهر سنش بالاست اما به گفته
ی خود، دلی جوان دارد و گویا به اندازه ی تمام دنیا مرا دوست میدارد
لبخند شاهزاده طلال پررنگ تر شد و به امینه اشاره کرد که کنارش بنشیند
امینه با نازی که در حرکاتش نهفته بود روی مبل و کمی دورتر از طلال نشست
طلال خود را به سمت امینه کشاند و اشاره کرد که گوشی را به او بدهد
امینه که از سلامت پدرش مطمئن شده بود ، دیگر صلاح نمیدید بیش از این سخن بگوید
چون از هر سخن متملقانه ای که برای فریب طلال بر زبان می راند ، احساس بدی وجودش را فرا می گرفت ،پس گوشی را به سمت طلال داد و تا جایی که راه داشت
خود را به گوشه ی مبل کشانید تا بدنش با این شاهزاده ی پیر تماسی نداشته باشد
شاهزاده طلال همانطور که گوشی را میگرفت ، چشمکی به امینه زد که در نظر امینه
مثل گربه ای هیز جلوه کرد
طلال بدون اینکه به عبدالقادر اجازه ی حرف زدن بدهد ، گفت :چطوری رفیق دیروز
و پدر زن امروز؟ ببین عبدالقادر ، با حرفهای درشتی که چند روز پیش زدی ، اگر مثل
همیشه بود ، بهانه ای می تراشیدم و کل اموالت را توقیف میکردم و با نگاهی
خواستنی به امینه ادامه داد :اما اینک به خاطر گل روی دختر زیبایت که بسی تیزبین تر
و عاقل تر از توست ، می بخشمت و چون بانوی جوان خواست ار این است که شما در
تمام مراسم ازدواج ما ،حضور داشته باشید ، به شما امر می کنم که الساعه خود را به
اینجا برسانید
عبد القادر قهقه ای ساختگی سرداد ، به طوریکه امینه هم صدایش را شنید و گفت :
چطوری شاهزاده ی همیشه جوان....ببخش اگر اساعه ی ادب کردم ، اما چه کنم، عبدالقادر است و همین یکدانه دختر، به من حق بده که مته به خشخاش بگذارم و حساسیت نشان دهم ، حال که امینه به این وصلت راضی است ، من هم همان می خواهم
که او خواستارش است
طلال که با این حرف عبدالقادر ،انگار تمام دنیا را به او داده باشند ، ریش ریش های
پایین شال امینه را در دست گرفت و خیره در چشمان امینه ، به عبدالقادر گفت :قدر این
دخترت را بدان ، وجود او باعث شد دوستی های گذشته ی ما که از یاد رفته بود ،
دوباره زنده شود و در آینده ای نه چندان دور ، به نوه هایی که از همین دختر صاحب
می شوی و مقام و مرتبه شان در عربستان افتخار خواهی کرد و سپس قهقه ای زد و
ادامه داد :جناب عبدالقادر محمد ؛ اگر می خواهی در مجلس خواستگاری دخترت
حضور داشته باشی ، الساعه خود را به ما برسان
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۳۰