eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
563 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
ترسی مبهم وجود عادل را فرا گرفته بود ، نمی دانست چه کند ؟ پس بیش از این طاقت نیاورد ، بسم اللهی زیر لب گفت و خیلی آهسته درب کمد را به اندازه ای باز کرد که بتواند بیرون را ببیند هیچ چیزی در زاویه ی دیدش قرار نداشت، به ناچار خود را جلو کشید و سرش را از کمد بیرون آورد جز پدرش که مانند مرده ای بی حرکت روی تخت به پشت افتاده بود ، کسی در اتاق نبود عادل می خواست ببیند ، پدرش متوجه او می شود یا نه؟ پس دنبال چیزی گشت تا قبل از اینکه کلا از کمد بیرون بیاید ، به زمین بزند و صدایی ایجاد کند و عکس العمل پدرش را ببیند همانطور که نگاهش خیره به بیرون بود با دستش روی قفسه را جستجو می کرد، ناگهان دستش به شئ آهنی بر خورد کرد، آن را برداشت و وقتی دقت کرد ، متوجه شد همان نیم تاج جواهر نشانی ست که ابتدای ورودش روی موهای امینه بود و او را مانند ملکه ی قصه ها کرده بود با انگشتش ،نگین های یشمی رنگ نیم تاج را لمس کرد و لبخندی به روی لبش نشست آهسته نیم تاج را بیرون انداخت از برخورد نیم تاج با پایه ی تخت ، صدایی بلند شد و پس از آن دوباره سکوت همه جا را فراگرفت انگار شاهزاده طلال جزء نیستان است ، عادل با احتیاط تا کمر بیرون آمد و وقتی مطمئن شد ، پدرش هوشیار نیست از مخفی گاهش خارج شد دشداشه ی بلندش را که زیر پایش گیر کرده بود ، بیرون کشید و همانطور که چشمش به پدرش بود ، لی لی کنان کنار تخت آمد، نیم تاج زیبا را برداشت و زیر لباسش پنهان کرد، به چشمان پدرش خیره شد ، انگار سالهاست که مرده...چشمانش بسته بود و ناگهان متوجه صدای هق هق امینه شد که از سمت سرویس حمام و توالت می آمد پشت درب سرویس ایستاد و تقه ای کوتاه به درب زد و آهسته گفت :امینه، چه می کنی؟ بیا بیرون، اوضاع آرام است.. صدای گریه امینه قطع شد و چند لحظه بعد ،امینه با چشمانی ورم کرده از آنجا خارج شد ، او بدون اینکه به عادل نگاهی بیاندازد ، به سمت تختخواب رفت و با دیدن شاهزاده طلال در آن حال ، مانند دیوانگان به سمت درب اتاق یورش بود ، قبل از اینکه عادل خود را به او برساند و مانع انجام هر کاری شود ، درب را باز کرد و با دیدن بدریه که ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
انگار منتظر اتفاقی بود و پشت درب کمین کرده بود ، عقده دلش باز شد و دست به گردن بدریه انداخت و شروع به گریه کرد بدریه همانطور که امینه را در آغوش گرفته بود ، دست جلوی دهانش گذاشت و او را به داخل اتاق کشید ، درب را بست و گفت :هیس....چه خبر شده؟ امینه به سمت جسم طلال که بی حرکت روی تخت افتاده بود، نگاه کرد و گفت :م...من من کشتمش و به دستهایش نگاه کرد و ادامه داد :با همین دستها آن جام مسموم را به خوردش دادم و بعد عاجزانه به بدریه خیره شد ،درحالیکه اشک هایش می آمد و تمامی نداشت گفت :من تا این سن آزارم به مورچه هم نرسیده بود ،اما الان یک انسان را کشتم و با این حرف گریه اش شدید تر شد.. عادل نگاهی به امینه ی بینوا کرد و نگاهی هم به جسم پدرش....باورش نمی شد ،پدرش شاهزاده طلال بزرگ، به این راحتی جام مرگ را سرکشیده و از دنیا رفته، بدریه که طاقت دیدن گریه های این دخترک پاک و ساده را نداشت ، با گوشه ی شالش اشکهای امینه را پاک کرد و گفت :گریه نکن عزیزم، تو کاری نکردی وبا اشاره به طلال ادامه داد :این که انسان نیست تو از کشتنش عذاب وجدان بگیری ، او حیوانی ست در شکل و شمایل آدم ، در ثانی این گرگ پیر به این راحتی ها نمیمیرد ،خیالت راحت... با این حرف بدریه ، امینه انگار درست نشنیده باشد ، مانند کودکی گریان دماغش را بالا کشید و گفت :یعنی نمرده؟ مگر...مگر داخل آن تنگ نوشیدنی ،سم نریخته بودی؟ اگر نمرده چرا اینچنین افتاده؟ چرا تکان نمی خورد؟ بدریه ، دست امینه را رها کرد ، نزدیک تحت شد و با اشاره به شکم برآمده طلال گفت : نگاه کن این خیک پر از چربی ،بالا و پایین می شود ، داخل آن تنگ یک نوع داروی : خواب آور یا بهتر بگویم بیهوشی ریخته بودم ، اگر یک جام از آن را خورده باشد تا فردا همین موقع مثل خرس می خوابد و سپس قهقه ای زد و به طرف عادل آمد و گفت : خوب شاهزاده تو چه می کنی؟ می خواهی کنار پ ... عادل با دستپاچگی وسط حرف بدریه پرید و گفت :من خدمتکاری بیش نیستم ،لطفا اینقدر اشتباه قبل مرا به رویم نیاور، اما اگر بشود به طریقی از اینجا خارج شوم ، خیلی کارها می توانم انجام دهم بدریه نگاهی مهربان به امینه که الان ساکت کنار تخت ایستاده بود و به حرفهای آن دو گوش میکرد ، نمود و رو به عادل گفت :باید به عرضتان برسانم که افراد ابو وردان در همین حوالی در گشت وگذارند ،گویا هنوز به پیدا شدن آن دزد مورد نظرشان ،امید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این حرف تو دل خیلی ها مونده بود این خانم حقشو ادا کرد....
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۱🎬: جمع خوابگزاران از حضور بخت النصر بیرون آمدند در حالیکه از خواسته ی پادشاه
🎬: دانیال با تعدادی از درباریان که او را احاطه کرده بودند به حضور بخت النصر رسید و همه به جز دانیال بر سجده افتادند و قانون دربار بخت النصر را به جا آوردند. دانیال راست قامت ایستاد و به سلامی قناعت نمود و بخت النصر با عصبانیت به دانیال خیره شده بود اما حرفی نمیزد. درباریان یکی یکی سر از سجده برداشتند و با تعجب به دانیال چشم دوختند، آنها خوب می دانستند کسی که به بخت النصر سجده نکند عاقبتش با جلاد و تیغ تیز اوست و هر کدام می خواستند با اشاره ای به دانیال بفهمانند تا به شاه سجده کند. دانیال بی آنکه به آنها توجه کند بر جای خود ایستاده بود و چشم در چشم پادشاه دوخته بود. بخت النصر که اوضاع را اینچنین دید، رو به درباریان کرد و گفت: فورا اینجا را ترک کنید و با اشاره به دانیال ادامه داد، کسی جز من و این مرد در این مکان نباشد. درباریان چشم گویان و با شتاب مجلس را ترک کردند، همه ی آنها به حال دانیال ترحم می کردند چرا که با کار گستاخانه اش حکم مرگ خود را امضا نموده بود. حالا سالن بزرگ قصر خالی شده بود و جز بخت النصر و دانیال نبی، کسی در آنجا نبود. بخت النصر از تخت پایین آمد و همانطور که دستانش را پشت سرش قفل کرده بود به دور دانیال چرخی زد و گفت: مگر نمی دانی هر کس به حضور ما می رسد باید سجده نماید و کسی که تکبر ورزد از دم تیغ گذارنده می شود، جلوی جمع نخواستم این را عنوان کنم، اما حال می گویم اگر به حفظ جانت علاقه مندی فوری سجده کن... دانیال نگاهی به بخت النصر کرد و گفت: نمی توانم!! بخت النصر گفت: چرا نمی توانی؟! آیا می دانی چه میگویی و چه خطری به جان میخری؟! بدان که بعد از شنیدن رؤیایم و تعبیر آن، تو را خواهم کشت. دانیال نفس کوتاهی کشید و فرمود: من خدایی دارم بی همتا، خداوند یکتایی که این زمین و دنیا و هر چه که در آن است را آفرید، برای من و تو آفرید تا امکانات زندگی داشته باشیم و به سمت او حرکت کنیم، علم تعبیر خواب و آگهی از رؤیای شما هم همین خدا به من عطا نموده و امر کرده جز به او به هیچکس دیگر سجده نکنم، من عهد بسته ام فقط و فقط به خدای نادیده ام سجده کنم و اگر بر خلاف امر خدا عمل کنم و به شما سجده کنم، بی شک مورد غضب خداوند قرار می گیرم و علم تعبیر خواب و هر علمی که دارم، خداوند از من می ستاند و دیگر نمی توانم خواب شما و تعبیر آن را بازگو نمایم بخت النصر با شنیدن این حرفها به فکر فرو رفت و پس از دقایقی سکوت، سر جایش برگشت، روی تخت نشست و گفت: حرفهایت منطقی و سخنهایت را پذیرفت، از خطایت می گذرم چرا که می خواهی بر عهدت با خدایت پایبند بمانی، حالا خواب مرا بگو و تعبیرش را بازگو کن که سه شبانه روز است هراسی عجیب بر دلم افتاده... حضرت دانیال لبخندی زد و فرمود... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا دنیا جای قشنگی نیست کاش میشد برگردی 😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
انگار منتظر اتفاقی بود و پشت درب کمین کرده بود ، عقده دلش باز شد و دست بهگردن بدریه انداخت و شروع ب
دارند، پس خارج شدن از اینجا کمی سخت است ، اما اگر به من فرصت دهید ، شاید بتوانم برایت کاری کنم و با این حرف به سمت درب اتاق حرکت کرد عادل لبخندی به روی لب نشاند و همزمان با بسته شدن درب اتاق ، رو به امینه که محجوبانه گوشه ای ایستاده بود کرد و گفت :به راستی این زن کیست؟ من شخصا فکر می کردم اگر در قصر شاهزاده طلال دونفر به او وفادار باشند ، یکی از آنها ، همین بانوی زیبا و مشاطه ی حرمسرای شاهانه ی طلال است امینه نگاه خیره اش را از شکم برآمده ی طلال که به آرامی بالا و پایین می شد گرفت و با لحن آهسته ای گفت :بدریه نه یک مشاطه ، بلکه فرشته ی نجات است ، انگار این زن آفریده شده که زمانی مونس تنهایی و یار بی کسی های امینه باشد عادل از اینکه امینه کمی آرامشش را به دست آورده بود ، نفس راحتی کشید و گفت : خدا را شکر ،پس آنطور که فکر می کردم تنها نبودی و شاید به کمک ....ناگهان انگار چیزی یادش افتاده باشد ، حرفش را قطع کرد ، صندلی چوبی کنده کاری شده کنار میز را به امینه نشان داد و گفت :تا او بر می گردد ، شما بنشینید ،من هم با اجازه تان کنار پ...د ...کنار شاهزاده طلال رفع خستگی کنم و با این حرف ،کنار پدرش ،گوشه ی تخت نشست و موبایلش را بیرون آورد و مشغول آن شد امینه ،همان طور که حرکات عادل را زیر نظر گرفته بود ، روی صندلی نشست و با خود فکر می کرد :براستی عادل کیست؟ خوب که دقت می کرد ،رنگ چشمان و حتی حالت چشمان عادل و حیدر بسیار به هم شبیه بود و اگر آنها را از نزدیک نمی شناخت ، با خود گمان می کرد که این دو برادر باشند ، اما آنزمان عادل را به نام شاهزاده می شناخت و حیدر بینوا هم یک شیعه ی زجر کشیده که اهل قطیف بود و این دو هیچ رابطه ای جز رقابت با هم نداشتند، اما الان که متوجه شده بود عادل خدمتکاری بیش نیست ، سؤالات زیادی خوره وار به جانش افتاده بود ، خیلی دوست داشت از اصل و نسب عادل بداند ...امینه خیره به حرکات عادل ،انگشتان دستانش ،تند تند در حال تایپ کلماتی بود که امینه نمی دانست چیست و به چه منظور است و اصال برای کیست؟ اما کاملا درک می کرد ،هر چه هست به او مربوط می شود بالاخره بعد از گذشت قریب به نیم ساعت ، عادل که انگار کارش تمام شده بود ، نفسش را محکم بیرون داد ،گوشی را داخل جیبش گذاشت و به بالشتی که نصف آن زیر سر و هیکل طلال گیر کرده بود تکیه کرد و دستش را زیر گردنش گذاشت و نگاهش را از کله ی تاس طلال گرفت و به سمت امینه برگشت و گفت :ان شاللا به یاری خدا ، فاتحه ی طلال و جشن یک ماهه اش را خواندم....اگر خدا بخواهد فردا در عربستان خواهیم بود امینه که از حرف های عادل که بیشتر به هذیان شبیه بود ، متعجب شد و گفت :چه می گویی؟ !عربستان؟ !مگر نمی دانی شاهزاده طلال ،این جزیره را یک ماهه اجاره کرده ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
تمام اجاره بها هم پیش پیش پرداخته و برای جشن های شبانه اش کلی تدارک دیده و تازه چند شب این جشن ها شروع شده و قرار است تا یک ماه ادامه پیدا کند، وبا لحنی آهسته ادامه داد :در ضمن طبق نقشه هایی که کشیده انگار قصد داشت مجلس باصطلاح عروسی من را در همینجا برگزار کند ، حتی هماهنگی کرده تا پدرم فردا صبح به اینجا بیاید عادل با شنیدن این حرف ،مثل فنر از جا پرید ، روی تخت نشست و گفت :چی؟ !پدرت ؟ !مگر او خبر دارد که شما اینجایی؟!اصلا خودش کجاست؟ !حیدر که میگفت....ناگهان با آمدن نام حیدر ،حرفش را خورد و ادامه نداد امینه انگار یکه ای خورده باشد گفت :حیدر؟ !او هم خبر دارد؟ عادل که کاملا مشخص بود دستپاچه شده و از آوردن بی موقع نام رقیب در پیش امینه، به خود لعنت می فرستاد گفت :حالا برایت توضیح می دهم ،اول بگو پدرت کجاست و چطوری متوجه موضوع شده؟ امینه آهی کشید و همانطور که به جسم بی حرکت طلال نگاه می کرد گفت :انگار شاهزاده طلال ،پدرم را گروگان گرفته بود ، سرشب اینجا آمد و من وانمود کردم که برای وصلت با او ، آنچنان بی میل هم نیستم ، او هم بند را آب داد و پرده از کارش برداشت و با گروگان گیر تماس گرفت و با پدرم هم صحبت کرد و قرار شد پدرم فردا راهی جزیره شود تا فردا شب مجلس خواستگاری برگزار شود ، البته پدرم کاملا میداند که من راضی به این ازدواج نیستم ، من به امید آمدن او ، اوضاع اینجا را تحمل می کنم و می دانم عبدالقادر آنقدر جسارت و شهامت دارد که دخترش را نجات دهد و همانطور که امینه در حال حرف زدن بود ، درب اتاق باز شد و بدریه در حالیکه بسته ای روی دست داشت وارد اتاق شد با ورود بدریه ، عادل وامینه هر دو از جا برخواستند امینه نگاهی استفهام آمیز به بدریه انداخت و با اشاره به بسته ی روی دستش گفت :این چیست؟ کجا رفتی و چرا اینقدر طول کشید؟ بدریه چشمکی به امینه زد و گفت :بد است طولش دادم تا دو دلداده با هم کمی درد دل کنند؟ عادل خنده ای از سر شادی کرد و گفت :کاش تا ابد طول می کشید و با اشاره به جسم فربه پدرش ادامه داد :البته بدون وجود این شاهزاده ی خواب زده بدریه همانطور که بسته ی دستش را به طرف عادل میداد گفت :انگار نمی دانی اگر یکی از خدمه تو را در اینجا ببیند و یا یکی دیگر از نبودن تو در محل اقامت خودت ،با خبر شود و به گوش ابووردان برسد ، نسخه ات را در همین جزیره می پیچند و ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
مفقودالاثر خواهی شد ، در پی راهی برای کمک به شما شاهزاده ی قلابی بودم ، بگیر این کت و شلوار را بپوش که باید به سرعت از این ویلا خارج شوی عادل زیر زبانی تشکری کرد و بسته را که حاوی یک دست کت و شلوار بود، گرفت و با یک حرکت آن را باز کرد و همانطور که با تعجب آنها را وارسی می کرد گفت :به نظرتان یه کم ، نه یه کم که نه ،زیاد برای من گشاد نیست؟ یعنی گمانم شما مرا با رشید ملازم اصلی شاهزاده طلال اشتباه گرفته ای، بدریه نیش خندی زد و گفت :اتفاقا این کت و شلوار از کمد لباس رشید خان برداشت ه شده، سریع بپوش، برای اینکه روی تنت زار نزند ، پیشنهاد می کنم روی همان لباس عربی تنت ،بپوشیش،به این صورت که دشداشه را از پایین تا بزن و داخل شلوار کت، فرو کن تا کمرش لق نزند امینه که هاج و واج آن دو را نگاه می کرد ، با شنیدن این حرف ،خنده ی صداداری کرد و رو به عادل گفت :بپوش جناب شاهزاده ، خدا را شکر کن ،بدریه به جای کت و شلوار جناب رشید ، چادر عربی خودش را نیاورده و با این حرف پشتش را به عادل و رو به درب بالکن نمود تا عادل به راحتی لباسش را بپوشد عادل نچ نچی کرد و بعد از لحظاتی کت و شلوار را تنش کرد امینه به سمت او برگشت و از دیدن عادل در آن لباس گل گشاد ،خنده ای روی لب نشاند و رو به بدریه گفت :این هم از کت و شلوار ، حالا چه جوری می خواهی از اینجا خارجش کنی؟ بدریه مانند کسی که نقشه کش جنگی ست و در حال تشریح نقشه اش است ، به سمت درب بالکن رفت و همانطور که درب را باز می کرد به آن دو اشاره کرد تا با هم روی بالکن بروند هر سه کنار دیوار بالکن قرار گرفتند ، بدریه در وسط آن دو نفر بود و با اشاره به حیاط پایین ،رو به عادل گفت :از همین نردبانی که بالا آمدی ،پایین میروی و خودت را به ماشین کنار درب ویلا میرسانی ، همان مرسدس را می گویم ، درب ماشین باز است، عقب ماشین سوار می شوی و طوری وانمود می کنی که از شدت نوشیدن زیاد مدهوش هستی، متوجه شدی؟ عادل با تأکید سرش را تکان داد و گفت :آنوقت قرار است ماشین خودش راه بیافتد؟ چه کسی با من است؟ آیا قابل اعتماد هستند؟ نکند...نکند به تور نیروهای ابو وردان گرفتار شوم؟ بدریه نگاهی از سر غرور به عادل انداخت و همانطور که سینه اش را صاف می کرد گفت :انگار تو بدریه را دست کم گرفتی....نترس رشید کاملا حمایتت می کند و قول ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
داده ،تو را صحیح و سالم به محل اقامتت برساند ، تو فقط باید همانطور که گفتم نقش بازی کنی عادل آهانی کرد و گفت :یعنی الان بروم؟ بدریه سری تکان داد وگفت :هر چه زودتر بهتر...چون الان رشید کاری کرده که تا چند دقیقه ای نگهبانان به این طرف سرک نکشند و چند دقیقه ای به آنان تنفس داده تا تجدید قوا کنند...سریع دست به کار شو و لبخندی روی لب نشاند و آرام تر ادامه داد : هر چند میدانم دل کندن از امینه سخت است عادل نگاهی سرشار از خواستن به امینه انداخت و زیر لب گفت :مراقب خودت باش و می خواست پا روی پله اول نردبان بگذارد که بدریه با عجله به سمتش برگشت و گفت : صبر کن.....یک لحظه و با سرعت به داخل اتاق برگشت بعد از چند لحظه با جامی نوشیدنی برگشت و آن را روی لباس عادل خالی کرد و گفت : برای این فیلمی که قرار است بازی کنی ، باید ادکلن مخصوص بزنی ....عادل که منظور او را به روشنی گرفته بود گفت :چه بوی ترشیدگی و تعفنی هم میدهد....درست بوی ابلیس است عادل قبل از رفتن ، انگار چیزی به خاطرش آمده بود ، دست در جیب لباسش کرد ، گوشی هوشمند را بیرون آورد و به طرف بدریه داد و گفت :کار من با این گوشی تمام شده ، حافظه اش خالی ست ، می خواستم جایی سربه نیستش کنم ، اما با این اوصاف نمی توانم ، زحمتش به گردن شما، بدریه گوشی را گرفت و عادل با توکل به خدا پا روی نردبان گذاشت امینه بی صدا رفتن عادل را نگاه می کرد ، پسرکی شجاع که برای نجات امینه ،جان خود را به خطر انداخته بود ، آخرین نگاه را که از بالا به عادل انداخت ، انگار چیزی درون قلبش تکان خورد ، بغضی گلویش را گرفت و آهسته زمزمه کرد :به خدا سپردمت با رفتن عادل ، بدریه و امینه وارد اتاق شدند، امینه با التهابی در صدایش ، دستان بدریه را در دست گرفت و با بغضی در صدایش گفت :بدریه...تو چقدر این رشیدخان را می شناسی؟ آیا او آنقدر قابل اعتماد است که عادل را به دستش سپردی؟ بدریه لبخند نمکینی زد و گفت :یادت است که گفتم ،هوادارانی داخل خدمه نزدیک طلال دارم که مرا به هدفم خواهند رساند؟ امینه بی صدا ،سرش را تکان داد بدریه سرش را نزدیک امینه آورد و گفت :رشید یکی از همان هواداران است ، البته مردی که بارها امتحانش کرده ام ،از او مردتر در این دستگاه شاهانه سراغ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ندارم...خیالت راحت ، چون رساندن عادل را به رشید سپرده ایم ، مطمئن باش به سلامت به اقامتگاهش خواهد رسید ، البته بعد از رسیدن به محل اقامتش را تضمین نمی کنم ، بستگی دارد ابو وردان او را هم زیر ذره بین برده باشد یا نه؟ امینه آه بلندی کشید و گفت :ان شاالله که جان سالم از این جزیره بدر ببرد و با نگاه به جسم طلال که انگار هفتمین پادشاه را به خواب میدید ،ادامه داد :حال تکلیف من چیست؟ چکار کنم؟ بدریه ،بالشت را از روی تخت برداشت و پایین آن گذاشت و گفت :تکلیفی نداری، تا صبح راحت بخواب و مطمئن باش این خرس گنده تا فردا همین موقع خواب است و با زدن این حرف از جا برخاست و به سمت درب رفت و همانطور که دستش را تکان میداد گفت :من هم خسته ام....خیالت راحت....هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیافتد...شب به خیر با رفتن بدریه ، امینه پایین تخت نشست ، بالشت را در بغل گرفت و در خود چمپاتمه زد و فکرش هزار راه می رفت ، گاهی درگیر پدرش و گاهی به دور عادل و گاهی به فکر حیدر و وقتی هم فارغ از افکار میشد ، صدای خروپف طلال که حالا بلند شده بود ، در گوشش می پیچید و او را از آینده ی مبهمش میترساند همان زمان که امینه در عالم افکارش غرق بود ، عادل به راحتی خود را به مرسدسی که بدریه گفته بود رسانید ، درب عقب ماشین را باز کرد و خود را روی صندلی طوری رها کرد که بیننده در نگاه اول ، کاملا حس میکرد که جوان پیش رویش از بس که در نوشیدن زیاده روی کرده از دنیای اطرافش بی خبر است و صد البته ادکلن مخصوصی را که در آخرین لحظات ، بدریه با جام روی لباسش ریخته بود ،مؤید این گمان میشد بعد از دقایقی ، صدای قدمهایی که به ماشین نزدیک میشد ،به گوش عادل رسید، عادل دستانش را دو طرفش رها کرد و روی صندلی به حالت خواب لم داد درب راننده باز وبسته شد ، قبل از حرکت ماشین ، صدای بم و کلفت و اما آشنایی به گوش عادل خورد :ابو عمران ،همانطور که گفتم ،سریع این جوانک سر به هوا را به اقامتگاه خدمه برسان و برگرد، هر کس ،هر سؤالی پرسید جوابش را نده و بگو یکی از خدمه است که جوانی کرده و دور از چشم دیگران بطری نوشیدنی کش رفته و روزگارش چنین شده ، تأکید کن که در موقعیت مناسب مؤاخذه و بازخواست خواهد شد و اگر زیادی پاپی شدند ، آنها را به من حواله بده راننده که کسی جز ابو عمران نمی توانست باشد، چشمی گفت و حرکت کرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون