این جوانک سبک سر و نفسش را با شدت بیرون داد و گفت :بیا کمکی کن تا کسی ندیده
و آبروی عرب در این جزیره نرفته ، او را به خوابگاهش برسانیم
آن مرد که انگار از مأموران ابو وردان بود ، جلوتر آمد ،نگاهی به لباس عادل انداخت ،
با دستش چانه ی عادل را که مانند مردگان پایین افتاده بود ،گرفت و سرش را بالا آورد
و وقتی خوب همه چیز را بررسی کرد گفت :ببرش....حتما عقوبت این کارش را
خواهد دید ، من مأمورم ،باید مراقب آمد و رفت ها باشم، خودت زحمت بردنش را
بکش..
ابو عمران اوفی کرد و وارد ساختمان شد ، از عادل پرسید، حاال کجا باید برویم ؟؟
عقلت میرسد جواب بدهی؟ یا باید درب تک تک این اتاقها را بزنم؟
عادل با بی حالی دستش را کمی بالا آورد و با انگشتش راه پله را که به طبقه بالا میرفت
نشان داد
همه جا ساکت بود و هیچ صدایی نمی آمد ، ابو عمران در حالیکه نفس نفس می زد از
آخرین پله هم گذشت، اینبار عادل که نشان میداد هوشیار تر شده ، یکی از دستانش که
بر گردن ابو عمران بود ، دست دیگرش را بر دیوار گرفت و پیش رفت و جلوی درب
سوئیتش ایستاد ، کلید سوئیت را که قبلا در جیب کت گذاشته بود با کندی بیرون آورد،
ابو عمران که حوصله اش سر رفته بود ، کلید را از دست عادل قاپید و گفت :بده من
مرتیکه ی خمار بی دین ...درب را باز کرد و با یک حرکت ، عادل را داخل اتاق ،
چپاند و درب را پشت سرش بست و کورمال کورمال به دنبال کلید لامپ میگشت و
بالاخره پیدایش کرد و لامپ وسط اتاق را روشن کرد، کلید اتاق را گوشه ی پایینی تخت
انداخت و عادل را روی تختخواب انداخت
ابو عمران ،قبل از خارج شدن از اتاق ، نگاهی به اطراف انداخت و گفت :نه
نه....درست است خدمتکاری اما مثل اینکه از ما بهتران هستی....من که جزء گارد
سلطنتی خود شاهزاده هستم ، سوئیت اختصاصی ندارم .....حیف که عقل و هوشت به
جا نیست تا بدانم کیستی که رشید ملازم اصلی شاهزاده هوا دارت است و این سوییت
شیک و اختصاصی هم خوابگاهت
عادل که حالا روی تخت افتاده بود ، به بغل چرخید و وانمود کرد که شدیدا خواب
دارد....همانطور که دستش را به عالمت تشکر یا خداحافظی برای ابو عمران تکان میداد
چشمانش را بست و خروپفش هوا شد
ابو عمران که کارش را به نحو احسن انجام داده بود، باز هم سری به نشانه ی تأسف
تکان داد و بدون کلامی از اتاق بیرون رفت
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۱
به محض بسته شدن درب ، عادل که تا آن لحظه نقش خواب زده ای مدهوش را بازی
می کرد مانند فنر از جا پرید ، کلید را از گوشه ی تخت برداشت و درب را قفل نمود ،
حالا که خیالش راحت شده بود ، داخل آینه ای که به درب کمد لباس چسپانیده بودند
سرتا پایش را نگاهی انداخت و از دیدن هیکل خوشفرم خودش که در کت و شلوار گل گشاد رشید مانند مترسک سر جالیز شده بود ، خنده اش گرفت و وقتی فکر میکرد که
امینه ، این دخترک رؤیاهایش ، او را با این قیافه دیده ، کمی خجالت می کشید ، اما خدا
را شکر میکرد که در لحظه ی حساس سر از ویلای امینه درآورد و بسیار ممنون
خداوند بود که زنی چون بدریه و مردی چون رشید را سر راهش قرار داده بود که اگر
این زنجیر بهم پیوسته ی نجات نبود ، الان عادل در چنگ ابووردان بود و بی شک تمام
رازهایش فاش شده بود و عادل می بایست منتظر تصمیم پدرش باشد و چون شاهزاده های
سعودی را خوب میشناخت ، یقین داشت که کینه ی طلال بر مهر پدری اش غلبه میکرد
و عادل نگون بخت ، جایی بی نشان سرنگون میشد و طلال را چه باک ؟ !او همانطور
که در عمرش یکبار هم، این فرزند را از نزدیک ، مورد محبتش قرار نداده بود و حتی
او را به قیافه نمی شناخت ، الان هم فکر میکرد اصلا فرزندی عادل نام از اول اول هم
نداشته
عادل نفس راحتی کشید و کت و شلوار رشید را از تن به در آورد ، حال با لباس قبلی
اش که زیر کت و شلوار داشت ، در قالب همان خدمه ی پذیرایی در آمده بود
لباس رشید در دستش ، حیران بود که آن را کجا پنهان کند که در همین حین ،صدای تق
تق آرامی که به درب می خورد او را به خود آورد و باعث ترسی مبهم درون وجودش
شد
چون عادل جوابی نداد ، دوباره تق تق درب محکم تر از قبل بلند شد، عادل هراسان
اطراف را نگاهی انداخت و در آخر تصمیم گرفت ،لباسها را زیر تخت پنهان کند، به
سرعت کت و شلوار را زیر تخت زد ، گوشه های رو تختی که تا روی زمین میرسید را
مرتب کرد ، موهای بهم ریخته اش را پریشان تر کرد و همزمان با کوبیده شدن درب
برای سومین بار ،به سمت درب رفت
همانطور که خود را خواب آلود نشان میداد، درب را باز کرد پشت درب ،کسی نبود جز عبدالرحمان...
عبدالرحمان ن گاهی به وضعیت عادل انداخت و بدون کوچکترین حرفی او را کنار زد، از بغلش گذشت و وارد اتاق شد
عبدالرحمان همانطور که با نگاه تیزش جای جای اتاق را از نظر میگذراند و به نظر
میرسید هدف خاصی از این دیدار بی موقع دارد ، رویش را به طرف عادل که اینک
درب را بسته بود و پشت درب مانند مجسمه ای سنگی ، خیره به عبدالرحمان ایستاده بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۲
کرد و گفت :کجا بودی؟ چند بار در اتاقت آمدم ، هیچ صدایی نمی آمد ،حتی چراغ ،
اتاقت هم خاموش بود ، الان که از محوطه به سمت ساختمان میآمدم، متوجه شدم پنجره
اتاقت روشن است....کجا بودی؟
عادل نفسش را به شدت بیرون داد و همانطور که سعی میکرد طبیعی برخورد کند به
سمت تخت آمد ، روی آن نشست و گفت :تا جایی که به خاطر دارم ، بعد از اینکه از
مجلس جشن آمدم ،در همین اتاق بودم....مگر چه شده که شما سراغم آمدید؟وبا لحنی که
انگار از عبدالرحمان دلخور است ادامه داد...ببینید من بچه نیستم که شما مدام نگران من
باشید ، من پسر شاهزاده طلال هستم ، آنقدر به تنهایی سفرهای داخلی و خارجی رفته ام
که برای خودم مارکو پلویی هستم ،لازم نیست اینقدر مراقب من باشید
عبدالرحمان که عادل را مثل پسر خودش دوست میداشت و دلش نمی خواست او از
دستش ناراحت باشد ، نزدیک عادل آمد ، کنارش روی تخت نشست و دست او را در
دستان پخمه و چاقش گرفت و گفت :نه.....نمی خواستم شما را ناراحت کنم....میدانم که
شما جوانی بسیار باهوش و باعرضه هستید ، اما این ابو وردان اعصاب همه را بهم
ریخته، او مدعی است یکی از خدمه پذیرایی مشغول فیلم برداری از جشن بوده
سخن عبدالرحمان که به اینجا رسید ، عادل خود را متعجب نشان داد و گفت :نه !امکان
ندارد،مگر شما نگفتید که هیچکس حق آوردن گوشی هوشمند و وسایل فیلم برداری را به
این مجلس ندارد ، حتی میهمانان اختصاصی...حالا میگوید یک خدمتکار؟...!نه....من
که باور نمیکنم
عبدالرحمان آهی کشید و گفت :ما هم همین را به ابووردان گفتیم اما او معتقد است که
کسی چنین خطایی را کرده
عادل به آرامی دستش را از دستان عبدالرحمان بیرون کشید و همانطور که دکمه ی
بالایی پیراهنش را باز میکرد گفت :خوب اگر دیده کسی فیلم میگیرد،چرا سر بزنگاه او
را دستگیر نکرده؟
عبدالرحمان سری تکان داد و گفت :نمیدانم....میگوید فرار کرده....او معتقد است یک
گروه با هم دستی هم و با برنامه ریزی پیش رفته اند ، وگرنه حتی مگسی هم توان فرار
از زیر دست ابووردان را ندارد
عادل اوفی کرد و گفت :حالا این تخیلات ابو وردان به گوش شاهزاده طلال هم رسیده؟
عبدالرحمان نفس بلندی کشید و گفت :فعلا گفته اند عیش پدرت را بهم نزنند و تا چیزی
از جشن درز پیدا نکرده ، به او نخواهند گفت، اما من فکر میکنم خود ابو وردان هم
مطمئن نیست که چنین کسی وجود داشته باشد ، او مرد شکاکی ست....به نظر من مدام
فکرهای کابوس مانندش را واقعی می پندارد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۳
عادل خنده ای کرد و گفت :چه خوب او را شناخته ای....حالا ربط من به این ماجرا
چیست که مرا این وقت شب از خواب شیرین کشیده ای؟
عبدالرحمان انگار که تازه متوجه بوی اطراف عادل شده بود ، مرموزانه لبخندی زد
و گفت :انگار به تو هم خوش گذشته کلک !تو هم بله؟ !و بعد خنده ی بلندتری کرد و
ادامه داد :مگر میشود پسر شاهزاده ی خوش هوس ودست و دلباز و عاشق پیشه ای
مانند طلال باشی و راه پدر را ادامه ندهی و از لذتهای این دنیا چشم بپوشی؟
عادل خجالت زده سرش را پایین انداخت و مثل پسرک تخسی که شیطنتی بزرگ کرده
باشد گفت :به جان خودت ، دفعه ی اولم بود ، دیدم همه مشغولند ، من هم هوسم کرد ،پنهانی چندجام سرکشیدم حال خوشی به من دست داد ، اصلا نفهمیدم کی به خوابگاهم
آمدم، وقتی چشم باز کردم خودم را روی تخت دیدم و از شدت تشنگی له له میزدم، از
جا بلندشدم ،برق را روشن کردم که لیوانی آب بخورم که شما در زدید
عبدالرحمان که مشخص بود سرحال آمده دستانش را بهم مالید و گفت :پس این جواب
دندان شکنی به ابو وردان است ، آخر او همه را به نوعی در این کار دخیل میدانست و
حتی به من گفت که نسبت به آن جوانک خدمتکاری که شفاعتش را کردی، یعنی تو مشکوک است ، آنوقت نمیدانستم چه بگویم ، اما الان با این وجود ، هیچ چیزی متوجه
تو نخواهد شد و همانطور که به شانه ی عادل میزد ادامه داد :این را بدان ،خاصیت
نوشیدنی همین است ، اول در عالم خوشی غرق میشوی و اگر زیاده روی کنی عقلت را
از دست میدهی ، یعنی ممکن است کارهایی کنی که بعدش آن ها را هرگز به یاد نیاوری
البته خدا را شکر کن ، اگر جامی خوردی ، عقلت آنقدر یاری ات کرده که خودت را به خوابگاهت برسانی و با این حرف به سمت درب حرکت کرد
عادل که میخواست خود را حق به جانب نشان دهد ، خود را به عبدالرحمان رساند و گفت :یعنی ابو وردان...این مأمور احمق به من ، شاهزاده عادل، پسر شاهزاده طلال شک کرده؟ !یعنی...
عبدالرحمان لبخندی زد و گفت :آرام باش پسرم ....من میدانم تو شاهزاده ای و این شک
خطاست ،او که از هوییت واقعی تو خبر ندارد...تازه به فکرم رسیده بود اگر زیادی
روی تو گیر داد پرده از این راز بردارم ،تا خیالش راحت شود تو در این ماجرا نیستی، اما حالا با این وجود بهتر میتوانم ثابت کنم.فقط
هنوز حرف عبدالرحمان تمام نشده بود که دوباره درب اتاق را زدند و اینبار بدون اینکه
عادل درب را باز کن ، درب باز شد و ابو وردان داخل اتاق شد
عبدالرحمان که انتظار این حرکت ابووردان را نداشت جلو رفت و گفت :چه می کنی
جناب ابو وردان؟ !مگر من نگفتم ، زیر وبم کار را در میاورم و خدمتتان عرض میکنم؟
آیا احتیاج بود این موقع شب ، بدون خبر قبلی به اینجا بیایید؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۴
هدایت شده از فارس من
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجازات صادرکنندگان مجوز فیلم «تهران کنارت»
🔹مخاطبان فارس در پویشی خواستار توقیف فیلم «تهران کنارت» و برخورد با صادرکنندگان مجوز این فیلم شده و گفتهاند که: اکران فیلم هنجارشکن «تهران کنارت» با صحنههایی از کشف حجاب، رقص علنی زنان و ترویج اباحهگری، قلب دغدغهمندان را به درد آورده است. سوال اینجاست: این فیلم چگونه از فیلتر وزارت ارشاد رد شده و مجوز گرفته است؟!
🔹در ادامه این پویش آمده است که: یادمان نرفته که روزگاری پخش چند ثانیه آهنگ لسآنجلسی در تیتراژ «پوست شیر» جنجال به پا کرد، اما چون آن روز به جای برخورد با ریشهها، فقط به توقیف مقطعی بسنده شد، امروز شاهد رقص و قبحشکنی علنی روی پرده سینماها هستیم. این یعنی عادیسازی قدم به قدم؛ اگر امروز جلوی صادرکنندگان این مجوزها ایستادگی نشود، فردا باید منتظر ترویج رسمی برهنگی باشیم!
🔺اگر شما هم موافق پیگیری این پویش توسط خبرنگاران خبرگزاری فارس هستید، با کلیک بر روی لینک زیر حمایت خود را ثبت کنید 👇👇
https://farsnews.ir/Mehran_Dadgar/1778930456039335776
@Farsnews_My
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل خنده ای کرد و گفت :چه خوب او را شناخته ای....حالا ربط من به این ماجراچیست که مرا این وقت شب از
ابووردان خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت :همچی می گویید بدون خبر قبلی که آدم
فکر میکند اینجا خوابگاه کدام شاهزاده سعودی است؟ و با لحنی محکم ادامه داد :بازدید
از خوابگاه یک خدمتکار ساده که اجازه گرفتن نمی خواهد حتی این خدمتکار مورد
حمایت کارگزار اعظم قصر شاهزاده طلال باشد
جناب کارگزار این را بدان ، من در حال انجام مأموریتم هستم و برای هر کاری که
صالح بدانم ، اجازه ی شما را لازم ندارم حتی اگر مأموریتم در محدوده ی کاری شما
باشد، متوجه شدید؟
عبدالرحمان که از اینهمه بی احترامی ابووردان نسبت به او وشاهزاده عادل عصبانی
شده بود ، دندانی بهم سایید و با خشم گفت :بفرمایید به وظیفه تان عمل نمایید...ما اینجا
چیزی برای پنهان کردن نداریم
ابو وردان که متوجه عصبانیت کارگزار شده بود ، قدم زنان طول و عرض اتاق را
پیمود و بعد از چند دور گشت زنی ، جلوی کمد لباس ایستاد و همانطور که با نگاه خیره
اش عادل را میخورد ، اشاره کرد ، بیا و بازش کن
عادل که استرسی شدید وجودش را گرفته بود ،سعی کرد خود را عادی جلوه دهد، موردی برای ترسیدن داخل کمد لباس نداشت، آنچه که عادل از آن میترسید ، دی دن کت و
شلواری که زیر تخت پنهان کرده، بود
عادل درب کمد را باز کرد و لباسهای آویزان داخل کمد را بیرون آورد
!ابو وردان نگاهی انداخت و گفت :گوشی....موبایلت کجاست؟
عادل دست در جیب لباسش کرد و گوشی نوکیا ساده اش را بیرون آورد
عبدالرحمان که با هر حرکت ابووردان نسبت به عادل،شرمنده تر میشد ،سری تکان داد
و گفت :جناب ابو وردان ، این جوان ،آن کسی نیست که شما دنبالش هستید....خواهش
میکنم تمامش کنید...
ابو وردان رو به کارگزار ،چشمانش را ریز کرد و گفت :اما من اینطور فکر نمیکنم
وبعد انگار چیز جدیدی کشف کرده باشد ،به سمت کمد رفت و با سر کفشش به چمدانی
که عادل با خود آورده بود زد و گفت :این....این را بیرون بکش ، درش را باز کن و
محتویاتش را روی زمین بریز....و چون تعلل عادل را دید ،فریاد زد :نشنیدی چه گفتم؟
زوووود...
عبدالرحمان که از خشم خون خودش را میخورد ، چشمکی به عادل زد و گفت :ما
چیزی برای پنهان کردن نداریم...درست است؟ !بازش کن پسرم تا جناب ابووردان بفهمد
که اشتباه میکرده
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۵
ابو وردان با تمسخر نگاهی به عبدالرحمان کرد و گفت :پیشینه ی کارگزار بزرگ قصر
نشان میدهد که ایشان در برخورد با خدمه ی زیر دستش مانند عزرائیل است و با تحکم
و خشم برخورد میکند ، حالا چه شده که با این خدمتکار جوان به ملاطفت برخورد می
کنی او را پسرم می خوانی؟ !شم پلیسی من می گوید ، کاسه ای زیر نیم کاسه است
عبدالرحمان که واقعا از حرفهای ابووردان خشمگین شده بود ، دستانش را پشت سرش
حلقه کرد و اووف بلندی نمود
عادل چمدان را بیرون کشیده و مشغول باز کردن درش بود که یکدفعه ابو وردان مچ
دست عادل را محکم چسپید و همانطور که دستش را بالا می آورد گفت :این چیست؟
عادل یکه ای خورد و با خود فکر میکرد ،حتما ابووردان متوجه تاجی که عادل از کمد
لباس امینه کش رفته و زیر لباسش پنهان نموده بود ،شده است
دست پاچه از جا برخواست و همانطور که صدایش میلرزید گفت :چی چیست؟
ابووردان به مچدست عادل اشاره کرد و گفت :این را می گویم
عادل نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :یعنی واقعا باور کنم تا به حال ساعت مچی
ندیده ای؟
ابووردان که انگار کشف خارق العاده ای کرده باشد ، مچ دست عادل را فشاری داد و با
لحن تمسخر آمیزی گفت :نه ساعت مچی دیده ام ، اما ساعتی به این گرانبهایی را فقط
بر دستان بزرگان دیده ام و با لحن قاطع و بلندی ادامه داد :ای پسرک خدمتکار بابت این
ساعت حقوق چند ماه و یا شاید سال کارکردنت را داده ای؟ !و بعد انگار چیز تازه ای
کشف کرده باشد، با نوک کفش به چمدانی که حالا درش از هم باز شده بود زد و ادامه
داد :و همچنین این لباسهای شیک مارکدار را با کدام پول گرفته ای؟
سپس همانطور که مچ عادل را محکم چسپیده بود ، انگشت دست دیگرش را به نشانه ی
تهدید جلوی صورت عبدالرحمان تکان داد و گفت :تو و این پسرک به ظاهر خدمتکار
مشکوک میزنید...شک ندارم یک جای کارتان میلنگد....اصلا فکر میکنم آن خیانت و
فیلم برداری جشن هم کار خود شماها باشد...درست است....چرا تا به حال به ذهنم
نرسیده بود؟
عبدالرحمان که شنیدن این حرفها خارج از طاقت و توانش بود ، ناگاه مانند کوه آتشفشانی
فوران کرد و گفت :خجالت بکش مرد....هر چه هیچ نمی گویم ، باز هم ادامه می
دهی ....حیا کن ...عبدالرحمان و خیانت؟ !حاشا و کلا ...برو پی خطاکار اصلی بگرد
که از دستت فرار نکند و پشیمانی بار نیاورد ، باید عرض کنم به کاهدان زده ای
جنااااب
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۶
ابو وردان دست عادل را رها کرد و همانطور که دایره وار به دور آن دو میگشت،
گفت :از خودت دفاع کن....اگر مستحق این حرفها نیستی با دلیل و سند محکم خودت را
تبرئه کن
عبدالرحمان که در صداقت خود شک نداشت به سمت عادل آمد و گفت :اوراق شناسی
همراه داری؟
عادل شانه ای بالا انداخت و گفت :خودت سفارش کردی که هیچ چیزی که هوییت
اصلی ام را نشان بدهد با خود برندارم
عبدالرحمان دستش را مشت کرد و به کف دست دیگرش کوبید و گفت :اه....اه از این
بدشانسی ،آنموقع فکر این اتفاقات را نمی کردم که ناگاه عادل به وسط حرف عبدالرحمان
دوید و گفت :صبر کن....شاید داخل چمدان و با این حرف به دنبال چیزی خم شد و
مشغول گشتن چمدانش شد
ابو وردان که بیصدا و با تعجب حرکات آن دو را می پایید ،به حرف درآمد و گفت :
دیگر چه نقشه ای سوار کردید؟ می خواهید سر ابو وردان را کلاه بگذارید؟
در همین حین عادل از جایش بلند شد و در حالیکه پیروزمندانه گواهینامه و کارت
دانشجوییش را در دست تکان میداد ، رو به ابووردان گفت :هیچ نقشه ای نیست ...وبا
اشاره به کارتهای داخل دستش ادامه داد :واقعیت امر این است...بفرمایید ملاحظه کنید
ابووردان کارتها را از دست عادل گرفت و با خواندن اسم روی آنها و مطابقت عکس
کارت با چهره عادل و مهر حکومتی و ...کم کم حالت چهره اش تغییر کرد و در همین
حال ،عبدالرحمان به طور خلاصه ماجرای سفر عادل و مخفی کاری آنها را به اختصار
تعریف کرد
ابو وردان با احترام کارتها را به عادل برگردانید و با لحنی که خبر از پشیمانی او میداد
گفت :ببخشید جسارت کردم جناب شاهزاده....شما از اول باید موضوع را میگفتید ، به
من حق دهید که شک کنم من شغلم ایجاب...
عادل که واقعا خسته بود و فشار روحی شدیدی را تحمل کرده بود و حوصله ی
پرچانگی این مفتش را نداشت به میان حرف او پرید و گفت :اشکال ندارد جناب، اتفاقا
خوشحالم که اطرافیان پدرم ،اینچنین تیز بین و باهوش و محتاطند ، حالا بروید و دنبال
آن شخص خیانت کار بگردید....من واقعا خسته ام
با این حرف عادل، عبدالرحمان و ابو وردان سری به نشانه ی تأیید تکان دادند و
همانطور که با یکدیگر حرف میزنند ، همقدم با هم از اتاق بیرون رفتند
عادل نفس راحتی کشید ، درب را بست و به سرعت نیم تاج جواهر امینه را از زیر
لباس بیرون آورد ، دستی به روی نگین های یشمی تاج که دقیقا مانند چشمان امینه بود،کشید و از یاد آوری چهره ی زیبای امینه زمانی که نیم تاج را بر سر گذاشته بود
لبخندی روی لبهایش نشست ، نیم تاج را بین لباسها در چمدانش پنهان نمود و درب آن را بست و چمدان را در جای اولش قرار داد و مانند کسی که از قله ی کوه مرتفعی
گذشته باشد ، خود را روی تخت انداخت و سعی کرد بدون فکر کردن به وقایع نفس گیر
این چند ساعت ، اندکی استراحت کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۷
-فصل: ۱۷
امینه نفهمید در همان حالت نشسته چه موقع خوابش برد ،اما با صدای اذان صبح که از
بیرون ویلا به گوش میرسید و نشان میداد مردم این جزیره هم مسلمان هستند ، از خواب
پرید ، مانند انسانهای مجنون اطرافش را نگاه میکرد ، انگار حافظه اش مختل شده بود و
نمیدانست کجاست و چر ا اینجا ،کف اتاق نشسته که با شنیدن صدای خرو پفی که از
روی تخت کنارش بلند بود ، متوجه پشت سرش شد ، سر را که بر گردانید و طلال پیر
را دید ، کم کم صحنه ها جلوی چشمش رنگ گرفت و خاطرات ساعتی قبل در ذهنش
زنده شد ، به گمانش شاید کمتر از نیم ساعت بود که خواب او را ربوده بود
پای چپش خواب رفته بود و گز گز میکرد، دستی به کمینه ی تختخواب گرفت و مانند
خاله هاجر که هر وقت می خواست از جا برخیزد یک «یاعلی »می گفت ، یاعلی گفت
و از جا برخواست، بی توجه به طلال پیر که غرق در خواب غفلت بود ، لنگ لنگان به
سمت توالت رفت تا وضو بگیرد و از اینهمه غم و غصه و آینده ی مبهم پیش رویش به
خدا پناه ببرد
بعد از نماز و راز ونیازی عاشقانه، امینه به سمت بالشت رفت ، هیچ تغییری در وضع
طلال پیش نیامده بود ، همانطور که دراز میکشید ،ملحفه را به روی خودش کشید و آرام
زمزمه کرد :یعنی صبح فردا قرار است چه بشود؟ عادل چکار کرده که با اطمینان
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۸
میگفت ،جشن های شبانه بهم می خورد؟ نقش حیدر این وسط چیست؟ آیا پدرش فردا به
جزیره می آید ، اگر آمد برای رهایی من چه میکند؟ اصلا چه می تواند بکند؟
هزاران سؤال ذهن امینه را در بر گرفته بود ، هی این پهلو وآن پهلو شد ،اما بازهم
خواب به چشمانش نمی آمد ، تا اینکه کم کم ، نور خورشید از پشت دیوار شیشه ای و
بین پرده ی حریر اتاقش ،به داخل تابید ، امینه آنقدر به نور خیره شد که چشمانش تار
شد و دیگر چیزی از اطرافش نفهمید ، انگار خواب او را به خود می خواند
با صدای تق تقی کسی که ب ر درب اتاق میکوبید ، از خواب پرید، ناخوداگاه صاف سر
جایش نشست، کل اتاق از نور خورشید روشن شده بود و به نظر میرسید آفتاب به میانه
ی آسمان رسیده
امینه مانند خواب زده ها از جا برخواست و با یک پا ، ملحفه را که به دور پای دیگرش
پیچیده شده بود ، جدا کرد و همان طور که نگاهی به طلال میکرد به سمت درب رفت ،
طلال انگار مرده بود ، اگر صدای خرو پف و شکم برآمده اش که بالا و پایین میشد
نبود ....هر بیننده ای خیال میکرد که مرده ، چون کوچکترین حرکتی نکرده بود ، از ،
شب گذشته تا الان به همان حالت که افتاده بود ، قرار داشت
برای بار دوم محکم تر از قبل درب را زدند .امینه شال روی سرش را مرتب کرد و
درب را بازنمود
۲
به گمانش ،بدریه باید می بود ، اما پشت درب ، مردی بلند قامت و قوی هیکل که بیشتر
به غول شبیه بود تا آدمیزد ، در حالیکه کت و شلواری اتو کشیده و مرتب بر تن داشت
و موهای سرش را تراشیده بود ،جلوی چشمش ظاهر شد
تا امینه درب را گشود ، آن مرد که انگار کمی هول شده باشد ،با لحنی که شرمندگی از
آن میبارید ، با صدای کلفتی گفت :ببخشید که مزاحم استراحت بانوی جوان شدم ، حقیقتا
از صبح تا الان چندین بار از دربار تماس گرفتند ، گویا با شاهزاده طلال کار مهمی
دارند، چون میدانستم که ایشان خواب هستند ، چند باری جواب سر به هوا دادم تا مزاحم
شاهزاده نشویم ،اما مثل اینکه کاری فوری و فوتی ست ، الان خبر دادند تا ده دقیقه ی
دیگر خود پادشاه عربستان شخصا میخواهد با شاهزاده طلال صحبت کند و آن مرد که
کسی جز رشید نبود ، لبخندی زد و ادامه داد :الان وضع فرق میکند ، دیگر جرأت این
را ندارم پادشاه را به دنبال نخود سیاه بفرستم، ناگزیر مزاحم شدم تا به شاهزاده اطلاع دهید
امینه با اشاره به داخل اتاق ، همانطور که خود را کنار میکشید گفت ، شاهزاده غرق
خواب است ، خودتان داخل شوید و بیدارش نمایید
رشید چشمی گفت و سرش را پایین انداخت و داخل شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۶۹
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 افزایش شدید قیمتها یعنی خیانت در حق مردم!
حسین صمصامی، اقتصاددان و نماینده مجلس:
🔹در شرایط فعلی استفاده از ابزار صرفاً قیمتی (افزایش قیمت بنزین به لیتری ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان و افزایش شدید قیمت برق) با هدف صرفهجویی در مصرف انرژی یعنی شعلهور کردن دوبارۀ آتش ناآرامیها، یعنی خیانت در حق مردم و نظام جمهوری اسلامی.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۳🎬: حضرت دانیال فرمود: پس گوش کن تا رؤیای تو را بگویم، تو در رویا دیدی در زمین
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۴
بخت النصر رو به دانیال نبی گفت: حالا بگو بدانم ادامه ی تعبیر این خواب چه می شود هر چه که از خواب گفتی راست و درست است و من همان رویایی را دیدم که تو نکته به نکته آن را گفتی ...
دانیال نگاهی به بخت النصر کرد و فرمود آری همانطور که گفتم آن بت بزرگ دین هایی است که در طول اعصار و زمان بنی بشر در گیر و دار آن است
آن سنگ بزرگ دینی است که در آخر الزمان توسط پیامبری که از عرب است و خداوند او را مبعوث کرده و آخرین پیامبر روی زمین است آن سنگ بزرگ همان دین پیامبر خاتم است برای مردمابلاغ می شود
این پیامبر که می آید و تمام ادیان و اعتقادات قبل از خودش را بر باد می دهد، اعتقاداتی مشرک گونه که خداوند یکتا در آن جایی ندارد، با آمدن این دین تمام آنها را از بین می رود و کم کم دین او تمام زمین را در بر می گیرد و زمانی می رسد که کل این عرض خاکی دین پیغمبر آخرالزمان محمد بن عبدالله را برمی گزینند
بخت النصر که از این تعبیر به وجد آمده بود شروع به دست زدن کرد و همانطور که گردآگرد دانیال نبی می چرخید گفت: آفرین تو مرد بسیار دانا و پرهیزگاری هستی مردی دانشمند که همه نوع علمی دارا هست من زمانی که در یهودیه بودیم تعریف تو را بسیار شنیدم و نمی دانم چه کسی و به چه بهانه ای تو را به زندان انداختند اما اینک تو ارج و غربی پیش ما داری
بخت النصر به دانیال نبی بسیار احترام گذاشت و به او پیشنهادی داد و او را مخیر کرد در ماندن و رفتن و به دانیال گفت: ای مرد دانا! تو در نزد ما بسیار عزیزی و من به تمام اطرافیانم دستور می دهم که احترام تو را نگه دارند و اگر زمانی قاصدی از جانب تو و من به نزد آنان رسید قاصد تو را برتری دهند و اول حرف او را گوش کنند و حالا می خواهم به تو اختیار دهم که انتخاب کنی، اگر دوست داری برو و در سرزمین یهودیه به راهنمایی مردم یهود بپرداز و اگر هم میلت نیست بمان و در کنار من مشاور و راهنمای من باش
دانیال نبی که خوب می دانست باید یکی از این دو راه را انتخاب کند وگرنه مورد غضب پادشاه قرار می گیرد گفت: من نمی خواهم به سرزمین یهودیه برگردم، چرا که خداوند اراده کرده آن سرزمین را به صورت خرابه ببیند ومردمش در رنج و سختی باشند چرا آنها کفران نعمت کردند، روی عهد خود نبودند و به خدا شرک ورزیدند پس باید تنبیه شوند و من می خواهم در بابل بمانم
بخت النصر از این نظر خوشحال شد و به دانیال نبی مقام مشاور سلطنتی را اعطا کرد و همین عامل باعث شد تا کل مردم به او حسادت کنند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑