9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹تصاویری از شهید آیت الله سید ابراهیم رئیسی (قدس الله نفسه الزکیه)در پیاده روی اربعین حسینی
هیچگاه تکرار نخواهی شد ...
ای کشته ی زر و زور و تزویر ...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۴ بخت النصر رو به دانیال نبی گفت: حالا بگو بدانم ادامه ی تعبیر این خواب چه می
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۵🎬:
چند سال از آن خواب می گذشت، چند سالی که دانیال نبی مشاور بخت النصر شده بود و در هر کاری که دانیال نظر میداد آن کار به موفقیت می رسید، دانیال طرح هایی میداد مه از علوم الهی بود و برای راحتی مردم در زندگی کارایی داشت.
حالا دانیال هم تعدادی از معتمدین خودش را که چهار نفر بودند به این حلقه ی مشاوره وارد کرده بود.
دانیال علاوه بر اینکه مشاور و همه کاره ی دربار بود، پیامبر و راهنمای یهودیان نیز بود، در این زمان که می توانست آزادانه هر کاری دوست دارد بکند، جلسات هفتگی با یهودیان برگزار می کرد و در هر جلسه عهدی را که حضرت موسی از یهود گرفته بود یاد آوری می کرد و هراز چند گاهی این عهد را تجدید می نمود.
حضرت دانیال از محمد ص و علی ع می گفت، او چنان خصوصیات پنج کلمه ی مقدس و ارج و قربشان را نزد پروردگار برای یهودی ها می گفت که یهودیان متدین در جمع های خود ذکر محمد و آل محمد ورد زبانشان شده بود و هنرمندهای آنان پیامبر آخر الزمان را به تصویر می کشیدند تا برای نسل قبلشان به یادگار بگذارند.
روز دانیال نبی و یهودیان مومن با ذکر صلوات شروع میشد و هر کجا که کارشان گیر می کرد با توسل به کلمات مقدس، گره از کارشان باز میشد.
اما در بین یهودیان هنوز تعداد زیادی از اشراف یهودی بودند که با آمدن به بابل ثروتشان روز به روز اضافه تر شده بود، اینها بازماندگان سامری و افکار و اعتقادات شرک آلودش بودند و اینقدر کینه نسبت به پنج کلمه ی مقدس داشتند که زمانی دانیال از این انوار الهی سخن می گفت آرزو می کردند سر به تن دانیال نباشد و از طرفی خیلی از بزرگان بابل و اطرافیان بخت النصر که توجه پادشاه و حرف شنوی او را نسبت به دانیال نبی می دیدند آتش حسادت درونشان شعله ور شده بود و عزمشان را جزم کردند که هر طور شده دانیال و مومنین یهود را از بین ببرند، درست همان چیزی که سامری ها می خواستند.
در این زمان که نزدیک هفت سال از واقعه ی خواب بخت النصر گذشته بود، دو گروه شروع به دشمنی با دانیال کردند، یکی بزرگان و درباریان بابل و یکی هم ثروتمندان و سامری های یهودی...
دیگر طاقت دشمنان دانیال طاق شده بود و بیش از این تحمل نداشتند پس چند نفر از بزرگان را به نمایندگی از همه برگزیدند و به دربار فرستادند تا حرفشان را به گوش بخت النصر برسانند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
پیش رویش میدید ، انگشت به دهان مانده بود ، اینجا نه یک کابین هواپیما ،بلکه سالنیبزرگ و مدرن و شیک ب
امینه سری تکان داد و گفت :هر چه امر شما باشد...چه کسی از خوشی بدش می آید؟
شاهزاده طلال لبخندی زد و گفت :آفرین...همین را بگو ...و با لحن ی آرامتر ادامه داد :
امینه....من تمام دنیا را به پایت می ریزم
امینه روی مبل کمی جابه جا شد و گفت :ممنون ...اگر امکان دارد بنده مرخص شوم ،
آخر کمی خسته هستم
طلال نگاهی از روی خواستن به امینه انداخت و گفت :ما که به هدفمان نرسیدیم و
نتوانستیم گلی از گوشه ی جمال دلبر بچینیم ، اما تو راحت باش ، اتفاقا من هم احساس
خستگی زیادی می کنم ، ولی به امر پادشاه به محض رسیدن به ریاض ، باید در
کنفرانس خبری شرکت کنم ، تا خبرنگاران ببینند ،طالل در عربستان است...آخ که اگر
آن خائن موزی را به چنگ بیاورم ، زنده زنده آتشش خواهم داد
راحت باش ملکه ی قلب طلال، فقط این را بدان ، دستور داده ام بهترین اتاق قصرم را
در اختیارت قرار دهند تا از هر جهت راحت باشی ، ممکن است تا روز دیگر وقت
دیداری فراهم نشود ، این موضوع را به پای بی معرفتی ما نگذار که خود بهتر میدانی
سراسر وجود طلال پوشیده از مهر امینه ی زیبایش است
امینه که از تهدید طلال نسبت به عادل دلش لرزید و ترس وجودش را فرا گرفته بود ،بی
توجه به ادامه ی حرفهای طلال، ، از جا برخاست و با اجازه ای گفت و بیرون آمد و به
سمت کابینش حرکت کرد
نزدیک کابین شد و بدریه را که مثل مرغ سرکنده ،این طرف و آن طرف میرفت، دید بر سرعت قدم هایش افزود و از پشت سرش شانه های بدریه را گرفت و با لحنی که
خالی از شوخی نبود ،صدایش را کلفت کرد و گفت :چه می کنی ضعیفه؟ بی شک قصد
خرابکاری برای بانوی جوان در سر دارید ، بدان که من ابووردان هستم و عاقبت سر از
کارت در می آورم و همزمان با بالا دادن نقاب، خنده ی نمکینی کرد
بدریه به سمت امینه برگشت ، از صورت برافروخته اش کامال پیدا بود که اتفاق شومی
افتاده، امینه که کامال درک میکرد حال بدریه عادی نیست ،همانطور که دستان او را در
دست داشت ، وارد کابین اقامتش شد ، درب کابین را بست و رو به بدریه که انگار لال شده بود گفت :چی شده بدریه؟ خوب بودی که؟ نکنه از ترس اینکه طلال آسیبی به من
بزند اینچنین شدی؟
بدریه سرش را به دو طرف تکان داد و بریده بریده گفت :رشید...خبرهای...بدی
داشت...وقتی که برای ناهار در اقامتگاه طلال بوده اند ، ابو وردان با پیغام و پسغام
و خواهش و تمنا از طلال می خواهد کمی به حرفاهیش گوش کند و لحظاتی او را به
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۰
حضور بپذیرد ، او برای اینکه طلال را راضی کند ،پیغام میدهد که خبرهایی از
خطاکار اصلی ماجرا دارد و همین میشود که طلال او را به حضور می پذیرد
امینه ،سرش را تکان داد و گفت :خوب؟ !این که چیز تازه ای نیست، خوب میدانیم
ابووردان چیزی در چنته ندارد
بدریه دستش را تکان داد و گفت :صبر کن ادامه اش را بشنو ...ابو وردان کل ماجرا را
تعریف می کند و تأکید می کند فرد خاطی وارد ویالی ما شده....الان هم قول داده به
شرط اینکه خیانتکار را پیدا کند ، آزاد و مشغول تکمیل تحقیقاتش باشد ، او اجازه ی
طلال را گرفته که ویلای اقامت ما را جزء به جزء بگردد، حتی وسائل ما را که قرار
.است با پرواز بعدی به ریاض منتقل شود ، تفتیش نماید
امینه نگاهی مبهم به بدریه انداخت و گفت :خوب ب گردند، تفتیش کنند ، ما که از مهلکه
جسته ایم و چیزی هم برای رسوایی نداریم ،داریم؟ و ناگاه انگار جرقه ای در ذهنش زده
باشند از صندلی برخاست کنار بدریه که روی صندلی آن طرف میز نشسته بود قرار
گرفت ، جلوی زانویش نشست ، دست بدریه را گرفت وگفت :ن...نکند مدرکی ، چی زی
به جا گذاشته ای؟
بدریه مانند انسانهای لال سرش را تکان داد و در حالیکه .قطرات اشک ، صورتش را
می پوشانید گفت :جرأت نکردم به رشید بگویم، داخل وسایلم چیزی نیست ، اما...اما
امینه با التهابی در صدایش گفت :اما چه؟ جان به لبم کردی...حرف بزن
بدریه خیره به نقطه ای نامعلوم ادامه داد :اما آن گوشی که شاهزاده عادل به من داد تا
سرنگون کنم، کال از یادم رفت
امینه دو دستی به سرش زد و گفت :خدای من !!چه می گویی؟ !چیز به این مهمی را
چطور فراموش کردی؟ حالا کجا گذاشته بودی؟ آخه چرا؟
بدریه بی حوصله از جا برخاست دستانش را مشت کرد و گفت :نمیدانم انگار همه چی
دست به دست هم داده بود تا ما رسوا شویم ، وقتی عادل رفت و من با گوشی وارد اتاق
شدم ، از سوزش دستم متوجه خراشی روی آن شدم ، به سمت جعبه ی کمک های اولیه
که کنار کمد لباس و بالا روی دیوار زده شده بود رفتم ، تازه متوجه گوشی شدم ، برای
اینکه بتوانم چسپ زخم را به دستم بزنم ، روی نوک انگشتان پایم بلند شدم و گوشی را
روی جعبه ی کمکهای اولیه گذاشتم و بعدش هم دیگه کال فراموشم شد ، الان با این
حرفهای رشید تازه یادم افتاد که چه گندی زدم
امینه اوفی کرد و از جا برخاست و گفت :باید به رشید بگویی، شاید کسی را در جزیره
داشته باشد که بتواند ،برود و گوشی را بردارد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۱
بدریه آهی کشید و گفت :نه غیر مستقیم از زیر زبان رشید کشیدم، تمام دوستان و
عواملش ،همه در همین هواپیما حضور دارند
امینه شروع به قدم زدن کرد و لحظاتی سکوت در کابین حکمفرما شد
امینه نگاهی به بدریه انداخت، دلش به حال او سوخت ، امینه خود را مقصر میدانست
آخر تمام این کارها برای نجات او بود ، پس برای دلداری دادن بدریه ، کنارش رفت و گفت :حالا نگران نباش، آن جایی که تو گوشی را گذاشتی ، خیلی در دید نیست ، باید
دعا کنیم که ابو وردان آن را نبیند و از طرفی اگر هم دید ، چیز قابل عرضی روی آن
نیست، مگر ندیدی که عادل تأکید کرد تمام محتویاتش را پاک کرده
بدریه آه بلندی کشید و گفت :من بدشانسم ...بدشانس....همین داشتن گوشی هوشمند در آن
جزیره که تأکید کرده بودند همراه هیچکس نباشد ، خودش جرم بزرگی است و مدرک
قاطعی برای بردن گردن بدریه بدبخت به زیر تیغ طلال شکم گنده
امینه به میان حرف بدریه پرید و گفت :توکل کن....به خدا توکل کن ، باید به طریقی از
عادل هم نظرخواهی کنیم
بدریه نگاهی به امینه انداخت و گفت :نه آن جوانک بیگناه را درگیر این موضوع
نکن...من کوتاهی کردم ....خودم هم باید به طریقی درستش کنم ، حتی اگر شد
بدریه ادامه حرفش را خورد و همانطور که از کابین خارج میشد گفت :ببخش که
ناراحتت کردم ، اما حالم طوری بود باید با کسی در میان میگذاشتم تا کمی آرام
شوم....ان شاالله همانطور که گفتی ابووردان کور میشود ،گوشی را نمی بیند، من میروم
احتمالا باید آماده فرود شویم...مراقب خودت باش.....سعی می کنم داخل عمارت قصر اگر موقعیتی بوجود آمد به تو سر بزنم ،
امینه خودش را به بدریه رساند و گفت :خواهش میکنم ، اخبار را از رشید بگیر و من
را بی خبر نگذار...درضمن همین الان در این مورد با رشید حرف بزنی بهتر است
بدریه سرش را تکانی داد و گفت :چشم حتما هر چه شنیدم به اطلاعات میرسانم، خودم
هم فکر میکنم ، میبینم به رشید بگویم بهتر است و دستش را به نشانه خداحافظی بالا برد
.و از کابین خارج شد و امینه ماند و هزاران فکر که در سرش چرخ میزد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۲
فصل:۱۸
با ماشین سلطنتی در حالیکه عقب ماشین تنها نشسته بودم ، وارد قصر شاهزاده طلال شدیم، دفعه ی قبل که مرا به قصر آورده بودند بیهوش بودم ، اما الان میتوانستم به
راحتی اطرافم را نگاه کنم ، درب بزرگ قصر باز شد و ماشین وارد جاده ای باریک با
آسفالتی درخشان شد ، دو طرف راه ، حوض های آب مستطیل شکلی بود که تا چشم کار
میکرد درازا داشت و وسط هر حوض در فاصله های معین ،فواره های آب وجود داشت
که به شکل دلفینی بودند که سر از آب درآورده بودند و از دهانشان آب به اطراف می
پاشید و دو طرف حوض آب ،فضای چمنکاری زیبایی که انگار درونش باغ گلی جا ساز
کرده بودند ،قرار داشت که نگاه به آن روح را جلا میداد
اگر نمیدانستم که در کشور گرم و خشکی مثل عربستان هستیم ، با دیدن مناظر اطرافم
حتما فکر میکردم در مناطق سر سبز استوایی قرار دارم
از ساختمانهای متعدد اما مدرن و شکیل گذشتیم و عاقبت ماشین جلوی ساختمانی عظیم و
سفید رنگ که نمای ساختمان با معماری بسیار زیبا و کنده کاریهای زیبا و گل مانند شکل گرفته بود، ایستاد
به محض توقف ماشین ، مردی که لباس خدمه قصر را در بر داشت ،با عجله به
پیشوازم آمد درب ماشین را باز کرد ، مرا با احترام زیاد پیاده نمودند و به سمت درب
ساختمان راهنمایی کرد ، جلوی درب ساختمان دو زن خدمتکار جوان ایستاده بودند ، آن
مرد با اشاره آن زنان را جلو خواند و گفت :اینجا حرمسرای قصر است و رو به آن دو
ادامه داد :کنیزکان ،بانوی جوان را تا اتاق مخصوص حرمسرا همراهی نمایید
امینه همراه دو زن خدمتکار وارد ساختمان شد و همزمان با ورود باد خنکی که آدم را
سرحال میاورد به صورتش خورد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۳
ساختمانی بسیار وسیع که کف آن با قالی های زیبا و نرم ایرانی فرش شده بود و چلچراغ
های بزرگ با حبابهایی که طلاکاری بود از سقف آویزان شده بود که عظمت آنجا را دو
چندان مینمود
امینه سعی کرد خیلی اطراف را نگاه نکند و راهی را برود که خدمتکاران نشان میدادند
او کاملا می فهمید که دو زن همراهش و زنانی که از دیگر اتاقها نامحسوس سرک میکشند تا شکار جدید طلال را ببینند ، تمام حرکات او را زیر نظر دارند و احتمالا در
ذهنشان ثبت می کنند تا برای دیگران نقل کنند ، پس سعی می کرد مانند بزرگ زاده ای
مغرور رفتار کند تا آنها فکر نکنند او از دیدن اینهمه زرق و برق شگفت زده شده است
بالاخره به اتاقی در انتهای سالن قرار داشت، رسیدند .یکی از خدمتکارها درب اتاق
را باز کرد و امینه داخل شد
وارد اتاق شد و درب را پشت سرش بست، اتاقی بزرگ و زیبا ،همانطور که انتظارش
را داشت .روبه روی درب اتاق، پنجره ای بزرگ رو به فضای سبز وجود داشت که با
پرده های حریر سفید رنگ پوشیده شده بود و در کنار پنجره میز چوبی با روانداز حریر
که تناسب خاصی با پرده داشت و چهار صندلی در اطرافش که گویا برای صرف غذا
از آن استفاده میشد ، قرار داشت
داخل دیوار چسپیده به پنجره ، کمدی جاساز بود که مملو از کتابهای مختلف و وسایل
تزیینی گرانقیمت بود ، امینه به سمت کتابخانه رفت ، دستی به روی کتابها کشید و اشیاء
قفسه ی کناری را نگاه انداخت، مجسمه ای نقره ای و زیبا از یک اسب که شیهه کنان
سوارش سعی در رام کردنش داشت ، یا فانوسی که کندکاریهای زیبا و طلایی داشت و ...
در طرف دیگر اتاق ، تختخوابی بزرگ و سفید رنگ با کمینه های طلایی که دور تا
دورش را پرده ی حریر آبی رنگی که از سقف آویزان بود ، گرفته بود. آن طرف
تختخواب ،میز توالت و آینه ای بزرگ که دورش را قابی فلزی که منقش به گلهای ریز
طلایی و نقره ای بود گرفته بود
طرف دیگر تخت ، مبلمان با رنگ آبی کمرنگ قرار داشت که بسیار زیبا بود و به
چیدمان اتاق میامد
در جای جای دیوارهای اتاق ، آینه کاریهای ظریفی بکار رفته بود، تصویر لوستر
زیبای سقف که از الماسهای شیک و بهم بافته تشکیل شده بود ، در آینه های دیوار
صحنه ی زیبایی را خلق میکرد ،
پایین اتاق دو درب وجود داشت که یکی کمد لباس بود و دیگری به توالت و حمام باز
میشد، حمامی که بزرگی اش از خانه ی بعضی مردم عربستان هم بیشتر بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۴
860.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اشاره سال گذشته رهبر شهید انقلاب به کار رئیسجمهور شهید رئیسی در مجمع عمومی سازمان ملل که ملّت را عزیز کرد
روحش شاد که هر چه بود از ورزقان شروع شد😭
🪧#مرگ_بر_آمریکا
🪧#مرگ_بر_اسرائیل
🪧#فتح_خیبر
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۵🎬: چند سال از آن خواب می گذشت، چند سالی که دانیال نبی مشاور بخت النصر شده بود
#روایت_انسان
#قسمت۶۳۶🎬:
عده ای از ثروتمندان و ملاء بابل در تالار بزرگ قصر جمع شده بودند و صحبت می کردند که بخت النصر وارد شد.
با ورود بخت النصر به مجلس همه جا را سکوت فرا گرفت و همه به سجده افتادند و سپس با اجازه ی پادشاه از جا برخاستند.
بخت النصر به تخت طلایی اش تکیه داد و همانطور که تک تک چهره ها را از نظر می گذراند ابروهایش را به هم کشید و گفت: می بینم بزرگان جمع شدند و گویا به اینجا لشکر کشی کرده اند، اتفاقی افتاده که چنین می کنید؟!
یکی از افراد که از بقیه جوان تر بود و سخنور جمع محسوب میشد جلو آمد گلویی صاف کرد و گفت: نه قربانتان بشوم، ما کمی شاکی هستیم آمده ایم که دردمان را به شما بگوییم.
بخت النصر یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: چه شده؟! صریح حرفتان را بزنید.
آن مرد گفت: راستش نمی دانیم پادشاه بزرگ و فهیم ما چرا تمام کارها را با نظر و صلاحدید یک یهودی غریبه انجام می دهد، چرا امور کشور بزرگ ما باید در دست کسی باشد که حتی دین و اعتقاداتش با ما همسو نیست.
درست است دانیال مردی عالم است اما تمام نظرات او مبنی بر اعتقادات یکتا پرستانه ی خودش است، این برای ما بسیار گران است و تازه خبرهایی داریم که خیلی از ثروتمندان یهودی نیز از دیدن دانیال در این جایگاه ناراحت هستند، ما آمده ایم تا از شما بخواهیم که دست دانیال را از حکومت عربی_آریایی بابل کوتاه کنید.
مرد حرفش را زد و عقب عقب رفت تا به دیگر مراجعه کنندگان رسید.
بخت النصر دستش را زیر چانه لش زد و لحظاتی به سکوت گذشت و سپس رو به آنها گفت: دانیال مرد حکیمی هست، خداوند قدرتمندی دارد که همه ی علوم را به او آموزش داده و من از علم او بهره می برم اما خودم هم در دلم از اینکه یک یهودی مشاور اعظم من است ناراحتم، اما چه کنم؟! دانیال جایگزین شایسته ای ندارد و خدایش بسیار قدرتمند است ترس آن را دارم که دانیال را غضب کنم و خدایش بلایی سر ما و سرزمینمان بیاورد، اما اگر شما توانستید، خدایی قدرتمند تر از خدای دانیال بیابید، من او را برکنار می کنم و شاید هم....
چشمان جمع برقی زد و همه با هم گفتند، ما به زودی خداوندی قدرتمند تر از خدای دانیال پیدا می کنیم و به حضورتان می آوریم...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ساختمانی بسیار وسیع که کف آن با قالی های زیبا و نرم ایرانی فرش شده بود و چلچراغهای بزرگ با حبابهایی
امینه عبا و روبنده را از سر برداشت روی مبل انداخت، او عادت نداشت در خانه لباس
بلند و دست و پاگیر بپوشد ، پس شال عربی را از سرش برداشت و درب کمد را باز
کرد و متوجه شد ،اینجا هم انواع و اقسام لباس با رنگهای مختلف برایش فراهم شده،
سرش را داخل برد به دنبال لباسی راحت بود که بالاخره
پیدا کرد ، بلوز و شلواری نخی و صورتی رنگ را بیرون کشید ، لباسش را عوض کرد
و خود را روی تختخواب رها نمود
نزدیک غروب بود ، امینه تنها در اتاقش بود و با خود فکر میکرد کاش بدریه اینجا بود
کاش از طلال گوشی موبایل طلب کرده بودم ، لااقل از احوال پدرم و احوالات بیرون قصر آگاه میشدم .امینه ذهنش درگیر تمام این موضوعات بود و از همه مهم تر ،سرانجام
کار بدریه بود با آن فراموشکاری اش و خیلی دوست داشت بداند ، عادل الان کجاست؟
اصلا براستی عادل کیست؟ حالا دیگر مثل قبل ، مدام به حیدر فکر نمی کرد ، انگار
اتفاقات این چند روز اخیر ،حیدر را در ذهنش کمرنگ و عادل را پررنگ کرده بود
امینه از جا برخاست به سمت قفسه ی کتاب رفت ، او عاشق خواندن رمان بود ، برای
فرار از افکار مختلف ،بهترین کار همین بود، از داخل قفسه ها کتابی بیرون کشید که به
نظر میرسید ، داستان آمریکایی باشد و مشغول خواندن شد
امینه غرق خواندن بود و اصال نفهمید ، زمان چگونه گذشت که با صدای درب اتاق به
خود آمد پشت سرش خدمتکار خانمی داخل شد و گفت :بانوی جوان ، شام حاضر است
برایتان سرو کنیم؟
امینه لبخندی زد و با اشاره به میز گفت :بفرمایید ....کارتان را انجام دهید و درکمال
تعجب دید ، خدمتکار داخل شد و درب را بست ، امینه به علامت سؤال دستش را تکان
داد
خدمتکار پشت صندلی که کنار دیوار بود ایستاد و گفت :الساعه میرسد
بعد از لحظاتی ، دیوار پشت صندلی که آینه کاری بود ،به کناری رفت ، انگار دربی
مخفی پشت آن بود و ناگهان باصدایی که بی شباهت به آسانسور نبود محفظه ای بالا آمد
که مملو از انواع خوراکیها بود ، از دسر و پیش غذا گرفته تا غذای اصلی و نوشیدنی
میوه، همه چیز موجود بود..امینه با تعجب نگاهی انداخت و گفت این دیگر چیست؟
خدمتکار که انگار از لحن دوستانه ی امینه که با غرور آل سعود در تضاد بود ، به وجد
آمده بود، با ذوقی کودکانه گفت :این آسانسور حمل غذاست ، به راهرویی در زیر
زمین منتهی میشود و از آنجا به آشپزخانه ی قصر میرسد .فقط چند اتاق که مختص
میهمانان خاص شاهزاده است ،دارای اینچنی آسانسورهایی هستند ، برای راحتی شما
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۵
امینه همانطور که دانه ای زیتون از تزیین غذای روی میز بر میداشت و مزه مزه می
کرد به سمت آسانسور رفت ، سرش را داخل برد ، اتاقکی که تقریبا دهنه ی آن یک متر
در یکمتر بود اما گنجایشش زیاد بود ، را نگاهی انداخت و گفت :جای نفس گیریست
خدمتکار خنده ی نمکینی کرد و گفت :خوب قرار نیست انسان را جابه جا کند،چند ظرف
غذاست که راحت بالا می آورد
امینه تلنگری به دیوار عاریتی که کنار رفته بود زد و گفت :و این دیوار هم هوشمند
است ، خود بخود کنار میرود هااا؟
خدمتکار بادی به غب غب انداخت و گفت :داخل زیر زمین کنار کلید آسانسور ،اهرمی
ست که همزمان با بالا آمدن آسانسور می کشیم و باعث کنار رفتن این دیوار میشود ،
آسانسور بعد از ده دقیقه ،وقتی خالی باشد ، اتو ماتیک پایین میرود و این دیوار هم سر
جایش قرار میگیرد
امینه نگاهی به خدمتکار کرد و گفت :حالا اگر تو بخواهی از اینجا باقی مانده غذاها را
پایین بفرستی ، اهرم و کلید آسانسور کجاست؟
خدمتکار که به نظر میرسید از امینه بزرگتر باشد ،نگاهی با محبت به او انداخت و گفت
: از اینجا نمیشود ،باید کسی پایین باشد تا اهرم را بکشد و ...
امینه سری تکان داد و بر سر میز نشست
خدمتکار رو به او گفت :نگاه کنید کم و کسری نباشد ، برای راحتی شما من بیرون
میروم ، هر وقت شامتان را صرف کردید ،آن کلید بغل تخت را فشار دهید ،بنده فی
الفور خودم را به شما خواهم رساند
امینه تشکری کرد و خدمتکار بیرون رفت
در حین خوردن شام ، امینه اطرافش را با دقت بیشتری از نظر گذراند و با خود گفت :
براستی که اقامتگاه راحت و بزرگ و زیباییست و مخصوص کسانی مثل من ، چون راه
دررو ندارد ، اصلا راهی برای فرار اسیری که زندانی اش است ، وجود ندارد
شاهزاده طلال که دیشب بیشتر از تمام عمرش کار کرده بود و ساعتها در جمع
خبرنگاران سیم جین میشد ، صبح زود بر خلاف بقیه ی صبح ها که تا لنگ ظهر می
خوابید ، از خواب بیدار شد ، چون پادشاه شخصا او را احضار کرده بود ، او میدانست
که روزی سخت و نفس گیر در پیش دارد و بی شک پادشاه عربستان با بهانه و بی بهانه
او را خواهد کوبید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۸۶