eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
497 عکس
571 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل:۱۸ با ماشین سلطنتی در حالیکه عقب ماشین تنها نشسته بودم ، وارد قصر شاهزاده طلال شدیم، دفعه ی قبل که مرا به قصر آورده بودند بیهوش بودم ، اما الان میتوانستم به راحتی اطرافم را نگاه کنم ، درب بزرگ قصر باز شد و ماشین وارد جاده ای باریک با آسفالتی درخشان شد ، دو طرف راه ، حوض های آب مستطیل شکلی بود که تا چشم کار میکرد درازا داشت و وسط هر حوض در فاصله های معین ،فواره های آب وجود داشت که به شکل دلفینی بودند که سر از آب درآورده بودند و از دهانشان آب به اطراف می پاشید و دو طرف حوض آب ،فضای چمنکاری زیبایی که انگار درونش باغ گلی جا ساز کرده بودند ،قرار داشت که نگاه به آن روح را جلا میداد اگر نمیدانستم که در کشور گرم و خشکی مثل عربستان هستیم ، با دیدن مناظر اطرافم حتما فکر میکردم در مناطق سر سبز استوایی قرار دارم از ساختمانهای متعدد اما مدرن و شکیل گذشتیم و عاقبت ماشین جلوی ساختمانی عظیم و سفید رنگ که نمای ساختمان با معماری بسیار زیبا و کنده کاریهای زیبا و گل مانند شکل گرفته بود، ایستاد به محض توقف ماشین ، مردی که لباس خدمه قصر را در بر داشت ،با عجله به پیشوازم آمد درب ماشین را باز کرد ، مرا با احترام زیاد پیاده نمودند و به سمت درب ساختمان راهنمایی کرد ، جلوی درب ساختمان دو زن خدمتکار جوان ایستاده بودند ، آن مرد با اشاره آن زنان را جلو خواند و گفت :اینجا حرمسرای قصر است و رو به آن دو ادامه داد :کنیزکان ،بانوی جوان را تا اتاق مخصوص حرمسرا همراهی نمایید امینه همراه دو زن خدمتکار وارد ساختمان شد و همزمان با ورود باد خنکی که آدم را سرحال میاورد به صورتش خورد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ساختمانی بسیار وسیع که کف آن با قالی های زیبا و نرم ایرانی فرش شده بود و چلچراغ های بزرگ با حبابهایی که طلاکاری بود از سقف آویزان شده بود که عظمت آنجا را دو چندان مینمود امینه سعی کرد خیلی اطراف را نگاه نکند و راهی را برود که خدمتکاران نشان میدادند او کاملا می فهمید که دو زن همراهش و زنانی که از دیگر اتاقها نامحسوس سرک میکشند تا شکار جدید طلال را ببینند ، تمام حرکات او را زیر نظر دارند و احتمالا در ذهنشان ثبت می کنند تا برای دیگران نقل کنند ، پس سعی می کرد مانند بزرگ زاده ای مغرور رفتار کند تا آنها فکر نکنند او از دیدن اینهمه زرق و برق شگفت زده شده است بالاخره به اتاقی در انتهای سالن قرار داشت، رسیدند .یکی از خدمتکارها درب اتاق را باز کرد و امینه داخل شد وارد اتاق شد و درب را پشت سرش بست، اتاقی بزرگ و زیبا ،همانطور که انتظارش را داشت .روبه روی درب اتاق، پنجره ای بزرگ رو به فضای سبز وجود داشت که با پرده های حریر سفید رنگ پوشیده شده بود و در کنار پنجره میز چوبی با روانداز حریر که تناسب خاصی با پرده داشت و چهار صندلی در اطرافش که گویا برای صرف غذا از آن استفاده میشد ، قرار داشت داخل دیوار چسپیده به پنجره ، کمدی جاساز بود که مملو از کتابهای مختلف و وسایل تزیینی گرانقیمت بود ، امینه به سمت کتابخانه رفت ، دستی به روی کتابها کشید و اشیاء قفسه ی کناری را نگاه انداخت، مجسمه ای نقره ای و زیبا از یک اسب که شیهه کنان سوارش سعی در رام کردنش داشت ، یا فانوسی که کندکاریهای زیبا و طلایی داشت و ... در طرف دیگر اتاق ، تختخوابی بزرگ و سفید رنگ با کمینه های طلایی که دور تا دورش را پرده ی حریر آبی رنگی که از سقف آویزان بود ، گرفته بود. آن طرف تختخواب ،میز توالت و آینه ای بزرگ که دورش را قابی فلزی که منقش به گلهای ریز طلایی و نقره ای بود گرفته بود طرف دیگر تخت ، مبلمان با رنگ آبی کمرنگ قرار داشت که بسیار زیبا بود و به چیدمان اتاق میامد در جای جای دیوارهای اتاق ، آینه کاریهای ظریفی بکار رفته بود، تصویر لوستر زیبای سقف که از الماسهای شیک و بهم بافته تشکیل شده بود ، در آینه های دیوار صحنه ی زیبایی را خلق میکرد ، پایین اتاق دو درب وجود داشت که یکی کمد لباس بود و دیگری به توالت و حمام باز میشد، حمامی که بزرگی اش از خانه ی بعضی مردم عربستان هم بیشتر بود ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
860.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اشاره سال گذشته رهبر شهید انقلاب به کار رئیس‌جمهور شهید رئیسی در مجمع عمومی سازمان ملل که ملّت را عزیز کرد روحش شاد که هر چه بود از ورزقان شروع شد😭 🪧 🪧 🪧
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۵🎬: چند سال از آن خواب می گذشت، چند سالی که دانیال نبی مشاور بخت النصر شده بود
🎬: عده ای از ثروتمندان و ملاء بابل در تالار بزرگ قصر جمع شده بودند و صحبت می کردند که بخت النصر وارد شد. با ورود بخت النصر به مجلس همه جا را سکوت فرا گرفت و همه به سجده افتادند و سپس با اجازه ی پادشاه از جا برخاستند. بخت النصر به تخت طلایی اش تکیه داد و همانطور که تک تک چهره ها را از نظر می گذراند ابروهایش را به هم کشید و گفت: می بینم بزرگان جمع شدند و گویا به اینجا لشکر کشی کرده اند، اتفاقی افتاده که چنین می کنید؟! یکی از افراد که از بقیه جوان تر بود و سخنور جمع محسوب میشد جلو آمد گلویی صاف کرد و گفت: نه قربانتان بشوم، ما کمی شاکی هستیم آمده ایم که دردمان را به شما بگوییم. بخت النصر یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: چه شده؟! صریح حرفتان را بزنید. آن مرد گفت: راستش نمی دانیم پادشاه بزرگ و فهیم ما چرا تمام کارها را با نظر و صلاحدید یک یهودی غریبه انجام می دهد، چرا امور کشور بزرگ ما باید در دست کسی باشد که حتی دین و اعتقاداتش با ما همسو نیست. درست است دانیال مردی عالم است اما تمام نظرات او مبنی بر اعتقادات یکتا پرستانه ی خودش است، این برای ما بسیار گران است و تازه خبرهایی داریم که خیلی از ثروتمندان یهودی نیز از دیدن دانیال در این جایگاه ناراحت هستند، ما آمده ایم تا از شما بخواهیم که دست دانیال را از حکومت عربی_آریایی بابل کوتاه کنید. مرد حرفش را زد و عقب عقب رفت تا به دیگر مراجعه کنندگان رسید. بخت النصر دستش را زیر چانه لش زد و لحظاتی به سکوت گذشت و سپس رو به آنها گفت: دانیال مرد حکیمی هست، خداوند قدرتمندی دارد که همه ی علوم را به او آموزش داده و من از علم او بهره می برم اما خودم هم در دلم از اینکه یک یهودی مشاور اعظم من است ناراحتم، اما چه کنم؟! دانیال جایگزین شایسته ای ندارد و خدایش بسیار قدرتمند است ترس آن را دارم که دانیال را غضب کنم و خدایش بلایی سر ما و سرزمینمان بیاورد، اما اگر شما توانستید، خدایی قدرتمند تر از خدای دانیال بیابید، من او را برکنار می کنم و شاید هم.... چشمان جمع برقی زد و همه با هم گفتند، ما به زودی خداوندی قدرتمند تر از خدای دانیال پیدا می کنیم و به حضورتان می آوریم... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ساختمانی بسیار وسیع که کف آن با قالی های زیبا و نرم ایرانی فرش شده بود و چلچراغهای بزرگ با حبابهایی
امینه عبا و روبنده را از سر برداشت روی مبل انداخت، او عادت نداشت در خانه لباس بلند و دست و پاگیر بپوشد ، پس شال عربی را از سرش برداشت و درب کمد را باز کرد و متوجه شد ،اینجا هم انواع و اقسام لباس با رنگهای مختلف برایش فراهم شده، سرش را داخل برد به دنبال لباسی راحت بود که بالاخره پیدا کرد ، بلوز و شلواری نخی و صورتی رنگ را بیرون کشید ، لباسش را عوض کرد و خود را روی تختخواب رها نمود نزدیک غروب بود ، امینه تنها در اتاقش بود و با خود فکر میکرد کاش بدریه اینجا بود کاش از طلال گوشی موبایل طلب کرده بودم ، لااقل از احوال پدرم و احوالات بیرون قصر آگاه میشدم .امینه ذهنش درگیر تمام این موضوعات بود و از همه مهم تر ،سرانجام کار بدریه بود با آن فراموشکاری اش و خیلی دوست داشت بداند ، عادل الان کجاست؟ اصلا براستی عادل کیست؟ حالا دیگر مثل قبل ، مدام به حیدر فکر نمی کرد ، انگار اتفاقات این چند روز اخیر ،حیدر را در ذهنش کمرنگ و عادل را پررنگ کرده بود امینه از جا برخاست به سمت قفسه ی کتاب رفت ، او عاشق خواندن رمان بود ، برای فرار از افکار مختلف ،بهترین کار همین بود، از داخل قفسه ها کتابی بیرون کشید که به نظر میرسید ، داستان آمریکایی باشد و مشغول خواندن شد امینه غرق خواندن بود و اصال نفهمید ، زمان چگونه گذشت که با صدای درب اتاق به خود آمد پشت سرش خدمتکار خانمی داخل شد و گفت :بانوی جوان ، شام حاضر است برایتان سرو کنیم؟ امینه لبخندی زد و با اشاره به میز گفت :بفرمایید ....کارتان را انجام دهید و درکمال تعجب دید ، خدمتکار داخل شد و درب را بست ، امینه به علامت سؤال دستش را تکان داد خدمتکار پشت صندلی که کنار دیوار بود ایستاد و گفت :الساعه میرسد بعد از لحظاتی ، دیوار پشت صندلی که آینه کاری بود ،به کناری رفت ، انگار دربی مخفی پشت آن بود و ناگهان باصدایی که بی شباهت به آسانسور نبود محفظه ای بالا آمد که مملو از انواع خوراکیها بود ، از دسر و پیش غذا گرفته تا غذای اصلی و نوشیدنی میوه، همه چیز موجود بود..امینه با تعجب نگاهی انداخت و گفت این دیگر چیست؟ خدمتکار که انگار از لحن دوستانه ی امینه که با غرور آل سعود در تضاد بود ، به وجد آمده بود، با ذوقی کودکانه گفت :این آسانسور حمل غذاست ، به راهرویی در زیر زمین منتهی میشود و از آنجا به آشپزخانه ی قصر میرسد .فقط چند اتاق که مختص میهمانان خاص شاهزاده است ،دارای اینچنی آسانسورهایی هستند ، برای راحتی شما ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه همانطور که دانه ای زیتون از تزیین غذای روی میز بر میداشت و مزه مزه می کرد به سمت آسانسور رفت ، سرش را داخل برد ، اتاقکی که تقریبا دهنه ی آن یک متر در یکمتر بود اما گنجایشش زیاد بود ، را نگاهی انداخت و گفت :جای نفس گیریست خدمتکار خنده ی نمکینی کرد و گفت :خوب قرار نیست انسان را جابه جا کند،چند ظرف غذاست که راحت بالا می آورد امینه تلنگری به دیوار عاریتی که کنار رفته بود زد و گفت :و این دیوار هم هوشمند است ، خود بخود کنار میرود هااا؟ خدمتکار بادی به غب غب انداخت و گفت :داخل زیر زمین کنار کلید آسانسور ،اهرمی ست که همزمان با بالا آمدن آسانسور می کشیم و باعث کنار رفتن این دیوار میشود ، آسانسور بعد از ده دقیقه ،وقتی خالی باشد ، اتو ماتیک پایین میرود و این دیوار هم سر جایش قرار میگیرد امینه نگاهی به خدمتکار کرد و گفت :حالا اگر تو بخواهی از اینجا باقی مانده غذاها را پایین بفرستی ، اهرم و کلید آسانسور کجاست؟ خدمتکار که به نظر میرسید از امینه بزرگتر باشد ،نگاهی با محبت به او انداخت و گفت : از اینجا نمیشود ،باید کسی پایین باشد تا اهرم را بکشد و ... امینه سری تکان داد و بر سر میز نشست خدمتکار رو به او گفت :نگاه کنید کم و کسری نباشد ، برای راحتی شما من بیرون میروم ، هر وقت شامتان را صرف کردید ،آن کلید بغل تخت را فشار دهید ،بنده فی الفور خودم را به شما خواهم رساند امینه تشکری کرد و خدمتکار بیرون رفت در حین خوردن شام ، امینه اطرافش را با دقت بیشتری از نظر گذراند و با خود گفت : براستی که اقامتگاه راحت و بزرگ و زیباییست و مخصوص کسانی مثل من ، چون راه دررو ندارد ، اصلا راهی برای فرار اسیری که زندانی اش است ، وجود ندارد شاهزاده طلال که دیشب بیشتر از تمام عمرش کار کرده بود و ساعتها در جمع خبرنگاران سیم جین میشد ، صبح زود بر خلاف بقیه ی صبح ها که تا لنگ ظهر می خوابید ، از خواب بیدار شد ، چون پادشاه شخصا او را احضار کرده بود ، او میدانست که روزی سخت و نفس گیر در پیش دارد و بی شک پادشاه عربستان با بهانه و بی بهانه او را خواهد کوبید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
دشداشه ی بلند و عبایش را پوشید و چفیه ی قرمز و عقال مشکی ساده ای بر سر گذاشت ، سوار بر لیموزین سلطنتی اش به همراه رشید که اینجا هم نقش راننده و هم محافظ و هم معتمد او را بر عهده داشت ،راهی مقر حکومت سعودی شد بعد از انجام مراحل معمول و متعارف همیشگی ،وارد سالنی که پادشاه عربستان معمولا جلسات خصوصی اش را آنجا بر پا میکرد ، شد هنوز خبری از پادشاه نبود ، طلال روی نزدیکترین مبل به جایگاه پادشاه نشسته و همانطور که از شدت استرس ناخن هایش را می شکست ، به اطراف سرک کشید بالاخره بعد از گذشت ده دقیقه ، مالزم اصلی پادشاه وارد شد و ورود پادشاه را برای تنها فرد حاضر در سالن ، اعلام کرد با نمایان شدن قامت پادشاه ،طلال برخالف سن و سالش ،سریع از جا برخواست، سرش را به نشانه ی احترام پایین انداخت و سلام غرایی کرد پادشاه روی جایگاه خود نشست و رو به طالل گفت :خوب شاهزاده طلال بزرررگ چه خبر؟ احیانا در این نیم روز گذشته کاری نکردی که دربار را نقل محافل دنیا کنی؟ طلال که از نیش کلام پادشاه کمی برافروخته شده بود با حالتی شرمنده گفت :این چه فرمایشی ست که میفرمایید ، ما جان و مالمان را برای حفظ دربار و آبرویش میدهیم..‌ پادشاه با عصبانیت به میان حرفش پرید و گفت :شما آبروی ما را نبرید ،لازم نکرده از جان و ماااالتان بگذرید طلال که ناراحتی در کالمش موج میزد گفت :قربان ، با اینکه خطای آنچنانی نکرده بودم ، اما از شما عذر خواهی کردم و طبق خواسته ی جنابتان ، جشنی را که برایش برنامه ها ریخته بودم و هزینه ها کرده بودم را بر هم زدم ، دیروز هم به محض رسیدن به ریاض ،طبق امر شما ، ساعتها در جمع خبرنگاران حضور پیدا کردم تا به همه بفهمانم آن خبرها و عکسها دروغ و جعلی ست، گرچه اگر می فهمیدند واقعی هم هست اتفاقی نمی افتاد ، من از جیب خودم خواستم جشنی بگیرم ، آیا این خطای بزرگیست؟ پادشاه عربستان که کهولت سن باعث لرزش صدایش میشد ، با فریاد و لرزشی بیشتر در صدایش گفت :چه قدر رو داری طلال ، به نظر خودت خطای بزرگی نکردی؟ تو با این کارت آبروی ما را درعربستان که چه عرض کنم ، در کل دنیا بردی، هنوز می گویی کار شاقی نکردی؟ نکند با این هنرنمایی هایت ، خود را مستحق پاداش هم می دانی هااا؟ طلال که دیگر این سخنان خارج از تحملش بود ، دستش را مشت کرد و روی زانویش زد و گفت :من آبروی شما را نبردم ، آبروی شما را آن آقازاده ای برد که چند سال پیش راه را در مسیر تردد زائران کعبه، بست تا به غرورش خدشه ای وارد نشود و با ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
اینکار هزاران حاجی را به کشتن داد و وجهه ی عربستان را جلوی تمام کشورهای جهان ،علی الخصوص کشورهایی که تلفات زیادی دادند، خراب کرد و بعد با نیش خندی ادامه داد :تازه ، ب عدها به آن شاهزاده هم کلی هدیه و مشتلق دادید....فکر نکنید ما مثل کبک سرمان را زیر برف نمودیم و هیچ نمی بینیم....نه جناب پادشاه ما می بینیم اما دم نمی زنیم طلال که با عنوان کردن این موضوع ،خشم خود را خالی کرده بود و احساس می کرد با یادآوری آن جنایت ، خطای خودش به چشم نخواهد آمد ، خنده ای مرموزانه بر لب نشاند و منتظر عکس العمل پادشاه شد پادشاه عربستان بعد از لحظه ای سکوت، عصای مرصع و زیبایش را محکم بر زمین کوبید و گفت :خاک بر سرت طلال...با این سن و سالت مانند کودکان حرف میزنی ، بر خلاف اجداد زیرکمان ، ذره ای سیاست نداری ، آن شاهزاده که راه را بر حاجی ها بست ،او با فرمان سلطنتی اینکار را کرد، آن کشته ها هر چه بیشتر بودند ،دل ما شادتر میشد ، آخر همانطور که در اعترافاتت گفتی ، ما مگر به دین اسلامیم که از کشته شدن حاجی مسلمانی خم به ابرو آوریم ؟ این حاجی ها در هر مذهبی که باشند ،از مخلص ترین افراد آن مذهبند ، ما با کشتن آنها تعدادی از مخلص ترین دشمنانمان را که هر کدام میتوانست رهبر لشکری بزرگ از هم کیشانشان باشند را کشتیم، این یک پیروزی بزرگ برای ما بود و از طرفی در مجامع بین المللی ،این حادثه را نوعی اتفاق غیر مترقبه نشان دادیم که ما در آن دخالتی نداشتیم و قیافه ی حق به جانب هم گرفتیم ،در صورتیکه که کل نقشه زیر سر خودمان طبق برنامه خودمان بود ، پس آن شاهزاده سعودی که اجرای نقشه را برعهده گرفته بود ، مستحق پاداش بزرگی بود ، تو مستحق بدترین مجازاتها هستی که در اعترافاتت با یک جمله به ظاهر ساده، پرده از واقعیت وجودی آل سعود برداشتی هر حرفی که از دهان پادشاه خارج میشد ، باعث تعجب طلال بود و حرفهای آخرش مانند پتکی بر سرش فرود می آمد طلال با هیجان و ترس به میان حرف پادشاه پرید و گفت :چرا یک موضوع ساده را پروبال میدهید؟ یک فیلم از ما در فضای مجازی پخش شد که ما را مشغول جشن و پایکوبی و اصلا حرکات موزون نشان میداد ،این چه ربطی به رسوایی آل سعود دارد؟ نهایتش تیر ترکش منتقدان دامن خودم را خواهد گرفت نه دربار و نه آل سعود.. پادشاه زیر لب دشنامی داد و گفت :اگر ما به موقع آن فایل صوتی که از افاضات شما منتشر شده بود را از اینترنت جمع نکرده بودیم که حالا وضع خرابتر بود ، اما باز هم مطمئن نیستیم که کسی آن فایل را بعد از شنیدن ، ذخیره نکرده باشد و در وقتی دیگر ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
دوباره روی دایره نری زد ..سپس همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد ادامه داد : انگار مشاورانت جرأت نکرده اند آن فایل صوتی را نشانتان دهند و به عکس و فیلم بسنده کردند طلال که فکر میکرد پادشاه کمی شورش می کند و اصلا چنین فایلی وجود ندارد گفت : می شود این فایل را بشنوم؟ مالزم پادشاه با اشاره او ،در حالیکه سیستم جلویش بود ، گزینه ی مورد نظر را آورد و بعد از چند لحظه ، صدای کشدار طلال در سالن پیچید ، اعترافی که آن شب در عالم مدهوشی جلوی امینه کرده بود طلال شک نداشت که صدا صدای خودش است و خوب میدانست این اعتراف زمانی گرفته شده که او در عالمی دیگر سیر میکرده ، اما کجا؟ او کجا می توانست اینچنین گفته باشد؟ چه کسی به خود اجازه داده که چنین کاری کند؟ طلال دیگر هیچ از سخنان پادشاه نمی فهمید ، او به پادشاه حق میداد که هر تصمیمی برایش بگیرد نفهمید چقدر زمان گذشته ، وقتی به خود آمد که پادشاه از جای خود برخاست و رو به طلال گفت :تا عصر همین جا حضور داشته باش، عصر جلسه ی حکومتی داریم، می خواهم تو هم حضور داشته باشی و با همفکری بقیه چاره ای برای این رسوایی بیاندیشیم طلال چشمی گفت و از جا بر خواست ، بی هدف روی محوطه رفت، آنقدر در فکر بود که اصلا متوجه رشید نشد و سؤالات او را بی جواب گذاشت او با خود فکر میکرد ،این اعترافات تلخ اما حقیقی را کجا می توانسته بر زبان رانده باشد؟ داخل جشن ؟ !محال است...نه نه...پس کجا؟ طلال ناهار را هم در مقر حکومت ، همسفره با برخی شاهزادگان دیگر ، صرف کرد ، اما نفهم ید چه می خورد ، او هر چه که فکر میکرد بیشتر به این نتیجه میرسید که این اعترافات تکان دهنده را جایی جز اقامتگاه امینه، نمی توانست بر زبان آورده باشد ، آخر او بارها و بارها از ملازمانش سؤال کرد که بعد از اتمام مراسم کجا رفته؟ و همه اذعان کردند او با حالتی نیمه هوشیار به اقامتگاه امینه رفته و از طرفی صبح هم که از خواب بیدار شد ، خود را در اتاق امینه یافته بود ، گرچه هیچ از آن شب و حرفهایی که رد و بدل شده بود و کارهایی که کرده بود در خاطرش نمانده بود اما ، شک نداشت هر چه ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽از ثقفی بپرسید که چرا نرفت به پناهگاه! 💥ببینید و انتشار دهید