eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
498 عکس
571 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
امینه همانطور که دانه ای زیتون از تزیین غذای روی میز بر میداشت و مزه مزه می کرد به سمت آسانسور رفت ، سرش را داخل برد ، اتاقکی که تقریبا دهنه ی آن یک متر در یکمتر بود اما گنجایشش زیاد بود ، را نگاهی انداخت و گفت :جای نفس گیریست خدمتکار خنده ی نمکینی کرد و گفت :خوب قرار نیست انسان را جابه جا کند،چند ظرف غذاست که راحت بالا می آورد امینه تلنگری به دیوار عاریتی که کنار رفته بود زد و گفت :و این دیوار هم هوشمند است ، خود بخود کنار میرود هااا؟ خدمتکار بادی به غب غب انداخت و گفت :داخل زیر زمین کنار کلید آسانسور ،اهرمی ست که همزمان با بالا آمدن آسانسور می کشیم و باعث کنار رفتن این دیوار میشود ، آسانسور بعد از ده دقیقه ،وقتی خالی باشد ، اتو ماتیک پایین میرود و این دیوار هم سر جایش قرار میگیرد امینه نگاهی به خدمتکار کرد و گفت :حالا اگر تو بخواهی از اینجا باقی مانده غذاها را پایین بفرستی ، اهرم و کلید آسانسور کجاست؟ خدمتکار که به نظر میرسید از امینه بزرگتر باشد ،نگاهی با محبت به او انداخت و گفت : از اینجا نمیشود ،باید کسی پایین باشد تا اهرم را بکشد و ... امینه سری تکان داد و بر سر میز نشست خدمتکار رو به او گفت :نگاه کنید کم و کسری نباشد ، برای راحتی شما من بیرون میروم ، هر وقت شامتان را صرف کردید ،آن کلید بغل تخت را فشار دهید ،بنده فی الفور خودم را به شما خواهم رساند امینه تشکری کرد و خدمتکار بیرون رفت در حین خوردن شام ، امینه اطرافش را با دقت بیشتری از نظر گذراند و با خود گفت : براستی که اقامتگاه راحت و بزرگ و زیباییست و مخصوص کسانی مثل من ، چون راه دررو ندارد ، اصلا راهی برای فرار اسیری که زندانی اش است ، وجود ندارد شاهزاده طلال که دیشب بیشتر از تمام عمرش کار کرده بود و ساعتها در جمع خبرنگاران سیم جین میشد ، صبح زود بر خلاف بقیه ی صبح ها که تا لنگ ظهر می خوابید ، از خواب بیدار شد ، چون پادشاه شخصا او را احضار کرده بود ، او میدانست که روزی سخت و نفس گیر در پیش دارد و بی شک پادشاه عربستان با بهانه و بی بهانه او را خواهد کوبید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
دشداشه ی بلند و عبایش را پوشید و چفیه ی قرمز و عقال مشکی ساده ای بر سر گذاشت ، سوار بر لیموزین سلطنتی اش به همراه رشید که اینجا هم نقش راننده و هم محافظ و هم معتمد او را بر عهده داشت ،راهی مقر حکومت سعودی شد بعد از انجام مراحل معمول و متعارف همیشگی ،وارد سالنی که پادشاه عربستان معمولا جلسات خصوصی اش را آنجا بر پا میکرد ، شد هنوز خبری از پادشاه نبود ، طلال روی نزدیکترین مبل به جایگاه پادشاه نشسته و همانطور که از شدت استرس ناخن هایش را می شکست ، به اطراف سرک کشید بالاخره بعد از گذشت ده دقیقه ، مالزم اصلی پادشاه وارد شد و ورود پادشاه را برای تنها فرد حاضر در سالن ، اعلام کرد با نمایان شدن قامت پادشاه ،طلال برخالف سن و سالش ،سریع از جا برخواست، سرش را به نشانه ی احترام پایین انداخت و سلام غرایی کرد پادشاه روی جایگاه خود نشست و رو به طالل گفت :خوب شاهزاده طلال بزرررگ چه خبر؟ احیانا در این نیم روز گذشته کاری نکردی که دربار را نقل محافل دنیا کنی؟ طلال که از نیش کلام پادشاه کمی برافروخته شده بود با حالتی شرمنده گفت :این چه فرمایشی ست که میفرمایید ، ما جان و مالمان را برای حفظ دربار و آبرویش میدهیم..‌ پادشاه با عصبانیت به میان حرفش پرید و گفت :شما آبروی ما را نبرید ،لازم نکرده از جان و ماااالتان بگذرید طلال که ناراحتی در کالمش موج میزد گفت :قربان ، با اینکه خطای آنچنانی نکرده بودم ، اما از شما عذر خواهی کردم و طبق خواسته ی جنابتان ، جشنی را که برایش برنامه ها ریخته بودم و هزینه ها کرده بودم را بر هم زدم ، دیروز هم به محض رسیدن به ریاض ،طبق امر شما ، ساعتها در جمع خبرنگاران حضور پیدا کردم تا به همه بفهمانم آن خبرها و عکسها دروغ و جعلی ست، گرچه اگر می فهمیدند واقعی هم هست اتفاقی نمی افتاد ، من از جیب خودم خواستم جشنی بگیرم ، آیا این خطای بزرگیست؟ پادشاه عربستان که کهولت سن باعث لرزش صدایش میشد ، با فریاد و لرزشی بیشتر در صدایش گفت :چه قدر رو داری طلال ، به نظر خودت خطای بزرگی نکردی؟ تو با این کارت آبروی ما را درعربستان که چه عرض کنم ، در کل دنیا بردی، هنوز می گویی کار شاقی نکردی؟ نکند با این هنرنمایی هایت ، خود را مستحق پاداش هم می دانی هااا؟ طلال که دیگر این سخنان خارج از تحملش بود ، دستش را مشت کرد و روی زانویش زد و گفت :من آبروی شما را نبردم ، آبروی شما را آن آقازاده ای برد که چند سال پیش راه را در مسیر تردد زائران کعبه، بست تا به غرورش خدشه ای وارد نشود و با ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
اینکار هزاران حاجی را به کشتن داد و وجهه ی عربستان را جلوی تمام کشورهای جهان ،علی الخصوص کشورهایی که تلفات زیادی دادند، خراب کرد و بعد با نیش خندی ادامه داد :تازه ، ب عدها به آن شاهزاده هم کلی هدیه و مشتلق دادید....فکر نکنید ما مثل کبک سرمان را زیر برف نمودیم و هیچ نمی بینیم....نه جناب پادشاه ما می بینیم اما دم نمی زنیم طلال که با عنوان کردن این موضوع ،خشم خود را خالی کرده بود و احساس می کرد با یادآوری آن جنایت ، خطای خودش به چشم نخواهد آمد ، خنده ای مرموزانه بر لب نشاند و منتظر عکس العمل پادشاه شد پادشاه عربستان بعد از لحظه ای سکوت، عصای مرصع و زیبایش را محکم بر زمین کوبید و گفت :خاک بر سرت طلال...با این سن و سالت مانند کودکان حرف میزنی ، بر خلاف اجداد زیرکمان ، ذره ای سیاست نداری ، آن شاهزاده که راه را بر حاجی ها بست ،او با فرمان سلطنتی اینکار را کرد، آن کشته ها هر چه بیشتر بودند ،دل ما شادتر میشد ، آخر همانطور که در اعترافاتت گفتی ، ما مگر به دین اسلامیم که از کشته شدن حاجی مسلمانی خم به ابرو آوریم ؟ این حاجی ها در هر مذهبی که باشند ،از مخلص ترین افراد آن مذهبند ، ما با کشتن آنها تعدادی از مخلص ترین دشمنانمان را که هر کدام میتوانست رهبر لشکری بزرگ از هم کیشانشان باشند را کشتیم، این یک پیروزی بزرگ برای ما بود و از طرفی در مجامع بین المللی ،این حادثه را نوعی اتفاق غیر مترقبه نشان دادیم که ما در آن دخالتی نداشتیم و قیافه ی حق به جانب هم گرفتیم ،در صورتیکه که کل نقشه زیر سر خودمان طبق برنامه خودمان بود ، پس آن شاهزاده سعودی که اجرای نقشه را برعهده گرفته بود ، مستحق پاداش بزرگی بود ، تو مستحق بدترین مجازاتها هستی که در اعترافاتت با یک جمله به ظاهر ساده، پرده از واقعیت وجودی آل سعود برداشتی هر حرفی که از دهان پادشاه خارج میشد ، باعث تعجب طلال بود و حرفهای آخرش مانند پتکی بر سرش فرود می آمد طلال با هیجان و ترس به میان حرف پادشاه پرید و گفت :چرا یک موضوع ساده را پروبال میدهید؟ یک فیلم از ما در فضای مجازی پخش شد که ما را مشغول جشن و پایکوبی و اصلا حرکات موزون نشان میداد ،این چه ربطی به رسوایی آل سعود دارد؟ نهایتش تیر ترکش منتقدان دامن خودم را خواهد گرفت نه دربار و نه آل سعود.. پادشاه زیر لب دشنامی داد و گفت :اگر ما به موقع آن فایل صوتی که از افاضات شما منتشر شده بود را از اینترنت جمع نکرده بودیم که حالا وضع خرابتر بود ، اما باز هم مطمئن نیستیم که کسی آن فایل را بعد از شنیدن ، ذخیره نکرده باشد و در وقتی دیگر ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
دوباره روی دایره نری زد ..سپس همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد ادامه داد : انگار مشاورانت جرأت نکرده اند آن فایل صوتی را نشانتان دهند و به عکس و فیلم بسنده کردند طلال که فکر میکرد پادشاه کمی شورش می کند و اصلا چنین فایلی وجود ندارد گفت : می شود این فایل را بشنوم؟ مالزم پادشاه با اشاره او ،در حالیکه سیستم جلویش بود ، گزینه ی مورد نظر را آورد و بعد از چند لحظه ، صدای کشدار طلال در سالن پیچید ، اعترافی که آن شب در عالم مدهوشی جلوی امینه کرده بود طلال شک نداشت که صدا صدای خودش است و خوب میدانست این اعتراف زمانی گرفته شده که او در عالمی دیگر سیر میکرده ، اما کجا؟ او کجا می توانست اینچنین گفته باشد؟ چه کسی به خود اجازه داده که چنین کاری کند؟ طلال دیگر هیچ از سخنان پادشاه نمی فهمید ، او به پادشاه حق میداد که هر تصمیمی برایش بگیرد نفهمید چقدر زمان گذشته ، وقتی به خود آمد که پادشاه از جای خود برخاست و رو به طلال گفت :تا عصر همین جا حضور داشته باش، عصر جلسه ی حکومتی داریم، می خواهم تو هم حضور داشته باشی و با همفکری بقیه چاره ای برای این رسوایی بیاندیشیم طلال چشمی گفت و از جا بر خواست ، بی هدف روی محوطه رفت، آنقدر در فکر بود که اصلا متوجه رشید نشد و سؤالات او را بی جواب گذاشت او با خود فکر میکرد ،این اعترافات تلخ اما حقیقی را کجا می توانسته بر زبان رانده باشد؟ داخل جشن ؟ !محال است...نه نه...پس کجا؟ طلال ناهار را هم در مقر حکومت ، همسفره با برخی شاهزادگان دیگر ، صرف کرد ، اما نفهم ید چه می خورد ، او هر چه که فکر میکرد بیشتر به این نتیجه میرسید که این اعترافات تکان دهنده را جایی جز اقامتگاه امینه، نمی توانست بر زبان آورده باشد ، آخر او بارها و بارها از ملازمانش سؤال کرد که بعد از اتمام مراسم کجا رفته؟ و همه اذعان کردند او با حالتی نیمه هوشیار به اقامتگاه امینه رفته و از طرفی صبح هم که از خواب بیدار شد ، خود را در اتاق امینه یافته بود ، گرچه هیچ از آن شب و حرفهایی که رد و بدل شده بود و کارهایی که کرده بود در خاطرش نمانده بود اما ، شک نداشت هر چه ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽از ثقفی بپرسید که چرا نرفت به پناهگاه! 💥ببینید و انتشار دهید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۶🎬: عده ای از ثروتمندان و ملاء بابل در تالار بزرگ قصر جمع شده بودند و صحبت می
🎬: ملاء و بزرگان بابل دست به کار شدند و به سمت کاهنان و ساحران رو آوردند تا بتی قدرتمند تر از خدای دانیال بیابند. در این زمان که ابلیس مثل همیشه همه چیز را از نظر می گذارند و در تلاش بود تا بنی بشر را بیشتر به سمت خود بکشد و در وقت های حساس به طریقی خود را نشان میداد، اینبار نیز کار را به شیطانک ها نسپرد و خود پا به میدان گذاشت، او می خواست واقعه ای کلید بزند که کل تاریخ را تحت تاثیر قرار دهد، شیطان نقشه داشت تا آن کاری که در زمان حضرت ابراهیم نتوانست انجام دهد و آن پیامبر را آتش نبلعید و گلستان شد برایش، اینک انجام دهد تا همه ی مردم بابل و سرزمین های اطراف به سمت ابلیس سرازیر شوند، پس در قالب کاهنی کشته کار نمود پیدا کرد و بتی بزرگ و عظیم از نوع همان بتی که در زمان نمرود آورده بود، به ملاء عرضه داشت و ملاء با دیدن این بت و عظمتش انگشت به دهان ماندند و بر ابلیس سجده کردند چرا که گره از کارشان وا کرده بود، اما ابلیس مناسک خاصی برای رونمایی از این بت عنوان کرد و شرط کرد اگر این مناسک انجام نشود قدرت این بت به درستی نمایان نمی شد و یکی از این مناسک برپایی آتشی عظیم بود که شعله هایش تا آسمان برسد و بعد از شعله کشیدن این آتش باید چندین نفر از افراد یکتاپرست را در این آتش می انداختند و می سوختند و پودر می کردند تا قدرت این بت عظیم عالم گیر شود. ملاء بابل با خوشحالی از این کشفشان به حضور بخت النصر رسیدند و برای او از هنرمایی خود گفتند و بتی که قرار بود بر آنها خدایی کند.... بخت النصر سری تکان داد و به آنها دستور داد که در میدان بزرگ شهر که دقیقا جلوی قصر پادشاه بود، بت بزرگ را بیاورند و به جارچیان دستور داد تا به مردم اعلام کنند تا برای برافروختن آتشی بزرگ همه با هم هیزم جمع کنند تا خدایی بزرگ را برایشان رونمایی کند. انگار تا یخ داشت تکرار می شد دوباره در بابل اما اینبار در حضور بخت النصر اما پشت پرده ی هر دو اتفاق کسی جز ابلیس نبود. مردم برای تبرک جستن به این خدای جدید، دسته دسته به صحرا می رفتند و با بار هیزیم به دوش خود را به میدان بزرگ شهر می رساندند. بالاخره کوهی از هیزم جمع شد و بتی بزرگ که با پارچه ی زر دوزی شده پوشانده شده بود در جایگاهی نزدیک درب قصر قرار گرفته بود و کمی آن طرف تر هم جایگاهی بسیار بلند و بالا برای بخت النصر و درباریان برپا شد که با قرار گرفتن در آنجا از بالا و مستقیم می توانستند هر چه در میدان و میانه ی آتش می گذرد را ببینند. وقت رونمایی از بت بزرگ بابل تعیین شد و جارچیان در بابل و تمام ولایات و شهرهای این کشور می گشتند و مردم را برای شرکت در جشن با شکوه رونمایی از بزرگترین خدای بابل دعوت می کردند تا اینکه رود موعد فرار رسید و جمعیتی زیاد دور تا دور میدان جمع شده بودند، ازدحام جمعیت آنقدر زیاد بود که مردم از سر و کول هم بالا میرفتند و... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
دوباره روی دایره نری زد ..سپس همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد ادامه داد :انگار مشاورانت جرأت ن
بود ، آنجا بود....اما امینه دخترکی کم سن و ساده و البته بدون هیچ تجهیزات خاصی بود...هر چه بیشتر فکر میکرد ، گیج تر میشد ، تا اینکه فکری به خاطرش رسید سریع شماره ابو وردان را گرفت ، بعد از خوردن یک بوق ، تماس وصل شد ، طلال بدون مقدمه گفت :ابووردان ، تو گفتی آن جوانک خائن را تا ویلای بانوی جوان تعقیب کردی درست است؟ ابو وردان که متوجه شده بود شاهزاده طلال پشت خط است با تملقی در صدایش گفت : سلام جناب شاهزاده ،بله...من شخصا او را تا ویلای بانوی جوان که اتفاقا شما هم آن شب به آنجا تشریف آوردید ، تعقیب کردم .از شواهد و نردبانی که از بالکن اتاقی در طبقه ی دوم آویزان بود ، مشخص بود که آن جوانک جایی غیر از آن اتاق نمی توانسته رفته باشد طلال با لرزشی در صدایش گفت :آیا تو خوب اتاق را بررسی کردی؟ ابو وردان با اطمینان گفت :درست قبل از آمدن شما ،همه جای اتاق از کمد ،بالکن و حتی زیر تخت را گشتم، اما هیچ کس نبود ، من حتی اتاقهای کناری اش و کل ساختمان را مو به مو گشتم ، اما انگار آب شده بود و به زمین فرو رفته بود طلال با ناامیدی گفت :اگر همه جا را گشتی و مطمئنی که او در آن اتاق پنهان شده بود چرا چیزی نیافتی؟ ابووردان گفت :نمیدانم...تنها جایی که نگشتم حمام بود ،چون آن موقع بانوی جوان مشغول استحمام بودند طلال یکه ای خورد و گفت :چه می گویی؟تو حمام را بررسی نکردی؟ ابووردان با لحنی آهسته تر گفت :عرض کردم خدمتتان... طلال به میان حرفش پرید و گفت :خاک بر سرت ، تو چطور پلیسی هستی ؟ یک لحظه شک نکردی که آن بانو با آن مردک خائن هم دست باشد ؟ !و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد طلال الان مطمئن بود ، هر چه هست زیر سر امینه، این مار خوش خط و خال است، او در دل آرزو می کرد کاش پادشاه حکم به ماندن نمی داد و هم اینک به قصر خودش میرفت و چنان با امینه می کرد که مرغان آسمان به حالش گریه کنند....اما اشکال ندارد...این دخترک باهوش و خائن هم اینک اسیر او بود ، الان نشد ، شب ، شب نشد فردا....بالاخره به حسابش خواهد رسید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
19- امینه در میان هزاران فکر ، شب را به صبح و صبح را به ظهر رسانید و مانند شب گذشته برای اینکه ذهنش درگیر نباشد، به خواندن کتاب روی آورده بود ، اما هیچ خبری از بدریه ، عادل و حتی شاهزاده طلال نشده بود .انگار او فراموش شده ای در دیار فراموشی بود با صدای درب اتاق و بعد از آن ،کنار رفتن دیوار پشت سرش ، متوجه شد وقت ناهار است ، گوشه ی بالایی صفحه ی کتاب را تا کرد و کتاب را بست ، از جا بلند شد و کش و قوسی به خود داد، با ورود خدمتکار ، لبخندی به او زد و گفت :دوست داشتی میتوانی شما هم ناهار را با من صرف کنید خدمتکار سرش را پایین انداخت و گفت :نه من چنین جسارتی نمی کنم ، اگر باد به گوش شاهزاده طلال برساند که من چنین کرده ام ، بی شک تکه بزرگ بدنم ، گوشم خواهد بود امینه لبخندی زد و گفت :هر جور راحتی و بر سر میز غذا نشست بعد از صرف ناهار و جمع کردن میز، امینه دوباره تنها شد ، کتابش را بدست گرفت و می خواست به سمت تختخواب برود تا با حالت خوابیده مطالعه کند ،که ناگهان متوجه صدایی شد، درست است دوباره دیوار جلوی آسانسور کوچک به کناری رفت امینه با تعجب نزدیک آسانسور ایستاد ، آخر تازه بساط ناهار جمع شده بود همانطور که خیره به محفظه ی آسانسور بود ، متوجه جسم بزرگی که در خود فرو رفته بود شد ، در کمتر از ثانیه آن جسم خود را بیرون کشید و به هیبت آدمیزاد در آمد و امینه عادل را رو به روی خود یافت عادل که انگار از روند کار این آسانسور آگاه بود ، به صورت شگفت زده ی امینه چشم دوخت و با شتاب گفت :فوری لباس مناسب بپوش ،هرچه میخواهی با خود بردار، من پایین منتظرت هستم ،به محض بالا آمدن آسانسور ،مانند من داخلش خودت را جا کن و پایین بیا...وقت می گذرد ....شتاب کن و بدون اینکه به امینه اجازه ی سخن گفتن بدهد داخل آسانسور شد و مانند ماری در خود پیچخورد و بعد از دقایقی آسانسور پایین رفت. امینه از خوشحالی روی پا بند نبود، باورش نمیشد...فرار؟ !به این راحتی؟ !و سریع به سمت کمد لباس رفت ، مانتو مشکی بلند عربی و شالش را پوشید ، عبا و روبنده سر کرد ، او نمی خواست از اینجا که خشت خشتش از حق مردم مظلوم عربستان بنا شده بود ،با خود چیزی ببرد ، حتی نیم نگاهی هم به کیف کوچک و جواهراتش نکرد و امیدوار بود که بدریه روزی به اینجا سر بزند و آن کیف و محتویاتش را با خود ببرد ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بالا آمدن آسانسور ، همانطور که عادل گفته بود عمل کرد، درست است سخت بود نفس گیر و ترسناک بود ، اما شدنی بود در کمتر از چند دقیقه ،آسانسور ایستاد و امینه خود را بیرون کشید عادل بغل دیوار ایستاده بود، با آمدن امینه دستش را به علامت سکوت روی بینی اش قرار داد و به امینه اشاره کرد تا دنبالش بیاید راهرو ی پیچ در پیچ با لامپهایی که از سقف آویزان بود ، مثل روز روشن مینمود ، سر هر پیچ ورودی دیگری بودکه هر کدام به جای بخصوصی میرسید ، عادل همانطور که جلوتر میرفت ، نجوا گونه گفت :همه جای زیر زمین دوربین نصب شده ، سیستم آنها را طوری دستکاری کردم که مختل شده و تا پانزده دقیقه هیچ تصویری ثبت نمی کنند، باید خودمان را به پارکینگ قصر برسانیم ، بجنب راهی نمانده امینه که هنوز از بهت خارج نشده بود ،نفسش را در سینه حبس نمود و بیصدا به دنبال عادل روان بود بالاخره به پارکینگ رسیدند ، عادل سوار بر لیموزین سلطنتی شد و درب عقب را باز کرد و به امینه گفت :سوار شو ، سعی کن تا از قصر خارج میشویم ،پشت صندلی جوری پنهان باشی که کسی متوجه حضورت داخل ماشین نشود امینه سری به نشانه ی تأیید تکان داد ، سوار شد و پشت صندلی پناه گرفت او با خود می اندیشید ،به راستی عادل کی ست؟ یعنی وضع خدمتکاران قصر اینچنین خوب است که همه ماشین های آنچنانی سوار میشوند؟ از پارکینگ که قسمتی از زیر زمین قصر بود، بیرون آمدند ، ماشین متوقف شد و عادل مشغول صحبت با نگهبان قصر شد ، نمی دانست که اشتباه شنیده ،یا درست ؟ اما فکر میکرد نگهبان ، عادل را شاهزاده خطاب کرد بالاخره از قصر بیرون زدند ، بعد از اینکه به قدر کافی فاصله گرفتند ، عادل بلند گفت : حالا راحت باشید خانم امینه محمد...همه جا امن و امان است و عادل در خدمت شما : امینه آرام خود را بالا کشید ، به پشتی صندلی تکیه داد و از زیر روبنده بیرون را تماشا میکرد ، شهر در جنب و جوش بود و هرکس مشغول کار خودش، امینه باور نداشت که به این راحتی از چنگ طلال گریخته است ، با لحن آرامی گفت :نمی دانم بابت این لطفتان چگونه از شما تشکر کنم ، شما مرا و آینده ام را نجات دادید عادل که سرحال تر از همیشه بود ،از داخل آینه جلوی ماشین ، نگاهی به امینه انداخت و با لحن شوخی گفت :کاری نکردم، جبرانش راحت است ،شما هم آینده مرا نجات دهید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه که کاملا مقصود عادل را میفهمید ، از شرم گونه هایش گر گرفت و برای عوض کردن بحث گفت :الان به کجا میرویم؟ آیا مرا به منزل خودمان میرسانید؟ عادل با تعجب نگاهی به امینه انداخت و گفت :منزل؟ !مثل اینکه شما موضوع را ساده گرفته اید ،به نظر نمی آید دختر ساده انگاری باشید ، فی الحال نه تنها منزلتان ، نه شهر ریاض ،بلکه کل عربستان برای شما ناأمن است ، باید خود را به جایی برسانیم تا تصمیم درستی در این مورد بگیریم امینه گفت :باید با پدرم صحبت کنم عادل سری تکان داد و گفت :من قبال با ایشان رایزنی کرده ام ، او هنوز در ترکیه است اما نقشه ی خوبی پیش رویم قرار داده، ما طبق نقشه ی او عمل خواهیم کرد، امینه با تعجب به حرفهای عادل گوش می کرد و با خو د میگفت :براستی عادل کیست؟ چند لحظه سکوت بر فضای ماشین حکمفرما شد و با صدای موبایل عادل ،این سکوت شکست :الو مادر...شما به محل قرار رسیده اید؟ اندکی تأمل کنید ما هم نزدیکیم....بله بله...امینه جان هم به راحتی از خطر جست ،الان در کنار من است امینه متوج ه شد که راهی سفر است و چه خوب در این سفر تنها نیستند و مادر عادل هم آنها را همراهی می کند ، او خیلی دوست داشت تا بداند مادر عادل کیست و چگونه زنی ست؟ زنی که اینچنین فرزند پاک و با حیایی تربیت می کند ،باید زنی فرهیخته باشد با من و من گفتم :یعنی شما با پدرم صحبت کردید؟ حالش خوب بود؟ الان کجا بود؟ عادل دنده را عوض کرد و گفت :آری ،خیالتان راحت ، انگار به نحوی از چنگ ابوعدنان گریخته بود ، ان شاالله برنامه هایش درست پیش بروند تا فردا ریاض خواهد بود امینه نفس راحتی کشید و گفت :تا فردا که شاهزاده طلاا از فرار من با خبر میشوند و اگر پدرم وارد ریاض شود ، بی شک دستگیرش خواهند کرد عادل لبخندی زد و همانطور در آینه به امینه نگاه می کرد گفت :نگران نباش، پدرت مرد سرد و گرم چشیده و البته سیاستمدار و باهوش است ، او خوب میداند که چه کند تا گرفتار نشود و با زدن این حرف جایی را بیرون نشان داد و گفت :این هم همسفران ما امینه....قبل از سوار کردن آنها ،آیا قولی به من می دهید؟ امینه با تعجب گفت :قول ؟ !برای چه؟ بگو چه می خواهی؟ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
📚 🌷 🎁 «این کتاب برای توست...» 🏫 اگر در مسجد، کتابخانه، مدرسه، کانون فرهنگی، گروه کتاب‌خوانی یا جمع‌های کودک و نوجوان فعالیت دارید، این فرصت برای شماست. 💖 کتاب «بهترین دختر دنیا» با زبانی شیرین و کودکانه، بچه‌ها را با زندگی، مهربانی و شخصیت نورانی حضرت فاطمه معصومه (سلام‌الله‌علیها) آشنا می‌کند. 📦 در پویش تعدادی از این کتاب ارزشمند به همت خیرین و بانیان فرهنگی تهیه شده و به صورت هدیه در اختیار مجموعه‌های فعال فرهنگی قرار می‌گیرد تا کودکان بیشتری با این بانوی بزرگوار آشنا شوند. 🌱 اگر مسئول کتابخانه، فعال فرهنگی، مربی کودک و نوجوان یا برگزارکننده گروه‌های کتاب‌خوانی در شهرها، روستاها و مناطق کم‌برخوردار هستید، برای دریافت کتاب بصورت هدیه و رایگان به ادمین پیام دهید. 📩 راه ارتباطی: @Adm_ketab ✨ این کتاب برای توست؛ تا خوانده شود و به اشتراک گذاشته شود 🔗 آدرس کانال: @mosbateketab_ir | پویش مردمی