eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
501 عکس
573 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا چهره ی دو دختر جلوی صورت نورانی پیرمرد باز شده بود پیرمرد دستش را بلند کرد ، آقا مرتضی دست پدرش را گرفت ، پیرمرد عصای کنار دیوار را به دست گرفت و به سمت دختران آمد ، در یک قدمی آنها توقف کرد و همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانش میریخت ، به امینه اشاره کرد و گفت : شک ندارم که این دختر نوه ی من است ، انگار چشمان زیبای نرجسم در صورت او گذاشته شده... با این سخن ، پشت امینه داغ شد....این چه میگفت؟ !نرجس؟ !آیا درست شنیده است؟ پیرمرد می خواست دست در گردن امینه اندازد و او را به آغوش کشد که نجمه به صدا در آمد :صبر کنید پدر ....ایشان ، امینه دختر عبدالقادر ،تاجر بزرگ ریاض که روزگاری دور گذارش به نخلستان ما افتاد است ، آن یکی دختر من است ...سلیمه هر لحظه که می گذشت و با هر حرف که امینه می شنید ، معمای ذهنش بازتر میشد...حاال می فهمید نام علی فضل را کجا شنیده...حالا تکه های پازل ذهنش را کنار هم میگذاشت ، می فهمید کی است و کجاست پیرمرد که انتظار شنیدن این حرف را نداشت ، بلند گفت :نه امکان ندارد این نوه ی من است ، از دید حضار ،علی فضل با دیدن چشمان امینه به یاد دختر دیگرش افتاده بود و گویا دچار جنون شده بود، علی فضل گوشه ی چادر امینه را گرفت ، به سمت آینه ی بزرگی که داخل طاقچه اتاق بود برد، گوشه ی آینه دو عکس چسپانیده شده بود ، یکی مشخص بود، خیلی قدیمی است، دست برد آن یکی را برداشت ، دو دختر جوان رو به دوربین می خندیدند، علی فضل دست روی صورت خندان نرجس گذاشت و بعد صورت امینه را نشان داد وگفت :به خدا که شباهت این دو غیر انکار است نجمه از جا برخاست ، می خواست حرفی بزند تا پدرش را آرام کند و مطمئن سازد که در اشتباه است ، جلو آمد و گفت :درست است اما به خدا ناگهان امینه با دستان لرزانش عکس قدیمی را که دو دختر کوچک به دوربین خیره شده بودند برداشت و با صدایی که از هیجان میلرزید و اشکی که از چشمانش روان بود گفت: م...م..من هم در خانه مان یکی از این عکسها دارم ، بین وسایل مادرم پیدایش کردم پشتش هم نوشته بود ، حوریه ی صغری و حوریه کبری در صحن عتیق و با این حرف خود را به آغوش علی فضل که کسی جز پدر بزرگش نمی توانست باشد انداخت نجمه خشکش زده بود ، مادرش از جا برخواست ، جلو آمد ، سر نوه و پدر بزرگ را به آغوش کشید و شروع به گریستن کرد...گویی اینجا مثلث عشق تشکیل داده بودند، اینجا نوبت هنرنمایی چشم بود و خودنمایی گوی های درخشان اشک ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
عادل در چارچوب درب ایستاده بود و بی خبر از همه جا صحنه ی پیش رویش را نگاه می کرد هر کدام از افرادی که در اتاق حضور داشتند ، غرق در افکار خود بودند، سلیمه از اینکه دختر خاله دار شده بود لبخند به لب نشانده بود و مرتضی باورش نمیشد که خانواده اش بعد از سالها دور هم جمع شده اند ، پدربزرگ و مادربزرگ ،بوی نرجس را از دخترش به مشام میکشیدند و نجمه باور نداشت همسفر و عروس آینده اش دخترک خواهر عزیزش بوده و اشکش روان بود چون میدانست دیگر نرجسی در این دنیا وجود ندارد، حالا دل نگران بود که خبر درگذشت نرجس را چگونه به پدر و مادری هجران کشیده میشود گفت ؟ عادل هاج و واج صحنه را میدید ، با تعجب رو به مادرش کرد و گفت :مادرجان، اینجا چه خبر است؟ سلیمه مانند کودکی ذوق زده به طرف عادل رفت و دستان او را در دست گرفت و همانطور که نزدیک امینه می شد گفت :انگار امروز روز شگرفی برای این خانواده است ،عادل....این ...این دخترک زیبا ، دختر خاله ی ما بود و ما بی خبر بودی م عادل خیره به امینه که در آغوش پدر بزرگ و مادر بزرگ بود، پلک نمیزد، ناگاه علی فضل در حالیکه دست امینه را در یک دست گرفته بود به سمت سلیمه و عادل برگشت و آنها را تنگ در آغوش گرفت مادر بزرگ که از شدت خوشحالی روی پا بند نبود ، سر به سجده گذاشت و با صدای بلند گفت :خدایا شکرت ....من چه کنمکه سپاس این نعمتت را که ارزانی ام داشتی به جا آورم ؟ زندگی ام چندین سال پیش ،به یکباره کن فیکون شد ، باور نداشتم که دیگر فرزندانم را ببینم ، اما ،لطف تو به بندگانت بسیار بیشتر از آن است که در فکر آدمی بگنجد و الان به یکباره همه ی فرزندانم را به من برگرداندی و با زدن این حرف سر از سجده برداشت و رو به امینه، گفت :دخترکم ، پس مادرت کجاست؟ حتما او همراه پدرت میاید؟ نجمه با ایما و اشاره به امینه فهماند که از مرگ نرجس چیزی نگوید ،چون سن پدر و مادرش زیاد بود و اینهمه هیجان یکجا برایشان اصلا خوب نبود امینه سرش را پایین انداخت و گفت :ان شاالله پدرم فردا خواهد آمد با این حرف امینه، سلیمه که دختر زیرکی بود به میان کلام جمع آمد و گفت :مادر بزرگ...از گشنگی دل و روده ای برایمان نمانده ، نمی خواهید ادامه ی بحثتان را بعد از صرف صبحانه پی بگیرید ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیشاپیش تا میتوانید تبلیغ این‌نماز را برای روز عید غدیر انجام دهید تا باقیات صالحات برای شما باشد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۳۸🎬: با صدای طبل و دهل مراسم شروع شد، ساحران پیشنهاد داده بودند برای خانه نشی
🎬: بااین حکم کاهن فریاد و هیاهویی از بین مردم برخواست و کاهنان دیگر مردم را تهییج میکردند تا خواستار سوزاندن یاران دانیال شوند، فریاد هر لحظه بلندتر میشد. بخت النصر از زیر چشم نگاهی به دانیال نبی کرد و می خواست بداند که عکس العمل دانیال چیست... خیلی عجیب بود، دانیال با طمأنینه ای در حرکاتش. زیر لب ذکر می گفت، برای بخت النصر قابل قبول نبود که چگونه یارانش در آستانه ی مرگی دردناک باشند و او اینچنین آرام باشد، پس دستور داد تا یکی یکی یاران دانیال را با منجنیق داخل آتش بیافکنند. حواریون دانیال همانطور که به داخل آتش پرتاب میشدند زیر لب ذکر محمد و آل محمد را می گفتند و ذکر کلمات مقدس و یا عالی بحق علی بر لب داشتند. همه چیز دانیال و حواریونش عجیب بود، کاهن اعظم خود را نزدیک بخت النصر کرد و کنار گوشش گفت: دانیال خیلی آرامش دارد، من فکر می کنم نقشه ای در سرش دارد شاید این آرامش قبل از طوفان است... بخت النصر سری تکان داد و گفت: دانیال اهل خدعه و نیرنگ و نقشه نیست، شما اطمینان دهید که خدایی رو کردید قوی تر از خدای دانیال است و دیگر نگرانی به خود راه ندهید. کاهن اعظم گلویی صاف کرد و گفت: مطمئن باشید که چنین است و اینک تا صبح این آتش افروخته است تا یاران کافر دانیال بسوزند و خاکستر شوند و خدایشان هم نتواند کاری کند و حقانیت ما بر همگان آشکار شود و سپس نوبت دانیال است که با این دنیا خدا حافظی کند. حالا چهار یار دانیال در آتش بودند و باز هم هیزم روی هیزم ها می ریختند تا آتش همچنان شعله ور باشد. بخت النصر از جا بلند شد تا میانه ی آتش را ببیند اما شعله ها آنقدر عظیم و دود بر هوا بود که هیچ چشمی یارای دیدن وسط آتش را نداشت کم کم مردم خسته شدند اما شعله ها هنوز جان داشت، آفتاب غروب کرد و باز هم آتش برافروخته بود. بخت النصر دستور داد تا تمام شب در آتش بدمند و صبح روز بعد برای دیدن خاکستر یاران دانیال همه بیایند، البته اگر خاکستری بر جا بماند. بخت النصر میدان را ترک کرد، تعدادی از مردم به خانه هایشان رفتند. و آنهایی هم که برای دیدن این معرکه از بقیه ی شهرها آمده بودند در همان اطراف بیتوته کردند تا روز بعد عاقبت خیانتکاران را با چشم خود ببینند. ادامه دارد... @bartaren
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
عادل در چارچوب درب ایستاده بود و بی خبر از همه جا صحنه ی پیش رویش را نگاهمی کرد هر کدام از افرادی
مادربزرگ لبخندی زد و گفت :قربان همه ی شما بشوم....الان...و رو به آقا مرتضی .گفت :مرتضی پسرم ، بگو بساط صبحانه را به اینجا آورند دایی مرتضی چشمی گفت و بیرون رفت ، چند لحظه بعد از رفتن او انگار بمب ترکانده باشند ، خانه ای که تا آن لحظه بیصدا بود و انسان فکر می کرد، جز این پیرمرد و پیرزن ، ساکن دیگری ندارد، ناگهان پر از جنب و جوش و سر و صدا شد و باران بچه های کوچک و بزرگ بود که از در و دیوار میبارید سفره ی صبحانه را داخل همان اتاق انداختند و ساکنان خانه که تعداد زیادی از اقوام و نواده های علی فضل بودند، برای راحتی میهمانان نورسیده ، آنها را تنها گذاشتند و فقط پدر بزرگ و مادر بزرگ در کنار فرزندانشان ماندند سفره ای رنگارنگ ، یک طرفش ظرفی خرما که خرماهای درشت و درخشان آن ،انگار به آدم چشمک میزد ، یک طرف ظرفی انگور خوش آب و رنگ ، داخل سینی مسی لیوانهای شیر و پیاله های سرشیر که مشخص بود تازه دوشیده شده و به عمل آمده ظرفی شیره ی خرما و پیاله ای عسل ، نان محلی که بوی تازگیشان مشام انسان را می نواخت در وسط سفره و کنارش تخم مرغ هایی که هنوز بخار داغی از آنها به هوا بلند میشد، چیدمان سفره آنچنان بود که هر اشتهایی را تحریک می کرد ، حالا مایی که خسته از راه و گرسنه سفر بودیم ، جای خود دارد با بسم لله ...بسم للا پدر بزرگ ، هر کس خوراکی مورد نظرش را جلو کشید و مشغول خوردن شد من هم دانه ای خرما برداشتم ،آن را در دهانم گذاشتم ، نمی دانم شیرینی و مزه ی این خرما ،چرا برایم لذت بخش تر از تمام خرماهایی بود که در طول عمرم خورده بودم خاله با نگاه مهربانش ، مرا می پایید ، او هم دست برد و دانه ای خرما برداشت و رو به پدرش گفت :به راستی هر کجای عربستان را که بگردی ، خرمایی به این درشتی و خوش طعمی پیدا نمی کنی ،اصلا خرماهای قطیف در کل دنیا شناخته شده است و من به برکت همین خرماها به خانواده ام رسیدم پدر بزرگ از زیر شیشه ی عینکش نگاهی مهربان به دختر تازه رسیده اش انداخت و گفت :اگر مایلی تعریف کن چگونه ما را پیدا کردی؟ خاله به بشقاب خرما خیره شد و لبخندی روی لبش نشاند، انگار یاد خاطره ای خوش افتاده بود و آرام گفت :چند سال پیش بود ، برای تهیه ی برخی مواد خوراکی به بازار بزرگ ریاض رفتم ، همیشه از مغازه هایی خاص خرید میکردم ، اما آن دفعه نیرویی مرا به سمت بازار دستفروش ها کشانید ، در آنجا جوانی را دیدم که محجوبانه سرش را پایین انداخته بود و به ظرفهای خرمای جلویش نگاه میکرد، احساس عجیبی نسبت به آن ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
جوان داشتم ، انگار صورتش مرا یاد کسی می انداخت، جلوتر رفتم و با دیدن خرماهای درشت و مرغوب جلویش که برای فروش آورده بود ، شک نداشتم که از اهالی قطیف است ، چون خرمای قطیف از دور داد میزند، جلو رفتم آن جوان سالم کرد و گفت : بفرمایید خرمای اعلا با قیمت مناسب بدهم خدمتتان؟ من لبخندی زدم و درحالیکه دانه ای خرما بر میداشتم ،گفتم :شک ندارم خرمای قطیف است آن جوان مشتاقانه نگاهم کرد و گفت :به خدا که راست گفتی... دوظرف بزرگ جلویش بود ، یکی را بر داشتم و گفتم :تمامش را میخواهم ، البته به شرطی که خودت را معرفی کنی و همیشه از این خرما برای من بیاوری آن جوان که از داشتن چنین مشتری سخاوتمندی آسمان را در زمین سیر میکرد با هیجان گفت :من احمد فضل هستم، به چشم هر وقت که امر کنید برایتان می آورم با گفتن نامش ، انگارچیزی درون دلم شکست ،آرام گفتم :با علی فضل ، بزرگ شیعیان قطیف و معلم آنجا چه نسبتی داری؟ احمد که باورش نمی شد من ،بزرگان دیار آنها را بشناسم ب ا لرزشی در صدایش گفت : شما کیستید که پدر بزرگ مرا میشناسید؟ به خدا نوه ی پسری علی فضل هستم دل درون سینه ام به تلاطم افتاده بود ، می خواستم احمد را تنگ در آغوش بگیرم و بگویم :من هم دختر علی فضل و عمه ی تو هستم، اما مصلحت نبود که خود را بشناسانم، چون بیم ج ان خودم و خانواده پدری ام را داشتم، می خواستم به هر طریقی شده ،احمد را به خانه ام بیاورم ، پس گفتم :حالا که فکر می کنم ، هر دو ظرف خرمایت احتیاجم است ، اگر میشود خودت برایم بیاورشان...تمام هزینه را میدهم احمد که از حرفهای من متعجب شده بود گفت :نگفتی کیست ی؟ در ثانی با برادرم در اینجا قرار دارم ، عصر باید در این مکان یکدیگر را ببینیم و با هم راهی شهرخودمان شویم ، نمی توانم همراهیتان کنم ،اما تا کنار ماشین که با آن به منزلتان میروید خرماها را برایتان می آورم دلم می خواست دست بیاندازم و او را بچسپم و با خود ببرم، اما نمیشد ، پس باطمأنینه گفتم :ببین پسرم ، من هم اصالتا اهل قطیف هستم، دست تقدیر مرا به اینجا کشیده ، می خواهم از این به بعد هر ماه برایم خرما بیاوری، باید نشانی منزلم را یاد بگیری تا بتوانی محصول نخلستانتان را به دستم برسانید؟ از الان تا عصر هم زمان زیادیست ، زود میرویم و زود برگرد احمد که انگار چاره ی دیگری نداشت ، با دست پر و باری سنگین همراهم شد .تا از بازار بیرون آمدیم ، کلی اطلاعات از زیر زبانش بیرون کشیدم ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
بالاخره به خانه رسیدیم و احمد تازه فهمید خانه ی ما جز محله ی اشراف است و من هم بیوه ی شاهزاده طلال هستم پدر بزرگ با هرمی در صدایش به میان کالم دخترش پرید، نانی که در دست داشت را به ضرب روی سفره انداخت و گفت :لا اله الا الله به سر شما دو خواهر چه آمده، آن یکی همسر عبدالقادر تاجر بزرگ ریاض و تو همسر شاهزاده طلال؟؟ هردو همسر کسانی شدید که همسن پدرتان هستند و در مذهب و اعتقادهم یکی نیستیم...آخر چه اتفاقی برای شما افتاده؟ نرجس در اتش سوزی نخلستان ناپدید شد همه فکر میکردیم جایی سوخته و اثری از او برجا نمانده، چگونه سر از ریاض درآورد تو هم که... در همین حین عادل ملچ ملوچی کرد و گفت :تازه خبر ندارید اگر دور جنبیده بودم الان هم نوه تان ،این امینه ی جوان هم همسر شاهزاده طلال بود علی فضل با صورتی بر افروخته رو به عادل گفت :چه می گویی؟ امینه؟ همسر شاهزاده طلال شود؟ مگر ...مگر این دختر پدر و مادر ندارد؟ آخر نرجس و شوهرش چطور راضی به این کار شدند هاا؟ امینه که با شنیدن این سخنان و نام مادرش ، بغض گلویش را میفشرد ، هسته ی خرما را بین دو انگشتانش فشاری داد و گفت :عوامل شاهزاده طلال مرا از جلوی خوابگاه دانشجویی ربودند و به جزیره مالدیو منتقل کردند و از طرفی پدرم هم، جایی دیگر گروگان گرفته بودند علی فضل که با شنیدن این سخنان رگ گردنش متورم شده بود و دستانش میلرزید با مشت بر زانوی خود کوبید و گفت :مگر زمان جاهلیت است که ای ن کارها را می کنند؟ به خدا که آنزمان هم اینچنین اعمالی ناپسند بود، این شاهزاده های سعودی مایه ی ننگ اسلام هستند ، به خدا که آنان هیچبویی از مسلمانی نبرده اند و با این حرف رو به عادل ادامه داد :چه شد که امینه از خطر جست ؟ عادل خنده ای کرد و سرش را از شرم پایبن انداخت و گفت :من نمی دانستم که امینه دختر خاله ام است ، اما چون او دل مرا ربوده بود ،من هم او را از چنگ پدرم ربودم و فراری اش دادم ، اما بی شک با رو شدن موضوع ، جان هر دویمان در خطر است علی فضل نگاهی از سر تحسین به عادل انداخت و کمی در فکر فرو رفت فضای اتاق را سکوتی عجیب فرا گرفته بود و هر کس در فکر خود غوطه ور بود باالخره بعد از دقایقی که بسیار طوالنی مینمود ، علی فضل سرش را بالا گرفت و رو به امینه که کنار خاله اش نشسته بود گفت :بیا دخترم ...بیا کنار من و مادربزرگت بنشین ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
امینه زیر چشمی نگاهی به جمع انداخت و با وقاری که مختص خودش بود از جا برخاست و بین پدر بزرگ و مادربزرگش که الان جایی برای او باز شده بود نشست مادربزرگ دست امینه را در دستان چروکیده اش گرفت و همانطور که پشت دست نرم او را نوازش می کرد گفت :الهی به قربان دو چشمان زیبایت شوم که مرا به یاد مادرت نرجس می اندازد، کی میشود مادرت هم در جمع ما حضور داشته باشد علی فضل که با نگاهی سرشار از محبت به امینه می نگریست، با لحنی مهربان گفت : دخترم تا وقتی پدر و مادرت میآیند باید تصمیم مهمی بگیری ، تو خودت عمق جنایت شاهزاده های سعودی را با چشم خود دیده ای و خوب میدانی که آنها تا به خواسته ی دلشان نرسند دست بردار نیستند ، برایشان هیچ چیز مهم نیست ، حاضرند هر کاری بکنند تا دلشان بر مدار هوس هایشان بچرخد ، ما باید قبل از واقعه، چاره ای بیاندیشیم، بهترین راه حل هم این است تو در نزدیک ترین زمان ،به عقد مردی دیگر درآیی، حالا که متوجه شدم عادل خاطر خواه توست، نظر خودت چیست؟ با این حرف پدر بزرگ ، انگار نفس در سینه ی عادل حبس شده بود، چون میدانست پدربزرگش از خاطرخواهی حیدر ، آن نوه دیگرش نسبت به امینه خبر ندارد ...ولی با خود گفت ، اما امینه که میداند ، پس چه بهتر که پدر بزرگم هم اینک این موضوع را بیان کرد و چشمش را به دهان امینه دوخت ، تا نظر این عروس فراری را بداند امینه که اصلا انتظار چنین حرفی را نداشت ، همانطور که گونه هایش گل انداخته بود و با گوشه ی شالش بازی می کرد گفت :من......من نمیدانم....من.....چشم هر چه شما صلاح بدانید با بیرون آمدن این حرف از دهان امینه ، انگار دنیا را به عادل داده بودند ، مانند دخترکی که برایش خواستگار آمده ، با اجازه ای گفت و در حالیکه با محبتی شدید امینه را نگاه میکرد ، از اتاق خارج شد....با این حرکت عادل ،سلیمه قهقه ا ی زد و گفت :پس مبارک است ، انگار عادل به جای امینه هول شده است نجمه که حالا خود را هم خاله و هم مادر امینه میدانست به حرف آمد و گفت :ببین امینه جان ، این حرفت از روی خواسته ی دلت است ، یا به خاطر کاری که عادل کرده ، به او احساس دین می کنی و می خواهی جبران کنی؟ امینه که انگار صورتش خون دوانده بود گفت :نه خاله جان ، من چند روز است که به این موضوع می اندیشم ، درست است که چند وقت پیش که متوجه علاقه ی عادل به خودم شدم ، جواب رد من به خواسته ی او قطعی بود، آن زمان من او را به این خوبی نمی شناختم، اما الان میدانم که داشتن همسری مثل عادل آرزوی هر دختری میتواند باشد نجمه نفس راحتی کشید و مادر بزرگ ، امینه را به آغوش کشید و گفت :بقربان همگیتان بشوم که با آمدنتان ، شادی را به زندگی ما آوردید و هر لحظه خبری خوش میرسد با این حرف مادر بزرگ، امینه با خود می اندیشید ، براستی زمانی که این مادر هجران کشیده ، بداند دختر زیبایش در زیر تلی از خاک خوابیده ، چه حالی خواهد شد؟ امینه خوب میدانست که بی شک ،حیدر آن جوان شیعه و هم دانشگاهیش ،حلقه ای از زنجیر نجاتش بوده ، اما بی خبر از این که او هم مانند عادل ، همخونش است و رگ قوم و خویشی دارند ، سعی می کرد یاد او را در خاطرش کمرنگ کند و کمتر به او بیاندیشد و از او یاد کند ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۷ دقیقه طوفانی از افشاگری امیرحسین ثابتی درباره کسانی که خطوط قرمز رهبر انقلاب را دور میزنند؛ از هاشمی رفسنجانی و روحانی تا عراقچی که پارسال بدون مصوبه شعام در قاهره با گروسی توافق کرد 🔻آنچه جلوی اینها را میگیرد ادامه تجمعات خیابانی و مطالبه برای حفظ خطوط قرمز رهبری است مشاهده فیلم کامل این سخنرانی @Sabety_ir
رویای صادقه پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله در بالا و پایین رفتن بوزینگان از منبر نبوی! از علامات این بوزینگان این است چهره اسلامی گرفته، اموال مسلمین را دست به دست می کنند،مردم را به حساب نیاورده و برده خود می پندارند و دین خدا را بدعت محسوب می کنند و رفتار نبوی ندارند !!! علیرضا منادی، نمایندهٔ مجلس و عضو هیئت نظارت بر رفتار نمایندگان که خود را برای تصدی نایب‌رئیسی مجلس کاندیدا کرده است، در تلاش برای جلب آرای دیگر نمایندگان، به آنان وعده‌هایی اموی می‌دهد. گفتنی است که خود منادی عضو هیئت نظارت بر رفتار نمایندگان است؛ نهادی که وظیفهٔ رسیدگی به موارد رانت و فساد احتمالی در میان نمایندگان را دارد. نیاز است که امت مبعوث برای استقرار حکمروایی اسلامی و تحقق گام دوم انقلاب، ریشه این ساختار های اموی و بن العباسی را برچیند! بوزینگان یا همان جریانهای بدلی چه اموی باشند چه بنی العباس و... مانع اصلی تحقق ظهور منجی عالم هستند و با ذره بین قرآن کریم و سنت نبی اکرم و ائمه علیهم السلام این ساختارها و لشگریان آنها را باید شناسایی و ریشه کن کرد. مسئولیت امت مبعوث# آگاهی و اقدام # مبانی اصلی انقلاب اسلامی# حکمروایی نبوی و علوی# حکمروایی بدلی اموی (حدیث میمونهای بالای منبر)# وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ؛ رویائى که به تو نشان دادیم چیزی نیست جز فتنه و آزمایشی برای مردم. (سوره اسراء آیه ۶۰) بهروز جعفری خرداد ۱۴۰۵
📣فراخوان کشوری وعده ی دیدار ما در روز قیام حق علیه باطل با داشتن پرچمهای سیاه خونخواهی آخرالزمانی سیدخراسانی این پرچمها درست شده از چادر مشکیه و خون دل نوشته ی یا لثارات السیدخراسانی 🥀 باید این پرچمها رو همه درست کنند و بیاریم در تجمعات و فریاد بزنیم انتقامت را بگیریم جهانی یا لثارات السیدخراسانی گوشه ی این پرچمها رو گره میزنیم به چادر خانه ی خدا و با قدرت الهی و نگاه ویژه ی حضرت زهرا سلام الله علیها در میدان حق خونخواهی سیدخراسانی عزیزمان علیه باطله هایی که میخواهند با هماهنگی رهبری ظریف (طبق کد به دشمن) مذاکره کنند روی غیرت ایرانی و قمار روی خون سیدمجتبی عزیز که شرافتمندانه و عاقلانه و هوشمندانه نیست ،در میدان باشیم ان شاءالله 🤲 🔸دوشنبه ۴ خرداد 🔸ساعت ۱۷ (پنج بعدازظهر) 🔸روبه روی مسجد سیدالشهدای میدان انقلاب تهران 🟢آیت‌الله موسوی هشترودی فرمود دشمنان خودشان را ملبس به لباس روایات می‌کنند تا عموم جامعه به انحراف کشیده شوند، لذا علما باید به صحنه بییند و همه را آگاه کنند و وظیفه مردم آن است که به این توطئه‌ها اعتنا نکنند. وی خاطرنشان کرد: در خصوص پرچم‌های سیاه، پانزده روایت معتبر از امام صادق(ع) و امام محمدباقر(ع) وجود دارد که این بیرق‌ها را مختص به سید خراسانی می‌دانند که امام زمان(عج) را در امر ظهور یاری می‌کند ان شاءالله 🤲 پرچم خونخواهی پدر را به دستان پسرش خواهیم داد ان شاءالله 🤲 این پرچمها همچون رود نیل ،روزگار دشمنان را سیاه خواهد کرد ان شاءالله 🤲 اطلاع رسانی کنید تا دیر نشده عزیزانی که سرساعت حضور پیدا میکنند پرچمهای آماده تحویل میگیرند ان شاءالله 🤲