#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ابووردان بار دیگر بادی به غب غب انداخت و گفت :اتاق را بررسی کردم ، در ابتدا به نظر میرسید راه فراری
بود، اما ته ذهنش درگیر او بود، تا اینکه هواپیما به زمین نشست .آن جوان مانند دیگر
مسافران از جا بلند شد و دست برد بالای سرش تا کیف دستی اش را بردارد، عبدالقادر
که تمام حواسش معطوف او بود ، اینبار چهره اش را کامل دید...خدای من ،باورش نمی
شد ...این این که حیدر بود...
عبدالقادر از جا برخاست ، او هم کیفش را برداشت، لبخندی رو لب نشاند و با خود گفت: خدا را شکر...همسفر و رفیق و راه بلد هم از آسمان رسید....در تماس تلفنی که عادل :
با او داشت ، تمام اموری را که پیش آمده بود ، مو به مو به اطلاع عبدالقادر رسانیده
بود و عبدالقادر خوب میدانست حلقه ی وصل عادل به او ، کسی جز حیدر نبوده و عادل
با همکاری حیدر ،توانسته آن شاهکار را به سرانجام برساند
عبدالقادر می دانست که حیدر در این قیافه جدید ، او را نخواهد شناخت، پس با طمأنینه
پشت سر او راه افتاد تا در فرصتی مناسب خود را به این شیر پسر قطیف بشناساند
وارد سالن فرودگاه شدند و در کمال تعجب، حیدر به سمت گیشه ی تهیه ی بلیط رفت،
عبدالقادر همانطور که روی یکی از صندلی های سالن مینشست، حیدر را نیز زیر نظر
داشت، او متوجه شده بود که حیدر قصد سفری دیگر دارد، شاید به طرف قطیف و شاید
جده....
عبدالقادر کیفش را جلوی پایش گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد و منتظر بود که حیدر
کارش تمام شود که ناگهان در کمال تعجب دو شرطه را دید که به طرف حیدر میرفتند .
اول گمان میکرد که رفتن آنها به سمت حیدر ،ربطی به او ندارد، اما وقتی دید که آن دو
شرطه مشغول صحبت با حیدر شدند ، ولوله ای در دلش افتاد ، ناخوداگاه از جا
برخاست ، کیفش را به دست گرفت و به بهانه ی تهیه ی بلیط، آرام آرام به سمت آنها
رفت
همانطور که از کن ار حیدر می گذشت،گوشهایش را تیز کرد تا ببیند چه حرفی بین آنها
رد و بدل می شود
یکی از شرطه ها مدارک شناسایی حیدر را می خواست، حیدر که از همه جا بی خبر
بود ، با آرامشی در حرکاتش مدارک را نشان آنها داد و با تکبری خاص که از او بعید
بود، نگاهی به شرطه انداخت و گفت :امیدوارم این هتک حرمت به شاهزاده عادل را
بتوانید توجیه کنید وگرنه
ناگهان شرطه ی دیگر نیشخندی زد و گفت :وگرنه چه؟ !چند ساعت است منتظر ورود
جنابتان هستیم...بفرمایید بفرمایید از این طرف، پدرتان امر کرده به محض رؤیت شما به حضورش شرفیاب شوید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۱۲
حیدر که حالا شک کرده بود انگار چیزی این وسط درست نیست ،با همان آرامش قبل
گفت :احتیاج نیست شما خود را به زحمت اندازید، بنده راه خانه ی پدرم را خوب
میدانم
دو شرطه،دو طرف حیدر را گرفتند و یکی از آنها گفت :نه دیگر نشد...شاهزاده طلال
امر نموده ما شما را همراهی کنی م ،ما هم مأموریم و معذور...
آه از نهاد عبدالقادر بلند شد ،آخر او میدانست ، طبق نقشه ای که این دو جوان با هم
کشیده بودند، قرار بود عادل مخفیانه به جزیره برود و حیدر با مدارک عادل رهسپار
تور جهان گردی شود ، با این نقشه هیچکس به نبود عادل در دانشگاه و حضور او در
جشنهای جزیره مشکوک نمی شد و از طرفی احمد، برادر دوقلوی حیدر ، چند روزی
که حیدر به جای عادل جهان گردی می کرد ، احمد هم به جای حیدر در دانشگاه حاضر
میشد .طبق نقشه ی دقیق آن دو جوان ، اطلاعات و فیلم های گرفته شده توسط عادل از جایی غیر از جزیره مالدیو و خاک عربستان باید به کل دنیا مخابره میشد ، تا اگر
زمانی مکان ارسال اطلاعات مشخص شد ، مأموران کلا گیج شوند و نتوانند خاطی
اصلی را پیدا کنند و چه بهتر توسط حیدر که خبره این کارها بود انجام میشد ، که شد
نقشه ی این دو جوان واقعا معرکه و بی نقص بود ، اما انگار در تقدیر آنان چیز دیگری
نوشته شده بود
عبدالقادر که با چشم خود میدید این جوان بیگناه را به مسلخ میبرند، پاهایش شل شد و
ناگاه بر زمین افتاد و قبل از اینکه مردم اطرافش ، به کمکش آیند ، از زمین بلند شد
دوباره به سمت صندلی های فرودگاه رفت .روی نزدیک ترین صندلی نشست، کیف را
بغل دستش گذاشت و سرش را داخل دستانش فرو برد، او باید فکری میکرد...باید راه
نجاتی برای حیدر ، پیدا می کرد...اما چه فکری؟ چه راهی؟
حیدر که متوجه شد ، احتمالا عادل کاری کرده که لو رفته ، کمی خودش را باخته بود ،
اما در دل مدام صلوات میفرستاد و به ائمه متوسل میشد ، سوار بر ماشین شدند تا به
سمت قصر شاهزاده طلال حرکت کنند ، فکری به ذهنش رسید...آخر چرا الکی بترسد ،
وقتی در به در دنبال عادل هستند، حتما عادل فرار کرده ، او هم که حیدر است و عادل
نیست، پس نباید ترسی به دل راه دهد ، او میتواند ادعا کند که مدارک عادل را پیدا کرده
یا اصلا بگوید از او دزدیده و می خواسته در قالب یک شاهزاده سفر کند...آخر حیدر جوان است و جوانی کردن کار هر جوان...نهایتش باید چند صباحی ننگ زندانهای
سعودی را به خاطر سوء استفاده از مدارک دیگری تحمل کند ، دیگر او را نمی کشند
که؟ !اما وقتی خوب فکر می کرد ، از این دستگاه سعودی هر جنایتی بر می آید ،
خصوصا اگر بفهمند که این جوان نگون بخت ، یک شیعه است ، آنوقت فاتحه اش
خوانده است ، آخر دربار سعودی و شرطه های این حکومت بی بهانه ، شیعیان را می
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۱۳
کشند و نابود می کنند ، حال اگر بهانه داشته باشند، آنوقت شیعه ی بیچاره ای را که در
دستشان اسیر است زجر کش میکنند
ماشین جلوی دربی بزرگ متوقف شد ، انگار به مقصد رسیده بودند .بعد از اندکی تأمل
درب باز شد و ماشین داخل رفت، حیدر ساختمان های مدرن و شکیل داخل قصر را از نظر میگذراند و با خود میگفت :براستی اینجا نه یک خانه ،نه یک قصر ، بلکه شهری
زیباست که ساکنانش احتمالا از مابهتران هستند ،آخر مردم معمولی عربستان در خواب
هم چنین جایی برای زندگی ،نمی توانند ببینند و در این هنگام لبخندی روی لبش نشست
و آهسته زمزمه کرد :خدا را شکر اسیر شدم و به همین بهانه با چشم خود این حکمرانی
شاهانه را دیدم ،زهی سعادت....این خوشبختی شامل حال هرکسی نمی شود
شرطه ی کناری که لبخند ناگهانی حیدر را دید ،دستی روی زانویش زد و گفت :چرا می
خندی؟ آنطوری که شاهزاده طالل دنبال تو بود ، بی شک خطای بزرگی کردی ، به
خاطر عقوبتی که در انتظارت است می خندی؟
حیدر لبخندش پررنگ تر شد و گفت :نه خنده ام برای آن است که شما به کاهدان زده
ای....
با این حرف حیدر ، هر دو شرطه به طرفش برگشتند و گفتند :یعنی چه به کاهدان زده
ایم؟
حیدر سری تکان داد و گفت :یعنی شما یک فرد عادی را به جای شاهزاده تان دستگیر
کرده اید، من اصلا شاهزاده عادل نیستم، یک آدم عامی و نگون بختی هستم که مدارک
شاهزاده را پیدا کردم و میخواستم طعم شاهزاده بودن را حتی اگر شده برای زمان
کوتاهی بچشم ، اما مثل اینکه بخت با من یار نبود...
ناگهان یکی از شرطها به میان حرف حیدر پرید و گفت :کم مزخرف بگو ...الان که
تحویلت دادیم معلوم میشود ،شاهزاده هستی یانه؟ ما به طمع جایزه کالنی که پدرت برای
پیدا کردنت مقرر نموده ، آمده ایم ، تا آن جایزه را نگیریم ، پا پس نمی کشیم، نمی دانم
به چه گناهی شاهزاده طلال را رنجانده ای اما به جای این خزعبلاتی که سرهم می کنی
فکر کن که چطور می توانی دل پدرت را نرم کنی که مجازات سختی برایت نداشته باشد
حیدر شانه ای بالا انداخت و گفت :من حقیقت را گفتم ...شاهزاده طلال که مرا ببیند ،
میفهمد پسرش نیستم ، پس جایزه ای در کار نیست ، خیالتان راحت ...حالا خود دانید
بالاخره بعد از چندین بار توقف ، در انتهای قصر ، محوطه ای که کامال از ساختمان
های دیگر فاصله ای زیاد داشت و به نوعی جداتر از آن ساختمان های مدرن بود، جلوی انباری سوله مانند توقف کردند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۱۴
یکی از خدمه قصر که همراه شرطه ها شده بود ،حیدر را به جلو راهنمایی کرد و او
وارد ساختمانی شد که به نظر انبار علوفه می آمد
صندلی آهنی رنگ و رو رفته ای وسط انبار گذاشته بودند و روبه رویش هم یک میز با
صندلی چرخان پشت میز بود...انبار فضایی نسبتا تاریک بود که با لامپ کم نوری در
وسط روشن می شد
به محض اینکه حیدر داخل شد، دونفر که آنجا حضور داشتند به سمتش آمدند و دو طرف
حیدر را گرفتند و روی صندلی آهنی نشاندند و در چشم بهم زدنی ،با ریسمانی کلفت
حیدر را روی صندلی بستند
حیدر با حیرت ،حرکات آن دو را تعقیب می کرد ، لحظاتی بعد صدای ماشینی از بیرون
در به گوش رسید و پشت سرش ، شاهزاده طلال در حالیکه عصای زیبایی در دست
داشت وارد انبار شد
با آمدن شاهزاده طلال و اشاره ی او ، خدمه بیرون رفتند و فقط طلال ماند و حیدر
طلال خیره در چشمان حیدر عصا زنان به دور او می چرخید و ن اگاه با عصا محکم
روی پاهای بهم آمده ی حیدر زد و با صدای بلند فریاد زد :ببینم ،آن مادر بی عرضه ات
به تو یاد نداده که به پدرت سلامم کنی؟
حیدر که درد ضربه ای که طلال زده بود در استخوان پایش پیچیده بود ، دندان هایش را
بهم سایید و گفت :چرا مادرم به من یاد داده ، اما پدرم را اینجا نمیبینم که به او سلام کنم ، انگار آنقدر شوق دیدار پسرتان را دارید که در جلوی چشمتان ،هر که را می بینید، گمان می کنید او پسر شماست
طلال فحش رکیکی داد و گفت :وقتی شنیدم که به این زودی دم به تله دادی ، فی الفور
خودم را به تو رساندم تا عقده ی دلم را خالی کنم، لطفا سعی در گمراه کردن من نداشته
باش توله سگ....
حیدر با خشمی در صدایش گفت :من پسر تو نیستم ، برای من ننگ و عار است که پدری چون تو داشته باشم ، تو چطور پدری هستی که پسر خودت را هم نمی شناسی؟
طلال که از حرف زدن حیدر که در بند او بود ، سخت خشمگین شده بود ، نزدیک حیدر
شد ، با دستان چاق و چروکش چانه ی حیدر را گرفت و سرش را بالا آورد و خیره در
چشمان او گفت :شاید تا به حال تو را ندیده باشم ، اما خوب چشمهای مادرت نجمه را به
خاطر دارم ، چشم هایی زیبا و فریبنده که انگار از صورت آن درآورده باشند و در
صورت تو گذاشته باشند، این چشمها شهادت میدهند که تو عادل هستی ،پسر من...پسر
نجمه....و با عصبانیت چانه ی حیدر را ول کرد و دوباره به دور او چرخید و گفت :
#امینه
#پارت۲۱۵
#کپی_حرام
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺از این فیلم(موج مرده) ۲۵ سال میگذرد📆
علت سانسورش تازه داره معلوم میشه ✂️
درباره تنگه هرمز و درگیری با ناو آمریکایی
دیدن این فیلم حتماً توصیه میشه...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
یکی از خدمه قصر که همراه شرطه ها شده بود ،حیدر را به جلو راهنمایی کرد و او وارد ساختمانی شد که به ن
چرا ؟چرا با من چنین کردی؟ !چرا آبروی پدرت را در کل دنیا بردی؟ چرا ؟ امینه را
چرا ربودی؟نکند....نکند...
حیدر که خونش به جوش آمده بود ، آب دهانش را روی زمین ریخت و با فریاد گفت :
نمیدانم مسلمانی یا نه ؟ !اما به خدای محمد ، به خدای کعبه قسم من پسر تو نیستم....من....من
فقط مدارک پسر تو را پیدا کردم و خواستم با آن خوش بگذارنم که به جانم زهر شد
طلال که با یادآوری امینه خون خودش را می خورد و هیچ توجهی به حرفهای حیدر
نداشت ، عصا را بالا برد و بر فرق حیدر فرو آورد و گفت :می گویم سریع اعتراف
کن ، امینه را کجا بردی ای نمک به حرام؟
حیدر داغی خون را روی صورتش حس کرد و دنیا پیش چشمانش ، سیاه و سیاه تر
میشد
انگار که از دور و برش چیزی نمی فهمید، سوی چشمانش از او گرفته شده بود و طلال وحشی تر از قبل به او چشم دوخته بود و مدام زیر لب به او حرف های رکیک میزد.
#امینه
#پارت۲۱۶
#کپی_حرام
21-فصل
برای امینه چه روز عجیبی بود ، یکی از شیرین ترین روزهای عمرش ، او که بعد از
مرگ مادرش دنیا را جور دیگری میدید، اینک با وجود اقوام نزدیکی که به تازگی پیدا
کرده بود ، انگار حلاوت روزگار گذشته که در کنار مادرش داشت ،دوباره به او
برگردانده شده بود
آنروز ،خاله نجمه در جمع خانواده اش از روزگار تنهایی و اسیریش قصه ها گفت و
جای خواهرش نرجس خالی که او هم داستان ها داشت ، نجمه در لابه لای حرفهایش ،
گاهی عمدا حرفی می زد تا پدر و مادرش را برای خبر درگذشت خواهرش نرجس آماده
کند ، او که خود از نحوه ی مرگ خواهر خبر نداشت، می خواست طوری فضا را
محیای این خبر شوم کند
نرجس از نظر تمام خانواده چندین سال پیش در میان نخلستان سوخته بود ، آنها تازه
متوجه شده بودند که آن روزگار اشتباه می کردند و نرجس زنده بوده ،حاال نجمه
میبایست به نحوی به پدرو مادری هجران کشیده که حالا نور امیدی در دلشان تابیده بود
بگوید که دخترکشان واقعا زنده نیست...اما چگونه؟ دم دم های غروب که سلیمه و امینه داخل نخلستان کوچک پدربزرگشان در حال قدم زدن
و درد دل کردن بودند ، عادل در حالیکه دستش را تکان میداد، ذوق زنان خود را به آنها
رساند و گفت :مشتلق...مشتلق بدهید که خبری خوش دارم
امینه که هنوز در مقابل عادل احساس شرم و گر گرفتگی داشت ، کنار نخل در پناه
سلیمه ایستاد ،نگاهش را به زمین دوخت و با لحنی آرام گفت :چه شده؟ ان شاللا خوش
خبر باشید
سلیمه که شیطنتش گل کرده بود به میان حرف امینه پرید و گفت :من این پسرک طماع
را می شناسم تا مشتلق نگیرد ،حرفی نمی زند و سپس همانطور که با دو دست دوطرف امینه را گرفته بود ،او را به سمت عادل هل داد وگفت :مشتلقی از این دخترک
زیبا با ارزش تر؟ !هنوز تازه جواب بله داده ...زود حرف بزن تا پشیمان نشده و دست
رد به خواسته ی دلت نداده
عادل دستی به روی چشم گذاشت و گفت :چون ارزش هدیه تان از عالم آدم و کل این
دنیا برایم بیشتر است ، الساعه خواهم گفت و با لحنی آرامتر که انگار می خواهد راز
بزرگی را بر زبان بیاورد ادامه داد :هم اینک باخبر شدیم که تاجر بزرگ ریاض، جناب
عبدالقادر محمد در راه رسی دن به اینجاست البته با همراهی خاله هاجر عزیز...
امینه که از شنیدن این خبر چشمانش می درخشید ، مانند کودکی ذوق زده دستانش را به
هم زد و گفت :خدای من...پدرم...خاله هاجر...و شادی کنان از آن دو دور شد و عادل
و سلیمه با لبخند به رد رفتن امینه خیره شده بودند
بعد از صرف شام ،اتاقی را در اختیار امینه و سلیمه قرار دادند و نجمه هم دوست داشت
بعد از سالها دوری در کنار پدر و مادرش شب را به صبح برساند
امینه خسته از روزی پر هیجان و پر از شادی ،وارد اتاق شد .از سلیمه خبری نبود،
اما وسط اتاق دو دست رختخواب با روکش مخمل قرمز پهن بود و پارچی آب با لیوان
سفالی هم بالای سرشان قرار داشت
امینه دست برد شال عربی اش را از سرش کشید و آن را روی رختخوابی که برای
خودش انتخاب کرده بود انداخت
#امینه
#پارت۲۱۷
#کپی_حرام
به طرف طاقچه اتاق رفت ، دستی به روی قرآنی که آنجا گذاشته بودند کشید و سپس
همان دستش را به صورت برد ،تا به قول خاله هاجر صورتش را با لمس قرآن متبرک
کند
سپس آرام آرام به سمت تنها پنجره ی اتاق که رو به حیاط بزرگ خانه باز میشد رفت ،لای پرده ی سفید که گلهای سرخ روی آن نقش بسته بود را باز کرد، میخواست از پشت
شیشه ، قرص ماه را که در آسمان ، زیباتر از همیشه می درخشید نگاه کند
ناگهان صحنه ای دید که خشکش زد،چند بار با پشت دست چشمهایش را مالید ، آری
درست میدید، این...این که حیدر بود
حیدر اینجا چکار می کرد؟ او چه نسبتی با این خانه و خانواده میتواند داشته باشد
حیدر از سمت درب ورودی می آمد و از روبه روی او ، ناگهان سر و کله ی عادل پیدا
شد ، امینه این دو پسرک رقیب را که داخل دانشگاه مدام بهم می پریدند زیر نظر داشت ،
اما متوجه شد ، برخالف داخل دانشگاه ، عادل و حیدر با دیدن هم ، لبخند به لب آوردند
و سخت یکدیگر را در آغوش گرفتند ، او متعجب از دیدن این صحنه با خود گفت :
یعنی همکاری در یک نقشه برای نجات من، باعث این دوستی شده؟ !از آن فاصله و
پشت پنجره ، امینه چیزی از حرفهایشان نمی فهمید ، اما کاملا مشخص بود این دو جوان
بسیار با هم صمیمی هستند
یک آن حس عشقی که داشت فراموش میشد در قلب امینه شعله کشید ، بدو ن اینکه بداند
چه می کند ، به سمت رختخوابش رفت ،شالش را برداشت و روی سرش انداخت ، می
خواست بیرون برود و از حیدر جویای احوالش شود، حالا خوب میدانست که اگر حیدر
در این نقشه ی فرار نبود، هرگز فراری صورت نمی گرفت و چه بسا الان بساط
عروسی امینه و طلال پیر در مالدیو برپا بود ،پس وظیفه ی خود میدانست که نزد حیدر
برود و تشکری هر چند کوتاه از او نماید
امینه قبل از بیرون رفتن از اتاق ، دوباره به سمت پنجره رفت
و اینبار سلیمه هم به جمع دونفره ی آنها اضافه شده بود ، امینه لبخندی زد و همانطور
که سرش را تکان میداد با خود گفت :اینطوری بهتر شد، می خواست حرکت کند که
متوجه شد عادل از آن دو جدا شد، انگار می خواست عمدا سلیمه و حیدر را تنها
بگذارد، با رفتن عادل ، سلیمه خنده کنان نزدیک حیدر شد و هر دو در کنار هم به سمت
حوض آب رفتند،روی لبه ی سیمانی حوض در فاصله ای نزدیک، کنار یکدیگر نشستند
و مشغول صحبت با هم شدند، گرچه حیدر مدام سرش پایین بود ، اما از لبخندهای او
مشخص بود که رابطه ای عاطفی بین این دونفر برقرار است
#امینه
#پارت۲۱۸
#کپی_حرام
ناگهان چیزی در ذهن امینه جرقه زد ، آری درست است ، آن تابلوی ناتمام که سلیمه
مشغول طراحی اش بود و امینه با دیدن چشمانی که بر بوم نقاشی نقش بسته بود ،یاد
نگاهی آشنا افتاده بود ، درست است ....بی شک آن تابلو متعلق به کسی جز حیدر نمی توانست باشد
یعنی...یعنی حیدر ....سلیمه....نه امکان ندارد...امینه یک زن بود و بارها و بارها عشق
را در کلام حیدر نسبت به خودش احساس کرده بود....پس اگر
مغزش هنگ کرده بود
نمی دانست چه شده و چه میشود....نمی دانست ....هیچ نمی دانست و نمی خواست که
بداند
حالا که او به عادل جواب مثبت داده بود ، همان بهتر که حیدر .....اما هر چه که
میخواست به خود بقبوالند....یک جای کار لنگ میزد...آخر حیدر مردی نبود که در آن
واحد قلب دو دختر را اسیر خود
کند....امینه کاملا گیج شده بود ، بهتر دید که دل به
خواب دهد، پس خود را روی تشکی که اهل خانه برایش پهن کرده بودند انداخت و سعی
کرد بد ون فکر کردن به حیدر و سلیمه ، به خواب برود
صدای جنب و جوش اهالی خانه کل نخلستان کوچک علی فضل را برداشته بود ، ازطرفی خنده ها و صحبت های کودکانه ی بچه ها و از طرفی قوقلی قوقو ی خروس و صدای بع بع گوسفندان که از انتهای نخلستان بلند بود، به گوش میرسید ، اما هیچکدام
باعث این نشد که امینه از خواب شیرین صبحگاهی بیدار شود
سلیمه که سرشار از نیروی جوانی بود و هوای روح بخش صبحگاهی هم باعث شده بود نیرویش مضاعف شود و در پی شیطنتی تازه بود
خود را نزدیک امینه کشید و با ریشه های شالش ،آرام روی صورت امینه کشید ، امینه
که غرق در عالم خواب بود ، به خیال خود می خواست ،موجود موزی که روی
صورتش راه میرود را کنار بزند، دستش را باال آورد و محکم روی صورتش کشید و
ناخواسته با پشت دست ، سیلی بر صورت خندان سلیمه زد
سلیمه که انتظار این حرکت را نداشت ، سقلمه ای به امینه زد و درحالیکه دستش را
روی گونه اش می کشید گفت :بیدار شو عروس خواب الود ، انگار در خواب روحت را
با کسی دیگر عوض می کنی و با لحن کودکی که ناز می آورد ادامه داد :آخر وحشیانه
مرا زدی...
امینه با چشمان پف کرده ، از جا برخاست و روی تشک نشست و همانطور که دستانش
را به دوطرفش باز می کرد ، خنده ای کرد و گفت :روح من در خواب هم هوشیار
است و دفع بلا می کند...و بعد بوسه ای از گونه ی سلیمه گرفت و ادامه داد :خدا را
#امینه
#پارت۲۱۹
#کپی_حرام
شکر که خواهری مثل تو نصیبم کرد ،ای دخترک ورپریده...کاش بیدارم نمیکردی، بعد
از چندین شب در به دری و کابوس ، خوابی خوش میدیدم
سلیمه خنده کنان گفت :اولا خواهر نه و خواهر شوهر درثانی ،بیدارت کردم ، چون
خبری خوش برایت دارم ، انگار در این خانه ،فقط تو خواب خوش نمی بینی ،
بزرگترها خوابی بس خوش دیده اند ،البته برای تو و عادل ، عادل از خوشحالی روی پا
بند نبود ، نمی دانم به همراه احمد به کجا رفت...گمانم در پی عملی شدن همان خبر
خوش رفت
امینه با تعجب به سلیمه نگاهی کرد و گفت :احمد؟ همان جوانی که خاله تعریفش را می
کرد؟ یا به عبارتی ،پسر دایی خودمان؟ حالا خبر خوشت چیست؟
سلیمه چشمکی زد و گفت :آری احمدجانمان ،همان است که گفتی...خبر خوش هم....نمی
گویم
امینه با انگشتش تلنگری به دست سلیمه زد و گفت :ای شیطان بال...بگو دیگر چه در
چنته داری خوب...
سلیمه از جا بلند شد و همانطور که با حرکاتی موزون خودش را تکان میداد و ادای کل
کشیدن در می آورد گفت :خبر خبر...امروز قرار است اینجا در این نخلستان، جشن
عروسی دو نواده ی دختری علی فضل برگزار شود...اما انگار عروس فراری بی خبر
است
امینه با شنیدن این حرف از جا برخاست و گفت :جدی می گویی یا مرا سرکار گذاشتی؟
آخر چرا به این سرعت؟ هنوز که پدرم نیامده...
سلیمه ، با ذوق به طرف امینه برگشت و گفت :او هم می آید...تصمیم...تصمیم
پدربزرگ است...و با شوقی در صدایش ادامه داد :خ دا را شکر لباسهای میهمانی ام را
همراه آوردم ، در ضمن میبینم که انگار مراحل اولیه ی اصلاح صورت تو هم به
بهترین نحو انجام شده...
امینه خجولانه دستی به صورتش کشید و با یاد آوری بدریه گفت :آری...فراموش کرده
ای که قرار بود من عروس شوم
سلیمه صورت نرم و لطیف امینه را لمس کرد و گفت :دست پدرم درد نکند که عروس
حجله ی پسرش را به دست بهترین مشاطه ی عربستان ، سپرده تا کار ما در این
روستای دور افتاده راحت باشد
امینه از شنیدن این حرف خنده اش گرفت، می خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای درب ورودی بلند شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۰